سایت جامع گردشگری آنوباني‌ني

  گلستان سعدی- باب پنجم- در عشق و جوانی  

((در دست اقدام))

گلستان سعدی
باب پنجم: در عشق و جوانی


حکایت
حسن میمندی را گفتند سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانی اند، چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی ندارد چنانکه با ایاز که حسنی زیادتی ندارد؟ گفت: هر چه به دل فرو آید در دیده نکو نماید.
هر که سلطان مرید او باشد


گر همه بد کند، نکو باشد


وآنکه را پادشه بیندازد


کسش از خیل خانه ننوازد


کسی به دیده انکار گر نگاه کند


نشان صورت یوسف دهد به ناخوبی


و گر به چشم ارادت نگه کنی در دیو


فرشته ایت نماید به چشم کروبی


* * * *
حکایت
گویند خواجه ای را بنده ای نادرالحسن بود و با وی سبیل مودت و دیانت نظری داشت. بایکی از دوستان گفت: دریغ این بنده با حسن و شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی ادبی نکردی. گفت: برادر، چو اقرار دوستی کردی توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست.
خواجه با بنده پری رخسار


چون درآمد به بازی و خنده


نه عجب کو چو خواجه حکم کند


وین کشد بار ناز چون بنده


* * * *
حکایت
پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار، نه طاقت صبر و نه یارای گفتار. چندانکه ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک تصابی نگفتی و گفتی:
کوته نکنم ز دامنت دست


ور خود بزنی به تیغ تیزم


بعد از تو ملاذ و ملجاءیی نیست


هم در تو گریزم، ار گریزم


باری ملامتش کردم و گفتم: عقل نفیست را چه شد تا نفس خسیس غالب آمد؟ زمانی بفکرت فرو رفت و گفت ک
هر کجا سلطان عشق آمد، نماند


قوت بازوی تقوا را محل


پاکدامن چون زید بیچاره ای


اوفتاده تا گریبان در وحل


* * * *
حکایت
یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و مظنه هلاک. نه لقمه ای که مصور شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد.
چو در چشم شاهد نیاید زرت


زر و خاک یکسان نماید برت


باری بنصیحتش گفتند: ازین خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر. بنالید و گفت:
دوستان گو نصیحتم مکنید


که مرا دیده بر ارادت او است


جنگجویان به زور و پنجه و کتف


دشمنان را کشند و خوبان دوست


شرط مودت نباشد به اندیشه جان، دل از مهر جانان برگرفتن.
تو که در بند خویشتن باشی


عشق باز دروغ زن باشی


گر نشاید به دوست ره بردن


شرط یاری است در طلب مردن


گر دست رسد که آستینش گیرم


ورنه بروم بر آستانش میرم


متعلقان را که نظر در کار او بود و شفقت به روزگار او، پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد.
دردا که طبیب، صبر می فرماید


وی نفس حریص را شکر می باید


آن شنیدی که شاهدی بنهفت


با دل از دست رفته ای می گفت


تا تو را قدر خویشتن باشد


پیش چشمت چه قدر من باشد؟


آورده اند که مر آن پادشه زاده که مملوح نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر این میدان مداومت می نماید خوش طبع و شیرین زبان و سخنهای لطیف می گوید و نکته های بدیع ازو می شنوند و چنین معلوم همی شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد. پسر دانست که دل آویخته اوست و این گرد بلا انگیخته او. مرکب به جانب او راند. چون دید که نزدیک او عزم دارد. بگریست و گفت:
آن کس که مرا بکشت باز آمد پیش


مانا که دلش بسوخت بر کشته خویش


چندان که ملاطفت کرد و پرسیدش از کجایی و چه نامی و چه صنعت دانی، در قعر بحر مودت چنان غریق بود که مجال نفس نداشت.
اگر خود هفت سبع از بر بخوانی


چو آشفتی الف ب ت ندانی


گفتا: سخنی با من چرا نگویی که هم از حلقه درویشانم بل که حلقه به گوش ایشانم. آنگه به قوت استیناس محبوب از میان تلاطم محبت سر برآورد و گفت:
عجب است با وجودت که وجود من بماند


تو به گفتن اندر آیی و مرا سخن بماند!!


این بگفت و نعره ای زد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
عجب از کشته نباشد به در خیمه دوست


عجب از زنده که چون جان به در آورد سلیم؟


* * * *
حکایت
یکی از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آنجا که حس بشریت است با حسن بشره او معاملتی داشت و وقتی به خلوتش دریافتی گفتی:
نه آنچنان به تو مشغولم ای بهشتی روی


که یاد خویشتنم در ضمیر می آید


ز دیدنت نتوانم که دیده در بندم


و گر مقابله بینم که تیر می آید


باری پسر گفت: آنچنان که در اداب درس من نظری می فرمایی در آداب نفسم نیز تامل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی نماید بر آن م اطلاع فرمایی تا به تبدیل آن سعی کنم. گفت: ای پسر، این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با تو است جز هر نمی بینم.
چشم بداندیش که بر کنده باد


عیب نماید هنرش در نظر


ور هنری داری و هفتاد عیب


دوست نبیند بجز آن یک هنر


* * * *
حکایت
شبی یاد دارم که یاری عزیز از در درآمد. چنان بی خود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد.
سری طیف من یجلو بطلعته الدجی


شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا؟


نشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی به چه معنی؟ گفتم: به دو معنی: یکی اینکه گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آنکه این بیتم به خاطر بود.
چون گرانی به پیش شمع آید


خیزش اندر میان جمع بکش


ور شکر خنده ای است شیرین لب


آستینش بگیر و شمع بکش


* * * *
حکایت
یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت: کجایی که مشتاق بوده ام. گفت: مشتاقی به که ملولی.
دیر آمدی ای نگار سرمست


زودت ندهیم دامن از دست


معشوقه که دیر دیر بینند


آخر کم از آنکه سیر بینند؟


به یک نفس که برآمیخت یار با اغیار


بسی نماند که غیرت، وجود من بکشد


به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی


مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد؟


بی اعتنایی یار، آسانتر از محرومیت از دیدارش
دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده. جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی. باری بلاطفتش گفتم: دانم که تو را در مودت این منظور علتی و بنای محبت بر زلتی نیست. با وجود چنین معنی، لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی ادبان بردن. گفت: ای یار، دست عتاب از دامن روزگارم بدار، بارها درین مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهل تر آید همی که صبر از دیدن او و حکما گویند: دل بر مجاهده نهادن آسانتر ست که چشم از مشاهده برگرفتن.
هر که بی او به سر نشاید برد


گر جفایی کند بباید برد


روزی، از دست گفتمش زنهار


چند از آن روز گفتم استغفار


نکند دوست زینهار از دوست


دل نهادم بر آنچه خاطر اوست


گر بلطفم به نزد خود خواند


ور به قهرم براند او داند
* * * *
حکایت
در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی با شاهدی سر و سری داشتم بحکم آنکه حلقی داشت طیب الادا و خلقی کالبدر اذا بدا.
آنکه نبات عارضش آب حیات می خورد


در شکرش نگه کند هر که نبات می خورد


اتفاقا بخلاف طبع از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم. دامن ا زو درکشیدم و مهره برچیدم و گفتم:
برو هر چه می بایدت پیش گیر


سر ما نداری سر خویش گیر


شنیدم می رفت و می گفت:
شب پره گر وصل آفتاب نخواهد


رونق بازار آفتاب نکاهد


این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر کرد.
بازی آی و مرا بکش که پیشت مردن


خوشتر که پس از تو زندگانی کردن


اما به شکر و منت باری، پس از مدتی بازآمد. ان حلق داوودی متغیر شده و جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازارش شکسته. متوقع که در کنارش گیرم، کناره گرفتم و گفتم:
آن روز که خط شاهدت بود


صاحب نظر از نظر براندی


امروز بیامدی به صلحش


کش ضمه و فتحه بر نشاندی


تازه بهارا! ورقت زرد شد


دیگ منه کآتش ما سرد شد


چند خرامی و تکبر کنی


دولت پارینه 349 تصور کنی؟


پیش کسی رو که طلبکار تو است


ناز بر آن کن که خریدار تو است


سبزه در باغ گفته اند خوش است


داند آن کس که این سخن گوید


یعنی از روی نیکوان خط سبز


دل عشاق بیشتر جوید


بوستان تو گند نازایست


بس که بر می کنی و می روید


گر صبر کنی ور نکنی موی بناگوش


این دولت ایام نکویی به سر آید


گر دست به جان داشتمی همچو تو بر ریش


نگذاشتمی تا به قیامت که برآید


سو ال کردم و گفتم: جمال روی تو را


چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیده است؟


جواب داد ندانم چه بود رویم را


مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیده است
* * * *
حکایت
یکی را پرسیدند از مستعربان بغداد، ما تقول فی المرد؟ گفت: لاخیر فیهم مادام احد هم لطیفا یتخاشن فاذا خشن یتلاطف، یعنی چندانکه خوب و لطیف و نازک اندام است درشتی کنی و سختی چون سخت و درشت شد چنانکه بکاری نیاید تلطف کند و درشتی نماید.
امرد آنگه که خوب و شیرین است


تلخ گفتار و تند خوی بود


چون به ریش آمد و به لعنت شد


مردم آمیر و مهرجوی بود


* * * *
حکایت
یکی از علما را پرسیدند که یکی با ماه روییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب، چنانکه عرب گوید: التمر یانع والناطور غیر مانع. هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری ازو بسلامت بماند؟ گفت: اگر از مه رویان بسلامت بماند از بدگویان نماند.
شاید پس کار خویشتن بنشستن


لیکن نتوان زبان مردم بستن


* * * *
حکایت
طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده می برد و می گفت: این چه طلعت مکروه است و هیات ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون؟ یا غراب البین، یا لیت بینی، و بینک بعد المشرقین.
علی الصباح به روی تو هر که برخیزد


صباح روز سلامت بر او مسا باشد


به اختری چو تو در صحبت بایستی


ولی چنین که تویی در جهان کجا باشد؟


عجب آنکه غراب از مجاورت طوی هم بجان آمده بود و ملول شده، لاحول کنان از گردش گیتی همی نالید و دستهای تغابن بر یکدیگر همی مالید که این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون، لایق قدر من آنستی که بازاغی به دیوار باغی بر خرامان همی رفتمی.
پارسا را بس این قدر زندان


که بود هم طویله رندان


بلی تا چه کردم که روزگارم بعقوبت آن در سلک صحبت چنین ابلهی خودرای، ناجنس، خیره درای، به چنین بند بلا مبتلا گردانیده است؟
کس نیاید به پای دیواری


که بر آن صورتت نگار کنند


گر تو را در بهشت باشد جای


دیگران دوزخ اختیار کنند


این ضرب المثل بدان آوردم تا بدانی که صد چندان که دانا را از نادان نفرت است نادان را از دانا وحشت است.
زاهدی در سماع رندان بود


زان میان گفت شاهدی بلخی


گر ملولی ز ما ترش منشین


که تو هم در میان ما تلخی


جمعی چو گل و لاله به هم پیوسته


تو هیزم خشک در میانی رسته


چون باد مخالف و چو سرما ناخوش


چون برف نشسته ای و چون یخ بسته


* * * *
حکایت
رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی کران حقوق صحبت ثابت شده. آخر بسبب نفعی اندک آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد و این همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنیدم روزی دوبیت از سخنان من در مجمعی همی گفت:
نگار من چو در آید به خنده نمکین


نمک زیاده کند بر جراحت ریشان


چه بودی ار سر زلفش به دستم افتادی


چو آستین کریمان به دست درویشان


طایفه درویشان بر لطف این سخن نه که بر حسن سیرت خویش آفرین بردند و او هم درین جمله مبالغه کرده بود و بر فوت صحبت تاسف خورده و به خطای خویش اعتراف نموده. معلوم کردم که از طرف او هم رغبتی هست. این بیتها فرستادم و صلح کردیم.
نه ما را در میان عهد و وفا بود


جفا کردی و بد عهدی نمودی؟


به یک بار از جهان دل در تو بستم


ندانستم که برگردی به زودی


هنوز گر سر صلح است بازآی


کز آن مقبولتر باشی که بودی


* * * *
حکایت
یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت و مادر زن فرتوت بعلت کابین در خانه متمکن بماند و مرد از محاورت او بجان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان به پرسیدن آمدندش.
یکی گفتا: چگونه ای در مفارقت یار عزیز؟ گفت: نادیدن زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادر زن.
گل به تاراج رفت و خار بماند


گنج برداشتند و مار بماند


دیده بر تارک سنان دیدن


خوشتر از روی دشمنان دیدن


واجب است از هزار دوست برید


تا یکی دشمنت نباید دید


* * * *
حکایت
یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم. به کویی و نظر با رویی در تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی، از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر نیاوردم و التجا به سایه دیواری کردم، مترقب که کسی حر تموز از من به برد آبی فرونشاند که همی ناگاه از ظلمت دهلیز خانه ای روشنی بتافت، یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید، چنانکه در شب تاری صبح برآید یا آب حیات از ظلمات بدر آید، قدحی بر فاب بر دست و شکر د رآن ریخته و به عرق برآمیخته. ندانم به گلابش مطیب کرده بود یا قطره ای چند از گل رویش در آن چکیده. فی الجمله، شراب از دست نگارینش برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم.
خرم آن فرخنده طالع را که چشم


بر چنین روی اوفتد هر بامداد


مست بیدار گردد نیم شب


مست ساقی روز محشر بامداد


* * * *
حکایت
در سالی محمد خوارزمشاه، رحمه الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد. به جامع کاشغر درآمدم، پسری دیدم نحوی بغایت اعتدال و نهایت جمال چنانکه در امثال او گویند.
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت


جفا و عتاب و ستمگری آموخت


من آدمی به چنین شکل و خوی و قد و روش


ندیده ام مگر این شیوه از پری آموخت


مقدمه نحو زمخشری در دست داشت و همی خواند: ضرب زید عمروا و کان المتعدی عمروا. گتفم: ای پسر، خوارزم و ختا صلح کردند و زید و عمرو را همچنان خصومت باقیست؟ بخندید و مولدم پرسید. گفتم: خاک شیراز. گفت: از سخنان سعدی چه داری؟ گفتم:
بلیت بنحوی یصول مغاضبا
علی کزید فی مقابله العمرو
علی جر ذیل یرفع راسه
و هل یستقیم الرفع من عامل الجر
لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: غالب اشعار او درین زمین به زبان پارسیست، اگر بگویی بفهم نزدیکتر باشد. کلم االناس علی قدر عقولهم. گفتم:
طبع تو را تا هوس نحو کرد


صورت صبر از دل ما محو کرد


ای دل عشاق به دام تو صید


ما به تو مشغول تو با عمرو و زید


بامدادان که عزم سفر مصمم شد، گفته بودندش که فلان سعدیست. دوان آمد و تلطف کرد و تاسف خورد که چندین مدت چرا نگفتی که منم تا شکر قدوم بزرگان را میان بخدمت ببستمی. گفتم: با وجودت زمن آواز نیاید که منم. گفتا: چه شود گر درین خطه چندین بر آسایی تا بخدمت مستفید گردیم؟ گفتم: نتوانم بحکم این حکایت:
بزرگی دیدم اندر کوهساری


قناعت کرده از دنیا به غاری


چرا گفتم: به شهر اندر نیایی


که باری، بندی از دل برگشایی


بگفت: آنجا پریرویان نغزند


چو گل بسیار شد پیلان بلغزند


این را بگفتم و بوسه بر سر و روی یکدیگر دادیم و وداع کردیم.
بوسه دادن به روی دوست چه سود؟


هم در این لحظه کردنش به درود


سیب گویی وداع بستان کرد


روی از این نیمه سرخ، و زان سو زرد


* * * *
حکایت
خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود. یکی از امرای عرب مر او را صد دینار بخشیده تا قربان کند. دزدان خفا جه ناگاه برکاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند. و فریاد بی فایده خواندن.
گر تضرع کنی و گر فریاد


دزد، زر باز پس نخواهد داد


مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر در او نیامده. گفتم: مگر معلوم تو را دزد نبرد؟ گفت: بلی بردند ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خسته دلی باشد.
نباید بستن اندر چیز و کس دل


که دل برداشتن کاری است مشکل


گفتم: مناسب حال من است اینچه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودت تا بجایی که قبله چشمم جمال او بودی و سود سرمایه عمرم وصال او.
مگر ملائکه بر آسمان، و گرنه بشر


به حسن صورت او در زمین نخواهد بود


ناگهی پای وجودش به گل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش برآمد. روزها بر سر خاکش مجاورت کردم وز جمله که بر فراق او گفتم:
کاش کان روز که در پای تو شد خار اجل


دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر


تا در این روز، جهان بی تو ندیدی چشمم


این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر


آنکه قرارش نگرفتی و خواب


تا گل و نسرین نفشاندی نخست


گردش گیتی گل رویش بریخت


خار بنان بر سر خاکش برست


بعد از مفارقتش عزم کردم و نیت جزم که بقیت زندگانی فرش هوس درنوردم و گرد مجالست نگردم.


* * * *
حکایت
یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون و لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده. بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟ گفت:
کاش آنانکه عیب من جستند


رویت ای دلستان، بدیدنی


تا به جای ترنج در نظرت


بی خبر دستها بریدندی


تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی. فذلکن الذی لمتننی فیه. ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورت است موجب چندین فتنه، بفرمودش طلب کردن. در احیاء عرب بگردیدند و بدست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند. ملک در هیات او نظر کرد، شخصی دید سیه فام، باریک اندام. در نظرش حقیر آمد، بحکم آنکه کمترین خدام حرم او بجمال ازو در پیش بودند و بزینت بیش. مجنون بفراست دریافت، گفت: از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سر مشاهده او بر تو تجلی کند.
تندر ستانرا نباشد درد ریش


جز به هم دردی نگویم درد خویش


گفتن از زنبور بی حاصل بود


با یکی در عمر خود ناخورده نیش


تا تو را حالی نباشد همچو ما


حال ما باشد تو را افسانه پیش


سوز من با دیگری نسبت نکن


او نمک بر دست و من بر عضو ریش


* * * *
حکایت
جوانی پاکباز پاکرو بود
که با پاکیزه رویی در گرو بود
چنین خواندم که در دریای اعظم
به گردابی درافتادند با هم
چو ملاح آمدش تا دست گیرد


مبادا کاندر آن حالت بمیرد


همی گفت از میان موج و تشویر


مرا بگذار و دست یار من گیر


در این گفتن جهان بر وی بر آشفت


شنیدندش که جان می داد و می گفت:


حدیث عشق از آن بطال منیوش


که در سختی کند یاری فراموش


چنین کردند یاران، زندگانی


ز کار افتاده بشنو تا بدانی


که سعدی راه و رسم عشقبازی


چنان داند که در بغداد تازی


اگر مجنون لیلی زنده گشتی


حدیث عشق از این دفتر نبشتی

  موضوعات  

  آخرین نوشته های این بخش  

  زرتشت پيامبر
  جهت‌يابي
  خونريزي‌ها
  جشن مهرگان
  جشن تيرگان
   مازندران
  تاریخ بیهقی
  نوروز
  حسنک وزیر
  جشن سده
  توالت صحرایی
  سرپناه
  تور روستای مصر
  آغاز و انجام شاهنامه
  ورزشهای لرستان
  موسيقي لرستان
  اهل كاشانم...
  شیرزنان ایرانی...
  زنان در دوره هخامنشی
  رباعیات حکیم عمر خیام
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (1-50)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (51-100)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (101-150)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (151-200)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (201-250)
   دیوان غزلیات حافظ شیرازی (251-300)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (301-350)
   دیوان غزلیات حافظ شیرازی (351-400)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (401-450)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (451 تا آخر)
  رنج و روزگار فردوسی
  نماد فروهر
  رباعیات خیام
  گلستان سعدی- باب هشتم- در آداب صحبت
  گلستان سعدی- باب هفتم- در تاثیر تربیت
  گلستان سعدی- باب ششم- در ضعف و پیری
  گلستان سعدی- باب پنجم- در عشق و جوانی
  گلستان سعدی- باب چهارم- در فوائد خاموشی
  گلستان سعدی- باب سوم- در فضیلت قناعت
  گلستان سعدی- باب دوم- در اخلاق پارسایان
  گلستان سعدی- باب اول- در عبرت پادشاهان
  ديوان حافظ (فارسی و انگلیسی)
  برف
  سنگ نوردی
  غارنوردی
  ثبت لینک شما
  خط اوستایی
  "خوشکاري هاي اسطوره اي و حماسي بانوان در داستان هاي باستان " (منوچهر رضا پور/84)
  اومانيسم ايراني(عبد الحسين فرزاد/81)
  توان بيهقي در گزينش هاي نثر داستاني(سلمي- خلخالي/78)
  گزارشگر حقيقت (غلامحسين يوسفي)
  بيهقي و تاريخش(حسيني کازروني/69)
  هزاره ميلاد ابوالفضل بيهقي(محيط طباطبايي/49)
  بلخ يا نيشابور (باستاني پاريزي)
  جنبه هاي رمان در بيهقي (عزيز سهرابي /79)
  سلطان محمود مُرد يا کشته شد ؟ (عباسقلي محمدي/71)
  يک سرنوشت ممتاز(اسلامي ندوشن/82)
  تاريخ نگاري بيهقي(عباس زرياب خويي/50)
  جستاري درباره وجهه ادبي تاريخ بيهقي(سلمي - قاسمي پور/81)
  بيهقي و ساختار روايت(سينا جهانديده/82)
  سودابه ايراني (اکبري مفاخر/84)
  يک ايراني پيشقدم بر دانته(مسعود فرزاد )
  Survival
  اوستا
  کویر نوروز
  جدول فواصل
  نقشه ایران
  ABOL-FAZL BAYHAQI AS AN HISTORIOGRAPHER(ترجمه شده)
  ابوالفضل بیهقی به عنوان مورخ (ترجمه)
  تصویربرداری
   آريابووم
  مدل سازي و شبيه سازي
  تورهای گردشگری
  چی پی اس شرکت رایانیک
  بنيان اساطيري حماسه ملي ايران(بهمن سرکاراتي/57)
  فردوسي و شاهنامه در سند(حسام الدين راشدي/85)
  حکيم توس و آموزه هاي قرآني(کامران شرفشاهي/85)
  بيت هاي عرب ستيزانه در شاهنامه(ابوالفضل خطيبي/85)
  تصوير اسب در شاهنامه(نساجي زواره/85)
  بهمن در داستان رستم و اسفنديار(اسد الله محمد زاده/85)
  اسفنديار و گشتاسب در اوستا و شاهنامه(حجت الله ربيعي/85)
  ديوان اشراف در تاريخ بيهقي(کجاني حصاري/85)
   بوسهل زوزني(تکميل همايون/85)
  قدرت و کياست در تاريخ بيهقي( امين روشن/85)
  آيين رزم در عصر غزنويان(محسن مهرابي/85)
  گل محمد کليدر در آيينه حسنک وزير(نادعلي فلاح/85)
  تاثر شاملو از بيهقي(فيروز نيا/85)
  چند اصطلاح حقوقي در تاريخ بيهقي(حسن امين/85)
  باد افره خودکامگي از نگاه بيهقي(رادمنش/85)
  بيهقي، فرزانه دادگر(سيروس مهدوي/85)
  روانشناسي شخصيت بيهقي(مهران مرادي/85)
  داستانوارگي تاريخ بيهقي(احمد رضي/85)
  عید های اسلامی و مذهبی
  جشنهاي ارامنه (مسحيان ارمني)
  کلوخ انداز
  جشنهای یهودیان (کليميان)
  جشن يلدا (شب چله)
  چهارشنبه سوري
  عضویت در گروه اینترنتی آنوبانینی
  گاهنامه باستانی ایران