سایت جامع گردشگری آنوباني‌ني


اشمل موقع سياحي في ايران . العربية

سایت جامع گردشگری ایران

The most comprehensive site for travelling over the Iran . English


  ابوالفضل بیهقی به عنوان مورخ (ترجمه)  

ابوالفضل بیهقی به عنوان مورخ
راجر ساوری(R. M,  SAVORY)، دانشگاه تورنتو کانادا (متن انگليسي)

بسيار به جا، شهر مشهد، که بسيار نزديک به محل تولد ابوالفضل بيهقي است؛ به عنوان محل برگزاري همايش بزرگداشت او انتخاب شده است. همچنين بسيار جاي خوشوقتي است که دانشگاه مشهد تصميم گرفت بزرگداشت ابوالفضل بيهقي را به طور ويژه برگزار نمايد؛ براي بيهقي که به راستي يکي از بزرگترين تاريخ نگاران ايران و از جهاتي به عنوان يک مورخ بي همتا تا همين اواخر به نحو عجيبي مورد غفلت واقع شده بود.
اين زنده ياد سعيد نفيسي بود که او را از فراموشي نجات داد و اثر او را با آثار ساير مورخين مقايسه کرده و يادداشتهايي در مورد بخشهاي از دست رفته تاريخ بيهقي نوشت. همچنين دکتر مجتبي مينوي به اهميت اثر بيهقي توجه خاصي معطوف کرد.
در اين مقاله علاقه مندم مقداري درباره ابوالفضل بيهقي به عنوان يک مورخ صحبت کنم. به عبارت ديگر ديدگاه او را درمورد تاريخ مطرح  و بر مبناي اثر او آن را اثبات کرده و خصوصيات سبکي و طرز استفاده او از منابع را که از ديد من متمايز مينمايد استخراج نمايم.
1- در وهله نخست بيهقي کليد هايي درباره رويکردش در نوشتن تاريخ، ديدگاهش درباره ارزش تاريخ به عنوان موضوعي براي مطالعه و نظرش درباره شرايط يک مورخ خوب به ما مي دهد. ديدگاه او درباره اين موضوعات در مبحث "خطبه" که در ابتداي جلد پنجم و در بخش خوارزم واقع است، به طور کامل مشخص مي گردد. بدينگونه:
” چنان دان که مردم را به دل مردم خوانند، و دل از بشنودن و ديدن قوي و ضعيف گردد که تا بد و نيک نبيند و نشنود شادي و غم نداند اندر اين جهان. پس ببايد دانست که چشم و گوش ديده بان و جاسوسان دل اند که رسانند به دل آن که بينند و شنوند، و وي را آن به کار آيد که ايشان بدو رسانند، و دل از آنچه از ايشان يافت بر خرد که حاکم عدل است عرضه کند تا حق از باطل جدا شود و آنچه به کار آيد بردارد و آنچه نيايد در اندازد.
و از اين جهت است حرص مردم تا آنچه از وي غائب است و ندانسته است و نشنوده است بداند و بشنود از احوال و اخبار روزگار چه آنچه گذشته است و چه آنچه نيامده است، و گذشته را به رنج توان يافت به گشتن گرد جهان و رنج بر خويش نهادن و احوال و اخبار باز جستن و يا کتب معتمد را مطالعه کردن و اخبار درست را از آن معلوم خويش گردانيدن."
بدون شک اين يکي از تشويق کننده ترين نوشته هاست که رسما مسافرت را ترغيب مي کند:
"آنچه نيامده است راه بسته مانده است که غيب محض است که اگر آن، مردم بداندي همه نيکي يابدي، و هيچ بد به او نرسدي و لا يعلم الغيب الا الله عزوجل و هرچند چنين است خردمندان هم در اين پيچيده اند و ميجويند و گرد برگرد آن ميگردند و اندر آن سخن به جد ميگويند که چون در آن نگاه کرده آيد، يافته شود و اخبار گذشته را دو قسم گويند که آنرا سه ديگر نشناسند: يا از کسي ببايد شنيد و يا از کتابي ببايد خواند و شرط آن است که گوينده بايد که ثقه و راستگوي باشد و نيز خرد گواهي دهد که آن خبر درست است و نصرت دهد کلام خدا آن را، که گفته اند لا تصدقن من الاخبار ما لا يستقيم فيه الراي، و کتاب همچنان است که هرچه خوانده آيد از اخبار که خرد آن را رد نکند، شنونده آن را باور دارد و خردمندان آنرا بشنوند و فراستانند و بيشتر مردم عامه [متاسفانه] آنند که باطل ممتنع را دوست تر دارند چون اخبار ديو و پري و غول بيابان و کوه و دريا که احمقي هنگامه سازد و گروهي همچون او گرد آيند و وي گويد در فلان جزيره يي ديدم و پانصد تن جايي فرود آمديم در آن جزيره و نان پختيم و ديگها نهاديم چون آتش تيز شد و تبش بدان زمين رسيد از جاي برفت نگاه کرديم ماهي بود و به فلان کوه چنين و چنين چيزها ديدم و پير زني جادو مردي را خر کرد و باز پيرزني ديگر جادو گوش او را به روغني بيندود تا مردم گشت و آنچه بدين ماند از خرافات که خواب آرد نادانان را چون شب بر ايشان خوانند؛ و آن کسان که سخن راست خواهند تا باور دارند ايشان را از دانايان شمرند و سخت اندک است عدد ايشان، نيکو فراستانند و سخن زشت بيندازند و بوالفتح بستي رحمه الله عليه گفته است و سخت نيکو گفته است:
ان العقول لها موازين بها  
                                                            تلقي رشاد الامر و هي تجارب
(همانا خرد ها را ميزان هايي است که بدان درستي هر کار را باز مي يابي و آن معيارها آزمايشهاست)
و من که اين تاريخ پيش گرفتم التزام اين قدر بکرده ام تا آنچه نويسم يا از معاينه ي من است يا از سماع درست از مردي ثقه؛ و پيش از اين به مدتي دراز کتابي ديدم به خط استاد ابوريحان و او مردي بود در ادب و فضل و هندسه و فلسفه که در عصر او چنو ديگري نبود و بگزاف چيزي ننوشتي و اين دراز از آن دادم تا مقرر گردد که من در اين تاريخ چون احتياط ميکنم، و هرچند اين قوم که من سخن ايشان ميرانم بيشتر رفته اند و سخت اندکي مانده اند و راست چنان است که بوتمام گفته است:
ثم انقضت تلک السنون و اهلها       
                                                          و کانها و کانهم احلام
(سالها و مردمش سپرس شدند و گويي آن سالها و آن مردم روياهايي (خوابهايي) بودند.
مرا چاره نيست از تمام کردن اين کتاب تا نام اين بزرگان بدان زنده ماند و نيز از من يادگاري ماند که پس از ما اين تاريخ بخوانند و مقرر گردد حال بزرگي اين خاندان که هميشه باد.
در متن فوق بيهقي تاکيد بسيار زيادي بر نياز به ارزشيابي دقيق منابع تاريخي جهت رسيدن به حقيقت دارد و وي همواره در جاي جاي کتاب به اين مطلب اشاره ميکند. او اگر خود شاهد واقعه اي که شرح مي دهد؛ نبوده بر قابل اعتماد بودن شاهدان تاکيد بسيار زيادي ميکند. —  حتي در مورد جزئيات مطالب نسبتا بي اهميت— براي مثال هنگامي که در مورد جامه خانه ي خواجه احمد عبدالصمد وزير سخن مي گويد: " از ثقات او (وزير) شنيدم چون ابو ابراهيم قايني کدخدايش "
به هر روي، آيا حتي براي لحظه اي، به خود اجازه مي دهيم فراموش کنيم که بيهقي شاهد عيني بسياري از حوادثي که در تاريخش ثبت کرده، بوده است. عبارت "من که بوالفضلم به چشمان خود ديده ام "، به عنوان يک موتيف ظريف، متناوبا، بارها و بارها در اثرش ديده مي شود. در اينجا تنها به چند مورد اشاره مي شود:
"و من که بوالفضلم در وي نگريستم  " "و مرا که بوالفضلم اين روز [دو؟] نوبت بود، اين همه ديدم و بر تقويم اين سال تعليق کردم." " و به ديوان خواجه من که بوالفضلم، وي را ايستاده ديدمي."  ؛ "من که بولفضلم با امير به خدمت رفته بودم بباغ صد هزار مقدمان اين هندوان را ديدم"؛ " و همه به چشم و ديدار من بود که بوالفضلم" و به عنوان يک نمونه متفاوت: " و به نظاره ايستاده بودم آنچه گويم از معاينه گويم و از تعليق که دارم و از تقويم"
هرگز براي يک لحظه هم، آيا مي توانيم اينکه بيهقي نويسنده اين تاريخ است را به فراموشي بسپاريم؟
در بسياري از تاريخ نگاريها، محقق بايد ساليان درازي را به تلاش برای يافتن مصنف بگذراند. در بعضي موارد تمام تلاشها براي شناخت مولف از خلال شواهد داخلي يا با استفاده از روشهاي سبک شناسانه يا مقايسه زبان شناسانه با ساير اثار بي نتيجه مي ماند، و در کتابنامه ها و فهرستهاي نسخ خطي هنوز آنها را به نويسنده اي ناشناخته نسبت مي دهند. در مقابل، در خلال تاريخ بيهقي ارجاعات دائمي انجام مي شود :" چنين مي گويد ابوالفضل بيهقي".
بيهقي همچنين زحمت بيش از اندازه اي را متقبل ميشود تا امانت داري خود را به عنوان يک مورخ نشان دهد. براي مثال، هنگامي که احساس ميکند در حال نسبت دادن مطالب رسوايي آوري درمورد بوسهل زوزني –رئيس ديوان رسائل- است به سرعت بيان ميدارد که در اين کار تحت تاثير هيچ غرض شخصي نيست، بلکه علاقه بنيادين او به صداقت تاريخي است:
" بو سهل زوزني بادي گرفت هول که از آن هول تر نباشد و بمردمان مي نمود که اين وزارت بدو مي دادند نخواست و خواجه را وي آورده است، و کساني که خرد داشتند دانستند که نه چنان است که او مي گويد، و سلطان مسعود(رحمه الله عليه) داهي تر و بزرگتر و دريافته تر از آن بود که تا خواجه احمد برجاي بود وزارت به کسي ديگر دادي که پايگاه و کفايت هر کسي دانست که تا کدام اندازه است. و دليل روشن برين که گفتم آن است که چون خواجه احمد گذشته شد به هرات، امير اين قوم را مي ديد و خواجه احمد عبدالصمد را ياد ميکرد و مي گفت که اين شغل را هيچ کس شايسته تر از وي نيست. و چون در تاريخ بدين جاي رسم اين حال به تمامي شرح دهم و اين نه از آن مي گويم که من از بوسهل جفا ها ديدم، اما سخني راست بازمي نمايم و چنان دانم که خردمندان و آنانکه روزگار ديده اند و امروز اين را برخوانند بر من بدين چه نبشتم عيبي نکنند. "
بيهقي هرچه که پير تر مي شود، بيشتر به اين موضوع که آيندگان او را به عنوان يک مورخ صادق و بي طرف بشناسند توجه نشان مي دهد. در سال 450 به عنوان مثال، هنگامي که بيهقي 65 سال سن داشت و فرخزاد بر سرير حکومت بود مي بينيم که او دوباره به اين موضوع ميپردازد:
" از اين قوم که من سخن خواهم راند يک دو تن زنده اند در گوشه اي افتاده و خواجه بوسهل زوزني چند سال است تا گذشته شده است و به پاسخ آنانکه از وي رفت گرفتار و ما را با آن کار نيست و هرچند مرا از وي بد آيد به هيچ حال – چه عمر من به شصت و پنج آمده و بر اثر وي مي ببايد رفت – و در تاريخي که مي کنم سخني نرانم که آن را به تعصبي و تربدي کشد و خوانندگان اين تصنيف گويند شرم باد اين پير را بلکه آن گويم که تا خوانندگان با من اندرين موافقت کنند و طعني نزنند.
2- مشخصه ديگر اثر بيهقي که قصد دارم به آن بپردازم تفصيلهاي آن است. بخش باقي مانده از کل اثر - که احتمالا تاريخ آل سبکتکين ناميده ميشده است و گفته شده که سي مجلد بوده – تنها مجلد هاي7 تا 9 و قسمتي از مجلد هاي 6 و 10 را در بر دارد.
کل سي مجلد، به شکلي باور نکردني، تنها گستره ي محدودي را از 42 سال، 409 تا 451 شامل مي شده و بخش باقي مانده که معمولا به عنوان تاريخ بيهقي يا تاريخ مسعودي شناخته ميشود تنها در حدود 11 سال، از421 تا 432 را در برميگيرد. بخش عمده آن به حوادث هر سال اختصاص داده شده که به بيهقي اجازه ميدهد به شکل گسترده وارد جزئيات شود، و من فکر ميکنم اين خصيصه در ميان مورخين ايراني بي همتا است. به اين شرح جزئيات، به شکل هاي مختلف نگاه شده است، "ملال آور" يا "مزيت برتر" تاريخ بيهقي.
همچنين بايد افزود که در گستره وسيعي از اثر بر جلوگيري از هرگونه ترتيبِ صرفِ تاريخي در انتخاب منابع تلاش ميشود؛ و او را تشويق مي کند که کار را با حکايات خارجي و گريز زدن هاي مختلف هموار نمايد؛ من با اين نظر موافقم؛ "اينگونه نيست  که بيهقي از روي ناتواني به تشريح مسائل به عنوان يک سنت شرقي، پرداخته باشد. 
بيهقي لذتي مشابه و وافر در جزئيات حوادث روزانه و همينطور مردم، ميبرد،
—اين نکته ايست که پس از اين دوباره به آن خواهم پرداخت—
عبارات بسياري در تاريخ مسعودي وجود دارد که علاقه وافر بيهقي به جزئيات را نشان مي دهد. من تنها سه مثال انتخاب کرده ام. نخستين آنها توصيف بيهقي از ردايي است که خواجه احمد عبدالصمد وزير در هنگام انتصاب در سال 423 پوشيده بود:
"قباي سقلاطون بغدادي بود سپيدي سپيد، سخت خرد نقش پيدا و عمامه ي قصب بزرگ اما به غايت باريک و مرتفع و طرازي سخت باريک و زنجيره ي بزرگ و کمري از هزار مثقال پيروز ها درنشانده"
نمونه دوم توصيف بيهقي از شکوه لشگر همراه احمد ينالتگين در هنگام انتصاب به سمت سالاري هندوستان در 422 است:
"احمد ينالتگين پيش آمد، قباي لعل پوشيده و خدمت کرد و موکبي سخت نيکو با بسيار مردم آراسته باسلاح تمام بگذشت از سرهنگان و ديلمان و ديگر اصناف که با وي نامزد بودند و بر اثر ايشان صد و سي غلام سلطاني بيشتر خط آورده که امير آزاد کرده بود و بدو سپرده بگذشتند با سه سرهنگ سراي و سه علامت شير و طراد ها به رسم غلامان سراي و بر اثر ايشان کوس و علامت احمد ديباي سرخ و منجوق و هفتاد و پنج غلام و بسيار جنيبت و جمازه."
نمونه سوم من توصيف بيهقي از مجلس باده نوشي سلطان مسعود است هنگام جشن گرفتن رهسپاري پسرش مودود به محل حکمراني اش، بلخ و تخارستان، در سال 432 که بعضي از مقامات درباري هم دعوت شده بودند:
"امير پس از رفتن ايشان عبدالرزاق را گفت چه گويي شرابي چند پيلپا بخوريم، گفت روزي چنين و خداوند شادکام  و خداوند زاده برمراد رفته با وزير و اعيان و با اين همه هريسه خورده، شراب کدام روز را باز داريم، امير گفت بي تکلف بايد که به دشت آييم و شراب به باغ پيروزي خوريم، و بسيار شراب آوردند در ساعت از ميدان به باغ رفت و ساتگينها و قرابه ها تا پنجاه، در ميان سرايچه بنهادند و ساتگين روان ساختند، امير گفت عدل نگاه داريد و ساتگينها برابر کنيد تا ستم نرود، و پس روان کردند ساتگيني هر يک نيم من و نشاط بالا گرفت و مطربان آواز بر آوردند، بوالحسن پنج بخورد و به ششم سپر بيفکند و به ساتگين هفتم از عقل بشد و به هشتم قذفش افتاد و فراشان بکشيدندش، بوالعلاء طبيب در پنجم سر پيش کرد و ببردندش، خليل داود ده بخورد و سيابيروز نه و هر دو را به کوي ديلمان بردند، بو نعيم دوازده بخورد و بگريخت و داود ميمندي مستان افتاد و مطربان و مضحکان همه مست شدند و بگريختند، ماند سلطان و خواجه عبدالرزاق، و خواجه هژده بخورد و خدمت کرد رفتن را و با امير گفت بس! که اگر بيش از اين دهند ادب و خرد از بنده دور کند، و امير پس از اين ميخورد به نشاط و بيست و هفت ساتگين نيم مني تمام شد. برخاست و آب و طشت خواست و مصلاي نماز و دهان بشست و نماز ديگر کرد و چنان مينمود که گفتي شراب نخورده است، و اين همه به چشم و ديدار من بود که بوالفضلم ، و امير بر پيل نشست و بکوشک رفت." اين مثالها به صورت تصادفي انتخاب شده اند؛ و ميتوان به آساني در آن صدها نمونه ديگر پيدا کرد. بعضي ممکن است اينگونه جزئيات را ملال آور بدانند، اما شخصا آنها را روح بخش تاريخ مي دانم  که به سلسله وقايع رنگ و بو  ميدهد. در دو نمونه ابتداييِ من، بخشي از ارزش تاريخي و جامعه شناسانه بسيار زيادِ جزئياتِ اطلاعات داده شده توسط بيهقي روشن می شود. در هر مورد، مانند لباسها و جامه ها، سازماندهي لشکر و سلاحها، و از اين قبيل، مناظر به روشني و سرزندگي يک عکس رنگي توصيف شده است. نمونه  سوم باز هم ارزش جامعه شناسانه دارد و علائق انساني با صراحتي غير معمول قابل مشاهده است و رئاليسمي که در هر کدام از مناظر به تصوير کشيده شده است.
 اتهام اغلب از سوي کساني مطرح ميشود که آثار تاريخی فارسی را نخوانده اند؛ در جايي که آثار تاريخي فارسي چيزي جز فهرستي از سلسله ها و ستيزه ها نيست. اينجا، دست کم، تاريخي داريم که در واقع اين اتهام را رد ميکند، بيهقي در مورد گنجاندن حکايات تبرئه ميشود و همانطور که برتولد بيان کرده است او "کاملا از روي عمد ‘کتاب خود را با تاريخهايی که در همه آنها مي خواني که فلان سلطان چنين و چنان سپه سالاري را به جنگي يا جايي گسيل کرد؛ در فلان روز آنها جنگيدند يا صلح کردند؛ اين يک پيروز شد يا آن يک؛ آنها در آنجا پيشروي کردند."’ مقايسه ميکند.
سومين جنبه اثر بيهقي که من تصور ميکنم شايان توجه ويژه است، شخصيت پردازي اوست. امير زادگان، اعيان، درباريان و ديوان سالاران به جاي اينکه شخصيتهايي بي روح باشند زنده اند و نفس ميکشند. استفاده بيهقي از حکايات، در حقيقت، تا حد زيادي مسئوليت ايجاد ديدي بهتر از شخصيتهايش را برعهده دارد. ما پيش از اين يک مثال در اين زمينه، در حکايت نشاط شراب، که پيشتر نقل شد؛ داشتيم.
بيهقي مخصوصاً ميگويد که او در حکايت هايش قصد ندارد تنها حکايتي زيبا نقل کند بلکه انتظار دارد خواننده از ميان آنها نکته اخلاقي درخوري را دريابد، و وي همچنين مي گويد که عمدا داستانهايي را آورده تا خصيصه هاي شخصيتهاي نمايشي خود را توصيف نمايد، اينچنين خواننده ي او مي تواند ببيند آنها چگونه انسانهايي بوده اند:
"هر کس که اين مقامات بخواند به چشم خرد و عبرت اندر اين بايد نگريست نه بدان چشم که افسانه است تا مقرر گردد که اين چه بزرگان بوده اند"
بيهقي سپس منظور خود از افسانه را با حکايتي ديگر بيان ميکند و ادامه ميدهد:
"و من حکايتي خوانده ام در اخبار خلفا که به روزگار معتصم بوده است و لختي بدين ماند که بياوردم اما هول تر از اين رفته است واجب تر ديدم آوردن؛ که کتاب، خاصّه تاريخ، به چنين چيز ها خوش باشد؛ که از سخن، سخن مي شکافد تا خوانندگان را نشاط افزايد و خواندن زيادت گردد انشاءالله عزوجل."
در انتهاي اين حکايت خاص وي مجدداً بر اين نکته تاکيد ميکند:
" هر کس از اين حکايت بتواند دانست که اين چه بزرگان بوده اند و همگان برفته اند و از ايشان اين نام نيکو يادگار مانده است و غرض من از نبشتن اين اخبار آن است تا خواننگان را فائده از من به حاصل آيد و مگر کسي را از اين به کار آيد و چون از اين فارغ گشتم به سر راندن تاريخ بازگشتم"
ميتوان گفت يکي از برجسته ترين شخصيتهاي موجود در تاريخ مسعودي همان وزير بزرگ، خواجه احمد عبدالصمد است. نه فقط به اين جهت که ما تصويري کامل از خود او داريم، بلکه همچنين به لحاظ ارتباط شخص او با هدايت افراد روزگارش – با خود سلطان مسعود، با دشمن بزرگش بوسهل زوزني،- پيشتر عارض و بعد تر صاحب ديوان رسالت- و همچنين توانمندي خواجه احمد به عنوان مردي با بيشترين راستي و درستي و شخصيتي استوار، و همچنين مردي با سعه صدر و مردمداري.
 تحت يک سيستم حکومتي مستبدانه، اينگونه نزديکان حاکم در بيشترين خطر قرار دارند، و شگفت آور اينکه در اين شيوه غير قابل انعطاف است که وزير در بسياري از موقعيت ها به سلطان نصييحت ميکند در حالي که خود به خوبي آگاه بود که به حاکم برخورنده خواهد بود. امتناع او از گردن گزاردن به اوامر ملوکانه، هر جا که آن را به صلاح مملکت نميديد، باعث شده بود پدر مسعود با عصبانيت پرخاش کند: "تا کي اين ناز احمد، نه چنان است که کسان ديگر نداريم که وزارت ما بکنند." 
بيهقي به وضوح نشان داده است اکراه شديدي را که خواجه احمد از قبول شغل حکومتي داشت؛ پس از تحمل بدرفتاريها در زمان حکومت سلطان محمود بر اثر دسيسه ها. در اصل او سوگند ياد کرده بود هرگز ديگر بار شغلي را در دستگاه سلطان نپذيرد، مدت زمان زيادي به طول انجاميد تا سلطان مسعود توانست بر اين بي رغبتي براي ورود دوباره به کار ديواني چيره شود، و رابطه بدي که بعدها ميان حاکم و وزيرش گسترش يافت دليل قاطعي بر اثبات نگرش وزير بود. پس از وزير شدنش، خواجه احمد تلاش کرد با پذيرفتن نوع ساده اي از لباس و زندگي، بد گماني هايي را که ممکن بود سلطان داشته باشد برطرف کند. در اعطاي خلعت، خواجه احمد خلعتي سخت فاخر و ردايي با حشمت، دريافت کرد اما روز بعد هنگام ظاهر شدن در دربار آن را نپوشيد:
"با خلعت نبود که بر عادت گذشته قبايي ساخته کرد و دستاري نيشابوري يا قايني." (به جاي خلعت مجللي که در مراسم خلعت پوشي اش دريافت کرده بود)
يک نمونه برجسته از شجاعت وزير در مخالفت با خواسته هاي سلطان، بدون شک مخالفت او با حمله شخص شاه به هندوستان در 428 است. شرح بيهقي از اتفاقاتي که در خلوت مشورتي رخ داده بينشي بسيار خوب از شخصيت سپه سالار به ما ميدهد. مسعود مجلس را با اظهار عبارتي بسيار صريح پيرامون تصميم قطعي اش در لشگرکشي به هانسي- جايي در 6مايلي دهلي- آغاز ميکند. وي سپس ميگويد "اکنون آنچه شما در اين دانيد بي مهابا باز گوييد" سپاه سالار بي درنگ ميگويد که "من و مانند من که خداوند شمشيريم فرمان سلطان نگاه داريم و هرکجا فرمايد برويم و جان فدا کنيم؛ عيب و هنر اين کارها خواجه بزرگ داند که در ميان مهمات ملک است و آنچه او خوانده و شنوده و داند و بيند ما نتوانيم دانست و اين شغل وزيران است نه پيشه ي ما و روي به حاجب کرد و گفت شما همين ميگوييد که من گفتم؟ گفتند گوييم. وزير عارض و بونصر را گفت سپاه سالار و حاجبان اين کار را در گردن من کردند و خويشتن را دور انداختند شما چه گوييد؟ عارض مردي کمر سخت بود گفت معلوم است که پيشه من عارضي است من از آن زاستر ندانم شد و چنان گران است شغل عرض، که از آن به هيچ کاري نبايد پرداخت. بونصر مشکان گفت اين کار چنانکه مينمايد در گردن خواجه ي بزرگ افتاد، سخن جزم ببايد گفت که خداوند چنين ميفرمايد و من بنده نيز آنچه دانم بگويم و به نعمت سلطان که هيچ مداهنت نکنم. وزير گفت من به هيچ حال روا ندارم که خداوند به هندوستان رود چه صواب آن است که به بلخ رود و به بلخ مقام نکند و تا مرو برود تا خراسان بدست آيد و ري و جبال مضبوط شود، و نذر وفا توان کرد و اگر مراد گشادن هانسي است سالار غازيان و لشکر لوهور و حاجبي که از درگاه نامزد شود آن کار را بسنده باشد هم آن مراد به جاي آيد و هم خراسان برجاي بماند و اگر خداوند به خراسان نرود و ترکمنان يک ناحيت بگيرند يک ناحيت نه؛ اگر يک ديه بگيرند و آن کنند که عادت ايشان است از مثله کردن و کشتن و سوختن؛ ده غزوه هانسي برابر آن نرسد، شدن به آمل و آمدن اين بلا بار آورد و اين رفتن به هندوستان بتر از آن است. آنچه مقدار دانش بنده است باز نمود و از گردن خويش بيرون کرد، راي عالي برتر است. استادم گفت من هم اين گويم و نکته بر اين زيادت دارم: اگر خداوند بيند پوشيده کسان گمارد تا از لشکري و رعيت و وضيع و شريف پرسد که حال خراسان و خوارزم و ري و جبال در اضطراب بدان جمله است که هست و سلطان به هانسي مي رود صواب است يا ناصواب؟ تا چه گويند، که بنده چنان داند که همگان گويند ناصواب است. بندگان سخن فراخ ميگويند که دستوري داده است، فرمان خداوند را باشد. امير گفت مرا مقرر است دوستداري و مناصحت شما و اين نذر است که در گردن من آمده است و به تن خويش خواهم کرد و اگر بسيار خلل افتد در خراسان روا دارم که جانب ايزد عز ذکره نگاه داشته باشم که خداي تعالي اين همه راست کند. وزير گفت: چون حال بر اين جمله است آنچه جهد آدمي است به جاي آورده آيد اميد است که در اين غيبت خللي نيفتد. و بازگشتند و ديگر قوم همچنان خدمت کردند و باز گشتند چون بيرون آمدند جايي خالي بنشستند و گفتند اين خداوند را استبدادي است از حد گذشته و گشاده تر از اين نتوان گفت و محال باشد ديگر سخن گفتن که بي ادبي باشد که آنچه ايزد عز ذکره تقدير کرده شده است ديده آيد."
گفتگويي که نقل شد نه تنها از لحاظ آثار صحت و اعتباري که دارد بلکه از جهات مختلف قابل توجه است – به جهت آشکار کردن منش شخصيتهاي ديواني حکومت غزنوي در آن زمان، به جهت بينشي که در روابط ميان مقامات و سلطان دارد، و بيش از همه، به خاطر صراحت بيش از اندازه اش. حتي اگرچه هنگامي که بيهقي پس از مرگ مسعود مي نويسد، آزادي صداهاي انتقادي از يک عضو حکومت دربار غزنوي، غير معمول و بدعت گرايانه است.
مثال جالب ديگر  از شجاعت وزير در مخالفت با خواسته هاي سلطان مسعود ذيل ثبت وقايع سال 422 ثبت شده است، هنگامي که سلطان تصميم به توقيف دو تن از مهمترين سپاه سالارانش ، اريارق سالار لشگر غزنوي در هندوستان، و آسيغتگين غازي سالار لشکر خراسان گرفت. از خلال مطالب بيهقي آشکار است که وزير خواجه احمد عبدالصمد، به شدت نسبت به عمل سلطان اکراه داشت. انسان به وضوح درمي يابد که به هر حال وزير در اين مورد حاضر نيست همانند بيان عبارات سخت و بدون انعطافي که در مورد لشکر کشي مسعود به  هندوستان در 428 –که پيشتر آمد- عمل کند. ممکن است وزير در 422 در شغل خود احساس امنيت کافيي که در ايستادگي سرسختانه اش در 428 داشت، احساس نمي کرده است. به نظر من به هر حال، بهترين تعبير، آنست که وزير خود را در مخالفت با سلطان پيرامون يک مساله لشکري، مانند برکنار کردن دو سالار، کمتر محق ميديد تا تصميم سلطان در رفتن به هانسي.
در حقيقت پاسخ وزير بار مسئوليت را بر دوش مسعود مي انداخت؛ وقتي که انديشه توقيف اريارق را اعلام ميکند و نظر وزير را ميپرسد: "خواجه ي بزرگ زماني انديشيد پس گفت زندگاني خداوند عالم دراز باد، من سوگند دارم که در هيچ چيزي از مصلحت ملک خيانت نکنم. و حديث سالار و لشکر چيزي سخت نازک است و به پادشاه مفوض. اگر راي عالي بيند بنده را درين کار عفو کند و آنچه خود صواب بيند مي کند و مي فرمايد. اگر بنده در چنين بابها چيزي گويد باشد که موافق راي خداوند نيفتد و دل بر من گران کند. امير گفت خواجه خليفه ماست و معتمد تر همه ي خدمتکاران، و ناچار در چنين کارها سخن با وي بايد گفت تا وي آنچه داند بازگويد و ما ميشنويم، آنگاه با خويشتن باز اندازيم و آنچه راي واجب کند ميفرماييم. خواجه گفت اکنون بنده سخن بتواند گفت. زندگاني خداوند دراز باد، آنچه گفته آمد در باب اريارق، آن روز که پيش آمد، نصيحتي بود که به باب هندوستان کرده آمد، که از اين مرد آنجا تعدي و تهوري رفت، و نيز وي را آنجا بزرگ نامي افتاد و آن را تباه گردانيد بدانکه امير ماضي وي را بخواند و وي در رفتن کاهلي و سستي نمود و آنرا تاويلها نهاد، و امير محمد وي را بخواند وي نيز نرفت و جواب داد که: ولي عهد پدر امير مسعود است، اگر وي رضا دهد به نشستن برادر و از عراق قصد غزنين نکند آنگاه وي به خدمت آيد. و چون نام خداوند بشنود و بنده آنچه گفتني بود بگفت با بنده بيامد و تا اينجاست نشنودم که از وي تهوري و بي طاعتي آمد که بدان دل مشغول بايد داشت. واين تبسط و زيادت آلت اظهار کردن و بي فرمان شراب خوردن با غازي و ترکان، سخت سهل است و به يک مجلس من اين راست کنم چنانکه درين ابواب سخن نبايد گفت. خداوند را ولايت زيادت شده است و مردان کار ببايد، و چون اريارق دير بدست شود."
بار ديگر، انسان تحت تاثير خرد، دانش و انسانيت وزير و همچنين صراحت بيان و رک گويي در بيان عقايدش، قرار ميگيرد. بار ديگر سلطان نصيحت بسيار خوبي که توسط وزير به او مي شود را ناديده ميگيرد. در زماني که به ظاهر نصيحت وزير را پذيرفته است بطور مخفيانه به نقشه ي موقوف کردن دو سالار ادامه مي دهد. پس از موقوف کردن اريارق، وزير با اينکه از دور حوادث بسيار ناراحت است هيچ تلاش بيشتري براي وساطت نميکند. در نهان با دوست خودش و استاد بيهقي، بونصر مشکان، ميگويد که به خاطر از دست رفتن اريارق افسوس ميخورد. "من ضامن او بودمي. اما اين خداوند بس سخن شنو آمد، و فرو نگذارند او را و اين همه کارها زير و زبر کنند. و غازي نيز بر افتاد و اين از من ياد دار، و بر خواست و بديوان رفت و سخت انديشه مند بود. و اين گرگ پير گفت: قومي ساخته اند، از محمودي و مسعودي، و به اغراض خويش مشغول. ايزد عز ذکره به خير کناد."
4- در طي خواندن تاريخ مسعودي ما مطالب زيادي در مورد مسائل طبقه دبيران و نگرش بيهقي نسبت به شغلش و فلسفه عمومي زندگي مي آموزيم.
يکي از جذابترين قسمتهاي کتاب قسمتهايی است که ديدگاه بيهقي را در مورد وضع خدمتکاران سلطان به دست ميدهد و توصيه هايي در مورد ميل به افزايش قدرت و ثروت به خدمتکاران سلطان ميکند تا از بدگماني وي به دور بمانند.— اين مساله ايست که خدمتکاران سلطان در تمام طول تاريخ با آن روبرو بوده اند. — همانطور که در همين متن پيشتر مطرح شد و به هرحال دوباره آنرا تکرار نمي کنم.
بيهقي با وجود آمادگي خودش براي تعبير و تفسير آزادانه اعمال امير زادگان، درمورد حقيقت قدرت خود را فريب نمي دهد. "ملوک هرچه خواهند گويند" و ياد آوري مي کند: "حجت گفتن با ايشان روي ندارد"
‘ترس جان’ همواره روي ديگر سکه ‘امّيد نان’ است. نکته اي که در خاتمه کار سالار ياغي، احمد ينالتگين ذکر ميکند؛ بيهقي مي گويد:"از آدم عليه السلام تا يومِنا هذا، برين جمله بود که هيچ بنده بر خداوند خويش بيرون نيامد که نه سر بباد داد؛ و چون در کتب مثبت است، دراز ندهم."  طغيان، مخصوصاً، به نظر او کاري بيجا است: "بر ولي نعمت بيروم آمدن مبارک نيايد و مدت دراز مهلت ندهد، و مَن سَل سِيفَ البَغي قَتَلَ بِه (هرکه شمشير عصيان برکشيد، با آن هلاک شد)"
بيهقي به نظر مي آيد که تا حدودي از لحاظ اجتماعي مغرور باشد، يا شايد بايد بگوييم اعيان را به خاطر اعياني بودن دوست دارد. يادداشت هاي او درمورد تلک هندو که تحت توجهات سلطان محمود پيشرفت کرد و توسط سلطان مسعود به سالاري لشکر ارتقا يافت؛ جالب است: "در شرح حال وي" بيهقي ميگويد: "آن مدت که عمر يافت زيانيش نداشت که پسر حجّامي بود و اگر با آن نفس و خرد و همت، اصل بودي نيکوتر نمودي که عظامي و عصامي بس نيکو باشد و ليکن عظامي به يک پشيز نيرزد. چون فضل و ادب نفس و ادب درس ندارد."
سلطان مسعود به صورت ظاهري به دو سالار بذل توجه ميکند و آنها اين امر را بهانه اي براي شادخواري ميکنند؛ اريارق به شراب نوشي بسيار طولاني مينشيند: "اريارق را عادت چنان بود که چون در شراب نشستي سه چهار شبان روز بخوردي"  در اين موقعيت پس از اينکه وي دو روز بود شراب مبخورد، سلطان عذر نيامدن او به دربار را پذيرفت و پنجاه قرابه شراب به دست دوست صميمي اريارق، اميرک سياه دار خمارچي (شراب فروش) براي او فرستاد. اريارق را يافت در حالي که چون گوي شده بر بوستان مي گشت؛ "اريارق هم بر عادت خود ميخفت و مي خاست و رشته مي آشاميد و باز شراب مي خورد، چنانکه هيچ ندانست که مي چه کند."  سرانجام، هنگامي که اريارق کاملا ناتوان شده بود، به دربار احضار شد؛ "وي به حالتي بود که از مستي دست و پايش کار نمي کرد."  هنگام رسيدن او به دربار به سرعت توقيفش کردند. "اگر مست نبودي و خواستندش گرفت کار بسيار دراز شدي." به دليل ميل وافر بيهقي به شرح و بسط است که ما اين گزارش روشن و واقعي را داريم. اين نوع تاريخ نگاري چه قدر بيشتر از آنکه ‘در سال فلان و فلان، چنين و چنان کسي مورد خشم سلطان قرار گرفت و زنداني شد.’ جالب و نشاط آور است؛— نوع نگارشي که نمونه هاي بسياري در تاريخ نگاري فارسي دارد. —
6- عنوان پاياني که مايلم بدان بپردازم سبک بيهقي است. بعضا اثر او را منعکس کننده خواست حاکمان مي دانند، کساني هم نظري متفاوت در اين زمينه دارند.
 سعيد نفيسي، به عنوان نمونه، سبک او را با عنوان "خراساني و بعضاً بينابين" توصيف ميکند. مينوي، از سوي ديگر آن را "نمونه بارز ترکيب زبان فصيح و روان" ميداند. به نظر ابن فندق، سبک تاريخ آل سبکتگينِ ابولفضل بيهقي، با فصاحت و بلاغت است. و اثر مفقود شده بيهقي، ‘زينت الکتاب’ را در فن کتابت، بي همتا ميداند. اليوت ابراز عقيده ميکند که "سبک اثر، فارسي محاوره اي منحصر به فردي است که بدون کوشش براي نظم و آرايش خارجيِ جملات به نگارش در آمده است. در نتيجه ساختار، اغلب خيلي پيچيده و معني ديرياب است."
آيا اين نظرات متضاد قابل وفق دادن هست؟
بايد اعتراف کنم که اظهار نظر انجام شده توسط استاد زنده ياد سعيد نفيسي را متوجه نشدم. با توجه به اينکه متن مربوط به دوره اوليه است اگر کسي عقيده داشته باشد که سبک بيهقي خراساني است، که من معتقد نيستم، چگونه ميتواند شگفت آور باشد. از همه اينها گذشته، اين حقيقت که کتاب در اواسط قرن 5 نوشته شده است به اين معنا است که تاريخ مسعودي يکي از اولين تاريخ نگاريهاي مهم زبان فارسي است که به دست ما رسيده است. اما در طرفداري ‘پيچيده بودن’ پيچيدگي کلاً از نظم محاوره ای کلمات حاصل شده است؛ که باعث ناراحتي استاد هِنري اليوت، شده، -کسي که بيشک بيشتر با متون مهذب و فني تر مورخين اوليه آشنايي دارد.- در واقع ارزيابي مينوي و اليوت به راحتي قابل تلفيق است؛ اليوت بر جنبه محاوره اي سبک بيهقي تاکيد دارد، و من فکر ميکنم اين، به صراحت توسط مينوي معنا شده است؛ آنجا که ميگويد: "در مورد سبک و زبان همچنين، کتاب او بسيار جالب است؛ اين کتاب پر از واژگان تخصصي، بيان اصطلاحات و دگرگوني عبارات است که اثر او را زنده مينمايد." ‘زنده’؛ اگر انسان بخواهد يک کلمه براي توصيف سبک تاريخ بيهقي بيابد، فکر ميکنم ‘زنده’ آن کلمه اي است که من انتخاب ميکنم. بيش از هر چيز ديگر، اين کيفيت است، که اثر بيهقي را از آنچه پرفسور بوس ورث "طمطراق عتبي و بي لطافتي گرديزي" مينامد؛ تمايز ميدهد.
تاريخ مسعودي مملو از عبارت و اصطلاحات مختلف است که بيان رنگينش لازم به اشاره نيست. من تنها به نمونه هايي اشاره ميکنم تا نشان دهم که منظورم چيست:
"و ديگر آفت آن آمد که سپاه سالار غازي گربزي بود که ابليس لعنه الله او را رشته برنتوانستي تافت." در جاي ديگر غازي معرفي ميشود با "گربزي از گربزان" و اريارق حاجب سپه سالار هندوستان با عنوان "خري از خران"
در متن انجا که بيهقي به احمد ينالتگين –سپه سالار هندوستان- اشاره ميکند، ميگويد که او فرزند نامشروع سلطان محمود بود، او درين زمينه، درباره ينالتگين ميگويد: "او را عطسه امير محمود گفتندي" آنچه که ما ‘کپي برابر اصل’ محمود ميگوييم.
در حقيقت حتي مرد بزرگي مانند وزير بزرگ خواجه احمد حسن، نيز هميشه عبارات با نزاکت تعارف آميز استفاده نميکند؛ و همين لغزشها به زبان محاوره است، که به گزارش بيهقي اعتبار ميدهد. وقتي که ميخوانيم وزير هنگامي که از رفتار بد حصيري فقيه مست و اطرافيانش، نسبت به خودش عصباني ميشود؛ به آنها اينگونه نسبت ميدهد: "اين کشخانان [زن به مزد ها] احمد حسن را فراموش کرده اند بدانکه يک چندي ميدان خالي يافتند و دست بر رگ وزيري عاجز نهداند و ايشان را زبون گرفتند، بديشان نمايند پهناي گليم تا بيدار شوند از خواب."  انگار که هجويه اي از وزير ميخوانيم. عبارت ‘کشخان’ استفاده مکرر از واژه قلتبان (قواد) را ياد آوري ميکند. در مثنوي معنوي، مولوي واژه ي قلتبان را تقريبا به همان معناي کشخاني که در مثال ما از بيهقي، استفاده شده بود به عنوان يک فحش استفاده ميکند. 
کل داستان حصيري مثالي عالي براي جنبه محاوره اي در سبک بيهقي است و پر از عبارات ضرب المثلي است. حصيري با وساطت استادِ بيهقي، بونصر مشکان، از عقوبت در امان ميماند؛ بونصري که وزير را در يک صحبت جالب توجه نصيحت ميکند: "و بزرگان گفته اند العفو عند القدره، و به غنيمت داشته اند عفو چون توانستند که به انتقام مشغول شوند، و ايزد عز ذکره قدرت به خداوند [وزير، خواجه احمد حسن] نموده بود، رحمت هم بنمود و از چنان محنتي و حبسي خلاص ارزاني داشت، واجب چنان کند که به راستاي هرکس که بدو بدي کرده است نيکويي کرده آيد تا خجلت و پشيماني آن کس را باشد، و اخبار مامون و ابراهيم پيش چشم و خاطر خداوند است، محال باشد مرا که ازين معاني سخن گويم، که خرما به بصره برده باشم"  يا همچنان که ما ميگوييم ‘زيره به کرمان بردن’
مثال ديگر از بيان ضرب المثلي، که امروزه بسيار نا مرسوم است، در ابتداي داستان حصيري اتفاق مي افتد. در بيان اين واقعيت که وزير موقعيتي براي فروخوردن  حصيري نمي يافت، بيهقي اضافه مي کند: "و چون خاک يافت مراغه دانست کرد" (مراغه ظاهرا مصدر از مکان است که در عربي به کار نرفته از ريشه مَرَغَ به معناي "غلتيدن در خاک" "غلت خوردن")
در پايان مايلم به طور خلاصه رئوس آنچه سيماي اثر تاريخي بيهقي را نمايان ميسازد دوباره تکرار کنم؛ آنچه که به نظر من، او را يکي از بزرگترين مورخين ايراني ميکند: نخست پافشاري او بر صحت تاريخي و مورد وثوق بودن منابعش، دوم، توجه وسواس مانند او به جزئيات است، که اثر او را پر طول و تفضيل ميکند اما هم زمان فوق العاده بر جذابيت و ارزش تاريخي و جامعه شناسانه آن مي افزايد. بعضي اشارات وجود دارد که نشان ميدهد بيهقي از بسيار طولاني شدن اثرش آگاهي دارد. يکي از موارد به عنوان مثال، آنجاست که ياد آوري ميکند: "و نسخت سوگند نامه و آن مواضعه بياورده ام در مقامات محمودي که کرده ام کتاب مقامات و اينجا تکرار نکردم که سخت دراز شدي." سوم؛ توصيفات بسيار درخشان شخصيتهاست. چهارم ؛ نگرش فلسفي، واقع گرايانه و انساني او به زندگي و توجه بيش از حد او به قضا و قدر است. در سال 400 در نيشابور وي ما را آگاه ميکند  که شصت و هشت بار برف باريده است. پنجم؛ مهارت وي به عنوان يک داستان سرا است، نگارنده تاريخي به شکل داستان. ششم؛ سبک زنده و روشن نويسندگي اوست. ابوالفضل بيهقي با نوشته خودش به عنوان يک مورخ درجه يک شناخته ميشود؛ حتي اگر تکنيک گريز زدن و فلش بک گاهي کمي خسته کننده شده باشد؛ معذالک، همانطور که خود بيهقي مي گويد: " و مرد بي عيب نباشد. الکمال لِلٰه عز و جل.

                                                                                                                                منبع: ياد نامه بيهقي
                                                                                                                                 ترجمه: اميد نقوي

 پي نوشت:
1  - تاریخ بیهقی- به اهتمام: دکترغنی و دکتر فیاض-چاپخانه بانک ملی،1324،ص 666
2  - همان، ص ص 666و667
 3 - همان، ص154
 4 - همان،ص ص 178 و 179
 5 - تاریخ بیهقی، خطیب رهبر، ص416
 6 -همان
 7 -همان؛ ص 659
 8 -همان؛ ص634
 9 -همان؛ ص 272
10- همان؛ص273
11-  همان؛ص274
 12 - تاریخ بیهقی- به اهتمام: دکترغنی و دکتر فیاض-چاپخانه بانک ملی،1324،ص 167
 13 -همان؛ ص168

 

  موضوعات  

  آخرین نوشته های این بخش  

  زرتشت پيامبر
  جهت‌يابي
  خونريزي‌ها
  جشن مهرگان
  جشن تيرگان
   مازندران
  تاریخ بیهقی
  نوروز
  حسنک وزیر
  جشن سده
  توالت صحرایی
  سرپناه
  تور روستای مصر
  آغاز و انجام شاهنامه
  ورزشهای لرستان
  موسيقي لرستان
  اهل كاشانم...
  شیرزنان ایرانی...
  زنان در دوره هخامنشی
  رباعیات حکیم عمر خیام
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (1-50)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (51-100)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (101-150)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (151-200)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (201-250)
   دیوان غزلیات حافظ شیرازی (251-300)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (301-350)
   دیوان غزلیات حافظ شیرازی (351-400)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (401-450)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (451 تا آخر)
  رنج و روزگار فردوسی
  نماد فروهر
  رباعیات خیام
  گلستان سعدی- باب هشتم- در آداب صحبت
  گلستان سعدی- باب هفتم- در تاثیر تربیت
  گلستان سعدی- باب ششم- در ضعف و پیری
  گلستان سعدی- باب پنجم- در عشق و جوانی
  گلستان سعدی- باب چهارم- در فوائد خاموشی
  گلستان سعدی- باب سوم- در فضیلت قناعت
  گلستان سعدی- باب دوم- در اخلاق پارسایان
  گلستان سعدی- باب اول- در عبرت پادشاهان
  ديوان حافظ (فارسی و انگلیسی)
  برف
  سنگ نوردی
  غارنوردی
  ثبت لینک شما
  خط اوستایی
  "خوشکاري هاي اسطوره اي و حماسي بانوان در داستان هاي باستان " (منوچهر رضا پور/84)
  اومانيسم ايراني(عبد الحسين فرزاد/81)
  توان بيهقي در گزينش هاي نثر داستاني(سلمي- خلخالي/78)
  گزارشگر حقيقت (غلامحسين يوسفي)
  بيهقي و تاريخش(حسيني کازروني/69)
  هزاره ميلاد ابوالفضل بيهقي(محيط طباطبايي/49)
  بلخ يا نيشابور (باستاني پاريزي)
  جنبه هاي رمان در بيهقي (عزيز سهرابي /79)
  سلطان محمود مُرد يا کشته شد ؟ (عباسقلي محمدي/71)
  يک سرنوشت ممتاز(اسلامي ندوشن/82)
  تاريخ نگاري بيهقي(عباس زرياب خويي/50)
  جستاري درباره وجهه ادبي تاريخ بيهقي(سلمي - قاسمي پور/81)
  بيهقي و ساختار روايت(سينا جهانديده/82)
  سودابه ايراني (اکبري مفاخر/84)
  يک ايراني پيشقدم بر دانته(مسعود فرزاد )
  Survival
  اوستا
  کویر نوروز
  جدول فواصل
  نقشه ایران
  ABOL-FAZL BAYHAQI AS AN HISTORIOGRAPHER(ترجمه شده)
  ابوالفضل بیهقی به عنوان مورخ (ترجمه)
  تصویربرداری
   آريابووم
  مدل سازي و شبيه سازي
  تورهای گردشگری
  چی پی اس شرکت رایانیک
  بنيان اساطيري حماسه ملي ايران(بهمن سرکاراتي/57)
  فردوسي و شاهنامه در سند(حسام الدين راشدي/85)
  حکيم توس و آموزه هاي قرآني(کامران شرفشاهي/85)
  بيت هاي عرب ستيزانه در شاهنامه(ابوالفضل خطيبي/85)
  تصوير اسب در شاهنامه(نساجي زواره/85)
  بهمن در داستان رستم و اسفنديار(اسد الله محمد زاده/85)
  اسفنديار و گشتاسب در اوستا و شاهنامه(حجت الله ربيعي/85)
  ديوان اشراف در تاريخ بيهقي(کجاني حصاري/85)
   بوسهل زوزني(تکميل همايون/85)
  قدرت و کياست در تاريخ بيهقي( امين روشن/85)
  آيين رزم در عصر غزنويان(محسن مهرابي/85)
  گل محمد کليدر در آيينه حسنک وزير(نادعلي فلاح/85)
  تاثر شاملو از بيهقي(فيروز نيا/85)
  چند اصطلاح حقوقي در تاريخ بيهقي(حسن امين/85)
  باد افره خودکامگي از نگاه بيهقي(رادمنش/85)
  بيهقي، فرزانه دادگر(سيروس مهدوي/85)
  روانشناسي شخصيت بيهقي(مهران مرادي/85)
  داستانوارگي تاريخ بيهقي(احمد رضي/85)
  عید های اسلامی و مذهبی
  جشنهاي ارامنه (مسحيان ارمني)
  کلوخ انداز
  جشنهای یهودیان (کليميان)
  جشن يلدا (شب چله)
  چهارشنبه سوري
  عضویت در گروه اینترنتی آنوبانینی
  گاهنامه باستانی ایران