سایت جامع گردشگری آنوباني‌ني


اشمل موقع سياحي في ايران . العربية

سایت جامع گردشگری ایران

The most comprehensive site for travelling over the Iran . English


  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (201-250)  

دیوان غزلیات حافظ شیرازی
غزلیات شماره 201-250.

201
شراب بي غش و ساقي خوش دو دام رهند
كه زيركان جهان از كمندشان نرهند
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سياه
هزار شكر كه ياران شهر بي گنهند
جفا نه پيشه درويشي است و راهروي
بيار باده كه اين سالكان نه مرد رهند
مبين حقير گدايان عشق را كاين قوم
شهان بي كمر و خسروان بي كلهند
به هوش باش كه هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نيم جو ننهند
مكن كه كوكبه دلبري شكسته شود
چو بندگان بگريزند و چاكران بجهند
غلام همت دردي‌كشان يك رنگم
نه آن گروه كه ازرق لباس و دل سيهند
قدم منه به خرابات جز به شرط ادب
كه سالكان درش محرمان پادشهند
جناب عشق بلند است همتي حافظ
كه عاشقان ره بي همتان به خود ندهند (؟)
202
بود آيا كه در ميكده‌ها بگشايند
گره از كار فروبسته ما بگشايند
اگر از بهر دل زاهد خودبين بَسْتند
دل قوي دار كه از بهر خدا بگشايند
به صفاي دل رندان صبوحي زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند
نامه تعزيت دختر رز بنويسند
تا همه مغبچگان زلف دو تا بگشايند
گيسوي چنگ ببريد به مرگ مي ناب
تا حريفان همه خون از مژه‌ها بگشايند
در ميخانه ببستند خدايا مپسند
كه در خانه تزوير و ريا بگشايند
حافظ اين خرقه كه داري تو ببيني فردا
 كه چه زنار ز زيرش به دعا بگشايند
203
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود
رونق مي‌كده از درس دعاي ما بود
نيكي پير مغان بين كه چو ما بد مستان
هر چه كرديم به چشم كرمش زيبا بود
دفتر دانش ما جمله بشوييد به مي
كه فلك ديدم و در قصد دل دانا بود
از بتان آن طلب ار حسن شناسي اي دل
كاين كسي گفت كه در علم نظر بينا بود
دل چو پرگار به هر سو دوراني مي‌كرد
وندران دايره سرگشته پا بر جا بود
مطرب از درد محبت عملي مي‌پرداخت
كه حكيمان جهان را مژه خون پالا بود
مي‌شكفتم ز طرب زان كه چو گل بر لب جوي
بر سرم سايه آن سرو سهي بالا بود
پير گلرنگ من اندر حق ارزق پوشان
رخصت خبث نداد ار نه حكايتها بود
قلب اندودة حافظ بَرِ او خرج نشد
كاين معامل به همه عيب نهان بينا بود
204
ياد باد آن كه نهانت نظري با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پيدا بود
ياد باد آن كه چو چشمت به عتابم مي‌كشت
معجز عيسويت در لب شكرخا بود
ياد باد آن كه صبوحي زده در مجلس انس
جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود
ياد باد آن كه رخت شمع طرب مي‌افروخت
وين دل سوخته پروانه نا پروا بود
ياد باد آن كه در آن بزمگه خلق و ادب
آن كه او خنده مستانه زدي صهبا بود
ياد باد آن كه چو ياقوت قدح خنده زدي
در ميان من و لعل تو حكايتها بود
ياد باد آن كه نگارم چو كمر بربستي
در ركابش مه نو پيك جهان پيما بود
ياد باد آن كه خرابات نشين بودم و مست
وانچه در مسجدم امروز كم است آنجا بود
ياد باد آن كه به اصلاح شما مي‌شد راست
نظم هر گوهر ناسفته كه حافظ را بود
205
تا ز معشوقه و مي نام و نشان خواهد بود
سر ما خاك ره پير مغان خواهد بود
حلقه پير مغان از ازلم در گوش است
بر همانيم كه بوديم و همان خواهد بود
بر سر تربت ما چون گذري همت خواه
كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود
برو اي زاهد خود بين كه ز چشم من و تو
راز اين پرده نهان است و نهان خواهد بود
ترك عاشق كش من مست برون رفت امروز
تا دگر خون كه از ديده روان خواهد بود
چشمم آن دم كه ز شوق تو نهد سر به لحد
تا دم صبح قيامت نگران خواهد بود
بخت حافظ گر از اين گونه مدد خواهد كرد
زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود
206
پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود
مهرورزي تو با ما شهره آفاق بود
ياد باد آن صحبت شبها كه با نوشين لبان
بحث سر عشق و ذكر حلقه عشاق بود
پيش از اين كاين سقف سبز و طاق مينا بركشند
منظر چشم مرا ابروي جانان طاق بود
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستي و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود
سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود
حسن مهرويان مجلس گر چه دل مي‌برد و دين
بحث ما در لطف طبع و خوبي اخلاق بود
بر در شاهم گدايي نكته‌اي در كار كرد
گفت بر هر خوان كه بنشستم خدا رزاق بود
رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقي سيمين ساق بود
در شب قدر ار صبوحي كرده‌ام عيبم مكن
سرخوش آمد يار و جامي بر كنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود
207
ياد باد آن كه سر كوي توام منزل بود
ديده را روشني از خاك درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاك
بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود
دل چو از پير خرد نقل معاني مي‌كرد
عشق مي‌گفت به شرح آنچه بر او مشكل بود
آه از آن جور و تطاول كه در اين دامگه است
آه از آن سوز و نيازي كه در آن محفل بود
در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز
چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود
دوش بر ياد حريفان به خرابات شدم
خم مي ديدمْ خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم كه بپرسم سببِ درد فراق
مفتي عقل در اين مسأله لايعقل بود
راستي خاتم فيروزه بو اسحاقي
خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود
ديدي آن قهقهه كبك خرامان حافظ
كه ز سر پنجه شاهين قضا غافل بود
208
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
گر تو بيداد كني شرط مروت مبود
ما جفا از تو نديديم و تو خود نپسندي
آنچه در مذهب ارباب طريقت نبود
خيره آن ديده كه آبش بنرد گريه عشق
تيره آن دل كه درو شمع محبت نبود
دولت از مرغ همايون طلب و سايه او
زانكه با زاغ و زغن شهپر دولت نشود
گر مدد خواستم از پير مغان عيب مكن
شيخ ما گفت كه در صومعه همت نبود
چون طهارت نبود كعبه و بتخانه يكيست
نبود خير در آن خانه كه عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز كه در مجلس شاه
هر كه را نيست ادب لايق صحبت نبود
209
قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود
ور نه هيچ از دل بي رحم تو تقصير نبود
من ديوانه چو زلف تو رها مي‌كردم
هيچ لايقترم از حلقه زنجير نبود
يارب اين آينه حسن چه جوهر دارد
كه در او آه مرا قوت تأثير نبود
سر ز حسرت به در مي‌كده‌ها بركردم
چون شناساي تو در صومعه يك پير نبود
نازنين‌تر ز قدت در چمن ناز نرست
خوش‌تر از نقش تو در عالم تصوير نبود
تا مگر همچو صبا باز به كوي تو رسم
حاصلم دوش به جز ناله شبگير نبود
آن كشيدم ز تو اي آتش هجران كه چو شمع
جز فناي خودم از دست تو تدبير نبود
آيتي بود عذاب انده حافظ بي تو
كه بر هيچ كسش حاجت تفسير نبود
210
دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موي تو بود
دل كه از ناوك مژگان تو در خون مي‌گشت
باز مشتاق كمانخانه ابروي تو بود
هم عفا الله صبا كز تو پيامي مي‌داد
ور نه در كس نرسيديم كه از كوي تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت
فتنه انگيز جهان غمزه جادوي تو بود
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام را هم شكن طره هندوي تو بود
بگشا بند قبا تا بگشايد دل من
كه گشادي كه مرا بود ز پهلوي تو بود
به وفاي تو كه بر تربت حافظ بگذر
كز جهان مي‌شد و در آرزوي روي تو بود
211
دوش مي‌آمد و رخساره برافروخته بود
تا كجا باز دل غمزده‌اي سوخته بود
رسم عاشق كشي و شيوه شهرآشوبي
جامه‌اي بود كه بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود مي‌دانست
واتش چهره بدين كار برافروخته بود
گر چه مي‌گفت كه زارت بكشم مي‌ديدم
كه نهانش نظري با من دلسوخته بود
كفر زلفش ره دين مي‌زد و آن سنگين دل
در پيش مشعلي از چهره برافروخته بود
دل بسي خون به كف آورد ولي ديده بريخت
الله الله كه تلف كرد و كه اندوخته بود
بار مفروش به دنيا كه كسي سود نكرد
آنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
يارب اين قدر شناسي ز كه آموخته بود
212
يك دو جامم دي سحرگه اتفاق افتاده بود
وز لب ساقي شرابم در مذاق افتاده بود
از سر مستي دگر با شاهد عهد شباب
رجعتي مي‌خواستم ليكن طلاق افتاده بود
در مقامات طريقت هر كجا كرديم سير
عافيت را با نظربازي فراق افتاده بود
ساقيا جام دمادم ده كه در سير طريق
هر كه عاشق وش نيامد در نفاق افتاده بود
اي معبر مژده‌اي فرما كه دوشم آفتاب
در شكر خواب صبوحي هم وثاق افتاده بود
نقش مي‌بستم كه گيرم گوشه‌اي زان چشم مست
طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود
گر نكردي نصرت دين شاه يحيي از كرم
كار ملك و دين ز نظم و اتساق افتاده بود
حافظ آن ساعت كه اين نظم پريشان مي‌نوشت
طاير فكرش به دام اشتياق افتاده بود
213
گوهر مخزن اسرار همان است كه بود
حقه مهر بدان مهر و نشان است كه بود
عاشقان زمره ارباب امانت باشند
لاجرم چشم گهربار همان است كه بود
از صبا پرس كه ما را همه شب تا دم صبح
بوي زلف تو همان مونس جان است كه بود
طالب لعل و گهر نيست و گر نه خورشيد
همچنان در عمل معدن و كان است كه بود
كشته غمزه خود را به زيارت درياب
زان كه بيچاره همان دل نگران است كه بود
رنگ خون دل ما را كه نهان مي‌داري
همچنان در لب لعل تو عيان است كه بود
زلف هندوي تو گفتم مه دگر ره نزند
سالها رفت و بدان سيرت و سان است كه بود
حافظا باز نما قصه خونابه چشم
كه برين چشمه همان آب روان است كه بود
214
ديدم به خواب خوش كه به دستم پياله بود
تعبير رفت و كار به دولت حواله بود
چل سال رنج و غصه كشيديم و عاقبت
تدبير ما به دست شراب دو ساله بود
آن نافه مراد كه مي‌خواستم ز بخت
در چين زلف آن بت مشكين كلاله بود
 از دست برده بود خمار غمم سحر
دولت مساعد آمد و مي در پياله بود
بر آستان ميكده خون مي‌خورم مدام
روزي ما ز خوان قدر اين نواله بود
هر كو نكاشت مهر و ز خوبي گلي نچيد
در رهگذار باد نگهبان لاله بود
بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح
آندم كه كار مرغ سحر آه و ناله بود
ديديم شعر دلكش حافظ به مدح شاه
يك بيت ازين قصيده به از صد رساله بود
آن شاه تند حمله كه خورشيد شيرگير
پيشش به روز معركه كمتر غزاله بود
215
به كوي مي‌كده يارب سحر چه مشغله بود
كه جوش شاهد و ساقي و شمع و مشعله بود
حديث عشق كه از حرف و صوت مستغني است
به ناله دف و ني در خروش و ولوله بود
مباحثي كه در آن مجلس جنون مي‌رفت
وراي مدرسه و قال و قيل مسأله بود
دل از كرشمه ساقي به شكر بود ولي
ز نا مساعدي بختش اندكي گله بود
قياس كردم آن چشم جاودانه مست
هزار ساحر چون سامريش در گله بود
بگفتمش به لبم بوسه‌اي حوالت كن
به خنده گفت كيت با من اين معامله بود
ز اخترم نظري سعد در ره است كه دوش
ميان ماه و رخ يار من مقابله بود
دهان يار كه درمان درد حافظ داشت
فغان كه وقت مروت چه تنگ حوصله بود
216
آن يار كز او خانه ما جاي پري بود
سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود
دل گفت فروكش كنم اين شهر به بويش
بيچاره ندانست كه يارش سفري بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلك شيوه او پرده دري بود
منظور خردمند من آن ماه كه او را
با حسن ادب شيوه صاحب نظري بود
از چنگ منش اختر بد مهر بدر برد
آري چه كنم دولت دور قمري بود
عذري بنه اي دل كه تو درويشي و او را
در مملكت حسن سرتاجوري بود
اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر رفت
باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين
افسوس كه آن گنج روان رهگذري بود
خود را بكش اي بلبل از اين رشك كه گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گري بود
هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ
از يمن دعاي شب و ورد سحري بود
217
مسلمانان مرا وقتي دلي بود
كه با وي گفتمي گر مشكلي بود
به گردابي چو مي‌افتادم از غم
به تدبيرش اميد ساحلي بود
دلي همدرد و ياري مصلحت بين
كه استظهار هر اهل دلي بود
ز من ضايع شد اندر كوي جانان
چه دامن گير يارب منزلي بود
هنر بي عيب حرمان نيست ليكن
ز من محروم تر كي سائلي بود
برين جان پريشان رحمت آريد
كه وقتي كارداني كاملي بود
مرا تا عشق تعليم سخن كرد
حديثم نكته هر محفلي بود
مگو ديگر كه حافظ نكته دان است
كه ما ديديم و محكم جاهلي بود
218
در ازل هر كو به فيض دولت ارزاني بود
تا ابد جام مرادش همدم جاني بود
من همان ساعت كه از مي خواستم شد توبه كار
گفتم اين شاخ ار دهد باري پشيماني بود
خود گرفتم كافكنم سجاده چون سوسن به دوش
همچو گل بر خرقه رنگ مي مسلماني بود
بي چراغ جام در خلوت نمي‌يارم نشست
زانكه گنج اهل دل بايد كه نوراني بود
همت عالي طلب جام مرصع گو مباش
رند را آب عنب ياقوت رماني بود
گر چه بي سامان نمايد كار ما سهلش مبين
كاندرين كشور گدايي رشك سلطاني بود
نيك نامي خواهي اي دل با بدان صحبت مدار
خودپسندي جان من برهان ناداني بود
مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر ميان
نستدن جام مي از جانان گران جاني بود
دي عزيزي گفت حافظ مي‌خورد پنهان شراب
اي عزيز من نه عيب آن به كه پنهاني بود
219
كنون كه در چمن آمد گل از عدم به وجود
بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود
بنوش جام صبوحي به ناله دف و چنگ
ببوس غبغب ساقي به نغمه ني و عود
به دور گل منشين بي شراب و شاهد و چنگ
كه همچو روز بقا هفته‌اي بود معدود
شد از بروج رياحين چو آسمان روشن
زمين به اختر ميمون و طالع مسعود
ز دست شاهد نازك عذار عيسي دم
شراب نوش و رها كن حديث عاد و ثمود
جهان چو خلدبرين شد به دور سوسن و گل
ولي چه سود كه در وي نه ممكن است خلود
چو گل سوار شود بر هوا سليمان‌وار
سحر كه مرغ درآيد به نغمه داوود
به باغ تازه كن آيين دين زردشتي
كنون كه لاله برافروخت آتش نمرود
بخواه جام صبوحي به ياد آصف عهد
وزير ملك سليمان عماد دين محمود
بود كه مجلس حافظ به يمن تربيتش
هر آنچه مي‌طلبد جمله باشدش موجود
220
از ديده خون دل هم بر روي ما رود
بر روي ما ز ديده چه گويم چه ها رود
ما در درون سينه هوايي نهفته‌ايم
بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود
خورشيد خاوري كند از رشك جامه چاك
گر ماه مهرپرور من در قبا رود
بر خاك راه يار نهاديم روي خويش
بر روي ما رواست اگر آشنا رود
سيل است آب ديده و هر كس كه بگذرد
گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود
با را به آب ديده شب و روز ماجرا است
زان رهگذر كه بر سر كويش چرا رود
حافظ به كوي ميكده دايم به صدق دل
چون صوفيان صومعه دار از صفا رود
221
چون دست بر سر زلفش زنم به تاب رود
ور آشتي طلبم با سر عتاب رود
چو ماه نو ره بيچارگان نظاره
زند به گوشه ابرو و در نقاب رود
شب شراب خرابم كند به بيداري
وگر به روز شكايت كنم به خواب رود
طريق عشق پرآشوب و فتنه است اي دل
بيفتد آنكه در اين راه با شتاب رود
گدايي در جانان به سلطنت مفروش
كسي ز سايه اين در به آفتاب رود
سواد نامه موي سياه چون طي شد
بياض كم نشود گر صد انتخاب رود
حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر
كلاهداريش اندر سر شراب رود
حجاب راه تويي حافظ از ميان برخيز
خوشا كسي كه در اين راه بي حجاب رود
222
از سر كوي تو هر كو به ملامت برود
نرود كارش و آخر به خجالت برود
كارواني كه بود بدرقه‌اش حفظ خدا
به تجمل بنشيند به جلالت برود
سالك ار نور هدايت ببرد راه به دوست
كه به جايي نرسد گر به ضلالت بود
كامْ خودْ آخرِ عمر از مي و معشوق بگير
حيف اوقات كه يكسر به بطالت برود
اي دليل دل گم گشته خدا را مددي
كه غريب ار نبرد ره به دلالت برود
حكم مستوري و مستي همه بر خاتمت است
كس ندانست كه آخر به چه حالت برود
حافظ از چشمه حكمت به كف آور جامي
بو كه از لوح دلت نقش جهالت برود
223
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خيال دهنت
به جفاي فلك و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند
تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسكين من است
برود از دل من وز دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت
كه اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پي خوبان دل من معذور است
درد دارد چه كند كز پي درمان نرود
هر كه خواهد كه چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد وز پي ايشان نرود
224
خوشا دلي كه مدام از پي نظر نرود
به هر درش كه بخوانند بي خبر نرود
طمع در آن لب شيرين نكردنم اولي
ولي چگونه مگس از پي شكر نرود
سواد ديده غم ديده‌ام به اشك مشوي
كه نقش خال توام هرگز از نظر نرود
ز من چو باد صبا بوي خويش دريغ مدار
چرا كه بي سر زلف توام به سر نرود
دلا مباش چنين هرزه گرد هرجايي
كه هيچ كار ز پيشت بدين هنر نرود
مكن به چشم حقارت نگاه در من مست
كه آب روي شريعت بدين قدر نرود
من گدا هوس سرو قامتي دارم
كه دست در كمرش جز به سيم و زر نرود
سياه نامه تر از خود كسي نمي‌بينم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر كه باز سفيد
چو با شه در پي هر صيد مختصر نرود (؟)
بيار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن كه ز مجلس سخن بدر نرود
225
ساقي حديث سرو و گل و لاله مي‌رود
وين بحث با ثلاثه غساله مي‌رود
مي ده كه نو عروس چمن حد حسن يافت
كار اين زمان ز صنعت دلاله مي‌رود
شكر شكن شوند همه طوطيان هند
زين قند پارسي كه به بنگاله مي‌رود
طي مكان ببين و زمان در سلوك شعر
كاين طفل يكشبه ره صد ساله مي‌رود
آن چشم جاودانه عابد فريب بين
كش كاروان سحر ز دنباله مي‌رود
از ره مرو به عشوه دنيا كه اين عجوز
مكاره مي‌نشيند و محتاله مي‌رود
باد بهار مي‌وزد از گلستان شاه
وز ژاله باده در قدح لاله مي‌رود
حافظ ز شوق مجلس سلطان غياث دين
غافل مشو كه كار تو از ناله مي‌رود
226
ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود
وين راز سر به مهر به عالم سمر شود
گويند سنگ لعل شود در مقام صبر
آري شود و ليك به خون جگر شود
خواهم شدن به ميكده گريان و داد خواه
كز دست غم خلاص من آنجا مگر شود
از هر كرانه تير دعا كرده‌ام روان
باشد كزان ميانه يكي كارگر شود
اي جان حديث ما بر دلدار بازگو
ليكن چنان مگو كه صبا با خبر شود
از كيمياي مهر تو زر گشت روي من
آري به يمن لطف شما خاك زر شود
در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب
يارب مباد آن كه گدا معتبر شود
بس نكته غير حسن ببايد كه تا كسي
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
اين سركشي كه كنگره كاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاك در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم دركش ار نه باد صبا با خبر شود
227
گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود
تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندي آموز و كرم كن كه نه چندين هنر است
حيواني كه ننوشد مي و انسان نشود
گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض
ور نه هر سنگ و گِلي لؤلؤ و مرجان نشود
اسم اعظم بكند كار خود اي دل خوش باش
كه به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود
عشق مي‌ورزم و اميد كه اين فن شريف
چون هنرهاي دگر موجب حرمان نشود
دوش مي‌گفت كه فردا بدهم كام دلت
سببي ساز خدايا كه پشيمان نشود
حسن خلقي ز خدا مي‌طلبم خوي تو را
تا دگر خاطر ما از تو پريشان نشود
ذره را تا نبود همت عالي حافظ
طالب چشمه خورشيد درخشان نشود
228
گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود
پيش پايي به چراغ تو ببينم چه شود
يارب اندر كنف سايه آن سرو بلند
گر من سوخته يك دم بنشينم چه شود
آخر اي خاتم جمشيد همايون آثار
گر فتد عكس تو بر نقش نگينم چه شود
واعظ شهر چو مهر ملك و شحنه گزيد
من اگر مهر نگاري بگزينم چه شود
عقلم از خانه بدر رفت و گر مي اين است
ديدم از پيش كه در خانه دينم چه شود
صرف شد عمر گرانمايه به معشوقه و مي
تا از آنم چه به پيش آيد و اينم چه شود
خواجه دانست كه من عاشقم و هيچ نگفت
حافظ ار نيز بداند كه چنينم چه شود
229
بخت از دهان دوست نشانم نمي‌دهد
دولت خبر ز راز نهانم نمي‌دهد
از بهر بوسه‌اي ز لبش جان همي دهم
اينم همي ستاند و آنم نمي‌دهد
مردم در اين فراق و در آن پرده راه نيست
يا هست و پرده دار نشانم نمي‌دهد
زلفش كشيد باد صبا چرخ سفله بين
كانجا مجال باد وزانم نمي‌دهد
چندان كه بر كنار چو پرگار مي‌شدم
دوران چو نقطه ره به ميانم نمي‌دهد
شكر به صبر دست دهد عاقبت ولي
بد عهدي زمانه زمانم نمي‌دهد
گفتم روم به خواب و ببينم جمال دوست
حافظ ز آه و ناله امانم نمي‌دهد
230
اگر به باده مشكين دلم كشد شايد
كه بوي خير ز زهد ريا نمي‌آيد
جهانيان همه گر منع من كنند از عشق
من آن كنم كه خداوندگار فرمايد
طمع ز فيض كرامت مبر كه خلق كريم
گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشايد
مقيم حلقه ذكر است دل بدان اميد
كه حلقه‌اي ز سر زلف يار بگشايد
تو را كه حسن خدا داده هست و حجله بخت
چه حاجت است كه مشاطه‌ات بيارايد
چمن خوش است و هوا دلكش است و مي بي غش
كنون به جز دل خوش هيچ در نمي‌يابد
جميله عروسي است جهان ولي هشدار
كه اين مخدره در عقد كس نمي‌آيد
به لابه گفتمش اي ماه رخ چه باشد اگر
به يك شكر ز تو دلخسته‌اي بياسايد
به خنده گفت كه حافظ خداي را مپسند
كه بوسه تو رخ ماه را بيالايد
231
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآيد
گفتم كه ماه من شو گفتا اگر برآيد
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز
گفتا ز خوب رويان اين كار كمتر آيد
گفتم كه بر خيالت راه نظر ببندم
گفتا كه شبروست او از راه ديگر آيد
گفتم كه بوي زلفت گمراه عالمم كرد
گفتا اگر بداني هم اوت رهبر آيد
گفتم خوشا هوايي كز باد صبح خيزد
گفتا خنك نسيمي كز كوي دلبر آيد
گفتم كه نوش لعلت ما را در آرزو كشت
گفتا تو بندگي كن كو بنده پرور آيد
گفتم دل رحيمت كي عزم صلح دارد
گفتا مگوي با كس تا وقت آن درآيد
گفتم زمان عشرت ديدي كه چون سرآيد
گفتا خموش حافظ كين غصه هم سرآيد
232
بر سر آنم كه گر ز دست برآيد
دست به كاري زنم كه غصه سرآيد
خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد
ديو چو بيرون رود فرشته درآيد
صحبت حكام ظلمت شب يلداست
نور ز خورشيد جوي بو كه برآيد
بر در ارباب بي مروت دنيا
چند نشيني كه خواجه بدرآيد
ترك گدايي مكن كه گنج بيابي
از نظر رهروي كه در گذر آيد
صالح و طالح متاع خويش نمودند
تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد
بلبل عاشق تو عمر خواه كه آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به برآيد
غفلت حافظ درين سراچه عجب نيست
هر كه به ميخانه رفت بي خبر آيد
233
دست از طلب ندارم تا كام من برآيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد
بگشاي تربتم را بعد از وفات و بنگر
كز آتش درونم دود از كفن برآيد
بنماي رخ كه خلقي واله شوند و حيران
بگشاي لب كه فرياد از مرد و زن برآيد
جان بر لب است و حسرت در دل كه از لبانش
نگرفته هيچ كامي جان از بدن برآيد
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود كام تنگ دستان كي زان دهن برآيد
گويند ذكر خيرش در خيل عشق بازان
هر جا كه نام حافظ در انجمن برآيد
234
چو آفتاب مي از مشرق پياله برآيد
ز باغ عارض ساقي هزار لاله برآيد
نسيم در سر گل بشكند كلاله سنبل
چو از ميان چمن بوي آن كلاله برآيد
حكايت شب هجران نه آن حكايت حاليست
كه شمه‌اي ز بيانش به صد رساله برآيد
ز گرد خوان نگون فلك مدار توقع
كه بي ملالت صد غصه يك نواله برآيد
به سعي خود نتوان برد پي به گوهر مقصود
محال باشد كه اين كار بي حواله برآيد
گرت چو نوح نبي صبر هست در غم طوفان
بلا بگردد و كام هزار ساله برآيد
نسيم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ
ز خاك كالبدش صدهزار لاله برآيد
235
زهي خجسته زماني كه يار باز آيد
به كام غمزدگان غمگسار باز آيد
به پيش خيل خيالش كشيدم ابلق چشم
بدان اميد كه آن شهسوار باز آيد
اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگويم و سر خود چه كار باز آيد
مقيم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد
بدان هوس كه بدين رهگذار باز آيد
دلي كه با سر زلفين او قراري داد
گمان مبر كه بدان دل قرار باز آيد
چه جورها كه كشيدند بلبلان از وي
ببوي آنكه دگر نوبهار باز آيد
ز نقش‌بند قضا هست اميد آن حافظ
كه همچو سرو به دستم نگار باز آيد
236
اگر آن طاير قدسي ز درم باز آيد
عمر بگذشته به پيرانه سرم باز آيد
دارم اميد برين رشك چو باران كه دگر
برق دولت كه برفت از نظرم باز آيد
آن كه تاج سر من خاك كف پايش بود
از خدا مي‌طلبم تا به سرم باز آيد
خواهم اندر عقبش رفت به ياران عزيز
شخصم ار باز نيايد خبرم باز آيد
گر نثار قدم يار گرامي نكنم
گوهر جان به چه كار دگرم باز آيد
كوس نو دولتي از بام سعادت بزنم
گر ببينم كه مه نوسفرم باز آيد
مانعش غلغل چنگ است و شكر خواب صبوح
ور نه گر بشنود آه سحرم باز آيد
آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ
همتي تا به سلامت ز درم باز آيد
237
نفس برآمد و كام از تو بر نمي‌آيد
فغان كه بخت من از خواب در نمي‌آيد
صبا به چشم من انداخت خاكي از كويش
كه آب زندگيم در نظر نمي‌آيد
قد بلند تو را تا به بر نمي‌گيرم
درخت كام و مرادم به بر نمي‌آيد
مگر به روي دلاراي يار ما ور ني
به هيچ وجه دگر كار بر نمي‌آيد
مقيم زلف تو شد دل كه خوش سوادي ديد
وزان غريب بلاكش خبر نمي‌آيد
ز شست صدق گشادم هزار تير دعا
ولي چه سود يكي كارگر نمي‌آيد
بسم حكايت دل هست با نسيم سحر
ولي به بخت من امشب سحر نمي‌آيد
در اين خيال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلاي زلف سياهت به سر نمي‌آيد
ز بس كه شد دل حافظ رميده از همه كس
كنون ز حلقه زلفت به در نمي‌آيد
238
جهان بر ابروي عيد از هلال و وسمه كشيد
هلال عيد در ابروي يار بايد ديد
شكسته گشت چو پشت هلال قامت من
كمان ابروي يارم چو وسمه باز كشيد
مگر نسيم خطت صبح در چمن بگذشت
كه گل به بوي تو بر تن چو صبح جامه دريد
نبود چنگ و رباب و نبيد و عود كه بود
گل وجود من آغشته گلاب و نبيد
بيا كه با تو بگويم غم ملالت دل
چرا كه بي تو ندارم مجال گفت و شنيد
بهاي وصل تو گر جان بود خريدارم
كه جنس خوب مبصر به هر چه ديد خريد
چو ماه روي تو در شام زلف مي‌ديدم
شبم به روي تو روشن چو روز مي‌گرديد
به لب رسيد مرا جان و بر نيامد كام
به سر رسيد اميد و طلب به سر نرسيد
ز شوق روي تو حافظ نوشت حرفي چند
بخوان ز نظمش و در گوش كن چو مرواريد
239
رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد
وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد
صفير مرغ برآمد بط شراب كجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل كه كشيد
ز ميوه‌هاي بهشتي چه ذوق دريابد
هر آنكه سيب زنخدان شاهدي نگزيد
مكن ز غصه شكايت كه در طريق طلب
به راحتي نرسيد آن كه زحمتي نكشيد
ز روي ساقي مهوش گلي بچين امروز
كه گرد عارض بستان خط بنفشه دميد
چنان كرشمه ساقي دلم ز دست ببرد
كه باكسي دگرم نيست برگ گفت و شنيد
من اين مرقع رنگين چو گل بخواهم سوخت
كه پير باده فروشش به جرعه‌اي نخريد
بهار مي‌گذرد دادگسترا درياب
كه رفت موسم و حافظ هنوز مي نچشيد
240
ابر آذاري برآمد باد نوروزي وزيد
وجه مي مي‌خواهم و مطرب كه مي‌گويد رسيد
شاهدان در جلوه و من شرمسار كيسه‌ام
بار عشق و مفلسي صعب است مي‌بايد كشيد
قحط جودست آبروي خود نمي‌بايد فروخت
باده و گل از بهاي خرقه مي‌بايد خريد
گوئيا خواهد گشود از دولتم كاري كه دوش
من همي‌كردم دعا و صبح صادق مي‌دميد
با لبي و صد هزاران خنده آمد گل به باغ
از كريمي گوئيا در گوشه‌اي بويي شنيد
دامني گر چاك شد در عالم رندي چه باك
جامه‌اي در نيكنامي نيز مي‌بايد دريد
اين لطايف كز لب لعل تو من گفتم كه گفت
وين تطاول كز سر زلف تو من ديدم كه ديد
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق
گوشه‌گيران را ز آسايش طمع بايد بريد
تير عاشق كش ندانم بر دل حافظ كه زد
اين قدر دانم كه از شعر ترش خون مي‌چكيد
241
معاشران ز حريف شبانه ياد آريد
حقوق بندگي مخلصانه ياد آريد
به وقت سرخوشي از آه و ناله عشاق
به صوت و نغمه چنگ و چغانه ياد آريد
چو لطف باده كند جلوه در رخ ساقي
ز عاشقان به سرود و ترانه ياد آريد
چو در ميان مراد آوريد دست اميد
ز عهد صحبت ما در ميانه ياد آريد
سمند دولت اگر چند سر كشيده رود
ز همرهان به سر تازيانه ياد آريد
نمي‌خوريد زماني غم وفاداران
ز بي وفايي دور زمانه ياد آريد
به وجه مرحمت اي ساكنان صدر جلال
ز روي حافظ و اين آستانه ياد آريد
242
بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد
نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد
جمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت
كمال عدل به فرياد دادخواه رسيد
سپهرْ دورْ خوش اكنون كند كه ماه آمد
جهان به كام دل اكنون رسد كه شاه رسيد
ز قاطعان طريق اين زمان شوند ايمن
قوافل دل و دانش كه مرد راه رسيد
عزيز مصر به رغم برادران غيور
ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسيد
كجاست صوفي دجال فعل ملحد شكل
بگو بسوز كه مهدي دين پناه رسيد
صبا بگو كه چها بر سرم در اين غم عشق
ز آتش دل سوزان و درد آه رسيد
ز شوق روي تو شاها بدين اسير فراق
همان رسيد كز آتش به برگ كاه رسيد
مرو به خواب كه حافظ به بارگاه قبول
ز ورد نيم‌شب و درس صبحگاه رسيد
243
بوي خوش تو هر كه ز باد صبا شنيد
از يار آشنا سخن آشنا شنيد
اي شاه حسن چشم به حال گدا فكن
كاين گوش بس حكايت شاه و گدا شنيد
خوش مي‌كنم به باده مشكين مشام جان
كز دلق پوش صومعه بوي ريا شنيد
سرِّ خدا كه عارف سالك به كس نگفت
در حيرتم كه باده فروش از كجا شنيد
يارب كجاست محرم رازي كه يك زمان
دل شرح آن دهد كه چه گفت و چها شنيد
اينش سزا نبود دل حق گزار من
كز غمگسار خود سخن ناسزا شنيد
محروم اگر شدم ز سر كوي او چه شد
از گلشن زمانه كه بوي وفا شنيد
ساقي بيا كه عشق ندا مي‌كند بلند
كانكس كه گفت قصّه ما هم ز ما شنيد
ما باده زير خرقه نه امروز مي‌خوريم
صد بار پير ميكده اين ماجرا شنيد
ما مي به بانگ چنگ نه امروز مي‌كشيم
بس دور شد كه گنبد چرخ اين صدا شنيد
پند حكيم محض صواب است و عين خير
فرخنده آن كسي كه به سمع رضا شنيد
حافظ وظيفه تو دعا گفتن است و بس
در بند آن مباش كه نشنيد يا شنيد
244
معاشران گره از زلف يار باز كنيد
شبي خوش است بدين قصه‌اش دراز كنيد
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان يكاد بخوانيد و در فراز كنيد
رباب و چنگ به بانگ بلند مي‌گويند
كه گوش هوش به پيغام اهل راز كنيد
به جان دوست كه غم پرده شما ندرد
گر اعتماد به الطاف كارساز كنيد
ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است
چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد
نخست موعظه پير صحبت اين حرف است
كه از مصاحب ناجنس احتراز كنيد
هر آن كسي كه در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوي من نماز كنيد
و گر طلب كند انعامي از شما حافظ
حوالتش به لب يار دل نواز كنيد
245
الا اي طوطي گوياي اسرار
مبادا خاليت شكر ز منقار
سرت سبز و دلت خوش باد جاويد
كه خوش نقشي نمودي از خط يار
سخن سربسته گفتي با حريفان
خدا را زين معما پرده بردار
به روي ما زن از ساغر گلابي
كه خواب آلوده‌ايم اي بخت بيدار
چه ره بود اينكه زد در پرده مطرب
كه مي‌رقصند با هم مست و هشيار
از آن افيون كه ساقي در مي افكند
حريفان را نه سر ماند و نه دستار
سكندر را نمي‌بخشند آبي
به زور و زر ميسر نيست اين كار
بيا و حال اهل درد بشنو
به لفظ اندك معني بسيار
بت چيني عدوي دين و دلهاست
خداوندا دل و دينم نگهدار
به مستوران مگو اسرار مستي
حديث جان بگو با نقش ديوار
به يمن دولت منصور شاهي
علم شد حافظ اندر نظم اشعار
خداوندي به جاي بندگان كرد
خداوندا ز آفاتش نگهدار
246
عيد است و آخر گل و ياران در انتظار
ساقي به روي شاه ببين ماه و مي بيار
دل برگرفته بودم از ايام گل ولي
كاري بكرد همت پاكان روزه دار
دل در جهان مبند و به مستي سؤال كن
از فيض جام و قصه جمشيد كامگار
جز نقد جان به دست ندارم شراب كو
كان نيز بر كرشمه ساقي كنم نثار
خوش دولتيست خرم و خوش خسروي كريم
يارب ز چشم زخم زمانش نگاه دار
مي خور به شعر بنده كه زيبي دگر دهد
جام مرصع تو بدين درّ شاه وار
گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست
از مي كنند روزه گشا طالبان يار
زانجا كه پرده پوشي عفو كريم توست
بر قلب ما ببخش كه نقديست كم عيار
ترسم كه روز حشر عنان بر عنان رود
تسبيح شيخ و خرقه رند شراب خوار
حافظ چو رفت روزه و گل نيز مي‌رود
ناچار باده نوش كه از دست رفت كار
247
صبا ز منزل جانان گذر دريغ مدار
وزو به عاشق بي دل خبر دريغ مدار
به شكر آنكه شكفتي به كام بخت اي گل
نسيم وصل ز مرغ سحر دريغ مدار
حريف عشق تو بودم چو ماه نو بودي
كنون كه ماه تمامي نظر دريغ مدار
جهان و هر چه درو هست سهل و مختصر است
ز اهل معرفت اين مختصر دريغ مدار
كنون كه چشمه قند است لعل نوشينت
سخن بگوي و ز طوطي شكر دريغ مدار
مكارم تو به آفاق مي‌برد شاعر
ازو وظيفه و زاد سفر دريغ مدار
چو ذكر خير طلب مي‌كني سخن اينست
كه در بهاي سخن سيم و زر دريغ مدار
غبار غم برود حال خوش شود حافظ
تو آب ديده از اين رهگذر دريغ مدار
248
اي صبا نكهتي از كوي فلاني به من آر
زار و بيمار غمم راحت جاني به من آر
قلب بي حاصل ما را بزن اكسير مراد
يعني از خاك در دوست نشاني به من آر
در كمين‌گاه نظر با دل خويشم جنگ است
ز ابرو و غمزه او تير و كماني به من آر
در غريبي و فراق و غم دل پير شدم
ساغر مي ز كف تازه جواني به من آر
منكران را هم از اين مي دو سه ساغر بچشان
وگر ايشان بستانند رواني به من آر
ساقيا عشرت امروز به فردا مفكن
يا ز ديوان قضا خط اماني به من آر
دلم از دست بشد دوش چو حافظ مي‌گفت
كاي صبا نكهتي از كوي فلاني به من آر
249
اي صبا نكهتي از خاك ره يار بيار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار
نكته روح فزا از دهن دوست بگو
نامه خوش خبر از عالم اسرار بيار
تا معطر كنم از لطف نسيم تو مشام
شمه‌اي از نفحات نفس يار بيار
به وفاي تو كه خاك ره آن يار عزيز
بي غباري كه پديد آيد از اغيار بيار
گردي از رهگذر دوست به كوري رقيب
بهر آسايش اين ديده خون‌بار بيار
خامي و ساده دلي شيوه جانبازان نيست
خبري از بر آن دلبر عيار بيار
شكر آن را كه تو در عشرتي اي مرغ چمن
به اسيران قفس مژده گلزار بيار
كام جان تلخ شد از صبر كه كردم بي دوست
عشوه‌اي زان لب شيرين شكربار بيار
روزگاري است كه دل چهره مقصود نديد
ساقيا آن قدح آينه كردار بيار
دلق حافظ به چه ارزد به مي‌اش رنگين كن
وانگش مست و خراب از سر بازار بيار
250
روي بنما و وجود خودم از ياد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو داديم دل و ديده به طوفان بلا
گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر
زلف چون عنبر خامش كه ببويد هيهات
اي دل خام طمع اين سخن از ياد ببر
سينه گو شعله آتشكده فارس بكش
ديده گو آب رخ دجله بغداد ببر
دولت پير مغان باد كه باقي سهل است
ديگري گو برو و نام من از ياد ببر
سعي نابرده در اين راه به جايي نرسي
مزد اگر مي‌طلبي طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسي وعده ديدار بده
وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش مي‌گفت به مژگان درازت بكشم
يارب از خاطرش انديشه بيداد ببر
حافظ انديشه كن از نازكي خاطر يار
برو از درگهش اين ناله و فرياد ببر

  موضوعات  

  آخرین نوشته های این بخش  

  زرتشت پيامبر
  جهت‌يابي
  خونريزي‌ها
  جشن مهرگان
  جشن تيرگان
   مازندران
  تاریخ بیهقی
  نوروز
  حسنک وزیر
  جشن سده
  توالت صحرایی
  سرپناه
  تور روستای مصر
  آغاز و انجام شاهنامه
  ورزشهای لرستان
  موسيقي لرستان
  اهل كاشانم...
  شیرزنان ایرانی...
  زنان در دوره هخامنشی
  رباعیات حکیم عمر خیام
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (1-50)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (51-100)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (101-150)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (151-200)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (201-250)
   دیوان غزلیات حافظ شیرازی (251-300)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (301-350)
   دیوان غزلیات حافظ شیرازی (351-400)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (401-450)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (451 تا آخر)
  رنج و روزگار فردوسی
  نماد فروهر
  رباعیات خیام
  گلستان سعدی- باب هشتم- در آداب صحبت
  گلستان سعدی- باب هفتم- در تاثیر تربیت
  گلستان سعدی- باب ششم- در ضعف و پیری
  گلستان سعدی- باب پنجم- در عشق و جوانی
  گلستان سعدی- باب چهارم- در فوائد خاموشی
  گلستان سعدی- باب سوم- در فضیلت قناعت
  گلستان سعدی- باب دوم- در اخلاق پارسایان
  گلستان سعدی- باب اول- در عبرت پادشاهان
  ديوان حافظ (فارسی و انگلیسی)
  برف
  سنگ نوردی
  غارنوردی
  ثبت لینک شما
  خط اوستایی
  "خوشکاري هاي اسطوره اي و حماسي بانوان در داستان هاي باستان " (منوچهر رضا پور/84)
  اومانيسم ايراني(عبد الحسين فرزاد/81)
  توان بيهقي در گزينش هاي نثر داستاني(سلمي- خلخالي/78)
  گزارشگر حقيقت (غلامحسين يوسفي)
  بيهقي و تاريخش(حسيني کازروني/69)
  هزاره ميلاد ابوالفضل بيهقي(محيط طباطبايي/49)
  بلخ يا نيشابور (باستاني پاريزي)
  جنبه هاي رمان در بيهقي (عزيز سهرابي /79)
  سلطان محمود مُرد يا کشته شد ؟ (عباسقلي محمدي/71)
  يک سرنوشت ممتاز(اسلامي ندوشن/82)
  تاريخ نگاري بيهقي(عباس زرياب خويي/50)
  جستاري درباره وجهه ادبي تاريخ بيهقي(سلمي - قاسمي پور/81)
  بيهقي و ساختار روايت(سينا جهانديده/82)
  سودابه ايراني (اکبري مفاخر/84)
  يک ايراني پيشقدم بر دانته(مسعود فرزاد )
  Survival
  اوستا
  کویر نوروز
  جدول فواصل
  نقشه ایران
  ABOL-FAZL BAYHAQI AS AN HISTORIOGRAPHER(ترجمه شده)
  ابوالفضل بیهقی به عنوان مورخ (ترجمه)
  تصویربرداری
   آريابووم
  مدل سازي و شبيه سازي
  تورهای گردشگری
  چی پی اس شرکت رایانیک
  بنيان اساطيري حماسه ملي ايران(بهمن سرکاراتي/57)
  فردوسي و شاهنامه در سند(حسام الدين راشدي/85)
  حکيم توس و آموزه هاي قرآني(کامران شرفشاهي/85)
  بيت هاي عرب ستيزانه در شاهنامه(ابوالفضل خطيبي/85)
  تصوير اسب در شاهنامه(نساجي زواره/85)
  بهمن در داستان رستم و اسفنديار(اسد الله محمد زاده/85)
  اسفنديار و گشتاسب در اوستا و شاهنامه(حجت الله ربيعي/85)
  ديوان اشراف در تاريخ بيهقي(کجاني حصاري/85)
   بوسهل زوزني(تکميل همايون/85)
  قدرت و کياست در تاريخ بيهقي( امين روشن/85)
  آيين رزم در عصر غزنويان(محسن مهرابي/85)
  گل محمد کليدر در آيينه حسنک وزير(نادعلي فلاح/85)
  تاثر شاملو از بيهقي(فيروز نيا/85)
  چند اصطلاح حقوقي در تاريخ بيهقي(حسن امين/85)
  باد افره خودکامگي از نگاه بيهقي(رادمنش/85)
  بيهقي، فرزانه دادگر(سيروس مهدوي/85)
  روانشناسي شخصيت بيهقي(مهران مرادي/85)
  داستانوارگي تاريخ بيهقي(احمد رضي/85)
  عید های اسلامی و مذهبی
  جشنهاي ارامنه (مسحيان ارمني)
  کلوخ انداز
  جشنهای یهودیان (کليميان)
  جشن يلدا (شب چله)
  چهارشنبه سوري
  عضویت در گروه اینترنتی آنوبانینی
  گاهنامه باستانی ایران