سایت جامع گردشگری آنوباني‌ني


اشمل موقع سياحي في ايران . العربية

سایت جامع گردشگری ایران

The most comprehensive site for travelling over the Iran . English


  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (1-50)  

دیوان غزلیات حافظ شیرازی
غزلیات شماره 1 تا 50
.
1
الا يا ايها الساقي ادر كأسا و نا ولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
به بوي نافه‌اي كاخر صبا زان طره بگشايد
ز تاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم
جرس فرياد مي‌دارد كه بربنديد محملها
به مي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد
كه سالك بي خبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاريك و بيم موج گردابي چنين هايل
كجا دانند حال ما سبك باران ساحلها
همه كارم ز خود كامي به بدنامي كشيد آخر
نهان كي ماند آن رازي كزو سازند محفلها
حضوري گر همي خواهي ازو غايب مشو حافظ
متي ما تلق من تهوي دع الدنيا و اهملها
2
صلاح كار كجا و من خراب كجا
ببين تفاوت ره كز كجاست تا به كجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
كجاست دير مغان و شراب ناب كجا
چه نسبت است به رندي صلاح و تقوي را
سماع وعظ كجا نغمه رباب كجا
ز روي دوست دل دشمنان چه دريابد
چراغ مرده كجا شمع آفتاب كجا
چو كحل بينش ما خاك آستان شماست
كجا رويم بفرما از اين جناب كجا
مبين به سيب زنخدان كه چاه در راه است
كجا همي روي اي دل بدين شتاب كجا
بشد كه يادْ خوشش بادْ روزگار وصال
خود آن كرشمه كجا رفت و آن عتاب كجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار اي دوست
قرار چيست صبوري كدام و خواب كجا
3
اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقي مي باقي كه در جنت نخواهي يافت
كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا را
فغان كين لوليان شوخ شيرين كار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان يغما را
ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغني است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را
من از آن حسن روز افزون كه يوسف داشت دانستم
كه عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را
اگر دشنام فرمايي و گر نفرين دعا گويم
جواب تلخ مي‌زيبد لب لعل شكرخا را
نصيحت گوش كن جانا كه از جان دوست تر دارند
جوانان سعادتمند پند پير دانا را
حديث از مطرب و مي گو و راز دهر كمتر جو
كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را
غزل گفتي و دُر سفتي بيا و خوش بخوان حافظ
كه بر نظم تو افشاند فلك عقد ثريا را
4
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
كه سر به كوه و بيابان تو داده‌اي ما را
شكر فروش كه عمرش دراز باد چرا
تفقدي نكند طوطي شكرخا را
غرور حسنت اجازت مگر نداد اي گل
كه پرسشي نكني عندليب شيدا را
به خلق و لطف توان كرد صيد اهل نظر
به بند و دام نگيرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنايي نيست
سهي قدان سيه چشم ماه سيما را
چو با حبيب نشيني و باده پيمايي
به ياد دار محبان باد پيما را
جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب
كه وضع مهر و وفا نيست روي زيبا را
در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسيحا را
5
دل مي‌رود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا
كشتي نشستگانيم اي باد شرطه برخيز
باشد كه باز بينم ديدار آشنا را
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون
نيكي به جاي ياران فرصت شمار يارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا يا يا ايها السكارا
اي ساحب كرامت شكرانه سلامت
روزي تفقدي كن درويش بينوا را
آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در كوي نيكنامي ما را گذر ندادند
گر خود نمي‌پسندي تغيير كن قضا را
آن تلخ خوش كه صوفي ام الخبائثش خواند
اشهي لنا و احلي من قبله العذارا
هنگام تنگ دستي در عيش كوش و مستي
كاين كيمياي هستي قارون كند گدا را
سركش مشو كه چون شمع از غيرتت بسوزد
دلبر كه در كف او موم است سنگ خارا
آيينه سكندر جام مي است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملك دارا
خوبان پارسي گوي بخشندگان عمرند
ساقي بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشيد اين خرقه مي آلود
اي شيخ پاك دامن معذور دار ما را
6
به ملازمان سلطان كه رساند اين دعا را
كه به شكر پادشاهي ز نظر مران گدا را
ز رقيب ديو سيرت به خداي خود پناهم
مگر آن شهاب ثاقب مددي دهد خدا را
مژه سياهت ار كرد به خون ما اشارت
ز فريب او بينديش و غلط مكن نگارا
دل عالمي بسوزي چو عذار برفروزي
تو از اين چه سود داري كه نمي‌كني مدارا
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي
به پيام آشنايان بنوازد آشنا را
چه قيامت است جانا كه به عاشقان نمودي
دل و جان فداي رويت بنما عذار ما را
به خدا كه جرعه‌اي ده تو به حافظ سحرخيز
كه دعاي صبحگاهي اثري كند شما را
7
صوفي بيا كه آينه صافيست جام را
تا بنگري صفاي مي لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس
كاين حال نيست زاهد عالي مقام را
عنقا شكار كس نشود دام بازچين
كانجا هميشه دام به دست است دام را
در بزم دور يك دو قدح دركش و برو
يعني طمع مدار وصال دوام را
اي دل شباب رفت و نچيدي گلي ز عيش
پيرانه سر مكن هنري ننگ و نام را
در عيش نقد كوش كه چون آبخور نماند
آدم بهشت روضه دار السلام را
ما را بر آستان تو بس حق نعمت است
اي خواجه باز بين به ترحم غلام را
حافظ مريد جام مي است اي صبا برو
وز بنده بندگي برسان شيخ جام را
8
ساقيا برخيز و در ده جام را
خاك بر سر كن غم ايام را
ساغر مي بر كفم نه تا ز بر
بركشم اين دلق ارزق فام را
گر چه بد نامي است نزد عاقلان
ما نمي‌خواهيم ننگ و نام را
باده در ده چند از اين باد غرور
خاك بر سر نفس نافرجام را
دود آه سينه نالان من
سوخت اين افسردگان خام را
محرم راز دل شيداي خود
كس نمي‌بينم ز خاص و عام را
با دلارامي مرا خاطر خوش است
كز دلم يكباره برد آرام را
ننگرد ديگر به سرو اندر چمن
هر كه ديد آن سرو سيم اندام را
صبر كن حافظ به سختي روز و شب
عاقبت روزي بيابي كام را
9
رونق عهد شباب است دگر بستان را
مي‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را
اي صبا گر به جوانان چمن بازرسي
خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را
گر چنين جلوه كند مغبچه باده فروش
خاكروب در ميخانه كنم مژگان را
اي كه بر مه كشي از عنبر سارا چوگان
مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم اين قوم كه بر دردكشان مي‌خندند
در سر كار خرابات كنند ايمان را
يار مردان خدا باش كه در كشتي نوح
هست خاكي كه به آبي نخرد طوفان را
برو از خانه گردون به در و نان مطلب
كان سيه كاسه در آخر بكشد مهمان را
هر كه را خوابگهِ آخر مشتي خاك است
گو چه حاجت كه بر افلاك كشي ايوان را
ماه كنعاني من مسند مصرْ آنِ تو شد
وقت آن است كه بدرود كني زندان را
حافظا مي خور و رندي كن خوش باش ولي
دام تزوير مكن چون دگران قرآن را
10
دوش از مسجد سوي ميخانه آمد پير ما
چيست ياران طريقت بعد از اين تدبير ما
ما مريدانْ رويْ سويِ قبله چون آريم چون
رويْ سويِ خانه خمار دارد پير ما
در خرابات طريقت ما به هم منزل شويم
كاين چنين رفته است در عهد ازل تقدير ما
عقل اگر داند كه دل در بند زلفش چون خوش است
عاقلان ديوانه گردند از پي زنجير ما
روي خوبت آيتي از لطف بر ما كشف كرد
زان زمان جز لطف و خوبي نيست در تفسير ما
با دل سنگينت آيا هيچ درگيرد شبي
آه آتشناك و سوز سينه شبگير ما
تير آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش
رحم كن بر جان خود پرهيز كن از تير ما
11
ساقي به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو كه كار جهان شد به كام ما
ما در پياله عكس رخ يار ديده‌ايم
اي بي خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما
چندان بود كرشمه و ناز سهي قدان
كايد به جلوه سرو صنوبر خرام ما
اي باد اگر به گلشن احباب بگذري
زنهار عرضه بر جانان پيام ما
گو نام ما ز ياد به عمد از چه مي‌بري
خود آيد آن كه ياد نياري ز نام ما
مستي به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سپرده‌اند به مستي زمام ما
ترسم كه صرفه‌اي نبرد روز بازخواست
نان حلال شيخ ز آب حرام ما
حافظ ز ديده دانه اشكي همي فشان
باشد كه مرغ وصل كند قصد دام ما
درياي اخضر فلك و كشتي هلال
هستند غرق نعمت حاجي قوام ما
12
اي فروغ ماه حسن از روي رخشان شما
آب روي خوبي از چاه زنخدان شما
عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده
باز گردد يا برآيد چيست فرمان شما
كس به دور نرگست طرفي نبست از عافيت
به كه نفروشند مستوري به مستان شما
بخت خواب آلود ما بيدار خواهد شد مگر
زانكه زد بر ديده آبي روي رخشان شما
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌اي
بو كه بويي بشنويم از خاك بستان شما
عمرتان باد و مراد اي ساقيان بزم جم
گر چه جام ما نشد پر مي به دوران شما
دل خرابي مي‌كند دلدار را آگه كنيد
زينهار اي دوستان جان من و جان شما
كي دهد دست اين غرض يارب كه همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پريشان شما
دور دار از خاك و خون دامن چو بر ما بگذري
كاندرين ره كشته بسيارند قربان شما
مي‌كند حافظ دعايي بشنو آميني بگو
روزي ما باد لعل شكرافشان شما
اي صبا با ساكنان شهر يزد از ما بگو
كاي سر حق ناشناسان گوي چوگان شما
گرچه دوريم از بساط قرب همت دور نيست
بنده شاه شماييم و ثناخوان شما
اي شهنشاه بلند اختر خدا را همتي
تا ببوسم همچو اختر خاك ايوان شما
13
مي‌دمد صبح و كله بست سحاب
الصبوح الصبوح يا اصحاب
مي‌چكد ژاله بر رخ لاله
المدام المدام يا احباب
مي‌وزد از چمن نسيم بهشت
هان بنوشيد دم به دم مي ناب
تخت زمرد ز دست گل به چمن
راح چون لعل آتشين درياب
در ميخانه بسته‌اند دگر
افتتح يا مفتح الابواب
لب و دندانت را حقوق نمك
هست بر جان و سينه‌هاي كباب
اين چنين موسمي عجب باشد
كه ببندند ميكده به شتاب
بر رخ ساقي پري پيكر
همچو حافظ بنوش باده ناب
14
گفتم اي سلطان خوبان رحم كن بر اين غريب
گفت در دنبال دل ره گم كند مسكين غريب
گفتمش مگذر زماني گفت معذورم بدار
خانه پروردي چه تاب آرد غم چندين غريب
خفته بر سنجاب شاهي نازنيني را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالين غريب
اي كه در زنجير زلفت جاي چندين آشناست
خوش فتاد آن خال مشكين بر رخ رنگين غريب
مي‌نمايد عكس مي در رنگ روي مهوشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرين غريب
بس غريب افتاده است آن مور خط گِردِ رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشكين غريب
گفتم اي شام غريبان طره شب رنگ تو
در سحرگاهان حذر كن چون بنالد اين غريب
گفت حافظ آشنايان در مقام حيرتند
دور نبود گر نشيند خسته و مسكين غريب
15
اي شاهد قدسي كه كشد بند نقابت
وي مرغ بهشتي كه دهد دانه و آبت
خواهم بشد از ديده در اين فكر جگرسوز
كاغوش كه شد منزل آسايش و خوابت
درويش نمي‌پرسي و ترسم كه نباشد
انديشه آمرزش و پرواي ثوابت
راه دل عشاق زد آن چشم خماري
پيداست از اين شيوه كه مست است شرابت
تيري كه زدي بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه انديشه كند راي صوابت
هر ناله و فرياد كه كردم نشنيدي
پيداست نگارا كه بلند است جنابت
دور است سر آب از اين باديه هشدار
تا غول بيابان نفريبد به سرابت
تا در ره پيري به چه آيين روي اي دل
باري به غلط صرف شد ايام شبابت
اي قصر دل افروز كه منزلگه انسي
يارب مكناد آفت ايام خرابت
حافظ نه غلاميست كه از خواجه گريزد
صلحي كن و بازآ كه خرابم ز عتابت
16
خمي كه ابروي شوخ تو در كمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت
به يك كرشمه كه نرگس به خود فروشي كرد
فريب چشم و صد فتنه در جهان انداخت
شراب خورده و خوي كرده مي‌روي به چمن
كه آب روي تو آتش در ارغوان انداخت
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم
چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
بنفشه طره مفتول خود گره مي‌زد
صبا حكايت زلف تو در ميان انداخت
ز شرم آنكه به روي تو نسبتش كردم
سمن به دست صبا خاك در دهان انداخت
من از ورعْ مي و مطرب نديدمي زين پيش
هواي مغبچگانم در اين و آن انداخت
كنون به آب مي لعل خرقه مي‌شويم
نصيبه ازل از خود نمي‌توان انداخت
مگر گشايش حافظ در اين خرابي بود
كه بخشش ازلش در مي مغان انداخت
جهان به كام من اكنون شود كه دور زمان
مرا به بندگي خواجه جهان انداخت
17
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشي بود در اين خانه كه كاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بين كه ز بس آتش اشكم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنايي نه غريب است كه دل سوز منست
چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت
چون پياله دلم از توبه كه كردم بشكست
همچو لاله جگرم بي مي و ميخانه بسوخت
ماجرا كم كن و بازآ كه مرا مردم چشم
خرقه از سر بدرآورد و به شكرانه بسوخت
ترم افسانه بگو حافظ و مي نوش دمي
كه نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت
18
ساقيا آمدن عيد مبارك بادت
وان مواعيد كه كردي نرود از يادت
در شگفتم كه در اين مدت ايام فراق
برگرفتي ز حريفان دل و دل مي‌دادت
برسان بندگي دختر رز گو بدرآي
كه دم و همت ما كرد ز بند آزادت
شايد مجلسيان در قدم و مقدم توست
جاي غم باد مر آن دل كه نخواهد شادت
شكر ايزد كه ز تاراج خزان رخنه نيافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور كز آن تفرقه‌ات بازآورد
طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت اين كشتي نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنيادت
19
اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست
منزل آن مه عاشق كش عيار كجاست
شب تار است و ره وادي ايمن در پيش
آتش طور كجا موعد ديدار كجاست
هر كه آمد به جهان نقش خرابي دارد
در خرابات بگوييد كه هشيار كجاست
آن كس است اهل بشارت كه اشارت داند
نكته‌ها هست بسي محرم اسرار كجاست
هر سر موي مرا با تو هزاران كار است
ما كجاييم و ملامتگر بيكار كجاست
بازپرسيد ز گيسوي شكن در شكنش
كاين دل غمزده سرگشته گرفتار كجاست
عقل ديوانه شد آن سلسله مشكين كو
دل ز ما گوشه گرفت ابروي دلدار كجاست
ساقي و مطرب و مي جمله مهياست ولي
عيش بي يار مهيا نشود يار كجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فكر معقول بفرما گل بي خار كجاست
20
روزه يك سو شد و عيد آمد و دلها برخاست
مي ز خمخانه به جوش آمد و مي بايد خواست
توبه زهدفروشان گران جان بگذشت
وقت رندي و طرب كردن رندان پيداست
چه ملامت بود آن را كه چنين باده خورد
اين چه عيبي است بدين بي خردي وين چه خطاست
باده نوشي كه در او روي و ريايي نبود
بهتر از زهدفروشي كه در او روي و رياست
ما نه رندان رياييم و حريفان نفاق
آنكه او عالم سر است بدين حال گواست
فرض ايزد بگذاريم و به كس بد نكنيم
ور بگويند روا نيست بگوييم رواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم
باده از خون رزان است نه از خون شماست
اين چه عيب است كز آن عيب خلل خواهد بود
ور بود نيز چه شد مردم بي عيب كجاست
21
دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشين كز تو سلامت برخاست
كه شنيدي كه در اين بزم دمي خوش بنشست
كه نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافي زد
پيش عشاق تو شبها به غرامت برخاست
در چمن باد بهاري ز كنار گل و سرو
به هواداري آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتي و از خلوتيان ملكوت
به تماشاي تو آشوب قيامت برخاست
پيش رفتار تو پا بربگرفت از خجلت
سرو سركش كه به ناز از قد و قامت برخاست
حافظ اين خرقه بينداز مگر جان ببري
كاتش از خرقه سالوس و كرامت برخاست
22
چو بشنوي سخن اهل دل مگو كه خطاست
سخن شناس نئي جان من خطا اينجاست
سرم به دنيي و عقبي فرو نمي‌آيد
تبارك الله از اين فتنه‌ها كه در سد ماست
در اندرون من خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد كجايي اي مطرب
بنال هان كه از اين پرده كار ما به نواست
مرا به كار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست
نخفته‌ام ز خيالي كه مي‌پزد دل من
خمار صد شبه دارم شرابخانه كجاست
چنين كه صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشوييد حق به دست شماست
از آن به دير مغانم عزيز مي‌دارند
كه آتشي كه نمي‌رد هميشه در دل ماست
چه ساز بود كه در پرده مي‌زد آن مطرب
كه رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
نداي عشق تو ديشب در اندرون دادند
فضاي سينه حافظ هنوز پر ز صداست
23
خيال روي تو در هر طريق همره ماست
نسيم موي تو پيوند جان آگه ماست
به رغم مدعياني كه منع عشق كنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست
ببين كه سيب زنخدان تو چه مي‌گويد
هزار يوسف مصري فتاده در چه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پريشان و دست كوته ماست
به حاجب در خلوتسراي خاص بگو
فلان ز گوشه نشينان خاك درگه ماست
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
هميشه در نظر خاطر مرفه ماست
اگر به سالي حافظ دري زند بگشاي
كه سالهاست كه مشتاق روي چون مه ماست
24
مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مست
كه به پيمانه كشي شهره شدم روز الست
من هماندم كه وضو ساختم از چشمه عشق
چار تكبير زدم يكسره بر هر چه كه هست
مِي بده تا دهمت آگهي از سر قضا
كه به روي كه شدم عاشق و از بوي كه مست
كمر كوه كم است از كمر مور اينجا
نا اميد از در رحمت مشو اي باده پرست
به جز آن نرگس مستانه كه چشمش مرساد
زير اين طارم فيروزه كسي خوش ننشست
جان فداي دهنش باد كه در باغ نظر
چمن آراي جهان خوشتر از اين غنچه نبست
حافظ از دولت عشق تو سليماني شد
يعني از وصل تواش نيست به جز باد به دست
25
شكفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
صلاي سرخوشي اي صافيان باده پرست
اساس توبه كه در محكمي چو سنگ نمود
ببين كه جام زجاجي چه طرفه‌اش بشكست
بيار باده كه در بارگاه استغنا
چه پاسبان و چه سلطان چه هوشيار و چه مست
از اين رباط دو در چون ضرورتيست رحيل
رواق و طاق معيشت چه سربلند و چه پست
مقام عيش ميسر نمي‌شود بي رنج
بلي به حكم بلا بسته‌اند عهد الست
به هست و نيست مرنجان ضمير و خوش مي‌باش
كه نيستي است سرانجام هر كمال كه هست
شكوه آصفي و اسب باد و منطق طير
به باد رفت و از او خواجه هيچ طرف نبست
به بال و پر مرو از ره كه تير پرتابي
هوا گرفت زماني ولي به خاك نشست
زبان كلك تو حافظ چه شكر آن گويد
كه گفته سخنت مي‌برند دست به دست
26
زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب مست
پيرهن چاك و غزلخوان و صراحي در دست
نرگسش عربده جوي و لبش افسوس كنان
نيمشب دوش به بالين من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزين
گفت اي عاشق ديرينة من خوابت هست
عاشقي را كه چنين باده شبگير دهند
كافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو اي زاهد و بر دردكشان خرده مگير
كه ندادند جز اين تحفه به مه روز الست
آنچه او ريخت به پيمانة ما نوشيديم
اگر از خمر بهشت است دگر باده پرست
خنده جام مي و زلف گره گير نگار
اي بسا توبه كه چون توبه حافظ بشكست
27
در دير مغان آمد يارم قدحي در دست
مست از مي و مي خواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شكل مه نو پيدا
وز قند بلند او بالاي صنوبر پست
آخر به چه گويم هست از خود خبرم چون نيست
وز بهر چه گويم نيست با وي نظرم چون هست
شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست
و افغان ز نظر بازان برخاست چو او بنشست
گر غاليه خوشبو شد در گيسوي او پيچد
ور وسمه كمانكش گشت در ابروي او پيوست
بازآي كه بازآيد عمر شده حافظ
هر چند كه نايد باز تيري كه بشد از دست
28
به جان خواجه و حق قديم و عهد درست
كه مونس دم صبحم دعاي دولت تست
سرشك من كه ز طوفان نوح دست برد
ز لوح سينه نيارست نقش مهر تو شست
بكن معامله‌اي وين دل شكسته بخر
كه با شكستگي ارزد به صد هزار درست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
كه خواجه خاتم جم ياوه كرد و بار بجست
دلا طمع مبر از لطف بي نهايت دوست
چو لاف عشق زدي سر بباز چابك و چست
به صدق كوش كه خورشيد زايد از نفست
كه از دروغ سيه روي گشت صبح نخست
شدم ز دست تو شيداي كوه و دشت و هنوز
نمي‌كني به ترحم نطاق سلسه سست
مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوي
گناه باغ چه باشد چو اين گياه نرست
29
ما را ز خيال تو چه پرواي شراب است
خم گو سر خود گير كه خمخانه خراب است
گر خمر بهشت است بريزيد كه بي دوست
هر شربت عذبم كه دهي عين عذاب است
افسوس كه شد دلبر و در ديده گريان
تحرير خيال خط او نقش بر آب است
بيدار شو اي ديده كه ايمن نتوان بود
زين سيل دمادم كه در اين منزل خواب است
معشوق عيان مي‌گذرد بر تو ليكن
اغيار همي بيند از آن بسته نقاب است
گل بر رخ رنگين تو تا لطف عرق ديد
در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است
سبز است در و دشت بيا تا نگذاريم
دست از سر آبي كه جهان جمله سراب است
در كنج دماغم مطلب جاي نصيحت
كاين گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
بس طور عجب لازم ايام شباب است
30
زلف هزار دل به يكي تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوي نسيمش دهند جان
بگشود نافه‌اي و دَرِ آرزو ببست
شيدا از آن شدم كه نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه‌گري كرد و رو ببست
شاقي به چند رنگ مي اندر پياله ريخت
اين نقشها نگر كه چه خوش در كدو ببست
يارب چه غمزه كرد صراحي كه خون خم
با نعره‌هاي قلقلش اندر گلو ببست
مطرب چه پرده ساخت كه در پرده سماع
بر اهل وجد و حالْ دَرِ هاي و هو ببست
حافظ هر آنكه عشق نورزيد و وصل خواست
احرام طوف كعبه دل بي وضو ببست
31
آن شب قدري كه گويند اهل خلوت امشب است
يارب اين تأثير دولت از كدامين كوكب است
تا به گيسوي تو دست ناسزايان كم رسد
هر دلي از حلقه‌اي در ذكر يارب يارب است
كشته چاه زنخدان توام كز هر طرف
صدهزارش گردن جان زير طوق غبغب است
شهسوار من كه مه آيينه دار روي اوست
تاج خورشيد بلندش خاك نعل مركب است
عكس خوي ب عارضش بين كافتاب گرم رو
در هواي آن عرق تا هست هر روزش تب است
من نخواهم كرد ترك لعل يار و جام مي
زاهدان معذور داريدم كه اينم مذهب است
اندر آن ساعت كه بر پشت صبا بنديد زين
با سليمان چون برانم من كه مورم مركب است
آنكه ناوك بر دل من زير چشمي مي‌زند
قوتِ جانِ حافظش در خنده زير لب است
آب حيوانش ز منقار بلاغت مي‌چكد
زاغِ كلكِ من به نام ايزد چه عالي مشرب است
32
خدا چه صورت ابروي دلگشاي تو بست
گشاد كار من اندر كرشمه‌هاي تو بست
مرا و سرو چمن را به خاك راه نشاند
زمانه تا قصب نرگس قباي تو بست
ز كار ما و دل غنچه صد گره بگشود
نسيم گل چو دل اندر پي هواي تو بست
مرا به بند تو دوران چرخ راضي كرد
ولي چه سود كه سر رشته در رضاي تو بست
چو نافه بر دل مسكين من گره مفكن
كه عهد با سر زلف گره گشاي تو بست
تو خود وصال دگر بودي اي نسيم وصال
خطا نگر كه دل اميد در وفاي تو بست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
به خنده گفت كه حافظ برو كه پاي تو بست
33
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است
چون كوي دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتي كه تو را هست با خدا
كاخر دمي بپرس كه ما را چه حاجت است
اي پادشاه حسن خدا را بسوختيم
آخر سؤال كن كه گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتيم و زبان سؤال نيست
در حضرت كريم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نيست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به يغما چه حاجت است
جام جهان نماست ضمير منير دوست
اظهار احتياج خود آنجا چه حاجت است
آن شد كه بار منت ملاح بردمي
گوهر چو دست داد به دريا چه حاجت است
اي مدعي برو كه مرا با تو كار نيست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
اي عاشق گدا چو لب روح بخش يار
مي‌دادنت وظيفه تقاضا چه حاجت است
حافظ تو ختم كن كه هنر خود عيان شود
با مدعي نزاع و محاكا چه حاجت است
34
رواق منظر چشم من آشيانه توست
كرم نما و فرود آ كه خانه خانه توست
به لطف خال و خط از عارفان ربودي دل
لطيفه‌هاي عجب زير دام و دانه توست
دلت به وصل گل اي بلبل صبا خوش باد
كه در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست
علاج ضعف دل ما به لب حوالت كن
كه اين مفرح ياقوت در خزانه توست
به تن مقصرم از دولت ملازمتت
ولي خلاصه جان خاك آستانه توست
من آن نيم كه دهم نقد دل به هر شوخي
در خزانه به مهر تو و نشانه توست
تو خود چه لعبتي اي شهسوار شيرين كار
كه توسني چو فلك رام تازيانه توست
چه جاي من كه بلغزد سپهر شعبده باز
از اين حيل كه در ابنانه بهانه توست
سرود مجلست اكنون فلك به رقص آرد
كه شعر حافظ شيرين سخن ترانه توست
35
برو به كار خود اي واعظ اين چه فرياد است
مرا فتاد دل از رهْ تو را چه افتاده است
ميان او كه خدا آفريده است از هيچ
دقيقه‌اي است كه هيچ آفريده نگشاده است
به كام تا نرساند مرا لبش چون ناي
نصيحت همه عالم به گوش من باد است
گداي كوي تو از هشت خلد مستغني است
اسير عشق تو از هر دو عالم آزاد است
اگر چه مستي عشقم خراب كرد ولي
اساس هستي من زان خراب آباد است
دلا منال ز بيداد و جور يار كه يار
تو را نصيب همين كرد و اين از آن داده است
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
كزين فسانه و افسون مرا بسي ياد است
36
تا سر زلف تو در دست نسيم افتاده است
دل سودا زده از غصه دو نيم افتاده است
چشم جادوي تو خود عين سواد سحر است
ليكن اين هست كه اين نسخه سقيم افتاده است
در خم زلف تو آن خال سيه داني چيست
نقطه دوده كه در حلقه جيم افتاده است
زلف مشكين تو در گلشن فردوس عذار
چيست طاووس كه در باغ نعيم افتاده است
دل من در هوس روي تو اي مونس جان
خاك راهي است كه در دست نسيم افتاده است
همچو گرد اين تن خاكي نتواند برخاست
از سر كوي تو زان رو كه عظيم افتاده است
سايه قد تو بر قالبم اي عيسي دم
عكس روحي است كه بر عظم رميم افتادست
آن كه جز كعبه مقامش نبد از ياد لبت
بر در ميكده ديدم كه مقيم افتادست
حافظ گم شده را با غمت اي يار عزيز
اتحاديست كه در عهد قديم افتادست
37
بيا كه قصر امل سخت سست بنياد است
بيار باده كه بنياد عمر بر باد است
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
چه گويمت كه به مي خانه دوش مست و خراب
سروش عالم غيبم چه مژده‌ها داده است
كه اي بلند نظر شاهباز سِدْرَه نشين
نشيمن تو نه اين كنج محنت آباد است
تو را ز كنگر عرش مي‌زنند صفير
ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است
نصيحتي كنمت ياد گير و در عمل آر
كه اين حديث ز پير طريقتم ياد است
غم جهان مخور و پند من مبر از ياد
كه اين لطيفه عشقم ز رهروي ياد است
رضا به داده بده وز جبين گره بگشا
كه بر من و تو دَرِ اختيار نگشاده است
مجو درستي عهد از جهان سست نهاد
كه عجوزه عروس هزار داماد است
نشان عهد و وفا نيست در تبسم گل
بنال بلبل بي دل كه جاي فرياد است
حسد چه مي‌بري اي سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خدا داده است
38
بي مهر رخت روز مرا نور نمانده است
وز عمر مرا جز شب ديجور نمانده است
هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است
مي‌رفت خيال تو ز چشم من و مي‌گفت
هيهات از اين گوشه كه معمور نمانده است
وصل تو اجل را ز سرم دور همي داشت
از دولت هجر تو كنون دور نمانده است
نزديك شد آن دم كه رقيب تو بگويد
دور از رخت اين خسته رنجور نمانده است
صبر است مرا چاره هجران تو ليكن
چون صبر توان كرد كه مقدور نمانده است
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
گو خون جگر ريز كه معذور نمانده است
حافظ ز غم از گريه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعيه سوز نمانده است
39
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
شمشاد خانه پرور ما از كه كمتر است
اي نازنين پسر تو چه مذهب گرفته‌اي
كت خون ما حلال‌تر از شير مادر است
چون نقش غم ز دور ببيني شراب خواه
تشخيص كرده‌ايم و مداوا مقرر است
از آستان پير مغان سر چرا كشيم
دولت در آن سرا و گشايش در آن در است
يك قصه بيش نيست غم عشق وين عجب
كز هر زبان كه مي‌شنوم نامكرر است
دي وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گويد و بازش چه در سر است
شيراز و آب ركني و اين باد خوش نسيم
عيبش مكن كه خال رخ هفت كشور است
فرقست از آب خضر كه ظلمات جاي اوست
تا آب ما كه منبعش الله اكبر است
ما آب روي فقر و قناعت نمي‌بريم
با پادشه بگوي كه روزي مقدر است
حافظ چه طرفه شاخ نباتيست كلك تو
كش ميوه دلپذيرتر از شهد و شكر است
40
المنه لله كه در مي كده باز است
زان رو كه مرا بر در او روي نياز است
خمها همه در جوش و خروشند ز مستي
وان مي كه در آنجاست حقيقت نه مجاز است
از وي همه مستي و غرور است و تكبر
وز ما همه بيچارگي و عجر و نياز است
رازي كه بر غير نگفتيم و نگوييم
با دوست بگوييم كه او محرم راز است
شرح شكن زلف خم اندر خم جانان
كوته نتوان كرد كه اين قصه دراز است
بار دل مجنون و خم طره ليلي
رخساره محمود و كف پاي اياز است
بردوخته‌ام ديده چو باز از همه عالم
تا ديده من بر رخ زيباي تو باز است
در كعبه كوي تو هر آنكس كه بيايد
از قبله ابروي تو در عين نماز است
اي مجلسيان سوز دل حافظ مسكين
از شمع بپرسيد كه در سوز و گداز است
41
اگر چه باده فرحبخش و باد گل بيز است
به بانگ چنگ مخور مي كه محتسب تيز است
صراحي‌اي و حريفي گرت به چنگ افتد
به عقل نوش كه ايام فتنه انگيز است
در آستين مرقع پياله پنهان كن
كه همچو چشم صراحي زمانه خون ريز است
به آب ديده بشوييم خرقه‌ها از مي
كه موسم ورع و روزگار پرهيز است
مجوي عيش خوش از دور باژگون سپهر
كه صاف اين سر خم جمله دردي آميز است
سپهر بر شده پرويز نيست خون افشان
كه ريزه‌اش سر كسري و تاج پرويز است
عرق و فارس گرفتي به شعر خوش حافظ
بيا كه نوبت بغداد و وقت تبريز است
42
حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بين كه قصه فاش
از رقيبان نهفتنم هوس است
شب قدري چنين عزيز لطيف
با تو تا روز خفتنم هوس است
وه دردانه‌اي چنين نازك
در شب تار سفتنم هوس است
اي صبا امشبم مدد فرماي
كه سحرگه شكفتنم هوس است
از براي شرف به نوك مژه
خاك راه تو رفتنم هوس است
همچو حافظ به رغم مدعيان
شعر رندانه گفتنم هوس است
43
صحن بستان ذوق بخش و صحبت ياران خوش است
وقت گل خوش باد كز وي وقت ميخواران خوش است
از صبا هر دم مشام جان ما خوش مي‌شود
آري آري طيب انفاس هواداران خوش است
ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز كرد
ناله كن بلبل كه گلبانگ در افگاران خوش است
مرغ خوش خوان را بشارت باد كاندر راه عشق
دوست را با ناله شبهاي بيداران خوش است
نيست در بازار عالم خوش دلي ور زانكه هست
شيوه رندي و خوش باشي عياران خوش است
از زبان سوسن آزاده‌ام آمد به گوش
كاندر اين دير كهن كار سبكباران خوش است
حافظا ترك جهان گفتن طريق خوش دلي است
تا نپنداري كه احوال جهان داران خوش است
44
كنون كه بر كف گل جام باده صاف است
به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير
چه وقت مدرسه و بحث كشف و كشاف است
فقيه مدرسه دي مست بود و فتوي داد
كه مي حرام ولي به ز مال اوقاف است
به دُرد و صاف تو را حكم نيست خوش دركش
كه هر چه ساقي ما كرد عين الطاف است
ببُر ز خلق و چو عنقا قياس كار بگير
كه صيت گوشه نشينان ز قاف تا قاف است
حديث مدعيان و خيال همكاران
همان حكايت زر دوز و بوريا باف است
خموش حافظ و اين نكته‌ها چون زر سرخ
نگاهدار كه قلاب شهر صراف است
45
در اين زمانه رفيقي كه خالي از خلل است
صراحي مي ناب و سفينه غزل است
جريده رو كه گذرگاه عافيت تنگ است
پياله گير كه عمر عزيز بي بدل است
نه من ز بي عملي در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بي عمل است
به چشم عقل در اين رهگذار پر آشوب
جهان و كار جهان بي ثبات و بي محل است
بگير طره مه چهره‌اي و قصه مخوان
كه سعد و نحس ز تأثير زهره و زحل است
دلم اميد فراوان به وصل روي تو داشت
ولي اجل به ره عمر رهزن امل است
به هيچ دور نخواهند يافت هشيارش
چنين كه حافظ ما مست باده ازل است
46
گل در بر و مي در كف و معشوق به كام است
سلطان جهانم به چنين روز غلام است
گو شمع مياريد در اين جمع كه امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است وليكن
بي روي تو اي سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قول ني و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر مياميز كه ما را
هر لحظه ز گيسوي تو خوش بوي مشام است
از چاشني قند مگو هيچ و ز شكر
زان رو كه مرا از لب شيرين تو كام است
تا گنج غمت در دل ويرانه مقيم است
همواره مرا كوي خرابات مقام است
از ننگ چه گويي كه مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسي كه مرا ننگ ز نام است
ميخواره و سرگشته و رنديم و نظرباز
وانكس كه چو ما نيست در اين شهر كدام است
با محتسبم عيب مگوييد كه او نيز
پيوسته چو ما در طلب عيش مدام است
حافظ منشين بي مي و معشوق زماني
كايام گل و ياسمن و عيد صيام است
47
به كوي ميكده هر سالكي كه ره دانست
دري دگر زدن انديشه تبه دانست
زمانه افسر رندي نداد جز به كسي
كه سرفرازي عالم در اين كله دانست
بر آستانه ميخانه هر كه يافت رهي
ز فيض جام مي اسرار خانقه دانست
هر آنكه راز دو عالم ز خط ساغر خواند
رموز جام جم از نقش خاك ره دانست
وراي طاعت ديوانگان ز ما مطلب
كه شيخ مذهب ما عاقلي گنه دانست
دلم ز نرگس ساقي امان نخواست به جان
چرا كه شيوه آن ترك دل سيه دانست
ز جوز كوكب طالع سحرگهان چشمم
چنان گريست كه ناهيد ديد و مه دانست
بلند مرتبه شاهي كه نُه رواق سپهر
نمونه‌اي ز خم طاق بارگه دانست
حديث حافظ و ساغر كه مي‌زند پنهان
چه جاي محتسب و شحنه پادشه دانست
48
صوفي از پرتو مي راز نهاني دانست
گوهر هر كس از اين لعل تواني دانست
قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس
نه هر كو ورقي خواند معاني دانست
عرضه كردم دو جهان بر دل كارافتاده
به جز از عشق تو باقي همه فاني دانست
آن شد اكنون كه ز ابناي عوام انديشم
محتسب نيز در اين عيش نهاني دانست
دلبر آسايش ما مصلحت وقت نديد
ورنه از جانب ما دل نگراني دانست
سنگ و گل را كند از يمن نظر لعل و عقيق
هر كه قدر نفس باد يماني دانست
اي كه از دفتر عقل آيت عشق آموزي
ترسم اين نكته به تحقيق نداني دانست
مي بياور كه ننازد به گل باغ جهان
هر كه غارت گري باد خزاني دانست
حافظ اين گوهر منظوم كه از طبع انگيخت
ز اثر تربيت آصف ثاني دانست
49
روضه خلدبرين خلوت درويشان است
مايه محتشمي خدمت درويشان است
كنج عزلت كه طلسمات عجايب دارد
فتح آن در نظر رحمت درويشان است
قصر فردوس كه رضوانش به درباني رفت
منظري از چمن نزهت درويشان است
آنچه زر مي‌شود از پرتو آن قلب سياه
كيمياييست كه در صحبت درويشان است
آنكه پيشش بنهد تاج تكبر خورشيد
كبرياييست كه در حشمت درويشان است
دولتي را كه نباشد غم از آسيب زوال
بي تكلف بشنو دولت درويشان است
خسروان قبله حاجات جهانند ولي
سببش بندگي حضرت درويشان است
روي مقصود كه شاهان به دعا مي‌طلبند
مظهرش آينه طلعت درويشان است
از كران تا به كران لشكر ظلم است ولي
از ازل تا به ابد فرصت درويشان است
اي توانگر مفروش اينهمه نخوت كه تو را
سرو زر در كنف همت درويشان است
گنج قارون كه فرو مي‌شود از قهر هنوز
خوانده باشي كه هم از غيرت درويشان است
حافظ ار آب حيات ازلي مي‌خواهي
منبعش خاك در خلوت درويشان است
من غلام نظر آصف عهدم كو را
صورت خواجگي و سيرت درويشان است
50
به دام زلف تو دل مبتلاي خويشتن است
بكش به غمزه كه اينش سزاي خويشتن است
گرت ز دست برآيد مراد خاطر ما
بدست باش كه خيري به جاي خويشتن است
به جانت اي بت شيرين دهن كه همچون شمع
شبان تيره مرادم فناي خويشتن است
چو راي عشق زدي با تو گفتم اي بلبل
مكن كه آن گل خندان براي خويشتن است
به مشك چين و چگل نيست بوي گل محتاج
كه نافه‌هاش ز بند قباي خويشتن است
مرو به خانه ارباب بي مروت دهر
كه گنج عافيتت در سراي خويشتن است
بسوخت حافظ و در شرط عشقبازي، او
هنوز بر سر عهد و وفاي خويشتن است

  موضوعات  

  آخرین نوشته های این بخش  

  زرتشت پيامبر
  جهت‌يابي
  خونريزي‌ها
  جشن مهرگان
  جشن تيرگان
   مازندران
  تاریخ بیهقی
  نوروز
  حسنک وزیر
  جشن سده
  توالت صحرایی
  سرپناه
  تور روستای مصر
  آغاز و انجام شاهنامه
  ورزشهای لرستان
  موسيقي لرستان
  اهل كاشانم...
  شیرزنان ایرانی...
  زنان در دوره هخامنشی
  رباعیات حکیم عمر خیام
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (1-50)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (51-100)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (101-150)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (151-200)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (201-250)
   دیوان غزلیات حافظ شیرازی (251-300)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (301-350)
   دیوان غزلیات حافظ شیرازی (351-400)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (401-450)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (451 تا آخر)
  رنج و روزگار فردوسی
  نماد فروهر
  رباعیات خیام
  گلستان سعدی- باب هشتم- در آداب صحبت
  گلستان سعدی- باب هفتم- در تاثیر تربیت
  گلستان سعدی- باب ششم- در ضعف و پیری
  گلستان سعدی- باب پنجم- در عشق و جوانی
  گلستان سعدی- باب چهارم- در فوائد خاموشی
  گلستان سعدی- باب سوم- در فضیلت قناعت
  گلستان سعدی- باب دوم- در اخلاق پارسایان
  گلستان سعدی- باب اول- در عبرت پادشاهان
  ديوان حافظ (فارسی و انگلیسی)
  برف
  سنگ نوردی
  غارنوردی
  ثبت لینک شما
  خط اوستایی
  "خوشکاري هاي اسطوره اي و حماسي بانوان در داستان هاي باستان " (منوچهر رضا پور/84)
  اومانيسم ايراني(عبد الحسين فرزاد/81)
  توان بيهقي در گزينش هاي نثر داستاني(سلمي- خلخالي/78)
  گزارشگر حقيقت (غلامحسين يوسفي)
  بيهقي و تاريخش(حسيني کازروني/69)
  هزاره ميلاد ابوالفضل بيهقي(محيط طباطبايي/49)
  بلخ يا نيشابور (باستاني پاريزي)
  جنبه هاي رمان در بيهقي (عزيز سهرابي /79)
  سلطان محمود مُرد يا کشته شد ؟ (عباسقلي محمدي/71)
  يک سرنوشت ممتاز(اسلامي ندوشن/82)
  تاريخ نگاري بيهقي(عباس زرياب خويي/50)
  جستاري درباره وجهه ادبي تاريخ بيهقي(سلمي - قاسمي پور/81)
  بيهقي و ساختار روايت(سينا جهانديده/82)
  سودابه ايراني (اکبري مفاخر/84)
  يک ايراني پيشقدم بر دانته(مسعود فرزاد )
  Survival
  اوستا
  کویر نوروز
  جدول فواصل
  نقشه ایران
  ABOL-FAZL BAYHAQI AS AN HISTORIOGRAPHER(ترجمه شده)
  ابوالفضل بیهقی به عنوان مورخ (ترجمه)
  تصویربرداری
   آريابووم
  مدل سازي و شبيه سازي
  تورهای گردشگری
  چی پی اس شرکت رایانیک
  بنيان اساطيري حماسه ملي ايران(بهمن سرکاراتي/57)
  فردوسي و شاهنامه در سند(حسام الدين راشدي/85)
  حکيم توس و آموزه هاي قرآني(کامران شرفشاهي/85)
  بيت هاي عرب ستيزانه در شاهنامه(ابوالفضل خطيبي/85)
  تصوير اسب در شاهنامه(نساجي زواره/85)
  بهمن در داستان رستم و اسفنديار(اسد الله محمد زاده/85)
  اسفنديار و گشتاسب در اوستا و شاهنامه(حجت الله ربيعي/85)
  ديوان اشراف در تاريخ بيهقي(کجاني حصاري/85)
   بوسهل زوزني(تکميل همايون/85)
  قدرت و کياست در تاريخ بيهقي( امين روشن/85)
  آيين رزم در عصر غزنويان(محسن مهرابي/85)
  گل محمد کليدر در آيينه حسنک وزير(نادعلي فلاح/85)
  تاثر شاملو از بيهقي(فيروز نيا/85)
  چند اصطلاح حقوقي در تاريخ بيهقي(حسن امين/85)
  باد افره خودکامگي از نگاه بيهقي(رادمنش/85)
  بيهقي، فرزانه دادگر(سيروس مهدوي/85)
  روانشناسي شخصيت بيهقي(مهران مرادي/85)
  داستانوارگي تاريخ بيهقي(احمد رضي/85)
  عید های اسلامی و مذهبی
  جشنهاي ارامنه (مسحيان ارمني)
  کلوخ انداز
  جشنهای یهودیان (کليميان)
  جشن يلدا (شب چله)
  چهارشنبه سوري
  عضویت در گروه اینترنتی آنوبانینی
  گاهنامه باستانی ایران