سایت جامع گردشگری آنوباني‌ني


اشمل موقع سياحي في ايران . العربية

سایت جامع گردشگری ایران

The most comprehensive site for travelling over the Iran . English


  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (101-150)  

101
شراب و عيش نهان چيست كار بي بنياد
زديم بر صف رندان و هر چه باد آباد
گره ز دل بگشا وز سپهر ياد مكن
كه فكر هيچ مهندس چنين گره نگشاد
ز انقلاب زمانه عجب مدار كه چرخ
از اين فسانه هزاران هزار دارد ياد
قدح به شرط ادب گير زانكه تركيبش
ز كاسه سر جمشيد و بهمن است و قباد
كه آگه است كه كاووس و كي كجا رفتند
كه واقف است كه چون رفت تخت جم بر باد
ز حسرت لب شيرين هنوز مي‌بينم
كه لاله مي‌دمد از خون ديده فرهاد
مگر كه لاله بدانست بي وفايي دهر
كه تا بزاد و بشد جام مي ز كف ننهاد
بيا بيا كه زماني ز مي خراب شويم
مگر رسيم به گنجي در اين خراب آباد
نمي‌دهند اجازت مرا به سير و سفر
نسيم باد مصلي و آب ركناباد
قدح مگير چو حافظ مگر به ناله چنگ
كه بسته‌اند بر ابريشم طرب دل شاد
102
دوش آگهي ز يار سفر كرده داد باد
من نيز دل به باد دهم هر چه باد باد
كارم بدان رسيد كه همراز خود كنم
هر شام برق لامع و هر بامداد باد
در چين طره تو دل بي حفاظ من
هرگز نگفت مسكن مألوف ياد باد
امروز قدر پند عزيزان شناختم
يارب روان ناصح ما از تو شاد باد
خون شد دلم به ياد تو هر گه كه در چمن
بند قباي غنچه گل مي‌گشاد باد
از دست رفته بود وجود ضعيف من
صبحم به بوي وصل تو جان باز داد باد
حافظ نهاد نيك تو كامت برآورد
جانها فداي مردم نيكو نهاد باد
103
روز وصل دوستداران ياد باد
ياد باد آن روزگاران ياد باد
كامم از تلخي مي چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران ياد باد
گر چه ياران فارغند از ياد من
از من ايشان را هزاران ياد باد
مبتلا گشتم درين بند و بلا
كوشش آن حق گزاران ياد باد
گر چه صد رودست در چشمم مدام
زنده رود باغ كاران ياد باد
راز حافظ بعد از اين ناگفته ماند
اي دريغا راز داران ياد باد
104
جمالت آفتاب هر نظر باد
ز خوبي روي خوبت خوبتر باد
هماي زلف شاهين شه پرت را
دل شاهان عالم زير پر باد
كسي كو كشته زلفت نباشد
چو زلفت درهم و زير و زبر باد
بتا چون غمزه‌ات ناوك فشاند
دل مجروح من پيشش سپر باد
چو لعل شكرينت بوسه بخشد
مذاق جان من زو پر شكر باد
مرا از توست هر دم تازه عشقي
تو را هر ساعتي حسني دگر باد
به جان مشتاق روي توست حافظ
تو را در حال مشتاقان نظر باد
105
صوفي ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ور نه انديشه اين كار فراموشش باد
آنكه يك جرعه مي از دست تواند دادن
دست با شاهد مقصود در آغوشش باد
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد
شاه تركان سخن مدعيان مي‌شنود
شرمي از مظلمه خون سياووشش باد
گرچه از كبر سخن با من درويش نگفت
جان فداي شكرين پسته خاموشش باد
چشمم از آينه داران خط و خالش گشت
لبم از بوسه ربايان بر و دوشش باد
نرگسِ مستْ نوازش كنِ مردمْ دارش
خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد
به غلامي تو مشهور جهان شد حافظ
حلقه بندگي زلف تو در گوشش باد
106
تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد
وجود نازكت آزرده گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هيچ عارضه شخص تو دردمند مباد
در اين چمن چو درآيد خزان به يغمايي
رهش به سرو سهي قامت بلند مباد
در آن بساط كه حسن تو جلوه آغازد
مجال طعنه بدبين و بدپسند مباد
هر آنكه روي چو ماهت به چشم بد بيند
بر آتش تو به جز چشم او سپند مباد
شفا ز گفته شكرفشان حافظ جوي
كه حاجتت به علاج گلاب و قند مباد
107
حسن تو هميشه در فزون باد
رويت همه ساله لاله گون باد
اندر سر ما خيال عشقت
هر روز كه باد در فزون باد
هر سرو كه در چمن درآيد
در خدمت قامتت نگون باد
چشمي كه نه فتنه تو باشد
چون گوهر اشگ غرق خون باد
چشم تو ز بهر دلربايي
در گردن سحر ذوفنون باد
هر جا كه دلي است در غم تو
بي صبر و قرار و بي سكون باد
قد همه دلبران عالم
پيش الف قدت چو نون باد
هر دل كه ز عشق تو است خالي
از حلقه وصل تو برون باد
لعل تو كه هست جان حافظ
دور از لب مردمان دون باد
108
خسروا گوي فلك در خم چوگان تو باد
ساحت كون و مكان عرصه ميدان تو باد
زلفِ خاتونِ ظفرْ شيفتة پرچم توست
ديدة فتحِ ابدْ عاشقِ جولان تو باد
اي كه انشاءِ عطارد صفتِ شوكتِ توست
عقلِ كلْ چاكر طغراكشِ ديوان تو باد
طيرة جلوة طوبي قدِ چون سرو تو شد
غيرت خلدبرين ساحت بستان تو باد
نه به تنها حيوانات و نباتات و جماد
هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد
109
ديريست كه دلدار پيامي نفرستاد
ننوشت كلامي و سلامي نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پيكي ندوانيد و سلامي نفرستاد
سوي من وحشي صفت عقل رميده
آهو روشي كبك خرامي نفرستاد
دانست كه خواهد شدنم مرغ دل از دست
وز آن خط چون سلسله دامي نفرستاد
فرياد كه آن ساقي شكر لب سرمست
دانست كه مخمورم و جامي نفرستاد
چندانكه زدم لاف كرامات و مقامات
هيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد
حافظ به ادب باش كه واخواست نباشد
گر شاه پيامي به غلامي نفرستاد
110
پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد
وان راز كه در دل بنهفتم بدر افتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگير
اي ديده نگه كن كه به دام كه درافتاد
دردا كه از آن آهوي مشكين سيه چشم
چون نافه بسي خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاك سر كوي شما بود
هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد
مژگان تو تا تيغ جهانگير برآورد
بس كشته دل زنده كه بر يكدگر افتاد
بس تجربه كرديم در اين دير مكافات
با دردكشان هر كه درافتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگ سيه لعل نگردد
با طينت اصلي چه كند بدگهر افتاد
حافظ كه سر زلف بتان دست كشش بود
بس طرفه حريفيست كش اكنون به سر افتاد
111
عكس روي تو چو در آينه جام افتاد
عارف از خنده مي در طمع خام افتاد
حسن روي تو به يك جلوه كه در آينه كرد
اين همه نقش در آيينه اوهام افتاد
اين همه عكس مي و نقش نگارين كه نمود
يك فروغ رخ ساقيست كه در جام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اينم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه كند كز پي دوران نرود چون پرگار
هر كه در دايره گردش ايام افتاد
در خم زلف تو آويخت دل از چاه زنخ
آه كز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد اي خواجه كه در صومعه بازم بيني
كار ما با رخ ساقي و لب جام افتاد
زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت
كانكه شد كشته او نيك سرانجام افتاد
هر دمش با من دلسوخته لطفي دگر است
اين گدا بين كه چه شايسته انعام افتاد
صوفين جمله حريفند و نظر باز ولي
زين ميان حافظ دلسوخته بد نام افتاد
112
آنكه رخسار تو را رنگ گل و نسرين داد
صبر و آرام تواند به من مسكين داد
وانكه گيسوي تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند كرمش داد من غمگين داد
من همان روز ز فرهاد طمع ببريدم
كه عنان دل شيدا به لب شيرين داد
گنج زر گر نبود كنج قناعت باقي است
آنكه آن داد به شاهان به گدايان اين داد
خوش عروسيست جهان از ره صورت ليكن
هر كه پيوست بدو عمر خودش كاوين داد
بعد از اين دست من و دامن سرو و لب جوي
خاصه اكنون كه صبا مژده فروردين داد
در كف غصه دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت اي خواجه قوام الدين داد
113
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشاني داد
كه تاب من به جهان طره فلاني داد
دلم خزانه اسرار بود و دست قضا
درش ببست و كليدش به دلستاني داد
شكسته وار به درگاهت آمدم كه طبيب
به موميايي لطف توام نشاني داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
كه دست دادش و ياري ناتواني داد
برو معالجه خود كن اي نصيحت گو
شراب و شاهد شيرين كه را زياني داد
گذشت با من مسكين و با رقيبان گفت
دريغ حافظ مسكين من چه جاني داد
114
هماي اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذري بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط كلاه
اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد
شبي كه ماه مراد از افق شود طالع
بود كه پرتو نوري به بام ما افتد
به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
كي اتفاق مجال سلام ما افتد
چو جان فداي لبش شد خيال مي‌بستم
كه قطره‌اي ز زلالش به كام ما افتد
خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز
كزين شكار فراوان به دام ما افتد
به نا اميدي از اين در مرو بزن فالي
بود كه قرعه قسمت به نام ما افتد
ز خاك كوي تو هر گه كه دم زند حافظ
نسيم گلشن جان در مشام ما افتد
115
درخت دوستي بنشان كه كام دل به بار آرد
نهال دشمني بركن كه رنج بي شمار آرد
چو مهمان خراباتي به عزت باش با رندان
كه دردسر كشي جانا گرت مستي خمار آرد
شب صحبت غنيمت دان كه بعد از روزگار ما
بسي گردش كند گردون بسي ليل و نهار آرد
عماري دار ليلي را كه مهد ماه در حكم است
خدايا در دل اندازش كه بر مجنون گذار آرد
بهار عمر خواه اي دل وگر نه اين چمن هر سال
چو نسرين صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
خدا را چون دل ريشم قراري بست با زلفت
بفرما لعل نوشين را كه زودش با قرار آرد
درين باغ از خدا خواهد دگر پيرانه سر حافظ
نشيند بر لب جويي و سروي در كنار آرد
116
كسي كه حسن و خط دوست در نظر دارد
محقق است كه او حاصل بصر دارد
چو خامه در ره فرمان او سر طاعت
نهاده‌ايم مگر او به تيغ بردارد
كسي به وصل تو چون شمع يافت پروانه
كه زير تيغ تو هر دم سري دگر دارد
به پاي بوس تو دست كسي رسيد كه او
چو آستانه بدين در هميشه سر دارد
ز زهد خشك ملولم كجاست باده ناب
كه بوي باده مدامم دماغ تر دارد
ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس كه تو را
دمي ز وسوسه عقل بي خبر دارد
كسي كه از ره تقوي قدم بون ننهاد
به عزم ميكده اكنون ره سفر دارد
دل شكسته حافظ به خاك خواهد برد
چو لاله داغ هوايي كه بر جگر دارد
117
دل ما به دور رويت ز چمن فراغ دارد
كه چو سرو پاي بند است و چو لاله داغ دارد
سر ما فرو نيايد به كمان ابروي كس
كه درون گوشه گيران ز جهان فراغ دارد
ز بنفشه تاب دارم كه ز زلف او زند دم
تو سياه كم بها بين كه چه در دماغ دارد
به چمن خرام و بنگر بر تخت گل كه لاله
به نديم شاه ماند كه به كف اياغ دارد
شب ظلمت و بيابان به كجا توان رسيدن
مگر آنكه شمع رويت به رهم چراغ دارد
من و شمع صبحگاهي سزد ار به هم بگرييم
كه بسوختيم و از ما بت ما فراغ دارد
سزدم چو ابر بهمن كه بر اين چمن بگريم
طرب آشيان بلبل بنگر كه زاغ دارد
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
كه نه خاطر تماشا نه هواي باغ دارد
118
آنكس كه به دست جام دارد
سلطاني جم مدام دارد
آبي كه خضر حيات از او يافت
در ميكده جو كه جام دارد
سر رشته جان به جام بگذار
كاين رشته از او نظام دارد
ما و مي و زاهدان و تقوي
تا يار سر كدام دارد
بيرون ز لب تو ساقيا نيست
در دور كسي كه كام دارد
نرگش همه شيوه‌هاي مستي
از چشم خوشت به وام دارد
ذكر رخ و زلف تو دلم را
درديست كه صبح و شام دارد
بر سينه ريش دردمندان
لعلت نمكي تمام دارد
در چاه ذقن چو حافظ اي جان
حسن تو دو صد غلام دارد
119
دلي كه غيب نمايست و جام جم دارد
ز خاتمي كه دمي گم شود چه غم دارد
به خط و خال گدايان مده خزينه دل
به دست شاه وشي ده كه محترم دارد
نه هر درخت تحمل كند جفاي خزان
غلام همت سروم كه اين قدم دارد
رسيد موسم آن كز طرب چو نرگس مست
نهد به پاي قدح هر كه شش درم دارد
زر از بهاي مي اكنون چو گل دريغ مدار
كه عقل كل به صدت عيب متهم دارد
ز سر غيب كس آگاه نيست قصه مخوان
كدام محرم دل ره درين حرم دارد
دلم كه لاف تجرد زدي كنون صد شغل
به بوي زلف تو با باد صبحدم دارد
مراد دل ز كه پرسم كه نيست دلداري
كه جلوه نظر و شيوه كرم دارد
ز جيب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست
كه ما صمد طلبيم و او صنم دارد
120
بتي دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد
بهار عارضش خطي به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يارب
بقاي جاودانش ده كه حسن جاودان دارد
چو عاشق مي‌شدم گفتم كه بردم گوهر مقصود
ندانستم كه اين دريا چه موج خون فشان دارد
ز چشمت جان نشايد برد كز هر سو كه مي‌بينم
كمين از گوشه‌اي كرده است و تيري در كمان دارد
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق
به غماز صبا گويد كه راز ما نهان دارد
بيفشان جرعه‌اي بر خاك و حال اهل دل بشنو
كه از جمشيد و كيخسرو فراوان داستان دارد
چو در رويت بخندد گل مشو در دامش اي بلبل
گر بر گل اعتمادي نيست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان از او اي شحنه مجلس
كه مي با ديگران خوردست و با من سر گران دارد
به فتراك ار همي بندي خدا را زود صيدم كن
كه آفتهاست در تأخير و طالب را زيان دارد
ز سرو قد دلجويت مكن محروم چشمم را
بدين سرچشمه‌اش بنشان كه خوش آبي روان دارد
ز خوف هجرم ايمن كن اگر اميد آن داري
كه از چشم بد انديشان خدايت در امان دارد
چه عذر بخت خود گويم كه آن عيار شهرآشوب
به تلخي كشت حافظ را و شكر در دهان دارد
121
هر آنكو خاطر مجموع و يار نازنين دارد
سعادت همدم او گشت و دولت همنشين دارد
حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است
كسي آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد
دهان تنگ شيرينش مگر ملك سليمان است
كه نقش خاتم لعلش جهان زير نگين دارد
لب لعل و خط مشكين چو آنش هست و اينش هست
بنازم دلبر خود را كه حسنش آن و اين دارد
به خواري منگر اي منعم ضعيفان و نحيفان را
كه صدر مجلس عشرت گداي ره نشين دارد
چو بر روي زمين باشي توانايي غنيمت دان
كه دوران ناتوانيها بسي زير زمين دارد
بلاگردان جان و تن دعاي مستمندان است
كه بيند خير از آن خرمن كه ننگ از خوشه چين دارد
صبا از عشق من رمزي بگو با آن شه خوبان
كه صد جمشيد و كيخسرو غلام كمترين دارد
وگر گويد نمي‌خواهم چو حافظ عاشق مفلس
بگوييدش كه سلطاني گدايي همنشين دارد
122
هر آنكه جانب اهل خدا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست
كه آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلاش معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي
فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست كه معشوق نگسلد پيمان
نگاهدار سر رشته تا نگه دارد
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بيني
ز روي لطف بگويش كه جا نگه دارد
چو گفتمش كه دلم را نگاه دار چه گفت
ز دست بنده چه خيزد خدا نگه دارد
سر و زر و دل و جانم فداي آن ياري
كه حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
غبار راه گذارت كجاست تا حافظ
به يادگار نسيم صبا نگه دارد
123
مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد
نقش هر پرده كه زد راه به جايي دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالي
كه خوش آهنگ و فرح بخش نوايي دارد
پير دردي كش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطا بخش و خطاپوش خدايي دارد
محترم دار دلم كاين مگس قند پرست
تا هواخواه تو شد فر همايي دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهي كه به همسايه گدايي دارد
اشك خونين بنمودم به طبيبان گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوايي دارد
ستم از غمزه مياموز كه در مذهب عشق
هر عمل اجري و هر كرده جزايي دارد
نغز گفت آن بت ترسا بچه باده پرست
شادي روي كسي خود كه صفايي دارد
خسروا حافظ درگاه نشين فاتحه خواند
وز زبان تو تمناي دعايي دارد
124
آن كه از سنبل او غاليه تابي دارد
باز با دلشدگان ناز و عتابي دارد
از سر كشته خود مي‌گذري همچون باد
چه توان كرد كه عمر است و شتابي دارد
ماه خورشيد نمايش ز پس پرده زلف
آفتابي است كه در پيش سحابي دارد
چشم من كرد به هر گوشه روان سيل سرشك
تا سهي سرو تو را تازه‌تر آبي دارد
غمزه شوخ تو خونم به خطا مي‌ريزد
فرصتش باد كه خوش فكر صوابي دارد
آب حيوان اگر اين است كه دارد لب دوست
روشن است اين كه خضر بهره سرابي دارد
چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر
ترك مست است مگر ميل كبابي دارد
جان بيمار مرا نيست ز تو روي سؤال
اي خوش آن خسته كه از دوست جوابي دارد
كي كند سوي دل خسته حافظ نظري
چشم مستش كه به هر گوشه خرابي دارد
125
شاهد آن نيست كه مويي و مياني دارد
بنده طلعت آن باش كه آني دارد
شيوه حور و پري گر چه لطيف است ولي
خوبي آن است و لطافت كه فلاني دارد
چشمه چشم مرا اي گل خندان درياب
كه به اميد تو خوش آب رواني دارد
گوي خوبي كه برد از تو كه خورشيد آنجا
نه سواري است كه در دست عناني دارد
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش كردي
آري آري سخن عشق نشاني دارد
خم ابروي تو در صنعت تيراندازي
برده از دست هر آن كس كه كماني دارد
در ره عشق نشد كس به يقين محرم راز
هر كسي بر حسب فكر گماني دارد
با خرابات نشينان ز كرامات ملاف
هر سخن وقتي و هر نكته مكاني دارد
مرغ زيرك نزند در چمنش پرده سراي
هر بهاري كه به دنباله خزاني دارد
مدعي گو لغز و نكته به حافظ مفروش
كلك ما نيز زباني و بياني دارد
126
جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد
هر كس كه اين ندارد حقا كه آن ندارد
با هيچ كس نشاني زان دلستان نديدم
يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد
هر شبنمي در اين ره صد بحر آتشين است
دردا كه اين معما شرح و بيان ندارد
سر منزل فراغت نتوان ز دست دادن
اي ساروان فروكش كاين ره كران ندارد
چنگ خميده قامت مي‌خواندت به عشرت
بشنو كه پند پيران هيچت زيان ندارد
اي دل طريق رندي از محتسب بياموز
مست است و در حق او كس اين گمان ندارد
احوال گنج قارون كايام داد بر باد
در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد
گر خود رقيب شمع است اسرار از او بپوشان
كان شوخ سربريده بند زبان ندارد
كس در جهان ندارد يك بنده همچو حافظ
زيرا كه چون تو شاهي كس در جهان ندارد
127
روشني طلعت تو ماه ندارد
پيش تو گل رونق گياه ندارد
گوشه ابروي تو است منزل جانم
خوشتر از اين گوشه پادشاه ندارد
تا چه كند با رخ تو دود دل من
آينه داني كه تاب آه ندارد
شوخي نرگس نگر كه پيش تو بشكفت
چشم دريده ادب نگاه ندارد
ديدم و آن چشم دل سيه كه تو داري
جانب هيچ آشنا نگاه ندارد
رطل گرانم ده اي مريد خرابات
شادي شيخي كه خانقاه ندارد
خون خور و خامش نشين كه آن دل نازك
طاقت فرياد دادخواه ندارد
گو برو و آستين به خون جگر شوي
هر كه در اين آستانه راه ندارد
ني من تنها كشم تطاول زلفت
كيست كه او داغ آن سياه ندارد
حافظ اگر سجده تو كرد مكن عيب
كافر عشق اي صنم گناه ندارد
128
نيست در شهر نگاري كه دل ما ببرد
بختم ار يار شود رختم از اينجا ببرد
كو حريفي كش سرمست كه پيش كرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بي خبرت مي‌بينم
آه از آن روز كه بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته است مشو ايمن از او
اگر امروز نبردست كه فردا ببرد
در خيال اين همه لعبت به هوس مي‌بازم
بو كه صاحب نظري نام تماشا ببرد
علم و فضلي كه به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد
بانگ گاوي چه صدا باز دهد عشوه مخر
سامري كيست كه دست از يد بيضا ببرد
جام مينايي مي سد ره دلتنگي است
منه از دست كه سيل غمت از جا ببرد
راه عشق ار چه كمينگاه كمانداران است
هر كه دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه يار
خانه از غير بپرداز و بهل تا ببرد
129
اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد
نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستي فروكشد لنگر
چگونه كشتي از اين ورطه بلا ببرد
فغان كه با همه كس غايبانه باخت فلك
كه كس نبود كه دستي از اين دغا ببرد
گذار بر ظلمات است خضر راهي كو
مباد كاتش محرومي آب ما ببرد
دل ضعيفم از آن مي‌كشد به طرف چمن
كه جان ز مرگ به بيماري صبا ببرد
طبيب عشق منم باده ده كه اين معجون
فراغت آرد و انديشه خطا ببرد
بسوخت حافظ و كس حال او به يار نگفت
مگر نسيم پيامي خداي را ببرد
130
سحر بلبل حكايت با صبا كرد
كه عشق روي گل با ما چها كرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
وزان گلشن به خارم مبتلا كرد
غلام همت آن نازنينم
كه كار خير بي روي و ريا كرد
من از بيگانگان هرگز ننالم
كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد
گر از سلطان طمع كردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا كرد
خوشش باد آن نسيم صبحگاهي
كه درد شب نشينان را دوا كرد
نقاب گل كشيد و زلف سنبل
گره بند قباي غنچه وا كرد
به هر سو بلبل عاشق در افغان
تنعم از ميان باد صبا كرد
بشارت بر به كوي مي فروشان
كه حافظ توبه از زهد ريا كرد
وفا از خواجگان شهر با من
كمال دولت و دين بوالوفا كرد
131
بيا كه ترك فلك خوان روزه غارت كرد
هلال عيد به دور قدح اشارت كرد
ثواب روزه و حج قبول آن كس برد
كه خاك ميكده عشق را زيارت كرد
مقام اصلي ما گوشه خرابات است
خداش خير دهاد آنكه اين عمارت كرد
بهاي باده چون لعل چيست جوهر عقل
بيا كه سود كسي برد كاين تجارت كرد
نماز در خم آن ابروان محرابي
كسي كند كه به خون جگر طهارت كرد
فغان كه نرگس جماش شيخ شهر امروز
نظر به دردكشان از سر حقارت كرد
به روي يار نظر كن ز ديده منت دار
كه كار ديده نظر از سر بصارت كرد
حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چه صنعت بسيار در عبارت كرد
132
به آب روشن مي عارفي طهارت كرد
علي الصباح كه ميخانه را زيارت كرد
همين كه ساغر زرين خور نهان گرديد
هلال عيد به دور قدح اشارت كرد
خوشا نماز و نياز كسي كه از سر درد
به آب ديده و خون جگر طهارت كرد
امام خواجه كه بودش سر نماز دراز
به خون دختر رز خرقه را قصارت كرد
دلم ز حلقه زلفش به جان خريد آشوب
چه سود ديد ندانم كه اين تجارت كرد
اگر امام جماعت طلب كند امروز
خبر دهيد كه حافظ به مي طهارت كرد
133
صوفي نهاد دام و سر حقه باز كرد
بنياد مكر با فلك حقه‌باز كرد
بازي چرخ بشكندش بيضه در كلاه
زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد
ساقي بيا كه شاهد رعناي صوفيان
ديگر به جلوه آمد و آغاز ناز كرد
اين مطرب از كجاست كه ساز عراق ساخت
و آهنگ بازگشت به راه حجاز كرد
اي دل بيا كه ما به پناه خدا رويم
زانچه آستين كوته و دست دراز كرد
صنعت مكن كه هر كه محبت نه راست باخت
عشقش به روي دل در معني فراز كرد
فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد
شرمنده رهروي كه عمل بر مجاز كرد
اي كبك خوش خرام كجا ميروي بايست
غره مشو كه گربة زاهد نماز كرد
حافظ مكن ملامت رندان كه در ازل
ما را خدا ز زهد و ريا بي نياز كرد
134
بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل كرد
باد غيرت به صدش خار پريشان دل كرد
طوطي‌اي را به خيال شكري دل خوش بود
ناگهش سيل فنا نقش امل باطل كرد
قره العين من آن ميوه دل يادش باد
كه چه آسان بشد و كار مرا مشكل كرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددي
كه اميد كرمم همره اين محمل كرد
روي خاكي و نم چشم مرا خوار مدار
چرخ فيروزه طربخانه اين كَهْ گِل كرد
آه و فرياد كه از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه كمان ابروي من منزل كرد
نزدي شاه رخ و فوت شد امكان حافظ
چه كنم بازي ايام مرا غافل كرد
135
چو بادْ عزم سر كوي يار خواهم كرد
نفس به بوي خوشش مشكبار خواهم كرد
به هرزه بي مي و معشوق عمر مي‌گذرد
بطالتم بس از امروز كار خواهم كرد
هر آب روي كه اندوختم ز دانش و دين
نثار خاك ره آن نگار خواهم كرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
كه عمر در سر اين كار و بار خواهم كرد
به ياد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
بناي عهد قديم استوار خواهم كرد
صبا كجاست كه اين جان خون گرفته چو گل
فداي نكهت گيسوي يار خواهم كرد
نفاق و زرق نبخشد صفاي دل حافظ
طريق رندي و عشق اختيار خواهم كرد
136
دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان كرد
تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد
آنچه سعي است من اندر طلبت بنمايم
اينقدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسي كه كند خصم رها نتوان كرد
عارضش را به مثل ماه فلك نتوان گفت
نسبت دوست به هر بي سر و پا نتوان كرد
سرو بالاي من آنگه كه درآيد به سماع
چه محل جامه جان را كه قبا نتوان كرد
نظر پاك تو اندر رخ جانان ديدن
كه در آيينه نظر جز به صفا نتوان كرد
مشكل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد
غيرتم كشت كه محبوب جهاني ليكن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد
من چه گويم كه تو را نازكي طبع لطيف
تا به حدي است كه آهسته دعا نتوان كرد
به جز ابروي تو محراب دل حافظ نيست
طاعت غير تو در مذهب ما نتوان كرد
137
دل از من برد و روي از من نهان كرد
خدا را با كه اين بازي توان كرد
شب تنهاييم در قصد جان بود
خيالش لطفهاي بي كران كرد
چرا چون لاله خونين دل نباشم
كه با ما نرگس او سر گران كرد
كه را گويم كه با درد جان سوز
طبيبم قصد جان ناتوان كرد
بدان سان سوخت چون شمعم كه بر من
صراحي گريه و بربط فغان كرد
صبا گر چاره داري وقت وقت است
كه درد اشتياقم قصد جان كرد
ميان مهربانان كي توان گفت
كه يار ما چنين گفت و چنان كرد
عدو با جان حافظ آن نكردي
كه تير چشم آن ابرو كمان كرد
138
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد
صد لطفِ چشم داشتم و يك نظر نكرد
سيلِ سرشكِ ما ز دلش كين به در نبرد
در سنگِ خاره قطرة باران اثر نكرد
يارب! تو آن جوان دلاور نگاه دار
كز تيرِ آه گوشه‌نشينان حذر نكرد
ماهي و مرغْ دوش ز افغان من نخفت
وان شوخْ ديده بين كه سر از خواب بر نكرد
مي‌خواستم كه مي‌رمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسيم سحر نكرد
جانا! كدام سنگ دلِ بي كفايت است
كو پيشِ زخمِ تيغِ تو جان را سپر نكرد
كلك زبان بريدة حافظ در انجمن
با كس نگفتْ رازِ تو تا تركِ سر نكرد
139
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد
ياد حريف شهر و رفيق سفر نكرد
يا بخت من طريق مروت فروگذاشت
يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد
گفتم مگر به گريه دلش مهربان كنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نكرد
شوخي مكن كه مرغ دل بي قرار من
سوداي دام عاشقي از سر به در نكرد
هر كس كه ديد روي تو بوسيد چشم من
كاري كه كرد ديده من بي نظر نكرد
من ايستاده تا كنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسيم سحر نكرد
140
ديدي اي دل كه غم عشق دگر بار چه كرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد
آه از آن نرگس جادو كه چه بازي انگيخت
آه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد
اشك من رنگ شفق يافت ز بي مهري يار
طالع بي شفقت بين كه در اين كار چه كرد
برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه كه با خرمن مجنون دل افگار چه كرد
ساقيا جام مي‌ام ده كه نگارنده غيب
نيست معلوم كه در پرده اسرار چه كرد
آنكه پر نقش زد اين دايره مينايي
كس ندانست كه در گردش پرگار چه كرد
فكر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببينيد كه با يار چه كرد
141
دوستان دختر رز توبه ز مستوري كرد
شد سوي محتسب و كار به دستوري كرد
آمد از پرده به مجلس عرقش پاك كنيد
تا نگويند حريفان كه چرا دوري كرد
مژدگاني بده اي دل كه دگر مطرب عشق
راه مستانه زد و چاره مخموري كرد
نه به هفت آب كه رنگش به صد آتش نرود
آنچه با خرقه زاهد مي انگوري كرد
غنچه گلبن وصلم ز نسيمش بشكفت
مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوري كرد
حافظ افتادگي از دست مده زانكه حسود
عرض و مال و دل و دين در سر مغروري كرد
142
سالها دل طلب جام جم از ما مي‌كرد
وآنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي‌كرد
گوهري كز صدف كون و مكان بيرون است
طلب از گمشدگان لب دريا مي‌كرد
مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش
كو به تأييد نظر حل معما مي‌كرد
ديدمش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آينه صدگونه تماشا مي‌كرد
گفتم اين جهان بين به تو كي داد حكيم
گفت آن روز كه اين گنبد مينا مي‌كرد
بي دلي در همه احوال خدا با او بود
او نمي‌ديدش و از دور خدايا مي‌كرد
اين همه شعبدة خويش كه مي‌كرد اينجا
سامري پيش عصا و يد بيضا مي‌كرد
گفت آن يار كزو گشت سر دار بلند
جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي‌كرد
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مي‌كرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پي چيست
گفت حافظ گله‌اي از دل شيدا مي‌كرد
143
به سر جام جم آنگه نظر تواني كرد
كه خاك ميكده كحل بصر تواني كرد
مباش بي مي و مطرب كه زير طاق سپهر
بدين ترانه غم از دل بدر تواني كرد
گل مراد تو آنگه نقاب بگشايد
كه خدمتش چو نسيم سحر تواني كرد
گدايي در ميخانه طرفه اكسيري است
گر اين عمل بكني خاك زر تواني كرد
به عزم مرحله عشق پيش نه قدمي
كه سودها كني ار اين سفر تواني كرد
تو كز سراي طبيعت نمي‌روي بيرون
كجا به كوي طريقت گذر تواني كرد
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولي
غبار ره بنشان تا نظر تواني كرد
بيا كه چاره ذوق حضور و نظم امور
به فيض بخشي اهل نظر تواني كرد
ولي تو تا لب معشوق و جام مي‌خواهي
طمع مدار كه كار دگر تواني كرد
دلا ز نور هدايت گر آگهي يابي
چو شمع خنده زنان ترك سر تواني كرد
گر اين نصيحت شاهانه بشنوي حافظ
به شاهراه حقيقت گذر تواني كرد
144
ياد باد آنكه ز ما وقت سفر ياد نكرد
به وداعي دل غمديده ما شاد نكرد
آن جوان بخت كه مي‌زد رقم خير و قبول
بنده پير ندانم ز چه آزاد نكرد
كاغذين جامه به خوناب بشويم كه فلك
ره نمونيم به پاي علم داد نكرد
دل به اميد صدايي كه مگر در تو رسد
ناله‌ها كرد در اين كوه كه فرهاد نكرد
سايه تا باز گرفتي ز چمن مرغ سحر
آشيان در شكن طره شمشاد نكرد
شايد ار پيك صبا از تو بياموزد كار
زانكه چالاكتر از اين حركت باد نكرد
كلك مشاطه صنعش نكشد نقش مراد
هر كه اقرار بدين حسن خدا داد نكرد
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
كه بدين راه بشد يار و ز ما ياد نكرد
غزليات عراقيست سرود حافظ
كه شنيد اين ره دلسوز كه فرياد نكرد
145
چه مستي است ندانم كه رو به ما آورد
كه بود ساقي و اين باده از كجا آورد
تو نيز باده به چنگ آر و راه صحرا گير
كه مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد
دلا چو غنچه شكايت ز كار بسته مكن
كه باد صبح نسيم گره گشا آورد
رسيدن گل و نسرين به خير و خوبي باد
بفشه شاد و گش آمد سمن صفا آورد
صبا به خوش خبري هدهد سليمان است
كه مژده طرب از گلشن سبا آورد
علاج ضعف دل ما كرشمه ساقي است
بر آر سر كه طبيب آمد و دوا آورد
مريد پير مغانم ز من مرنج اي شيخ
چرا كه وعده تو كردي و او به جا آورد
به تنگ چشمي آن ترك لشكري نازم
كه حمله بر من درويش يك قبا آورد
فلك غلامي حافظ كنون به طوع كند
كه التجا به در دولت شما آورد
146
صبا وقت سحر بويي ز زلف يار مي‌آورد
دل شوريده ما را به بو در كار مي‌آورد
من آن شكل صنوبر را ز باغ ديده بركندم
كه هر گل كز غمش بشكفت محنت بار مي‌آورد
فروغ ماه مي‌ديدم ز بام قصر او روشن
كه روز از شرم آن خورشيد در ديوار مي‌آورد
ز بيم غارت عشقش دل پر خون رها كردم
ولي مي‌ريخت خون و ره بدان هنجار مي‌آرود
به قول مطرب و ساقي برون رفتم گه و بي گه
كزان راه گران قاصد خبر دشوار مي‌آورد
سراسر بخشش جانان طريق لطف و احسان بود
اگر تسبيح مي‌فرمود اگر زنار مي‌آورد
عفا الله چين ابرويش اگر چه ناتوانم كرد
به عشوه هم پيامي بر سر بيمار مي‌آورد
عجب مي‌داشتم ديشب ز حافظ جام و پيمانه
ولي منعش نمي‌كردم كه صفي‌وار مي‌آورد
147
نسيم باد صبا دوشم آگهي آورد
كه روز محنت و غم رو به كوتهي آورد
به مطربان صبوحي دهيم جامه چاك
بدين نويد كه باد سحرگهي آورد
بيا بيا كه تو حور بهشت را رضوان
درين جهان ز براي دل رهي آورد
همي رويم به شيراز با عنايت بخت
زهي رفيق كه بختم به همرهي آورد
به جبر خاطر ما كوش كين كلاه نمد
بسا شكست كه با افسر شهي آورد
چه ناله‌ها كه رسيد از دلم به خرمن ماه
چو ياد عارض آن ماه خرگهي آورد
رساند رأيت منصور بر فلك حافظ
كه التجا به جناب شهنشهي آورد
148
يارم چو قدح به دست گيرد
بازار بتان شكست گيرد
هر كس كه بديد چشم او گفت
كو محتسبي كه مست گيرد
در بحر فتاده‌ام چو ماهي
تا يار مرا به شست گيرد
در پاش فتاده‌ام به زاري
آيا بود آنكه دست گيرد
خرم دل آنكه همچو حافظ
جامي ز مي الست گيرد
149
دلم جز مهر مه‌رويان طريقي بر نمي‌گيرد
ز هر در مي‌دهم پندش وليكن در نمي‌گيرد
خدا را اي نصيحت گو حديث ساغر و مي گو
كه نقشي در خيال ما از اين خوشتر نمي‌گيرد
بيا اي ساقي گل رخ بياور بادة رنگين
كه فكري در درون ما از اين بهتر نمي‌گيرد
صراحي مي‌كشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب كز آتش ااين زرق در دفتر نمي‌گيرد
من اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزي
كه پير مي فروشانش به جامي بر نمي‌گيرد
از آن رو هست ياران را صفاها با مي لعلش
كه غير از راستي نقشي در آن جوهر نمي‌گيرد
سر و چشمي چنين دلكش تو گويي چشم از او بردوز
برو كين وعظ بي معني مرا در سر نمي‌گيرد
نصيحت گوي رندان را كه با حكم قضا جنگ است
دلش بس تنگ مي‌بينم مگر ساغر نمي‌گيرد
ميان گريه مي‌خندم كه چون شمع اندر اين مجلس
زبان آتشينم هست ليكن درنمي‌گيرد
چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را
كه كس مرغان وحشي را از اين خوشتر نمي‌گيرد
سخن در احتياج ما و استغناي معشوق است
چه سود افسونگري اي دل كه در دلبر نمي‌گيرد
من آن آيينه را روزي به دست آرم سكندروار
اگر مي‌گيرد اين آتش زماني ور نمي‌گيرد
خدا را رحمي اي منعم كه درويش سر كويت
دري ديگر نمي‌داند رهي ديگر نمي‌گيرد
بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم
كه سر تا پاي حافظ را چرا در زر نمي‌گيرد
150
ساقي ار باده ازين دست به جام اندازد
عارفان را همه در شرب مدام اندازد
ور چنين زير خم زلف نهد دانه خال
اي بسا مرغ خرد را كه به دام اندازد
اي خوشا دولت آن مست كه در پاي حرف
سر و دستار نداند كه كدام اندازد
زاهد خام كه انكار مي و جام كند
پخته گردد چو نظر بر مي جام اندازد
روز در كسب هنر كوش كه مي خوردن روز
دل چون آينه در زنگ ظلام اندازد
آن زمان وقت مي صبح فروغ است كه شب
كه خرگاه افق پرده شام اندازد
باده با محتسب شهر ننوشي زنهار
بخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد
حافظا سر ز كله گوشه خورشيد برآر
بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد

  موضوعات  

  آخرین نوشته های این بخش  

  زرتشت پيامبر
  جهت‌يابي
  خونريزي‌ها
  جشن مهرگان
  جشن تيرگان
   مازندران
  تاریخ بیهقی
  نوروز
  حسنک وزیر
  جشن سده
  توالت صحرایی
  سرپناه
  تور روستای مصر
  آغاز و انجام شاهنامه
  ورزشهای لرستان
  موسيقي لرستان
  اهل كاشانم...
  شیرزنان ایرانی...
  زنان در دوره هخامنشی
  رباعیات حکیم عمر خیام
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (1-50)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (51-100)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (101-150)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (151-200)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (201-250)
   دیوان غزلیات حافظ شیرازی (251-300)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (301-350)
   دیوان غزلیات حافظ شیرازی (351-400)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (401-450)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (451 تا آخر)
  رنج و روزگار فردوسی
  نماد فروهر
  رباعیات خیام
  گلستان سعدی- باب هشتم- در آداب صحبت
  گلستان سعدی- باب هفتم- در تاثیر تربیت
  گلستان سعدی- باب ششم- در ضعف و پیری
  گلستان سعدی- باب پنجم- در عشق و جوانی
  گلستان سعدی- باب چهارم- در فوائد خاموشی
  گلستان سعدی- باب سوم- در فضیلت قناعت
  گلستان سعدی- باب دوم- در اخلاق پارسایان
  گلستان سعدی- باب اول- در عبرت پادشاهان
  ديوان حافظ (فارسی و انگلیسی)
  برف
  سنگ نوردی
  غارنوردی
  ثبت لینک شما
  خط اوستایی
  "خوشکاري هاي اسطوره اي و حماسي بانوان در داستان هاي باستان " (منوچهر رضا پور/84)
  اومانيسم ايراني(عبد الحسين فرزاد/81)
  توان بيهقي در گزينش هاي نثر داستاني(سلمي- خلخالي/78)
  گزارشگر حقيقت (غلامحسين يوسفي)
  بيهقي و تاريخش(حسيني کازروني/69)
  هزاره ميلاد ابوالفضل بيهقي(محيط طباطبايي/49)
  بلخ يا نيشابور (باستاني پاريزي)
  جنبه هاي رمان در بيهقي (عزيز سهرابي /79)
  سلطان محمود مُرد يا کشته شد ؟ (عباسقلي محمدي/71)
  يک سرنوشت ممتاز(اسلامي ندوشن/82)
  تاريخ نگاري بيهقي(عباس زرياب خويي/50)
  جستاري درباره وجهه ادبي تاريخ بيهقي(سلمي - قاسمي پور/81)
  بيهقي و ساختار روايت(سينا جهانديده/82)
  سودابه ايراني (اکبري مفاخر/84)
  يک ايراني پيشقدم بر دانته(مسعود فرزاد )
  Survival
  اوستا
  کویر نوروز
  جدول فواصل
  نقشه ایران
  ABOL-FAZL BAYHAQI AS AN HISTORIOGRAPHER(ترجمه شده)
  ابوالفضل بیهقی به عنوان مورخ (ترجمه)
  تصویربرداری
   آريابووم
  مدل سازي و شبيه سازي
  تورهای گردشگری
  چی پی اس شرکت رایانیک
  بنيان اساطيري حماسه ملي ايران(بهمن سرکاراتي/57)
  فردوسي و شاهنامه در سند(حسام الدين راشدي/85)
  حکيم توس و آموزه هاي قرآني(کامران شرفشاهي/85)
  بيت هاي عرب ستيزانه در شاهنامه(ابوالفضل خطيبي/85)
  تصوير اسب در شاهنامه(نساجي زواره/85)
  بهمن در داستان رستم و اسفنديار(اسد الله محمد زاده/85)
  اسفنديار و گشتاسب در اوستا و شاهنامه(حجت الله ربيعي/85)
  ديوان اشراف در تاريخ بيهقي(کجاني حصاري/85)
   بوسهل زوزني(تکميل همايون/85)
  قدرت و کياست در تاريخ بيهقي( امين روشن/85)
  آيين رزم در عصر غزنويان(محسن مهرابي/85)
  گل محمد کليدر در آيينه حسنک وزير(نادعلي فلاح/85)
  تاثر شاملو از بيهقي(فيروز نيا/85)
  چند اصطلاح حقوقي در تاريخ بيهقي(حسن امين/85)
  باد افره خودکامگي از نگاه بيهقي(رادمنش/85)
  بيهقي، فرزانه دادگر(سيروس مهدوي/85)
  روانشناسي شخصيت بيهقي(مهران مرادي/85)
  داستانوارگي تاريخ بيهقي(احمد رضي/85)
  عید های اسلامی و مذهبی
  جشنهاي ارامنه (مسحيان ارمني)
  کلوخ انداز
  جشنهای یهودیان (کليميان)
  جشن يلدا (شب چله)
  چهارشنبه سوري
  عضویت در گروه اینترنتی آنوبانینی
  گاهنامه باستانی ایران