سایت جامع گردشگری آنوباني‌ني


اشمل موقع سياحي في ايران . العربية

سایت جامع گردشگری ایران

The most comprehensive site for travelling over the Iran . English


  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (251-300)  

251
شب وصل است و طي شد نامه هجر
سلام فيه حتي مطلع الفجر
دلا در عاشقي ثابت قدم باش
كه در اين ره نباشد كار بي اجر
من از رندي نخواهم كرد توبه
ولو آذينتي بالهجر و الحجر
برآي اي صبح روشن دل خدا را
كه بس تاريك مي‌بينم شب هجر
دلم رفت و نديدم روي دلدار
فغان از اين تطاول آه از اين زجر
وفا خواهي جفاكش باش حافظ
فأن الربح و الخسران في التجر
252
گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگر
به جز از خدمت رندان نكنم كار دگر
خرم آن روز كه با ديده گريان بروم
تا زنم آب در ميكده يك بار دگر
معرفت نيست در اين قوم خدا را سببي
تا برم گوهر خود را به خريدار دگر
يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت
حاش لله كه روم من ز پي يار دگر
گر مساعد شودم دايره چرخ كبود
هم به دست آورمش باز به پرگار دگر
عافيت مي‌طلبد خاطرم ار بگذارند
غمزه شوخش و آن طره طرار دگر
راز سر بسته ما بين كه به دستان گفتند
هر زمان با دف و ني بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم كه فلك هر ساعت
كندم قصد دل ريش به آزار دگر
باز گويم نه در اين واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در اين باديه بسيار دگر
253
اي خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازآ كه ريخت بي گل رويت بهار عمر
از ديده گر سرشك چو باران چكد رواست
كاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است
درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر
تا كي مي صبوح و شكر خواب بامداد
هشيار گرد هان كه گذشت اختيار عمر
وي در گذار بود و نظر سوي ما نكرد
بيچاره دل كه هيچ نديد از گذار عمر
انديشه از محيط فنا نيست هر كه را
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر
در هر طرف ز خيل حوادث كمين گهيست
زانرو عنان گسسته دواند سوار عمر
بي عمر زنده‌ام من و اين بس عجب مدار
روز فراق را كه نهد در شمار عمر
حافظ سخن بگوي كه بر صفحه جهان
اين نقش ماند از قلمت يادگار عمر
254
ديگر ز شاخ سرو سهي بلبل صبور
گلبانگ زد كه چشم بد از روي گل به دور
اي گل به شكر آن كه تويي پادشاه حسن
با بلبلان بي دل شيدا مكن غرور
از دست غيبت تو شكايت نمي‌كنم
تا نيست غيبتي نبود لذت حضور
گر ديگران به عيش و طرب خرمند و شاد
ما را غم نگار بود مايه سرور
زاهد اگر به حور و قصور است اميدوار
ما را شراب خانه قصور است و يار حور
مي خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور كسي
گويد تو را كه باده مخور گو هو الغفور
حافظ شكايت از غم هجران چه مي‌كني
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور
255
يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور
كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن
وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر كشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نگشت
دائماً يكسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نه‌اي ز اسرار غيب
باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور
اي دل ارسيل فنا بنياد هستي بركند
چون تو را نوح است كشتيبان ز طوفان غم مخور
در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم
سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناك است و منزل بس بعيد
هيچ راهي نيست كان را نيست پايان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب
جمله مي‌داند خداي حالگردان غم مخور
حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاي تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
256
نصيحتي كنمت بشنو و بهانه مگير
هر آنچه ناصح مشفق بگويدت بپذير
ز وصل روي جوانان تمتعي بردار
كه در كمينگه عمرست مكر عالم پير
نعيم هر دو جهان پيش عاشقان بجوي
كه اين متاع قليلست و آن عطاي كثير
معاشري خوش و رودي بساز مي‌خواهم
كه درد خويش بگويم به ناله بم و زير
بر آن سرم كه ننوشم مي و گنه نكنم
اگر موافق تدبير من شود تقدير
چو قسمت ازلي بي حضور ما كردند
گر اندكي نه به وفق رضاست خرده مگير
چو لاله در قدحم ريز ساقيا مي و مشك
كه نقش خال نگارم نميرود ز ضمير
بيار ساغر و درّ خوشاب اي ساقي
حسود گو كرم آصفي ببين و بمير
به عزم توبه نهادم قدح ز كف صد بار
ولي كرشمه ساقي نمي‌كند تقصير
مي دو ساله و محبوب چهارده ساله
همين بسست مرا صحبت صغير و كبير
دل رميده مار را كه پيش مي‌گيرد
خبر دهيد به مجنون خسته از زنجير
حديث توبه درين بزمگه مگو حافظ
كه ساقيان كمان ابرويت زنند به تير
257
روي بنما و مرا گو كه زجان دل برگير
پيش شمع آتش پروانه به جان گو درگير
در لب تشنه ما بين و مدار آب دريغ
بر سر كشته خويش آي و ز خاكش برگير
ترك درويش مگير ار نبود سيم و زرش
در غمت سيم شمار اشك و رخش را زر گير
چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باك
آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گير
در سماع آي و ز سر خرقه برانداز و به رقص
ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گير
صوف بركش ز سر و باده صافي دركش
سيم درباز و به زر سيم بري در بر گير
دوست گو يار شود هر دو جهان دشمن باش
بخت گو پشت مكن روي زمين لشكر گير
ميل رفتن مكن اي دوست دمي با ما باش
بر لب جوي طرب جوي و به كف ساغر گير
رفته گير از برم و ز آتش و آب دل و چشم
گونه‌ام زرد و لبم خشك و كنارم تر گير
حافظ آراسته كن بزم و بگو واعظ را
كه ببين مجلسم و ترك سر منبر گير
258
هزار شكر كه ديدم به كام خويشت باز
ز روي صدق و صفا گشته با دلم دمساز
روندگان طريقت ره بلا سپرند
رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز
غم حبيب نهان به ز گفتگوي رقيب
كه نيست سينه ارباب كينه محرم راز
اگر چه حسن تو از عشق غير مستغني است
من آن نيم كه از آن عشق بازي آيم باز
چه گويمت كه ز سوز درون چه مي‌بينم
ز اشك پرس حكايت كه من نيم غماز
چه فتنه بود كه مشاطه قضا انگيخت
كه كرد نرگس مستش سيه به سرمه ناز
بدين سپاس كه مجلس منور است به دوست
گرت چو شمع جفايي رسد بسوز و بساز
غرض كرشمه حسن است ور نه حاجت نيست
جمال دولت محمود را به زلف اياز
غزلسرايي ناهيد صرفه‌اي نبرد
در آن مقام كه حافظ برآورد آواز
259
منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز
چه شكر گويمت اي كارساز بنده نواز
نيازمند بلا گوي رخ از غبار مشوي
كه كيمياي مراد است خاك كوي نياز
ز مشكلات طريقت عنان متاب اي دل
كه مرد راه نينديشد از نشيب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر كند عاشق
به قول مفتي عشقش درست نيست نماز
در اين مقام مجازي به جز پياله مگير
در اين سراچه بازيچه غير عشق مباز
به نيم بوسه دعايي بخر ز اهل دلي
كه كيد دشمنت از جان و جسم دارد باز
فكند زمزمه عشق در حجاز و عراق
نواي بانگ غزلهاي حافظ از شيراز
260
اي سرو ناز حسن كه خوش مي‌روي به ناز
عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نياز
فرخنده باد طلعت خوبت كه در ازل
ببريده‌اند بر قد سروت قباي ناز
آن را كه بوي عنبر زلف تو آرزوست
چون عود گو بر آتش سودا به سوز و ساز
پروانه را ز شمع بود سوز دل ولي
بي شمع عارض تو دلم را بود گداز
صوفي كه بي تو توبه ز مي كرده بود دوش
بشكست عهد چون در ميخانه ديد باز
از طعنه رقيب نگردد عيار من
چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
دل كز طواف كعبه رويت وقوف يافت
از شوق آن حريم ندارد سر حجاز
هر دم به خون ديده چه حاجت وضو كه نيست
بي طاق ابروي تو نماز مرا جواز
چون باده باز بر سر خم رفت كف زنان
حافظ كه دوش از لب ساقي شنيد راز
261
درآ كه در دل خسته توان درآيد باز
بيا كه در تن مرده روان درآيد باز
بيا كه فرقت تو چشم من چنان دربست
كه فتح باب وصالت مگر گشايد باز
غمي كه چون سپه زنگ ملك دل بگرفت
ز خيل شادي روم رخت زدايد باز
به پيش آينه دل هر آنچه مي‌دارم
به جز خيال جمالت نمي‌نمايد باز
بدان مثل كه شب آبستن است روز از تو
ستاره مي‌شمرم تا كه شب چه زايد باز
بيا كه بلبل مطبوع خاطر حافظ
به بوي گلبن وصل تو مي‌سرايد باز
262
حال خونين دلان كه گويد باز
وز فلك خون خم كه جويد باز
شرمش از چشم مي پرستان باد
نرگس مست اگر برويد باز
جز فلاطون خم نشين شراب
سِر حكمت به ما كه گويد باز
هر كه چون لاله كاسه گردان شد
زين جفا رخ به خون بشويد باز
نگشايد دلم چو غنچه اگر
ساغري از لبش نبويد باز
بس كه در پرده چنگ گفت سخن
بِبُرش موي تا نمويد باز
گرد بيت الحرام خم حافظ
گر نمي‌رد به سر بپويد باز
263
بيا و كشتي ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شيخ و شاب انداز
مرا به كشتي باده درافكن اي ساقي
كه گفته‌اند نكويي كن و در آب انداز
ز كوي ميكده برگشته‌ام ز راه خطا
مراد گر ز كرم باره صواب انداز
بيار زان مي گلرنگ مشكبو جامي
شرار رشك و حسد در دل گلاب انداز
اگر چه مست و خرابم تو نيز لطفي كن
نظر بر اين دل سرگشته خراب انداز
به نيم شبْ اگرت آفتاب مي‌بايد
ز روي دختر گلچهر رز نقاب انداز
مهل كه روز وفاتم به خاك بسپارند
مرا به ميكده بر در خم شراب انداز
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسيد دلت
به سوي ديو محن ناوك شهاب انداز
264
خيز و در كاسه زر آب طربناك انداز
پيشتر زانكه شود كاسه سر خاك انداز
عاقبت منزل ما وادي خاموشان است
حاليا غلغله در گنبد افلاك انداز
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است
بر رخ او نظر از آينه پاك انداز
به سر سبز تو اي سرو كه گه خاك شوم
ناز از سر بنه و سايه بر اين خاك انداز
دل ما را كه ز مار سر زلف تو بخست
از لب خود به شفاخانه ترياك انداز
ملك اين مزرعه داني كه ثباتي ندهد
آتشي از جگر جام در املاك انداز
غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويند
پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز
يارب آن زاهد خود بين كه به جز عيب نديد
دود آهيش در آيينه ادارك انداز
چون گل از نكهت او جامه قبا كن حافظ
وين قبا در ره آن قامت چالاك انداز
265
بر نيامد از تمناي لبت كامم هنوز
بر اميد جام لعلت دردي آشامم هنوز
روز اول رفت دينم در سر زلفين تو
تا چه خواهد شد درين سودا سرانجامم هنوز
ساقيا يك جرعه‌اي زان آب آتشگون كه من
در ميان پختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبي زلف تو را مشك ختن
مي‌زند هر لحظه تيغي مو بر اندامم هنوز
پرتو روي تو تا در خلوتم ديد آفتاب
مي‌رود چون سايه هر دم بر در و بامم هنوز
نام من رفتست روزي بر لب جانان به سهو
اهل دل را بوي جان مي‌آيد از نامم هنوز
در ازل دادست ما را ساقي لعل لبت
جرعه جامي كه من مدهوش آن جامم هنوز
اي كه گفتي جان بده تا باشدت آرام جان
جان به غمهايش سپردم نيست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش
آب حيوان مي‌رود هر دم ز اقلامم هنوز
266
دلم رميده لولي وشيست شور انگيز
دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آميز
فداي پيرهن چاك ماهرويان باد
هزار جامه تقوي و خرقه پرهيز
خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد
كه تا ز خال تو خاكم شود عبير آميز
فرشته عشق نداند كه چيست اي ساقي
بخواه جام و گلابي به خاك آدم ريز
پياله بر كفنم بند تا سحرگه حشر
به مي ز دل ببرم هول روز رستاخيز
فقير و خسته به درگاهت آمدم رحمي
كه جز ولاي توام نيست هيچ دستاويز
بيا كه هاتف ميخانه دوش با من گفت
كه در مقام رضا باش وز قضا مگريز
ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست
تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز
267
اي صبا گر بگذري بر ساحل رود ارس
بوسه زن بر خاك آن وادي و مشكين كن نفس
منزل سلمي كه بادش هر دم از ما صد سلام
پر صداي ساربانان بيني و بانگ جرس
محمل جانان ببوس آن گه به زاري عرضه دار
كز فراغت سوختم اي مهربان فرياد رس
من كه قول ناصحان را خواندمي قول رباب
گوشمالي ديدم از هجران كه اينم پند بس
عشرت شبگير كن مي‌نوش كاندر راه عشق
شبروان را روشنايي‌ها است با مير عسس
عشق‌بازي كار بازي نيست اي دل ببر ساز (؟)
زان كه گوي عشق نتوان زد به چوگان هوس
دل به رغبت مي‌سپارد جان به چشم مست يار
گر چه هشياران ندادند اختيار خود به كس
طوطيان در شكرستان كامراني مي‌كنند
وز تحسر دست بر سر مي‌زند مسكين مگس
نام حافظ گر برآيد بر زبان كلك دوست
از جناب حضرت شاهم بس است اين ملتمس
268
گلعذاري ز گلستان جهان ما را بس
زين چمن سايه آن سرو روان ما را بس
من و هم‌صحبتي اهل ريا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل مي‌بخشند
ما كه رنديم و گدا دير مغان ما را بس
بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين
كاين اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس اين سود زيان ما را بس
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خويش خدا را به بهشتم مفرست
كه سر كوي تو از كون و مكان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافي است
طبع چون آب و غزل‌هاي روان ما را بس
269
دلا رفيق سفر بخت نيكخواهت بس
نسيم روضه شيراز پيك راهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مكن درويش
كه سير معنوي گنج خانقاهت بس
وگر كمين بگشايد غمي ز گوشه دل
حريم درگه پيرمغان پناهت بس
به صدر مصطبه بنشين و ساغر مي نوش
كه اين قدر ز جهان كسب مال و جاهت بس
فلك به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلي و دانش همين گناهت بس
هواي مسكن مألوف و عهد يار قديم
ز رهروان سفركرده عذر خواهت بس
به منت دگران خو مكن كه در دو جهان
رضاي ايزد و انعام پادشاهت بس
به هيچ ورد دگر نيست حاجت اي حافظ
دعاي نيمشب و درس صبحگاهت بس
270
درد عشقي كشيده‌ام كه مپرس
زهر هجري چشيده‌ام كه مپرس
گشته‌ام در جهان و آخر كار
دلبري برگزيده‌ام كه مپرس
آنچنان در هواي خاك درش
مي‌رود آب ديده‌ام كه مپرس
من بگوش خود از دهانش دوش
سخناني شنيده‌ام كه مپرس
سوي من لب چه مي‌گزي كه مگوي
لب لعلي گزيده‌ام كه مپرس
بي تو در كلبه گدايي خويش
رنجهايي كشيده‌ام كه مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقامي رسيده‌ام كه مپرس
271
دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس
كه چنان زو شده‌ام بي سر و سامان كه مپرس
كس به اميد وفا ترك دل و دين مكناد
كه چنانم من از اين كرده پشيمان كه مپرس
به يكي جرعه كه آزارش كسش در پي نيست
زحمتي مي‌كشم از مردم نادان كه مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر كاين مي لعل
دل و دين مي‌برد از دست بدان سان كه مپرس
گفت و گوهاست در اين راه كه جان بگذارد
هر كسي عربده‌اي اين كه مبين آن كه مپرس
پارسايي و سلامت هوسم بود ولي
شيوه‌اي مي‌كند آن نرگس فتان كه مپرس
گفتم از گوي فلك صورت حالي پرسم
گفت آن مي‌كشم اندر خم چوگان كه مپرس
گفتمش زلفْ به خون كه بشستي گفتا
حافظ اين قصه دراز است به قرآن كه مپرس
272
باز آي و دل تنگ مرا مونس جان باش
وين سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده كه در ميكده عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدي اي عارف سالك
جهدي كن و سرحلقه رندان جهان باش
دلدار كه گفتا به توام دل نگران است
گو مي‌رسم اينك به سلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش
اي درج محبت به همان مهر و نشان باش
تا بر دلش از غصه غباري ننشيند
اي سيل سرشك از عقب نامه روان باش
حافظ كه هوس مي‌كندش جام جهان بين
گو در نظر آصف جمشيد مكان باش
273
اگر رفيق شفيقي درست پيمان باش
حريف خانه و گرمابه و گلستان باش
شكنج زلف پريشان به دست باد مده
مگو كه خاطر عشاق گو پريشان باش
گرت هواست كه با خضر همنشين باشي
نهان ز چشم سكندر چو آب حيوان باش
زبور عشق نوازي نه كار هر مرغي است
بيا و نوگل اين بلبل غزلخوان باش
طريق خدمت و آيين بندگي كردن
خداي را كه رها كن به ما و سلطان باش
ور گر به صيد حرم تيغ بركشد زنهار
وز آن كه با دل ما كرده‌اي پشيمان باش
تو شمع انجمني يك‌زبان و يك‌دل شو
خيال و كوشش پروانه بين و خندان باش
كمال دلبري و حسن در نظربازي است
به شيوه نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور يار ناله مكن
تو را كه گفت كه در روي خوب حيران باش
274
به دور لاله قدح گير و بي‌ريا مي‌باش
به بوي گل نفسي همدم صبا مي‌باش
نگويمت همه ساله مِيْ‌پرستي كن
سه ماه مِيْ خور و نه ماه پارسا مي‌باش
چو پير سالك عشقت به مي حواله كند
بنوش و منتظر رحمت خدا مي‌باش
گرت هواست كه چون جم به سِرّ غيب رسي
بيا و همدم جام جهان نما مي‌باش
چو غنچه گرچه فروبستگي است كار جهان
تو همچو باد بهاري گره گشا مي‌باش
وفا مجوي ز كس ور سخن نمي‌شنوي
به هرزه طالب سيمرغ و كيميا مي‌باش
مريد طاعت بيگانگان مشو حافظ
ولي معاشر رندان پارسا مي‌باش
275
صوفي گلي بچين و مرقع به خار بخش
وين زهد خشك را به مي خوشگوار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه
تسبيح و طيلسان به مي و ميگسار بخش
زهد گران كه شاهد و ساقي نمي‌خرند
در حلقه چمن به نسيم بهار بخش
راهم شراب لعل زد اي مير عاشقان
خون مرا به چاه زنخدان يار بخش
يارب به وقت گل گنه بنده عفو كن
وين ماجرا به سرو لب جويبار بخش
اي آنكه ره به مشرب مقصود برده‌اي
زين بحر قطره‌اي به من خاكسار بخش
شكرانه را كه چشم تو روي بتان نديد
ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش
ساقي چو شاه نوش كند باده صبوح
گو جام زر به حافظ شب زنده‌دار بخش


276
باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش
بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش
اي دل اندر بند زلفش از پريشاني منال
مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش
رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه كار
كار ملك است آن كه تدبير و تأمل بايدش
تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافري است
راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش
با چنين زلف و رخش بادا نظر بازي حرام
هر كه روي ياسمين و جعد سنبل بايدش
نازها زان نرگش مستانه‌اش بايد كشيد
اين دل شوريده تا آن جعد و كاكل بايدش
ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش
كيست حافظ تا ننوشد باده بي آواز رود
عاشق مسكين چرا چندين تجمل بايدش
277
فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش
گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش
دلربايي همه آن نيست كه عاشق بكشند
خواجه آن است كه باشد غم خدمت‌كارش
جاي آن است كه خون موج زند در دل لعل
زين تغابن كه خزف مي‌شكند بازارش
بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود
اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
اي كه در كوچه معشوقه ما مي‌گذري
بر حذر باش كه سر مي‌شكند ديوارش
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش
صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد اي دل
جانب عشق عزيز است فرومگذارش
صوفي سرخوش از اين دست كه كج كرد كلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش
278
شراب تلخ مي‌خواهم كه مرد افكن بود زورش
كه تا يك دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسايش
مذاق حرص و آز اي دل بشو از تلخ و از شورش
بياور مي كه نتوان شد ز مكر آسمان ايمن
به لعب زهره چنگي و مريخ سلحشورش
كمند صيد بهرامي بيفكن جام جم بردار
كه من پيمودم اين صحرا نه بهرام است و نه گورش
بيا تا در مي صافيت راز دهر بنمايم
به شرط آنكه ننمايي به كج طبعان دل كورش
نظر كردن به درويشان منافي بزرگي نيست
سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
كمان ابروي جانان نمي‌پيچد سر از حافظ
وليكن خنده مي‌آيد بدين بازوي بي زورش
279
خوشا شيراز و وضع بي مثالش
خداوندا نگهدار از زوالش
ز ركن آباد ما صد لوحش الله
كه عمر خضر مي‌بخشد زلالش
ميان جعفرآباد و مصلي
عبير آميز مي‌آيد شمالش
به شيراز آي و فيض روح قدسي
بجوي از مردم صاحب كمالش
كه نام قند مصري برد آنجا
كه شيرينان ندادند انفعالش
صبا زان لولي شنگول سرمست
چه داري آگهي چون است حالش
گر آن شيرين پسر خونم بريزد
دلا چون شير مادر كن حلالش
مكن از خواب بيدارم خدايا
كه دارم خلوتي خوش با خيالش
چرا حافظ چو مي‌ترسيدي از هجر
نكردي شكر ايام وصالش
280
چو برشكست صبا زلف عنبر افشانش
به هر شكسته كه پيوست تازه شد جانش
كجاست همنفسي تا به شرح عرضه كنم
كه دل چه مي‌كشد از روزگار هجرانش
زمانه از ورق گل مثال روي تو بست
ولي ز شرم تو در غنچه كرد پنهانش
تو خفته‌اي و نشد عشق را كرانه پديد
تبارك الله از اين ره كه نيست پايانش
جمال كعبه مگر عذر رهروان خواهد
كه جان زنده دلان سوخت در بيابانش
بدين شكسته بيت الحزن كه مي‌آرد؟
نشان يوسف دل از چه زنخدانش
بگيرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم
كه سوخت حافظ بي دل ز مكر و دستانش
281
يارب اين نوگل خندان كه سپردي به منش
مي‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش
گر چه از كوي وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلك از جان و تنش
گر به سر منزل سلمي رسي اي باد صبا
چشم دارم كه سلامي رساني ز منش
به ادب نافه گشايي كن از آن زلف سياه
جاي دلهاي عزيز است به هم بر مزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد
محترم دار در آن طره عنبر شكنش
در مقامي كه به ياد لب او مي‌نوشند
سفله آن مست كه باشد خبر از خويشتنش
عرض مال از در مي خانه نشايد اندوخت
هر كه اين آب خورد رخت به دريا فكنش
هر كه ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال
سر ما و قدمش يا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است
آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش
282
ببرد از من قرار و طاقت و هوش
بت سنگين دل سيمين بنا گوش
نگاري چابكي شنگي كله دار
ظريفي مهوشي تركي قبا پوش
ز تاب آتش سوداي عشقش
بسان ديگ دايم مي‌زنم جوش
چو پيراهن شوم آسوده خاطر
گرش همچون قبا گيرم در آغوش
اگر پوسيده گردد استخوانم
نگردد مهرت از جانم فراموش
دل و دينم دل و دينم ببرده است
بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
دواي تو دواي توست حافظ
لب نوشش لب نوشش لب نوش
283
سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش
كه دور شاه شجاع است مي دلير بنوش
شد آن كه اهل نظر بر كناره مي‌رفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به صوت چنگ بگوييم آن حكايتها
كه از نهفتن آن ديگ سينه مي‌زد جوش
شراب خانگي ترس محتسب خورده
به روي يار بنوشيم و بانگ نوشانوش
ز كوي ميكده دوشش به دوش مي‌بردند
امام شهر كه سجاده مي‌كشيد به دوش
دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات
مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
محل نور تجلي است راي انور شاه
چو قرب او طلبي در صفاي نيت كوش
به جز ثناي جلالش مساز ورد ضمير
كه هست گوش دلش محرم پيام سروش
رموز مصلحت ملك خسروان دانند
گداي گوشه نشيني تو حافظا مخروش
284
هاتفي از گوشه ميخانه دوش
گفت ببخشند گنه مي بنوش
لطف الهي بكند گار خويش
مژده رحمت برساند سروش
اين خرد خام به ميخانه بر
تا مي لعل آوردش خون به جوش
گر چه وصالش نه به كوشش دهند
هر قدر اي دل كه تواني بكوش
لطف خدا بيشتر از جرم ماست
نكته سربسته چه داني خموش
گوش من و حلقه گيسوي يار
روي من و خاك در مي فروش
رندي حافظ نه گناهيست صعب
با كرم پادشه عيب پوش
داور دين شاه شجاع آنكه كرد
روح قدس حلقه امرش به گوش
اي ملك العرش مرادش بده
وز خطر چشم بدش دار گوش
285
در عهد پادشاه خطا بخش جرم پوش
حافظ قرابه كش شد و مفتي پياله نوش
صوفي ز كنج صومعه با پاي خم نشست
تا ديد محتسب كه سبو مي‌كشد به دوش
احوال شيخ و قاضي و شرب اليهودشان
كردم سؤال صبحدم از پير مي‌فروش
گفتا نه گفتني است سخن گر چه محرمي
دركش زبان و پرده نگهدار و مي بنوش
ساقي بهار مي‌رسد و وجه مي نماند
فكري بكن كه خون دل آمد ز غم به جوش
عشق است و مفلسي و جواني و نوبهار
عذرم پذير و جرمْ به ذيل كرم بپوش
تا چند همچو شمع زبان آوري كني
پروانه مراد رسيد اي محب خموش
اي پادشاه صورت و معني كه مثل تو
ناديده هيچ ديده و نشنيده هيچ گوش
چندان بمان كه خرقه ازرق كند قبول
بخت جوانت از فلك پير ژنده پوش
286
دوش با ما گفت پنهان كارداني تيزهوش
كز شما پنهان نشايد كرد سر مي فروش
گفت آسان گير بر خود كارها كز روي طبع
سخت مي‌گيرد جهان بر مردمان سخت كوش
وانگهم درداد جامي كز فروغش بر فلك
زهره در رقص آمد و بربط زنان مي‌گفت نوش
با دل خونين لب خندان بياور همچو جام
ني گرت زخمي رسد چون چنگ آيي در خروش
تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي
گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش
گوش كن پند اي پسر وز بهر دنيا غم مخور
گفتمت چون در حديثي گر تواني داشت هوش
در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد
زانكه آنجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
بر بساط نكته‌دانان خود فروشي شرط نيست
يا سخن دانسته گوي اي مرد عاقل يا خموش
ساقيا مي ده كه رنديهاي حافظ فهم كرد
آصف صاحب قران جرم بخش عيب پوش
287
اي همه شكل تو مطبوع و همه جاي تو خوش
دلم از عشوه شيرين شكرخاي تو خوش
همچو گلبرگ طري هست وجود تو لطيف
همچو سرو چمن خلد سراپاي تو خوش
شيوه و ناز تو شيرين خط و خال تو مليح
چشم و ابروي تو زيبا قد و بالاي تو خوش
هم گلستان خيالم ز تو پر نقش و نگار
هم مشام دلم از زلف سمن ساي تو خوش
در ره عشق كه از سيل بلا نيست گذار
كرده‌ام خاطر خود را به تمناي تو خوش
شكر چشم تو چه گويم كه بدان بيماري
مي‌كند درد مرا از رخ زيباي تو خوش
در بيابان طلب گر چه ز هر سو خطري است
مي‌رود حافظ بي دل به تولاي تو خوش
288
كنار آب و پاي بيد و طبع شعر و ياري خوش
معاشر دلبري شيرين و ساقي گلعذاري خوش
الا اي دولتي طالع كه قدر وقت مي‌داني
گوارا بادت اين عشرت كه داري روزگاري خوش
هر آن كس را كه در خاطر ز عشق دلبري باريست
سپندي گو بر آتش نه كه دارد كار و باري خوش
عروس طبع را زيور ز فكر بكر مي‌بندم
بود كز دست ايامم به دست افتد نگاري خوش
شب صحبت غنيمت دان و داد خوش دلي بستان
كه مهتابي دلفروز است و طرف لاله زاري خوش
مي‌اي در كاسه چشم است ساقي را بياميزد
كه مستي مي‌كند با عقل و مي‌بخشد خماري خوش
به غفلت عمر شد حافظ بيا با ما به ميخانه
كه شنگولان خوش باشت بياموزند كاري خوش
289
مجمع خوبي و لطف است عذار چو مهش
ليكنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش
دلبرم شاهد و طفل است و به بازي روزي
بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش
من همان به كه ازو نيك نگهدارم دل
كه بد و نيك نديدست و ندارد نگهش
بوي شير از لب همچون شكرش مي‌آيد
گرچه خون مي‌چكد از شيوه چشم سيهش
چارده ساله بتي چابك شيرين دارم
كه به جان حلقه به گوش است مه چاردهش
از پي آن گل نورسته دل ما يارب
خود كجا شد كه نديديم در اين چند گهش
يار دلدار من ار قلب بدين سان شكند
ببرد زود به جانداري خود پادشهش
جان به شكرانه كنم صرف گر آن دانه در
صدف سينه حافظ بود آرامگهش
290
دلم رميده شد و غافلم من درويش
كه آن شكاري سر گشته را چه آمد پيش
چو بيد بر سر ايمان خويش مي‌لرزم
كه دل به دست كمان ابرويست كافركيش
خيال حوصله بحر مي‌پزد هيهات
چهاست در سر اين قطره محال انديش
بنازم آن مژه شوخ عافيت‌كش را
كه موج مي‌زندش آب نوش بر سر نيش
ز آستين طبيبان هزار خون بچكد
گرم به تجربه دستي نهند بر دل ريش
به كوي ميكده گريان و سر فكنده روم
چرا كه شرم همي آيدم ز حاصل خويش
نه عمر خضر بماند نه ملك اسكندر
نزاع بر سر دنيي دون مكن درويش
بدان كمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانه‌اي به كف آور ز گنج قارون بيش
291
ما آزموده‌ايم در اين شهر بخت خويش
بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش
از بس كه دست مي‌گزم و آه مي‌كشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش
دوشم ز بلبلي چه خوش آمد كه مي‌سرود
گل گوش پهن كرده ز شاخ درخت خويش
كاي دل تو شاد باش كه آن يار تند خو
بسيار تند روي نشيند ز بخت خويش
خواهي كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخنهاي سخت خويش
وقت است كز فراق تو و سوز اندرون
آتش درافكنم به همه رخت و پخت خويش
اي حافظ ار مراد ميسر شدي مدام
جمشيد نيز دور نماندي ز تخت خويش
292
قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
كه نيست با كسم از بهر مال و جاه نزاع
شراب خانگيم بس مي مغانه بيار
حريف باده رسيد اي رفيق توبه وداع
خداي را به مي‌ام شستشوي خرقه كنيد
كه من نمي‌شنوم بي خير از اين اوضاع
ببين كه رقص كنان مي‌رود به ناله دف و چنگ
كسي كه رخصه نفرمودي استماع سماع
به عاشقان نظري كن به شكر اين نعمت
كه من غلام مطيعم تو پادشاه مطاع
به فيض جرعه جام تو تشنه‌ايم ولي
نمي‌كنيم دليري نمي‌دهيم صداع
جبين و چهره حافظ خدا جدا مكناد
ز خاك بارگه كبرياي شاه شجاع
293
بامدادان كه ز خلوتگه كاخ ابداع
شمع خاور فكند بر همه اطراف شعاع
بركشد آينه از جيب افق چرخ و در آن
بنمايد رخ گيتي به هزاران انواع
در زواياي طرب‌خانه جمشيد فلك
ارغنون ساز كند زهره به آهنگ سماع
چنگ در غلغله آيد كه كجا شد منكر
جام در قهقهه آيد كه كجا شد مناع
وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگير
كه به هر حالتي اين است بهين اوضاع
طره شاهد دنيي همه بند است و فريب
عارفان بر سر اين رشته نجويند نزاع
عمر خسرو طلب ار نفع جهان مي‌خواهي
كه وجودي است عطا بخش و كريم نفاع
مظهر لطف ازل روشني چشم امل
جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع
294
در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشينِ كوي سربازان و رندانم چو شمع
كوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتشِ عشقت گدازانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت بُبريده شد
همچنان در آتشِ مهرِ تو سوزانم چو شمع
گر كُمِيتِ اشگِ گلگونم نبودي گرم رو
كي شدي روشن به گيتي، رازِ پنهانم چو شمع
در ميان آب و آتشْ همچنان سرگرم توست
اين دلِ زارِ نزارِ اشكبارانم چو شمع
بي جمالِ عالمْ آراي تو روزم چون شبست
با كمالِ عشق تو در عين نقصانم چو شمع
سرفرازم كن شبي با وصل خود اي نازنين
تا منوّر گردد از ديدارتْ ايوانم چو شمع
همچو صبحم يكنفس باقيست با ديدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
در شب هجرانْ مرا پروانة وصلي فرست
ورنه از دردت جهاني را بسوزانم چو شمع
روز و شب خوابم نمي‌آيد به چشمِ غم پرست
بس كه در بيماري هجر تو گريانم چو شمع
آتشِ مهرِ تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل كي به آب ديده بنشانم چو شمع
295
سحر به بوي گلستان شدم در باغ
كه تا چو بلبل بي دل كنم علاج دماغ
به جلوه گل سوري نگاه مي‌كردم
كه بود در شب تيره به روشني چو چراغ
چنان به حسن و جواني خويشتن مغرور
كه داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم
نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
زبان كشيده چو تيغي به سرزنش سوسن
دهان گشاده شقايق چو مردم ايغاغ
يكي چو باده پرستان صراحي اندر دست
يكي چو ساقي مستان به كف گرفته اياغ
بساط عيش و جواني چو گل غنيمت دان
كه حافظا نبود بر رسول غير بلاغ
296
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به كف
گر بكشم زهي طرب ور بكشد زهي شرف
طرف كرم ز كس نبست اين دل پر اميد من
گر چه سخن همي برد قصه من به هر طرف
از خم ابروي توام هيچ گشايشي نشد
وه كه درين خيال كج عمر عزيز شد تلف
ابروي دوست كي شود دستكش خيال من
كس نزدست ازين كمان تير مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل
ياد پدر نمي‌كنند اين پسران ناخلف
من به خيال زاهدي گوشه‌نشين و طرفه آنك
مغبچه‌اي ز هر طرف مي‌زندم به چنگ و دف
بي خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل
مست رياست محتسب باده بده و لا تخف
صوفي شهر بين كه چون لقمه شبهه مي‌خورد
پاردمش دراز باد آن حيوان خوش علف
حافظ اگر قدم زني در ره خاندان به صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف
297
زبان خامه ندارد سر بيان فراق
وگر نه شرح دهم با تو داستان فراق
دريغ مدت عمرم كه بر اميد وصال
به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق
سري كه بر سر گردون به فخر مي‌سودم
بر آستان كه نهادم بر آستان فراق
چگونه باز كنم بال در هواي وصال
كه ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق
كنون چه چاره كه در بحر غم به گردابي
فتاد زورق صبرم ز بادبام فراق
بسي نماند كه كشتي عمر غرقه شود
ز موج شوق تو در بحر بيكران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بكشم
كه روز هجر سيه باد و خانمان فراق
رفيق خيل خياليم و همنشين شكيب
قرين آتش هجران و هم قران فراق
چگونه دعوي وصلت كنم به جان كه شدست
تنم وكيل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد كباب دور از يار
مدام خون جگر مي‌خورم ز خوان فراق
فلك چو ديد سرم را اسير چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ريسمان فراق
به پاي شوق در اين ره به سر شدي حافظ
به دست هجر ندادي كسي عنان فراق
298
مقام امن و مي بيغش و رفيق شفيق
گرت مدام ميسر شود زهي توفيق
جهان و كار جهان جمله هيچ بر هيچ است
هزار بار من اين نكته كرده‌ام تحقيق
دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم
كه كيمياي سعادت رفيق بود رفيق
به مأمني رو و فرصت شمر غنيمت وقت
كه در كمين گه عمرند قاطعان طريق
بيا كه توبه ز لعل نگار و خنده جام
حكايتي است كه عقلش نمي‌كند تصديق
اگر چه موي ميانت به چون مني نرسد
خوش است خاطرم از فكر اين خيال دقيق
حلاوتي كه تو را در چه زنخدان است
به كنه آن نرسد صد هزار فكر عميق
اگر به رنگ عقيقي شد اشگ من چه عجب
كه مهر خاتم لعل تو هست همچو عقيق
به خنده گفت كه حافظ غلام طبع توام
ببين كه تا به چه حدم همي كند تحميق
299
اگر شراب خوري جرعه‌اي فشان بر خاك
از آن گناه چو نفعي رسد به غير چه باك
برو به هر چه تو داري بخور دريغ مخور
كه بي‌دريغ زند روزگار تيغ هلاك
به خاك پاي تو اي سرو ناز پرور من
كه روز واقعه پا وامگيرم از سر خاك
چه دوزخي چه بهشتي چه آدمي چه پري
به مذهب همه كفر طريقت است امساك
مهندس فلكي راه دير شش جهتي
چنان ببست كه ره نيست زير دير مغاك
فريب دختر رز طرفه مي‌زند ره عقل
مباد تا به قيامت خراب طارم تاك
به راه ميكده حافظ خوش از جهان رفتي
دعاي اهل دلت باد مونس دل پاك

  موضوعات  

  آخرین نوشته های این بخش  

  زرتشت پيامبر
  جهت‌يابي
  خونريزي‌ها
  جشن مهرگان
  جشن تيرگان
   مازندران
  تاریخ بیهقی
  نوروز
  حسنک وزیر
  جشن سده
  توالت صحرایی
  سرپناه
  تور روستای مصر
  آغاز و انجام شاهنامه
  ورزشهای لرستان
  موسيقي لرستان
  اهل كاشانم...
  شیرزنان ایرانی...
  زنان در دوره هخامنشی
  رباعیات حکیم عمر خیام
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (1-50)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (51-100)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (101-150)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (151-200)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (201-250)
   دیوان غزلیات حافظ شیرازی (251-300)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (301-350)
   دیوان غزلیات حافظ شیرازی (351-400)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (401-450)
  دیوان غزلیات حافظ شیرازی (451 تا آخر)
  رنج و روزگار فردوسی
  نماد فروهر
  رباعیات خیام
  گلستان سعدی- باب هشتم- در آداب صحبت
  گلستان سعدی- باب هفتم- در تاثیر تربیت
  گلستان سعدی- باب ششم- در ضعف و پیری
  گلستان سعدی- باب پنجم- در عشق و جوانی
  گلستان سعدی- باب چهارم- در فوائد خاموشی
  گلستان سعدی- باب سوم- در فضیلت قناعت
  گلستان سعدی- باب دوم- در اخلاق پارسایان
  گلستان سعدی- باب اول- در عبرت پادشاهان
  ديوان حافظ (فارسی و انگلیسی)
  برف
  سنگ نوردی
  غارنوردی
  ثبت لینک شما
  خط اوستایی
  "خوشکاري هاي اسطوره اي و حماسي بانوان در داستان هاي باستان " (منوچهر رضا پور/84)
  اومانيسم ايراني(عبد الحسين فرزاد/81)
  توان بيهقي در گزينش هاي نثر داستاني(سلمي- خلخالي/78)
  گزارشگر حقيقت (غلامحسين يوسفي)
  بيهقي و تاريخش(حسيني کازروني/69)
  هزاره ميلاد ابوالفضل بيهقي(محيط طباطبايي/49)
  بلخ يا نيشابور (باستاني پاريزي)
  جنبه هاي رمان در بيهقي (عزيز سهرابي /79)
  سلطان محمود مُرد يا کشته شد ؟ (عباسقلي محمدي/71)
  يک سرنوشت ممتاز(اسلامي ندوشن/82)
  تاريخ نگاري بيهقي(عباس زرياب خويي/50)
  جستاري درباره وجهه ادبي تاريخ بيهقي(سلمي - قاسمي پور/81)
  بيهقي و ساختار روايت(سينا جهانديده/82)
  سودابه ايراني (اکبري مفاخر/84)
  يک ايراني پيشقدم بر دانته(مسعود فرزاد )
  Survival
  اوستا
  کویر نوروز
  جدول فواصل
  نقشه ایران
  ABOL-FAZL BAYHAQI AS AN HISTORIOGRAPHER(ترجمه شده)
  ابوالفضل بیهقی به عنوان مورخ (ترجمه)
  تصویربرداری
   آريابووم
  مدل سازي و شبيه سازي
  تورهای گردشگری
  چی پی اس شرکت رایانیک
  بنيان اساطيري حماسه ملي ايران(بهمن سرکاراتي/57)
  فردوسي و شاهنامه در سند(حسام الدين راشدي/85)
  حکيم توس و آموزه هاي قرآني(کامران شرفشاهي/85)
  بيت هاي عرب ستيزانه در شاهنامه(ابوالفضل خطيبي/85)
  تصوير اسب در شاهنامه(نساجي زواره/85)
  بهمن در داستان رستم و اسفنديار(اسد الله محمد زاده/85)
  اسفنديار و گشتاسب در اوستا و شاهنامه(حجت الله ربيعي/85)
  ديوان اشراف در تاريخ بيهقي(کجاني حصاري/85)
   بوسهل زوزني(تکميل همايون/85)
  قدرت و کياست در تاريخ بيهقي( امين روشن/85)
  آيين رزم در عصر غزنويان(محسن مهرابي/85)
  گل محمد کليدر در آيينه حسنک وزير(نادعلي فلاح/85)
  تاثر شاملو از بيهقي(فيروز نيا/85)
  چند اصطلاح حقوقي در تاريخ بيهقي(حسن امين/85)
  باد افره خودکامگي از نگاه بيهقي(رادمنش/85)
  بيهقي، فرزانه دادگر(سيروس مهدوي/85)
  روانشناسي شخصيت بيهقي(مهران مرادي/85)
  داستانوارگي تاريخ بيهقي(احمد رضي/85)
  عید های اسلامی و مذهبی
  جشنهاي ارامنه (مسحيان ارمني)
  کلوخ انداز
  جشنهای یهودیان (کليميان)
  جشن يلدا (شب چله)
  چهارشنبه سوري
  عضویت در گروه اینترنتی آنوبانینی
  گاهنامه باستانی ایران