سایت جامع گردشگری آنوباني‌ني


اشمل موقع سياحي في ايران . العربية

سایت جامع گردشگری ایران

The most comprehensive site for travelling over the Iran . English


  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (151-200)  



دیوان غزلیات حافظ شیرازی
غزلیات شماره 151-200
.
151
دمي با غم به سر بردن جهان يك سر نمي‌ارزد
به مي بفروش دلق ما كزين بهتر نمي‌ارزد
به كوي مي فروشانش به جامي بر نمي‌گيرند
زهي سجاده تقوي كه يك ساغر نمي‌ارزد
رقيبم سرزنشها كرد كز اين باب رخ برتاب
چه افتاد اين سر ما را كه خاك در نمي‌ارزد
شكوه تاج سلطاني كه بيم جان در او درجست
كلاهي دلكش است اما به ترك سر نمي‌ارزد
چه آسان مي‌نمود اول غم دريا به بوي سود
غلط كردم كه اين طوفان به صد گوهر نمي‌ارزد
تو را آن به كه روي خود ز مشتاقان بپوشاني
كه شادي جهانگيري غم لشگر نمي‌ارزد
چو حافظ در قناعت كوش وز دنيي دون بگذر
كه يك جو منت دو نان دو صد من زر نمي‌ارزد
152
در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه‌اي كرد رخت ديد ملك عشق نداشت
عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
عقل مي‌خواست كز آن شعله چراغ افروزد
برق غيرت بدرخشيد و جهان بر هم زد
مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز
دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد
ديگران قرعه قسمت هم بر عيش زدند
دل غمديده ما بود كه هم بر غم زد
جان علوي هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
كه قلم بر سر اسباب دل خرم زد
153
سحر چون خسرو خاور علم بر كوهساران زد
به دست مرحمت يارم در اميدواران زد
چو پيش صبح روشن شد كه حال مهر گردون چيست
برآمد خنده خوش بر غرور كامگاران زد
نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دلهاي ياران زد
من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست
كه چشم باده پيمايش صلا بر هوشياران زد
كدام آهن دلش آموخت اين آيين عياري
كز اول چون برون آمد ره شب زنده‌داران زد
خيال شهسواري پخت و شد ناگه دل مسكين
خداوندا نگه دارش كه بر قلب سواران زد
در آب و رنگ رخسارش چه جان داديم و خون خورديم
چو نقشش دست داد اول رقم بر جانسپاران زد
منش با خرقه پشمين كجا اندر كمند آرم
ز ره مويي كه مژگانش ره خنجرگزاران زد
نظر بر قرعه توفيق و يمن دولت شاه است
بده كام دل حافظ كه فال بختياران زد
شهنشاه مظفرفر شجاع ملك و دين منصور
كه جود بي دريغش خنده بر ابر بهاران زد
از آن ساعت كه جام مي به دست او مشرف شد
زمانه ساغر شادي به ياد مي گساران زد
ز شمشير سرافشانش ظفر آن روز بدرخشيد
كه چون خورشيد انجم سوز تنها بر هزاران زد
دوام ملك و عمر او بخواه از لطف حق اي دل
كه چرخْ اين سكه دولت به دور روزگاران زد
154
راهي بزن كه آهي بر ساز آن توان زد
شعري بخوان كه با آن رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندي بر آسمان توان زد
قد خميده ما سهلت نمايد اما
بر چشم دشمنان تير از اين كمان توان زد
در خانقه نگنجد اسرار عشق بازي
جام مي مغانه هم با مغان توان زد
درويش را نباشد برگ سراي سلطان
ماييم و كهنه دلقي كاتش در آن توان زد
اهل نظر دو عالم در يك نظر ببازند
عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
گر دولت وصالت خواهد دري گشودن
سرها بدين تخيل بر آستان توان زد
عشق و شباب و رندي مجموعه مراد است
چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وين عجب نيست
گر راهزن تو باشي صد كاروان توان زد
حافظ به حق قرآن كز شيد و زرق بازآي
باشد كه گوي عيشي در اين جهان توان زد
155
اگر روم ز پيش فتنه‌ها برانگيزد
ور از طلب بنشينم به كينه برخيزد
وگر به رهگذري يكدم از وفاداري
چو گرد در پيش افتم چو باد برخيزد
و گر كنم طلب نيم بوسه صد افسوس
ز حقه دهنش چون شكر فرو ريزد
من آن فريب كه در نرگس تو مي‌بينم
بس آب روي كه با خاك ره برآميزد
فراز و شيب بيابان عشق دام بلاست
كجاست شيردلي كز بلا نپرهيزد
تو عمر خواه و صبوري كه چرخ شعبده باز
هزار بازي از آن طرفه‌تر برانگيزد
بر آستانه تسليم سر بنه حافظ
كه گر ستيزه كني روزگار بستيزد
156
به حسن خلق و وفا كس به يار ما نرسد
تو را در اين سخن انكار كار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده‌اند
كسي به حسن و ملاحت به يار ما نرسد
به حق صحبت ديرين كه هيچ محرم راز
به يار يك جهت حق گذار ما نرسد
هزار نقش برآيد ز كلك صنع و يكي
به دلپذيري نقش نگار ما نرسد
هزار نقد به بازار كائنات آرند
يكي به سكه صاحب عيار ما نرسد
دريغ قافله عمر كانچنان رفتند
كه گردشان به هواي ديار ما نرسد
دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش
كه بد به خاطر اميدوار ما نرسد
چنان بزي كه اگر خاك ره شوي كس را
غبار خاطري از رهگذار ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم كه شرح قصه او
به سمع پادشه كامگار ما نرسد
157
هر كه را با خط سبزت سر سودا باشد
پاي از اين دايره بيرون ننهد تا باشد
من چو از خاك لحد لاله صفت برخيزم
داغ سوداي توام سِرّ سويدا باشد
تو خود اي گوهر يكدانه كجايي آخر
كز غمت ديده مردم همه دريا باشد
از بن هر مژه‌ام آب روانست بيا
اگرت ميل لب جوي و تماشا باشد
چون گل و مي دمي از پرده برون آي و درآ
كه دگر باره ملاقات نه پيدا باشد
ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد
كاندر اين سايه قرار دل شيدا باشد
چشمت از ناز به حافظ نكند ميل آري
سرگراني صفت نرگس رعنا باشد
158
من و انكار شراب اين چه حكايت باشد
غالباً اين قدرم عقل و كفايت باشد
تا به غايت ره ميخانه نمي‌دانستم
ور نه مستوري ما تا به چه غايت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز
تا تو را خود ز ميان با كه عنايت باشد
زاهد ار راه به رندي نبرد معذورست
عشق كاري است كه موقوف هدايت باشد
من كه شبها ره تقوي زده‌ام با دف و چنگ
اين زمان سر به ره آرم چه حكايت باشد
بنده پير مغانم كه ز جهلم برهاند
پير ما هر چه كند عين عنايت باشد
دوش از اين غصه نخفتم كه رفيقي مي‌گفت
حافظ ار مست بود جاي شكايت باشد
159
نقد صوفي نه همه صافي بي غش باشد
اي بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد
صوفي ما كه ز ورد سحري مست شدي
شامگاهش نگران باش كه سرخوش باشد
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان
تا سيه روي شود هر كه در او غش باشد
خط ساقي كه از اين گونه زند نقش بر آب
اي بسا رخ كه به خونابه منقش باشد
نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقي شيوه رندان بلا كش باشد
غم دنيي دني چند خوري باده بخور
حيف باشد دل دانا مه مشوش باشد
دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش
گر شرابش ز كف ساقي مهوش باشد
160
خوش است خلوت اگر يارْ يار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگينِ سليمان به هيچ نستانم
كه گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدايا كه در حريمِ وصال
رقيبْ محرم و حرمانْ نصيب من باشد
هماي گو مفكن ساية شرف هرگز
در آن ديار كه طوطي كم از زغن باشد
بيان شوق چه حاجت كه سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزي كه در سخن باشد
هواي كوي تو از سر نمي‌رود آري
غريب را دل سرگشته با وطن باشد
بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پيش تواش مُهر بر دهن باشد
161
كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد
يك نكته از اين معني گفتيم و همين باشد
از لعل تو گر يابم انگستري زنهار
صد ملك سليمانم در زير نگين باشد
غمناك نبايد بود از طعن حسود اي دل
شايد كه چو وابيني خير تو در اين باشد
هر كو نكند فهمي زيد كلك خيال انگيز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد
جام مي و خون و دل هر يك به كسي دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد
در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود
كاين شاهد بازاري وان پرده نشين باشد
آن نيست كه حافظ را رندي بشد از خاطر
كاين سابقه پيشين تا روز پسين باشد
162
خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
كه در دستت به جز ساغر نباشد
زمان خوش دلي درياب و درياب
كه دايم در صدف گوهر نباشد
غنيمت دان و مي خور در گلستان
كه گل تا هفته ديگر نباشد
الا پر لعل كرده جام زرين (؟)
ببخشا بر كسي كش زر نباشد
بيا اي شيخ و از خم خانه ما
شرابي خور كه در كوثر نباشد
بشوي اوراق اگر هم درس مايي
كه علم عشق در دفتر نباشد
شرابي بي خمارم بخش يارب
كه حسنش بسته زيور نباشد
ز من بنيوش و دل در شاهدي بند
كه با وي هيچ دردسر نباشد
من از جان بنده سلطان اويسم
اگر چه يادش از چاكر نباشد
به تاج عالم آرايش كه خورشيد
چنين زيبنده افسر نباشد
كسي گيرد خطا بر نظم حافظ
كه هيچش لطف در گوهر نباشد
163
گل بي رخ يار خوش نباشد
بي باده بهار خوش نباشد
طرف چمن طواف بستان
بي لاله عذار خوش نباشد
رقصيدن سرو و حالت گل
بي صوت هزار خوش نباشد
با يار شكر لب خوش اندام
بي بوس و كنار خوش نباشد
هر نقش كه دست عقل بندد
جز نقش نگار خوش نباشد
جان نقد محقر است حافظ
از بهر نثار خوش نباشد
164
نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد
عالم پير به يك باره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقي به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
اين تطاول كه كشيد از غم هجران بلبل
تا سرا پرده گل نعره زنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگير
مجلس وعظ درازست و زمان خواهد شد
اي دل ار عشرت امروز به فردا فكني
مايه نقد بقا را كه ضمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح كاين خورشيد
از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد
گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت
كه به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گويي كه چنين رفت و چنان خواهد شد
حافظ از بهر تو آمد سوي اقليم وجود
قدمي نه به وداعش كه روان خواهد شد
165
مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد
قضاي آسمان اينست و ديگرگون نخواهد شد
رقيب آزارها فرمود و جاي آشتي نگذاشت
مگر آه سحرخيزان سوي گردون نخواهد شد
مرا روز ازل كاري به جز رندي نفرمودند
هر آن قسمت كه آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فرياد دف و ني بخش
كه ساز شرع از اين افسانه بي قانون نخواهد شد
مجال من همين باشد كه پنهان عشق او ورزم
كنار و بوس و آغوشش چگويم چون نخواهد شد
شراب لعل و جاي امن و يار مهربان ساقي
دلا كي به شود كارت اگر اكنون نخواهد شد
مشوي اي ديده نقش غم ز لوح سينه حافظ
كه زخم تيغ دلدارست و رنگ خون نخواهد شد
166
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد
آن همه ناز تنعم كه خزان مي‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شكر ايزد كه به اقبال كله گوشه گل
نخوت باد دي و شوكت خار آخر شد
صبح اميد كه بد معتكف پرده غيب
گو برون آي كه كار شب تار آخر شد
آن پريشاني شبهاي دراز و غم دل
همه در سايه گيسوي نگار آخر شد
باورم نيست ز بد عهدي ايام هنوز
قصه غصه كه در دولت يار آخر شد
ساقيا لطف نمودي قدحت پر مي باد
كه به تدبير تو تشويش خمار آخر شد
در شمار ار چه نياورد كسي حافظ را
شكر كان محنت بي حد و شمار آخر شد
167
ستاره‌اي بدخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را انيس و مونس شد
نگار من كه مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد
ببوي او دل بيمار عاشقان چو صبا
فداي عارض نسرين و چشم نرگس شد
به صدر مصطبه‌ام مي‌نشاند اكنون دوست
گداي شهر نگه كن كه مير مجلس شد
خيال آب خضر بست و جام اسكندر
به جرعه نوشي سلطان ابوالفوارس شد
طربسراي محبت كنون شود معمور
كه طاق ابروي يار منش مهندس شد
لب از ترشح مي پاك كن براي خدا
كه خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
كرشمه تو شرابي به عاشقان پيمود
كه علم بي خبر افتاد و عقل بي حس شد
چو زر عزيز وجود است نظم من آري
قبول دولتيان كيمياي اين مس شد
ز راه ميكده اي ياران عنان بگردانيد
چرا كه حافظ از اين راه رفت و مفلس شد
168
گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد
بسوختيم در اين آرزوي خام و نشد
به لابه گفت شبي مير مجلس تو شوم
شدم به رغبت خويشش كمين غلام و نشد
پيام داد كه خواهم نشست با رندان
بشد به رندي و دردي كشيم نام و نشد
رواست در بر اگر مي‌طپد كبوتر دل
كه ديد در ره خود تاب و پيچ دام و نشد
بدان هوس كه به مستي ببوسم آن لب لعل
چه خون كه در دلم افتاد همچو جام و نشد
به كوي عشق منه بي دليل راه قدم
كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان كه در طلب گنج نامه مقصود
شدم خراب جهاني ز غم تمام و نشد
دريغ و درد كه در جستجوي گنج حضور
بسي شدم به گدايي بر كرام و نشد
هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فكر
در آن هوس كه شود آن نگار رام و نشد
169
ياري اندر كس نمي‌بينم ياران را چه شد
دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست
خون چكيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد
كس نمي‌گويد كه ياري داشت حق دوستي
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
لعلي از كان مروت برنيامد سالهاست
تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد
شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار
مهرباني كه سرآمد شهرياران را چه شد
گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده‌اند
كس به ميدان درنمي‌آيد سواران را چه شد
صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
زهره سازي خوش نمي‌سازد مگر عودش بسوخت
كس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد
حافظ اسرار الهي كس نمي‌داند خموش
از كه مي‌پرسي كه دور روزگاران را چه شد
170
زاهد خلوت نشين دوش به مي خانه شد
از سر پيمان برفت با سر پيمانه شد
صوفي مجلس كه دي جام و قدح مي‌شكست
باز به يك جرعه مي عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پيرانه سر عاشق و ديوانه شد
مغبچه‌اي مي‌گذشت راهزن دين و دل
در پي آن آشنا از همه بيگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع آفت پروانه شد
گريه شام و سحر شكر كه ضايع نگشت
قطره باران ما گوهر يكدانه شد
نرگس ساقي بخواند آيت افسون گري
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
منزل حافظ كنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد
171
دوش از جناب آصف پيك بشارت آمد
كز حضرت سليمان عشرت اشارت آمد
خاك وجود ما را از آب ديده گل كن
ويران سراي دل را گاه عمارت آمد
اين شرح بينهايت كز زلف يار گفتند
حرفيست از هزاران كاندر عبارت آمد
عيبم بپوش زنهار اي خرقه مي آلود
كان پاك پاك دامن بهر زيارت آمد
امروز جاي هر كس پيدا شود ز خوبان
كان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد
بر تخت جم كه تاجش معراج آسمان است
همت نگر كه موري با آن حقارت آمد
از چشم شوخش اي دل ايمان خود نگهدار
كان جادوي كمانكش بر عزم غارت آمد
آلوده‌اي تو حافظ فيضي ز شاه درخواه
كان عنصر سماحت بهر طهارت آمد
درياست مجلس او درياب وقت و درياب
هان اي زيان رسيده وقت تجارت آمد
172
عشق تو نهال حيرت آمد
وصل تو كمال حيرت آمد
بس غرقه حال وصل كاخر
هم بر سر حال حيرت آمد
يك دل بنما كه در ره او
بر چهره نه خال حيرت آمد
نه وصل بماند و نه واصل
آنجا كه خيال حيرت آمد
از هر طرفي كه گوش كردم
آواز سؤال حيرت آمد
شد منهزم از كمال عزت
آن را كه جلال حيرت آمد
سر تا قدم وجود حافظ
در عشق نهال حيرت آمد
173
در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد
حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد
از من اكنون طمع صبر و دل و هوش مدار
كان تحمل كه تو ديدي همه بر باد آمد
باده صافي شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقي و كار به بنياد آمد
بوي بهبود ز اوضاع جهان مي‌شنوم
شادي آورد گل و باد صبا شاد آمد
اي عروس هنر از بخت شكايت منما
حجله حسن بياراي كه داماد آمد
دلفريبان نباتي همه زيور بستند
دلبر ماست كه با حسن خداداد آمد
زير بارند درختان كه تعلق دارند
اي خوشا سرو كه از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلي نغز بخوان
تا بگويم كه ز عهد طربم ياد آمد
174
مژده اي دل كه دگر باد صبا باز آمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد
بركش اي مرغ سحر نغمه داوودي باز
كه سليمان گل از باد هوا باز آمد
عارفي كو كه كند فهم زبان سوسن
تا بپرسد كه چرا رفت و چرا باز آمد
مردمي كرد و كرم لطف خداداد به من
كان بت ماه رخ از راه وفا باز آمد
لاله بوي مي نوشين بشنيد از دم صبح
داغ دل بود به اميد دوا باز آمد
چشم من در ره اين قافله راه بماند
تا به گوش دلم آواز درا باز آمد
گر چه حافظ در رنجش زد و پيمان بشكست
لطف او بين كه به لطف از در ما باز آمد
175
صبا به تهنيت پير مي فروش آمد
كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
كه غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش
كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فكر تفرقه باز آي تا شوي مجموع
به حكم آن كه چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم كه سوسن آزاد
چه گوش كرد كه با ده زبان خموش آمد
چه جاي صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد
ز خانقاه به ميخانه مي‌رود حافظ
مگر ز مستي زهد ريا به هوش آمد
176
سحرم دولت بيدار به بالين آمد
گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد
قدحي دركش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببيني كه نگارت به چه آيين آمد
مژدگاني بده اي خلوتي نافه گشاي
كه ز صحراي ختن آهوي مشكين آمد
گريه آبي به رخ سوختگان باز آورد
ناله فرياد رس عاشق مسكين آمد
مرغ دل باز هوادار كمان ابروييست
اي كبوتر نگران باش كه شاهين آمد
ساقيا مي بده و غم مخور از دشمن و دوست
كه به كام دل ما آن بشد و اين آمد
رسم بد عهدي ايام چو ديد ابر بهار
گريه‌اش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
چون صبا گفته حافظ بشنيد از بلبل
عنبرافشان به تماشاي رياحين آمد
177
نه هر كه چهره بر افروخت دلبري داند
نه هر كه آينه سازد سكندري داند
نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست
كلاه داري و آيين سروري داند
تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مكن
كه دوست خود روش بنده پروري داند
غلام همت آن رند عافيت سوزم
كه در گدا صفتي كيمياگري داند
وفا و عهد نكو باشد ار بياموزي
وگر نه هر كه تو بيني ستمگري داند
بباختم دل ديوانه و ندانستم
كه آدمي بچه‌اي شيوه پري داند
هزار نكته باريك تر ز مو اينجاست
نه هر كه سر بتراشد قلندري داند
مدار نقطه بينش ز خال توست مرا
كه قدر گوهر يكدانه جوهري داند
به قد و چهره هر آنكس كه شاه خوبان شد
جهان بگيرد اگر دادگستري داند
ز شعر دلكش حافظ كسي بود آگاه
كه لطف طبع و سخن گفتن دري داند
178
هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند
وانكه اين كار ندانست در انكار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عيب مكن
شكر ايزد كه نه در پرده پندار بماند
صوفيان واستدند از گرو مي همه رخت
دلق ما بود كه در خانه خمار بماند
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد
قصه ماست كه در هر سر بازار بماند
هر مي لعل كزان دست بلورين ستديم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
جز دل من كز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان كس نشنيديم كه در كار بماند
گشت بيمار كه چون چشم تو گردد نرگس
شيوه تو نشدش حاصل و بيمار بماند
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر
يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند
داشتم دلقي و صد عيب مرا مي‌پوشيد
خرقه رهن مي و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چين حيران شد
كه حديثش همه جا در در و ديوار بماند
به تماشا گه زلفش دل حافظ روزي
شد كه باز آيد و جاويد گرفتار بماند
179
رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر يار خاكسار شدم
رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشير مي‌زند همه را
كسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند
چه جاي شكر و شكايت ز نقش نيك و بد است
چو بر صحيفه هستي رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشيد گفته‌اند اين بود
كه جام باده بياور كه جم نخواهد ماند
غنيمتي شمر اي شمع وصل پروانه
كه اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درويش خود به دست آور
كه مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدين رواق زبر جد نوشته‌اند به زر
كه جز نكويي اهل كرم نخواهد ماند
ز مهرباني جانان طمع مبر حافظ
كه نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
180
اي پسته تو خنده زده بر حديث قند
مشتاقم از براي خدا يك شكر بخند
طوبي ز قامت تو نيارد كه دم زند
زين قصه بگذرم كه سخن مي‌شود بلند
خواهي كه برنخيزدت از ديده رود خون
دل در وفاي صحبت رود كسان مبند
گر جلوه مي‌نمايي و گر طعنه مي‌زني
ما نيستيم معتقد شيخ خود پسند
ز آشفتگي حال من آگاه كي شود
آن را كه دل نگشت گرفتار اين كمند
بازار شوق گرم شد آن سرو قد كجاست
تا جان خود بر آتش رويش كنم سپند
جايي كه يار ما به شكر خنده دم زند
اي پسته كيستي تو خدا را به خود مخند
حافظ چو ترك غمزه تركان نمي‌كني
داني كجاست جاي تو خوارزم تا خجند
181
بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند
كه به بالاي چمان از بن و بيخم بركند
حاجت مطرب و مي نيست تو برقع بگشا
كه به رقص آوردم آتش رويت چو سپند
هيچ رويي نشود آينه حجله بخت
مگر آن روي كه مالند در آن سم سمند
گفتم اسرار غمت هر چه بود گو مي‌باش
صبر از اين بيش ندارم چه كنم تا كي و چند
مكش آن آهوي مشكين مرا اي صياد
شرم از آن چشم سيه دار و مبندش به كمند
من خاكي كه از اين در نتوانم برخاست
از كجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
باز مستان دل از آن گيسوي مشكين حافظ
زانكه ديوانه همان به كه بود اندر بند
182
حسبِ حالي ننوشتي و شد ايامي چند
محرمي كو فرستد به تو پيغامي چند
ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد
هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند
چون مي از خم به سبو رفت و گل افكند نقاب
فرصت عيش نگهدار و بزن جامي چند
قند آميخته با گل نه علاج دل ماست
بوسه‌اي چند برآميز به دشنامي چند
زاهد از كوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نكند صحبت بدنامي چند
عيب مي جمله چو گفتي هنرش نيز بگو
نفي حكمت مكن از بهر دلِ عامي چند
اي گدايان خرابات خدا يار شماست
چشم اَنعام نداريد ز اِنعامي چند
پير ميخانه چه خوش گفت به دُردي كش خويش
كه مگو حال دل سوخته با خامي چند
حافظ از شوقِ رخِ مهرِ فروغِ تو بسوخت
كامكارا نظري كن سوي ناكامي چند
183
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بي خود از شعشعه پرتو ذاتم كردند
باده از جام تجلي صفاتم دادند
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
بعد از اين روي من و آينه وصف جمال
كه در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر كامروا گشتم و خوش دل چه عجب
مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده اين دولت داد
كه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
اين همه شهد و شكر كز سخنم مي‌ريزد
اجر صبريست كز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخيزان بود
كه ز بند غم ايام نجاتم دادند
184
دوش ديدم كه ملائك در مي خانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
ساكنان حرم و ستر عفاف ملكوت
با من راه نشين باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست كشيد
قرعه كار به نام من ديوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
شكر ايزد كه ميان من و او صلح افتاد
صوفيان رقص كنان ساغر شكرانه زدند
آتش آن نيست كه از شعله او خندد شمع
آتش آنست كه در خرمن پروانه زدند
كس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
185
نقدها را بود آيا كه عياري گيرند
تا همه صومعه داران پي كاري گيرند
مصلحت ديد من آن است كه ياران همه كار
بگذارند و خم طره ياري گيرند
خوش گرفتند حريفان سر زلف ساقي
گر فلكشان بگذارد كه قراري گيرند
قوت بازوي پرهيز به خوبان مفروش
كه در اين خيل حصاري به سواري گيرند
يارب اين بچه تركان چه دليرند به خون
كه به تير مژه هر لحظه شكاري گيرند
رقص بر شعر تر و ناله ني خوش باشد
خاصه رقصي كه در آن دست نگاري گيرند
حافظ ابناي زمان را غم مسكينان نيست
زين ميان گر بتوان به كه كناري گيرند
186
گر مي فروش حاجت رندان روا كند
ايزد گنه ببخشد و دفع بلا كند
ساقي به جام عدل بده باده تا گدا
غيرت نياورد كه جهان پر بلا كند
حقا كزين غمان برسد مژده امان
گر سالكي به عهد امانت وفا كند
گر رنج پيش آيد و گر راحت اي حكيم
نسبت مكن به غير كه اينها خدا كند
در كارخانه‌اي كه ره عقل و فضل نيست
فهم ضعيف راي فضولي چرا كند
مطرب بساز پرده كه كس بي اجل نمرد
وان كو نه اين ترانه سرايد خطا كند
ما را كه درد عشق و بلاي خمار كشت
يا وصل دوست يا مي صافي دوا كند
جان رفت در سر مي و حافظ به عشق سوخت
عيسي دمي كجاست كه احياي ما كند
187
دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند
نياز نيم شبي دفع صد بلا بكند
عتاب يار پري چهره عاشقانه بكش
كه يك كرشمه تلافي صد جفا بكند
ز ملك تا ملكوتش حجاب بردارند
هر آنكه خدمت جام جهان نما بكند
طبيب عشق مسيحا دمست و مشفق ليك
چو درد در تو نبيند كه را دوا بكند
تو با خداي خود انداز كار و دل خوشدار
كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند
ز بخت خفته ملولم بود كه بيداري
به وقت فاتحه صبح يك دعا بكند
بسوخت حافظ و بويي به زلف يار نبرد
مگر دلالت اين دولتش صبا بكند
188
مرا به رندي و عشق آن فضول عيب كند
كه اعتراض بر اسرار علم غيب كند
كمال سر محبت ببين نه نقض گناه
كه هر كه بي هنر افتد نظر به عيب كند
ز عطر حور بهشت آن نفس برآيد بوي
كه خاك ميكده ما عبير حبيب كند
چنان زنده ره اسلام غمزه ساقي
كه اجتناب ز صهبا مگر صهيب كند
كليد گنج سعادت قبول اهل دل است
مباد آنكه در اين نكته شك و ريب كند
شبان وادي ايمن گهي رسد به مراد
كه چند سال به جان خدمت شعيب كند
ز ديده خون بچكاند فسانه حافظ
چو ياد وقت زمان شباب و شيب كند
189
طاير دولت اگر باز گذاري بكند
يار باز آيد و با وصل قراري بكند
ديده را دستگه درّ و گهر گرچه نماند
بخورد خوني و تدبير نثاري بكند
دوش گفتم بكند لعل لبش چاره من
هاتف غيب ندا داد كه آري بكند
كس نيارد بر او دم زند از قصه ما
مگرش باد صبا گوش گذاري بكند
داده‌ام باز نظر را به تذروي پرواز
باز خواند مگرش نقش و شكاري بكند
شهر خالي است ز عشاق بود كز طرفي
مردي از خويش برون آيد و كاري بكند
گو كريمي كه ز بزم طربش غمزده‌اي
جرعه‌اي دركشد و دفع خماري بكند
يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب
بود آيا كه فلك زين دو سه كاري بكند
حافظا گر نروي از در او هم روزي
گذري بر سرت از گوشه كناري بكند
190
كلك مشكين تو روزي كه ز ما ياد كند
ببر اجر دو صد بنده كه آزاد كند
قاصد منزل سلمي كه سلامت بادش
چه شود گر به سلامي دل ما شاد كند
امتحان كن كه بسي گنج مرادت بدهند
گر خرابي چو مرا لطف تو آباد كند
يارب اندر دل آن خسرو شيرين انداز
كه به رحمت گذري بر سر فرهاد كند
شاه را به بود از طاعت صد ساله و زهد
قدر يك ساعته عمري كه در او داد كند
حاليا عشوه ناز تو بنيادم برد
تا دگر بار حكيمانه چه بنياد كند
گوهر پاك تو از مدحت ما مستغني است
فكر مشاطه چه با حسن خدا داد كند
ره نبرديم به مقصود خود اندر شيراز
خرم آن روز كه حافظ ره بغداد كند
191
آن كيست كز روي كرم با ما وفاداري كند
بر جاي بدنامي چو من يكدم نكوكاري كند
اول به بانگ ناي و ني آرد به دل پيغام وي
وانگه به يك پيمانه مي با من وفاداري كند
دلبر كه جان فرسود ازو كام دلم نگشود ازو
نوميد نتوان بود از ازو باشد كه دلداري كند
گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام
گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراري كند
پشمينه پوش تندخو از عشق نشنيدست بو
از مستيش رمزي بگو تا ترك هشياري كند
چون من گداي بي نشان مشكل بود ياري چنان
سلطان كجا عيش نهان با رند بازاري كند
زان طره پر پيچ و خم سهلست اگر بينم ستم
از بند و زنجيرش چه غم هر كس كه عياري كند
شد لشگر غم بي عدد از بخت مي‌خواهم مدد
تا فخر دين عبدالصمد باشد كه غمخواري كند
با چشم پرنيرنگ او حافظ مكن آهنگ او
كان طره شبرنگ او بسيار طراري كند
192
سرو چمان من چرا ميل چمن نمي‌كند
همدم گل نمي‌شود ياد سمن نمي‌كند
دي گله‌اي ز طره‌اش كردم و از سر فسوس
گفت كه اين سياه كج گوش به من نمي‌كند
تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمي‌كند
پيش كمان ابرويش لابه همي كنم ولي
گوش كشيده است از آن گوش به من نمي‌كند
با همه عطف دامنت آيدم از صبا عجب
كز گذر تو خاك را مشك ختن نمي‌كند
چون ز نسيم مي‌شود زلف بنفشه پر شكن
وه كه دلم چه ياد از آن عهد شكن نمي‌كند
دل به اميد روي او همدم جان نمي‌شود
جان به هواي كوي او خدمت تن نمي‌كند
ساقي سيم ساق من گر همه درد مي‌دهد
كيست كه تن چو جام مي جمله دهن نمي‌كند
دستخوش جفا مكن آب رخم كه فيض ابر
بي مدد سرشك من در عدن نمي‌كند
كشته غمزه تو شد حافظ ناشنيده پند
تيغ سزاست هر كه را درك سخن نمي‌كند
193
در نظر بازي ما بي خبران حيرانند
من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي
عشق داند كه در اين دايره سرگردانند
جلوه‌گاه رخ او ديده من تنها نيست
ماه و خورشيد هم اين آينه مي‌گردانند
عهد من با لب شيرين دهنان بست خدا
ما همه بنده و اين قوم خداوندانند
مفلسانيم و هواي مي و مطرب داريم
آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند
وصل خورشيد به شب پره اعمي نرسد
كه در آن آينه صاحبنظران حيرانند
لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ
عشقبازان چنين مستحق هجرانند
مگرم چشم سياه تو بياموزد كار
ورنه مستوري و مستي همه كس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوي تو باد
عقل و جان گوهر هستي به نثار افشانند
زاهد ار رندي حافظ نكند فهم چه شد
ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند
گر شوند آگه از انديشه ما مغبچگان
بعد از اين خرقه صوفي به گرو نستانند
194
سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند
به فتراك جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرين جانها چو بگشايند بفشانند
به عمري يك نفس با ما چو بنشينند برخيزند
نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند
سرشك گوشه‌گيران را چو دريابند دريابند
رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رماني چو مي‌خندند مي‌بارند
ز رويم راز پنهاني چو مي‌بينند مي‌خوانند
دواي درد عاشق را كسي كو سهل پندارد
ز فكر آنان كه در تدبيرِ درمانند درمانند
چو منصور از مراد آنان كه بردارند بر دارند
بدين درگاه حافظ را چو مي‌خوانند مي‌رانند
درين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
كه با اين درد اگر در بند درمانند درمانند
195
غلام نرگس مست تو تاجدارانند
خراب باده لعل تو هوشيارانند
تو را صبا و مرا آب ديده شد غماز
وگر نه عاشق و معشوق رازدارانند
ز زير رلف دو تا چون گذر كني بنگر
كه از يمين و يسارت چه سوگوارانند
گذار كن چو صبا بر بنفشه‌زار و ببين
كه از تطاول زلفت چه بيقرارانند
نصيب ماست بهشت اي خداشناس برو
كه مستحق كرامت گناهكارانند
نه بر آن گل عارض غزل سرايم و بس
كه عندليب تو از هر طرف هزارانند
تو دستگير شو اي خضر پي خجسته كه من
پياده مي‌روم و همرهان سوارانند
بيا به ميكده و چهره ارغواني كن
مرو به صومعه كانجا سياهكارانند
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
كه بستگان كمند تو رستگارانند
196
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند
دردم نهفته به ز طبيبان مدعي
باشد كه از خزانه غيبم دوا كنند
معشوق چون نقاب ز رخ برنمي‌كشد
هر كس حكايتي به تصور چرا كنند
چون حسن عاقبت نه به رندي و زاهدي است
آن به كه كار خود به عنايت رها كنند
بي معرفت مباش كه در من يزيد عشق
اهل نظر معامله با آشنا كنند
حالي درون پرده بسي فتنه مي‌رود
تا آن زمان كه پرده برافتد چها كنند
گر سنگ از اين حديث بنالد عجب مدار
صاحبدلان حكايت دل خوش ادا كنند
مي خور كه صد گناه ز اغيار در حجاب
بهتر ز طاعتي كه به روي و ريا كنند
پيراهني كه آيد از او بوي يوسفم
ترسم برادران غيورش قبا كنند
بگذر ز كوي مي كده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا كنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان كه منعمان
خير نهان براي رضاي خدا كنند
حافظ دوام وصل ميسر نمي‌شود
شاهان كم التفات به حال گدا كنند
197
شاهدان گر دلبري زين سان كنند
زاهدان را رخنه در ايمان كنند
هر كجا آن شاخ نرگس بشكفد
گلرخانش ديده نرگسدان كنند
اي جوان سرو قد گويي ببر
پيش از آن كز قامتت چوگان كنند
عاشقان را بر سر خود حكم نيست
هر چه فرمان تو باشد آن كنند
پيش چشمم كمتر است قطره‌اي
اين حكايتها كه از طوفان كنند
يار ما چون گيرد آغاز سماع
قدسيان بر عرش دست افشان كنند
مردم چشمم به خون آغشته شد
در كجا اين ظلم بر انسان كنند
خوش برآ با غصه اي دل كاهل راز
عيش خوش در بوته هجران كنند
سرمكش حافظ ز آه نيمشب
تا چو صبحت آينه رخشان كنند
198
گفتم كي‌ام دهان و لبت كامران كنند
گفتا به چشم هر چه تو گويي چنان كنند
گفتم خراج مصر طلب مي‌كند لبت
گفتا در اين معامله كمتر زيان كنند
گفتم به نقطه دهنت خود كه برد راه
گفت اين حكايتي است كه با نكته دان كنند
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين
گفتا به كوي عشق هم اين و هم آن كنند
گفتم هواي ميكده غم مي‌برد ز دل
گفتا خوش آن كسان كه دلي شادمان كنند
گفتم شراب و خرقه نه آيين مذهب است
گفت اين عمل به مذهب پير مغان كنند
گفتم ز لعل نوش لبان پير را چه سود
گفتا به بوسه شكرينش جوان كنند
گفتم كه خواجه كي به سر حجله مي‌رود
گفت آن زمان كه مشتري و مه قران كنند
گفتم دعاي دولت او ورد حافظ است
گفت اين دعا ملايك هفت آسمان كنند
199
واعظان كاين جلوه بر محراب و منبر مي‌كنند
چون به خلوت مي‌روند آن كار ديگر مي‌كنند
مشكلي دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مي‌كنند
گوييا باور نمي‌دارند روز داوري
كاين همه قلب و دغل در كار داور مي‌كنند
يارب اين نو دولتان را با خر خودشان نشان
كاين همه ناز از غلام ترك و استر مي‌كنند
اي گداي خانقه برجه كه در دير مغان
مي‌دهند آبي كه دلها را توانگر مي‌كنند
حسن بي پايان او چندان كه عاشق مي‌كشد
زمره ديگر به عشق از غيب سر بر مي‌كنند
بر در ميخانه عشق اي ملك تسبيح گوي
كاندر آنجا طينت آدم مخمر مي‌كنند
صبحدم از عرش مي‌آمد خروشي عقل گفت
قدسيان گويي كه شعر حافظ از بر مي‌كنند
200
داني كه چنگ و عود چه تقرير مي‌كنند
پنهان خوريد باده كه تعزير مي‌كنند
ناموس عشق و رونق عشاق مي‌برند
عيب جوان و سرزنش پير مي‌كنند
جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز
باطل در اين خيال كه اكسير مي‌كنند
گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد
مشكل هدايتي است كه تقرير مي‌كنند
ما از برون در شده مغرور صد فريب
تا خود درون پرده چه تدبير مي‌كنند
تشويش وقت پير مغان مي‌دهند باز
اين سالكان نگر كه چه با پير مي‌كنند
صد ملك دل به نيم نظر مي‌توان خريد
خوبان در اين معامله تقصير مي‌كنند
قومي به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومي دگر حواله به تقدير مي‌كنند
في الجمله اعتماد مكن بر ثبات دهر
اين كارخانه‌ايست كه تغيير مي‌كنند
مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب
چون نيك بنگري همه تزوير مي‌كنند

  موضوعات  

  آخرین نوشته های این بخش  

  زرتشت پيامبر
  جهت‌يابي
  خونريزي‌ها
  جشن مهرگان
  جشن تيرگان
   مازندران
  تاریخ بیهقی
  نوروز
  حسنک وزیر
  جشن سده
  توالت صحرایی
  سرپناه
  تور روستای مصر
  آغاز و انجام شاهنامه
  ورزشهای لرستان
  موسيقي لرستان
  اهل كاشانم...
  شیرزنان ایرانی...
  زنان در دوره هخامنشی
  رباعیات حکیم عمر خیام
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (1-50)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (51-100)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (101-150)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (151-200)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (201-250)
   دیوان غزلیات حافظ شیرازی (251-300)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (301-350)
   دیوان غزلیات حافظ شیرازی (351-400)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (401-450)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (451 تا آخر)
  رنج و روزگار فردوسی
  نماد فروهر
  رباعیات خیام
  گلستان سعدی- باب هشتم- در آداب صحبت
  گلستان سعدی- باب هفتم- در تاثیر تربیت
  گلستان سعدی- باب ششم- در ضعف و پیری
  گلستان سعدی- باب پنجم- در عشق و جوانی
  گلستان سعدی- باب چهارم- در فوائد خاموشی
  گلستان سعدی- باب سوم- در فضیلت قناعت
  گلستان سعدی- باب دوم- در اخلاق پارسایان
  گلستان سعدی- باب اول- در عبرت پادشاهان
  ديوان حافظ (فارسی و انگلیسی)
  برف
  سنگ نوردی
  غارنوردی
  ثبت لینک شما
  خط اوستایی
  "خوشکاري هاي اسطوره اي و حماسي بانوان در داستان هاي باستان " (منوچهر رضا پور/84)
  اومانيسم ايراني(عبد الحسين فرزاد/81)
  توان بيهقي در گزينش هاي نثر داستاني(سلمي- خلخالي/78)
  گزارشگر حقيقت (غلامحسين يوسفي)
  بيهقي و تاريخش(حسيني کازروني/69)
  هزاره ميلاد ابوالفضل بيهقي(محيط طباطبايي/49)
  بلخ يا نيشابور (باستاني پاريزي)
  جنبه هاي رمان در بيهقي (عزيز سهرابي /79)
  سلطان محمود مُرد يا کشته شد ؟ (عباسقلي محمدي/71)
  يک سرنوشت ممتاز(اسلامي ندوشن/82)
  تاريخ نگاري بيهقي(عباس زرياب خويي/50)
  جستاري درباره وجهه ادبي تاريخ بيهقي(سلمي - قاسمي پور/81)
  بيهقي و ساختار روايت(سينا جهانديده/82)
  سودابه ايراني (اکبري مفاخر/84)
  يک ايراني پيشقدم بر دانته(مسعود فرزاد )
  Survival
  اوستا
  کویر نوروز
  جدول فواصل
  نقشه ایران
  ABOL-FAZL BAYHAQI AS AN HISTORIOGRAPHER(ترجمه شده)
  ابوالفضل بیهقی به عنوان مورخ (ترجمه)
  تصویربرداری
   آريابووم
  مدل سازي و شبيه سازي
  تورهای گردشگری
  چی پی اس شرکت رایانیک
  بنيان اساطيري حماسه ملي ايران(بهمن سرکاراتي/57)
  فردوسي و شاهنامه در سند(حسام الدين راشدي/85)
  حکيم توس و آموزه هاي قرآني(کامران شرفشاهي/85)
  بيت هاي عرب ستيزانه در شاهنامه(ابوالفضل خطيبي/85)
  تصوير اسب در شاهنامه(نساجي زواره/85)
  بهمن در داستان رستم و اسفنديار(اسد الله محمد زاده/85)
  اسفنديار و گشتاسب در اوستا و شاهنامه(حجت الله ربيعي/85)
  ديوان اشراف در تاريخ بيهقي(کجاني حصاري/85)
   بوسهل زوزني(تکميل همايون/85)
  قدرت و کياست در تاريخ بيهقي( امين روشن/85)
  آيين رزم در عصر غزنويان(محسن مهرابي/85)
  گل محمد کليدر در آيينه حسنک وزير(نادعلي فلاح/85)
  تاثر شاملو از بيهقي(فيروز نيا/85)
  چند اصطلاح حقوقي در تاريخ بيهقي(حسن امين/85)
  باد افره خودکامگي از نگاه بيهقي(رادمنش/85)
  بيهقي، فرزانه دادگر(سيروس مهدوي/85)
  روانشناسي شخصيت بيهقي(مهران مرادي/85)
  داستانوارگي تاريخ بيهقي(احمد رضي/85)
  عید های اسلامی و مذهبی
  جشنهاي ارامنه (مسحيان ارمني)
  کلوخ انداز
  جشنهای یهودیان (کليميان)
  جشن يلدا (شب چله)
  چهارشنبه سوري
  عضویت در گروه اینترنتی آنوبانینی
  گاهنامه باستانی ایران