دیوان غزلیات حافظ شیرازی (301-350)

دیوان غزلیات حافظ شیرازی
غزلیات شماره 301-350
.
301
اي دل ريش مرا با لب تو حق نمك
حق نگهدار كه من ميروم الله معك
تويي آن گوهر پاكيزه كه در عالم قدس
ذكر خير تو بود حاصل تسبيح ملك
در خلوص منت ار هست شكي تجربه كن
كس عيار زر خالص نشناسد چو محك
گفته بودي كه شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو ديديم و نه يك
بگشا پسته خندان و شكر ريزي كن
خلق را از دهن خويش مينداز به شك
چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد
من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك
چون بر حافظ خويشش نگذاري باري
اي رقيب از بر او يك دو قدم دورترك
302
خوش خبر باشي اي نسيم شمال
كه به ما ميرسد زمان وصال
قصه العشق لا انفصام لها (؟)
فصمت ها هنا لسان القال (؟)
ما لسلمي و من بذي سلم (؟)
اين جيراننا و كيف ال حال (؟)
عفت الدار بعد عافيه (؟)
فاسألوا حالها عن الاطلال (؟)
في جمال الكمال نلت مني (؟)
صرف الله عنك عين كمال (؟)
يا بريد الحمي حماك الله (؟)
مرحبا مرحبا تعال تعال
عرصه بزمگاه خالي ماند
از حريفان و جام مالامال
سايه افكند حاليه شب هجر
تا چه بازند شبروان خيال
تُرك ما سوي كس نمينگرد
آه از اين كبريا و جاه و جلال
حافظا عشق و صابري تا چند
ناله عاشقان خوش است بنال
303
شممت روح و داد و شمت برق وصال (؟)
بيا كه بوي تو را ميرم اي نسيم شمال
احادياً بجمال الحبيب قف و انزل (؟)
كه نيست صبر جميلم ز اشتياق جمال
حكايت شب هجران فرو گذاشته به
به شكر آن كه برافكند پرده روز وصال
بيا كه پرده گلريز هفت خانه چشم
كشيدهايم به تحرير كارگاه خيال
چون يار بر سر صلح است و عذر ميطلبد
توان گذشت ز جور رقيب در همه حال
به جز خيال دهان تو نيست در دل تنگ
كه كس مباد چو من در پي خيال محال
قتيل عشق تو شد حافظ غريب ولي
به خاك ما گذري كن كه خون مات حلال
304
داراي جهان نصرت دين خسرو كامل
يحيي بن مظفر ملك عالم عادل
اي درگه اسلام پناه تو گشاده
بر روي زمين روزنه جان و دَرِ دل
تعظيم تو بر جان و خرد واجب و لازم
انعام تو بر كون و مكان فايض و شامل
روز ازل از كلك تو يك قطره سياهي
بر روي مه افتاد كه شد حل مسايل
خورشيد چو آن خال سيه ديد به دل گفت
اي كاج كه من بودمي آن هندوي مقبل
شاها فلك از بزم تو در رقص و سماع است
دست طرب از دامن اين زمزمه مگسل
مي نوش و جهان بخش كه از زلف كمندت
شد گردن بدخواه گرفتار سلاسل
دور فلكي يك سره بر منهج عدل است
خوش باش كه ظالم نبرد را به منزل
حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است
از بهر معيشت مكن انديشه باطل
305
به وقت گل شدم از توبه شراب خجل
كه كس مباد ز كردار ناصواب خجل
صلاح ما همه دام ره است و من زين بحث
نيم ز شاهد و ساقي به هيچ باب خجل
بود كه يار نرنجد ز ما به خلق كريم
كه از سؤال ملوليم و از جواب خجل
ز خون كه رفت شب دوش از سراچه چشم
شديم در نظر رهروان خواب خجل
رواست نرگس مست ار فكند سر در پيش
كه شد ز شيوه آن چشم پر عتاب خجل
تويي كه خوبتري ز آفتاب و شكر خدا
كه نيستم ز تو در روي آفتاب خجل
حجاب ظلمت از آن بست آب خضر كه گشت
ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل
306
اگر به كوي تو باشد مرا مجال وصول
رسد به دولت وصل تو كار من به اصول
قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا
فراغ برده ز من آن دو جادوي مكحول
چو بر در تو من بينواي بي زر و زور
به هيچ باب ندارم ره خروج و دخول
كجا روم چه كنم چاره از كجا جويم
كه گشتهام ز غم و جور روزگار ملول
من شكسته بد حال زندگي يابم
در آن زمان كه به تيغ غمت شوم مقتول
خراب تر ز دل من غم تو جاي نيافت
كه ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول
دل از جواهر مهرت چو صيقلي دارد
بود ز زنگ حوادث هر آينه مقصول
چه جرم كردم و اي جان و دل به حضرت تو
كه طاعت من بي دل نميشود مقبول
به درد عشق بساز و خموش كن حافظ
رموز عشق مكن فاش پيش اهل عقول
307
هر نكتهاي كه گفتم در وصف آن شمايل
هر كو شنيد گفتا لله در قايل
تحصيل عشق و رندي آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در كسب اين فضايل
حلاج بر سر دار اين نكته خوش سرآيد
از شافعي نپرسند امثال اين مسايل
گفتم كه كي ببخشي بر جان ناتوانم
گفت آن زمان كه نبود جان در ميانه حايل
دل دادهام به ياري شوخي كشي نگاري
مرضيه السجايا محموده الخصايل
در عين گوشهگيري بودم چو چشم مستت
واكنون شدم چو مستان بر ابروي تو مايل
از آب ديده صد ره طوفان نوح ديدم
وز لوح سينه نقشت هرگز نگشت زايل
اي دوست دست حافظ تعويذ چشم زخم است
يارب ببينم آن را در گردنت حمايل
308
اي رخت چون خلد و لعلت سلسبيل
سلسبيلت كرده جان و دل سبيل
سبز پوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبيل
ناوك چشم تو در هر گوشهاي
همچو من افتاده دارد صد قتيل
يارب اين آتش كه در جان من است
سرد كن زانسان كه كردي بر خليل
من نمييابم محال اي دوستان
گرچه دارد او جمالي بس جميل
پاي ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما كوتاه و خرما بر نخيل
حافظ از سرپنجه عشق نگار
همچو مور افتاده شد در پاي پيل
شاه عالم را بقا و عز و ناز
باد و هر چيزي كه باشد زين قبيل
309
عشقبازي و جواني و شراب لعل فام
مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام
ساقي شكر دهان و مطرب شيرين سخن
همنشيني نيك كردار و نديمي نيكنام
شاهدي از لطف و پاكي رشك آب زندگي
دلبري در حسن و خوبي غيرت ماه تمام
بزمگاهي دلنشان چون قصر فردوس برين
گلشني پيرامنش چون روضه دارالسلام
صف نشينان نيكخواه و پيشكاران با ادب
دوستداران صاحب اسرار و حريفان دوستكام
باده گلرنگ تلخ تيز خوشخوار سبك
نقلش از لعل نگار و نقلش از ياقوت خام
غمزه ساقي به يغماي خرد آهخته تيغ
زلف جانان از براي صيد دل گسترده دام
نكته داني بذله گو چون حافظ شيرين سخن
بخشش آموزي جهان افروز چون حاجي قوام
هر كه اين عشرت نخواهد خوشدلي بر وي تباه
وانكه اين مجلس نجويد زندگي بر وي حرام
310
مرحبا طاير فرخ پي فرخنده پيام
خير مقدم، چه خبر؟ دوست كجا، راه كدام؟
يارب اين قافله را لطف ازل بدرقه باد
كه از او خصم به دام آمد و معشوقه به كام
ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست
هر چه آغاز ندارد نپذيرد انجام
گل ز حد برد تنعم نفسي رخ بنما
سرو مينازد و خوش نيست خدا را بخرام
زلف دلدار چو زنار همي فرمايد
برو اي شيخ كه شد بر تن ما خرقه حرام
مرغ روحم كه همي زد ز سر سدره صفير
عاقبت دانه خال تو فكندش در دام
چشم بيمار مرا خواب نه در خور باشد
من له تقيل داء دنف كيف نيام (؟)
تو ترحم نكني بر من مخلص گفتم
ذاك دعواي و ها انت و تلك الايام (؟)
حافظ ار ميل به ابروي تو دارد شايد
جاي در گوشه محراب كنند اهل كلام
311
عاشق روي جواني خوش نوخاستهام
وز خدا دولت اين غم به دعا خواستهام
عاشق و رند و نظربازم و ميگويم فاش
تا بداني كه به چندين هنر آراستهام
شرمم از خرقه آلوده خود ميآيد
كه برو وصله به صد شعبده پيراستهام
خوش بسوز از غمش اي شمع كه اينك من نيز
هم بدين كار كمر بسته و برخاستهام
با چنين حيرتم از دست بشد صرفه كار
در غم افزودهام آنچ از دل و جان كاستهام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو كه در بركشد آن دلبر نوخاستهام
312
بشري اذا السلامه حلت بذي سلم (؟)
لله حمد معترف غايه النعم (؟)
آن خوش خبر كجاست كه اين فتح مژده داد
تا جام فشانمش چو زر و سيم در قدم
از بازگشت شاه در اين طرفه منزل است
آهنگ خصم او به سراپرده عدم
پيمان شكن هر آينه گردد شكسته حال
ان العهود عند مليك النهي ذمم (؟)
ميجست از سحاب امل رحتمي ولي
جز ديدهاش معاينه بيرون ندانم
در نيل غم فتاد سپهرش به طنز گفت
الآن قد ندمت و ما ينفع الندم
ساقي چو يار، مهرخ و از اهل راز بود
حافظ بخورد باده و شيخ و فقيه هم
313
باز آي ساقيا كه هوا خواه خدمتم
مشتاق بندگي و دعا گوي دولتم
زان جا كه فيض جام سعادت فروغ توست
بيرون شدي نماي ز ظلمات حيرتم
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت
تا آشناي عشق شدم ز اهل رحمتم
عيبم مكن به رندي و بدنامي اي حكيم
كاين بود سرنوشت ز ديوان قسمتم
مي خور كه عاشقي نه به كسب است و اختيار
اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم
من كز وطن سفر نگزيدم به عمر خويش
در عشق ديدن تو هواخواه غربتم
دريا و كوه در ره و من خسته و ضعيف
اي خضر پي خجسته مدد كن به همتم
دورم به صورت از در دولت سراي تو
ليكن به جان و دل ز مقيمان حضرتم
حافظ به پيش چشم تو خواهد سپرد جان
در اين خيالم ار بدهد عمر مهلتم
314
دوش بيماري چشم تو ببرد از دستم
ليكن از لطف لبت صورت جان ميبستم
عشق من با خط مشكين تو امروزي نيست
ديرگاهي است كزين جام هلالي مستم
از ثبات خودم اين نكته خوش آمد كه به جور
در سر كوي تو از پاي طلب ننشستم
عافيت چشم مدار از من ميخانه نشين
كه دم از خدمت رندان زدهام تا هستم
در عشق از آن سوي فنا صد خطر است
تا نگويي كه چو عمرم به سر آمد رستم
بعد از اينم چه غم از تير كج انداز حسود
چون به محبوب كمان ابروي خود پيوستم
بوسه بر درج عقيق تو حلال است مرا
كه به افسوس و جفا مهر وفا نشكستم
صنمي لشكريم غارت دل كرد و رفت
آه اگر عاطفت شاه نگيرد دستم
رتبت دانش حافظ به فلك بر شده بود
كرد غمخواري شمشاد بلندت پستم
315
به غير از آنكه بشد دين و دانش از دستم
بيا بگو كه ز عشقت چه طرف بربستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاكپاي عزيزت كه عهد نشكستم
چو ذره گر چه حقيرم ببين به دولت عشق
كه در هواي رخت چون به مهر پيوستم
بيار باده كه عمريست تا من از سر امن
به كنج عافيت از بهر عيش ننشستم
اگر ز مردم هشياري اي نصيحت گو
سخن به خاك ميفكن چرا كه من مستم
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
كه خدمتي به سزا بر نيامد از دستم
بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت
كه مرهمي بفرستم كه خاطرش خستم
316
زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم
ناز بنياد مكن تا نكني بنيادم
مي مخور با همه كس تا نخورم خون جگر
سرمكش تا نكشد سر به فلك فريادم
زلف را حلقه مكن تا نكني در بندم
طره را تاب مده تا ندهي بر بادم
يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم
غم اغيار مخور تا نكني ناشادم
رخ برافروز كه فارغ كني از برگ گلم
قد برافراز كه از سرو كني آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را
ياد هر قوم مكن تا نروي از يادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در كوه
شور شيرين منما تا نكني فرهادم
رحم كن بر من مسكين و به فريادم رس
تا به خاك در آصف نرسد فريادم
حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي
من از آن روز كه در بند توام آزادم
317
فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
كه در اين دامگه حادثه چون افتادم
من ملك بودم و فردوس بدين جايم بود
آدم آورد درين دير خراب آبادم
سايه طوبي و دلجويي حور و لب حوض
به هواي سر كوي تو برفت از يادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار
چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
يارب از مادر گيتي به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هر دم آيد غمي از نو به مباركبادم
ميخورد خون دلم مردمك ديده سزاست
كه چرا دل به جگر گوشه مردم دادم
پاك چهره حافظ به سر زلف ز اشك
ورنه اين سيل دمادم ببر بنيادم
318
مرا ميبيني و هر دم زيادت ميكني دردم
تو را ميبينم و ميلم زيادت ميشود هر دم
به سامانم نميپرسي نميدانم چه سر داري
به درمانم نميكوشي نميداني مگر دردم
نه راه است اين كه بگذاري مرا بر خاك و بگريزي
گذاري آر و بازم پرس تا خاك رهت گردم
ندارم دستت از دامن به جز در خاك آن دم هم
كه بر خاكم روان گردي بگيرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم ميدهي تا كي
دمار از من برآوردي نميگويي برآوردم
شبي دل را به تاريكي ز زلفت باز ميجستم
رخت ميديدم و جامي هلالي باز ميخوردم
كشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا كردم
تو خوش ميباش با حافظ برو گو خصم جان ميده
چو گرمي از تو ميبينم چه باك از خصم دم سردم
319
سالها پيروي مذهب رندان كردم
تا به فتواي خرد حرص به زندان كردم
من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه
قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم
سايهاي بر دل ريشم فكن اي گنج روان
كه من اين خانه به سوداي تو ويران كردم
توبه كردم كه نبوسم لب ساقي و كنون
ميگزم لب كه چرا گوش به نادان كردم
در خلاف آمد عادت بطلب كام كه من
كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم
نقش مستوري و مستي نه به دست من و توست
آن چه سلطان ازل گفت بكن آن كردم
دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع
گر چه درباني ميخانه فراوان كردم
اين كه پيرانه سرم صحبت يوسف بنواخت
اجر صبري است كه در كلبه احزان كردم
صبح خيزي و سلامت طلبي چون حافظ
هر چه كردم همه از دولت قرآن كردم
گر به ديوان غزل صدر نشينم چه عجب
سالها بندگي صاحب ديوان كردم
320
ديشب به سيل اشك ره خواب ميزدم
نقشي به ياد خط تو بر آب ميزدم
ابروي يار در نظر و خرقه سوخته
جامي به ياد گوشه محراب ميزدم
هر مرغ فكر كز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره تو به مضراب ميزدم
روي نگار در نظرم جلوه مينمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب ميزدم
چشمم به روي ساقي و گوشم به قول چنگ
فالي به چشم و گوش در اين باب ميزدم
نقش خيال روي تو تا وقت صبحدم
بر كارگاه ديده بي خواب ميزدم
ساقي به صوت اين غزلم كاسه ميگرفت
ميگفتم اين سرود و مي ناب ميزدم
خوش بود وقت حافظ و فال مراد و كام
بر نام عمر و دولت احباب ميزدم
321
هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم
هر گه كه ياد روي تو كردم جوان شدم
شكر خدا كه هر چه طلب كردم از خدا
بر منتهاي همت خود كامران شدم
اي گلبن جوان بر دولت بخور كه من
در سايه تو بلبل باغ جهان شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود
در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات ميكند
هر چند كاين چنين شدم و آنچنان شدم
آن روز بر دلم در معني گشوده شد
كز ساكنان درگه پير مغان شدم
از آن زمان كه فتنه چشمت به من رسيد
ايمن ز شر فتنه آخر زمان شدم
من پير سال و ماه نيم يار بي وفاست
بر من چو عمر ميگذرد پير از آن شدم
دوشم نويد داد عنايت كه حافظا
بازآ كه من به عفو گناهت ضمان شدم
322
خيال نقش تو در كارگاه ديده كشيدم
به صورت تو نگاري نديدم و نشنيدم
اگر چه در طلبت هم عنان باد شمالم
به گرد سرو خرامان قامتت نرسيدم
اميد در شب زلفت به روز عمر نبستم
طمع به دور دهانت ز كام دل ببريدم
به شوق چشمه نوشت چه قطرهها كه فشاندم
ز لعل باده فروشت چه عشوهها كه خريدم
ز غمزه بر دل ريشم چه تيرها كه گشادي
ز غصه بر سر كويت چه بارها كه كشيدم
ز كوي يار بيار اي نسيم صبح غباري
كه بوي خون دل ريش از آن تراب شنيدم
گناه چشم سياه تو بود و گردن دلخواه
كه من چو آهوي وحشي ز آدمي برميدم
چو غنچه بر سرم از كوي او گذشت نسيمي
كه پرده بر دل خونين به بوي او بدريدم
به خاك پاي تو سوگند و نور ديده حافظ
كه بي رخ تو فروغ از چراغ ديده نديدم
323
ز دست كوته خود زير بازم
كه از بالابلندان شرمسارم
مگر زنجير موئي گيردم دست
وگرنه سر به شيدائي برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون
كه شب تا روز اختر ميشمارم
بدين شكرانه ميبوسم لب جام
كه كرد آگه ز راز روزگازم
اگر گفتم دعاي مي فروشان
چه باشد، حق نعمت ميگزارم
من از بازوي خود دارم همي شكر
كه زور مردم آزاري ندارم
سري دارم چه حافظ مست ليكن
به لطف آن سري اميدوارم
324
گر چه افتاد ز زلفش گرهاي در كارم
همچنان چشم گشاد از كرمش ميدارم
به طرب حمل مكن سرخي رويم كه چو جام
خون دل عكس برون ميدهد از رخسارم
پرده مطربم از دست برون خواهد برد
آه اگر زانكه درين پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب
تا در اين پرده جز انديشه او نگذارم
منم آن شاعر ساحر كه به افسون سخن
از ني كلك همه قند و شكر ميبارم
ديده بخت به افسانه او شد در خواب
كو نسيمي ز عنايت كه كند بيدارم
چون تو را در گذر اي يار نمييارم ديد
با كه گويم كه بگويد سخني با يارم
دوش ميگفت كه حافظ همه رويست و ريا
به جز از خاك درش با كه بود بازارم
325
گر دست دهد خاك كف پاي نگارم
بر لوح بصر خط غباري بنگارم
بر بوي كنار تو شدم غرق و اميد است
از موج سرشكم كه رساند به كنارم
پروانه او گر رسدم در طلب جان
چون شمع همان دم به دمي جان بسپارم
امروز مكش سر ز وفاي من و انديش
زان شب كه من از غم به دعا دست برآرم
زلفين سياه تو به دلداري عشاق
دادند قراري و ببردند قرارم
اي باد از آن باده نسيمي به من آور
كان بوي شفا بخش بود دفع خمارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عياري
من نقد روان در دمش از ديده شمارم
دامن مفشان از من خاكي كه پس از من
زين در نتواند كه برد باد غبارم
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزيز است
عمري بود آن لحظه كه جان را به لب آرم
326
در نهانخانه عشرت صنمي خوش دارم
كز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشقو رندم و ميخواره به آواز بلند
وينهمه منصب از آن حور پريوش دارم
گر تو زين دست مرا بي سر و سامان داري
من به آه سحرت زلف مشوش دارم
گر چنين چهره گشايد خط زنگاري دوست
من رخ زرد به خونابه منقش دارم
گر به كاشانه رندان قدمي خواهي زد
نقل شعر شكرين و مي بي غش دارم
ناوك غمزه بيار و رسن زلف كه من
جنگها با دل مجروح بلاكش دارم
حافظا چون غم و شادي جهان در گذر است
بهتر آنست كه من خاطر خود خوش دارم
327
مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم
هوادارن كويش را چو جان خويشتن دارم
صفاي خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به كام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصل
چه فكر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم
مرا در خانه سروي هست كاندر سايه قدش
فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشكر از خوبان به قصد دل كمين سازند
بحمدالله و المنه بتي لشكر شكن دارم
سزد كز خاتم لعلش زنم لاف سليماني
چو اسم اعظمم باشد چه باك از اهرمن دارم
الا اي پير فرزانه مكن منعم ز ميخانه
كه من در ترك پيمانه دلي پيمان شكن دارم
خدا را اي رقيب امشب زماني ديده بر هم نه
كه با لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم
به رندي شهره شد حافظ ميان همدمان ليكن
چه غم دارم كه در عالم قوام الدين حسن دارم
328
من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم
لطفها ميكني اي خاك درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازيت كه آموخت بگو
كه من اين ظن به رقيبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس
كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم
اي نسيم سحري بندگي من برسان
كه فراموش مكن وقت دعاي سحرم
خرم آن روز كزين مرحله بربندم بار
وز سر كوي تو پرسند رفيقان خبرم
حافظا شايد اگر در طلب گوهر وصل
ديده دريا كنم از اشك و درو غوطه خورم
پايه نظم بلند است و جهان گير بگو
تا كند پادشه بحر دهان پر گهرم
329
جوزا سحر نهاد حمايل برابرم
يعني غلام شاهم و سوگند ميخورم
ساقي بيا كه از مدد بخت كار ساز
كامي كه خواستم ز خدا شد ميسرم
جامي بده كه باز به شادي روي شاه
پيرانه سر هواي جوانيست در سرم
راهم مزن به وصف زلال خضر كه من
از جام شاه جرعه كش حوض كوثرم
شاها اگر به عرش رسانم سرير فضل
مملوك اين جنابم و مسكين اين درم
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال
كي ترك آبخورد كند طبع خو گرم
ور باورت نميكند از بنده اين حديث
از گفته كمال دليلي بياورم
گر بر كنم دل از تو بردارم از تو مهر
آن مهر بر كه افكنم آن دل كجا برم
منصور ابن مظفر غازيست حرز من
وز اين خجسته نام بر اعدا مظفرم
عهد الست من همه با عشق شاه بود
وز شاه راه عمر بدين عهد بگذرم
گردون چو كرد نظم ثريا به بام شاه
من نظم در چرا نكنم از كه كمترم
شاهين صفت چو طعمه چشيدم ز دست شاه
كي باشد التفات به صيد كبوترم
اي شاه شير گير چه كم گردد ار شود
در سايه تو ملك فراغت ميسرم
شعرم به يمن مدح تو صد ملك دل گشاد
گويي كه تيغ توست زبان سخنورم
بر گلشني اگر بگذشتم چو باد صبح
ني عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
بوي تو ميشنيدم و بر ياد روي تو
دادند ساقيان طرب يك دو ساغرم
مستي به آب يك دو عنب وضع بنده نيست
من سالخورده پير خرابات پرورم
با سير اختر فلكم داوري بسي است
انصاف شاه باد در اين قصه ياورم
شكر خدا كه باز در اين اوج بارگاه
طاووس عرش ميشنود صيت شهپرم
نامم ز كارخانه عشاق محو باد
گر جز محبت تو بود شغل ديگرم
شبل الاسد به صيد دلم حمله كرد و من
گر لاغرم وگر نه شكار غضنفرم
اي عاشقان روي تو از ذره بيشتر
من كي رسم به وصل تو كز ذره كمترم
بنما به من كه منكر حسن رخ تو كيست
تا ديدهاش به گزلك غيرت برآورم
بر من فتاد سايه خورشيد سلطنت
و اكنون فراغت است ز خورشيد خاورم
مقصود از اين معامله بازار تيزيست
ني جلوه ميفروشم و ني عشوه ميخرم
330
تو همچو صبحي و من شمع خلوت سحرم
تبسمي كن و جان بين كه چون همي سپرم
چنين كه در دل من داغ زلف سركش توست
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
بر آستان مرادت گشادهام در چشم
كه يك نظر فكني خود فكندي از نظرم
چه شكر گويمت اي سيل غم عفاك الله
كه روز بي كسي آخر نميروي ز سرم
غلام مردم چشمم كه با سياه دلي
هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
به هر نظر بت ما جلوه ميكند ليكن
كس اين كرشمه نبيند كه من همي نگرم
به خاك حافظ اگر يار بگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنگنا كفن بدرم
331
به تيغم گر كشد دستش نگيرم
و گر تيرم زند منت پذيرم
كمان ابرويت را گو بزن تير
كه پيش دست و بازويت بميرم
غم گيتي گر از پايم در آرد
به جز ساغر كه باشد دست گيرم
برآي اي آفتاب صبح اميد
كه در دست شب هجران اسيرم
به فريادم رس اي پير خرابات
به يك جرعه جوانم كن كه پيرم
به گيسوي تو خوردم دوش سوگند
كه من از پاي تو سر برنگيرم
بسوز اين خرقه تقوي تو حافظ
كه گر آتش شوم در وي نگيرم
332
مزن بر دل به نوك غمزه تيرم
كه پيش چشم بيمارت بميرم
نصب حسن در حد كمال است
زكاتم ده كه مسكين و فقيرم
چو طفلان تا كي اي زاهد فريبي
به سيب بوستان و شهد و شيرم
چنان پر شد فضاي سينه از دوست
كه فكر خويش گم شد از ضميرم
قدح پر كن كه من از دولت عشق
جوان بخت جهانم گر چه پيرم
قراري بستهام با مي فروشان
كه روز غم به جز ساغر نگيرم
مبادا جز حساب مطرب و مي
اگر نقشي زند كلك دبيرم
در اين غوغا كه كس كس را نپرسد
من از پير مغان منت پذيرم
خوشا آندم كز استغناي مستي
فراغت باشد از شاه و وزيرم
من آن مرغم كه هر شام و سحرگاه
ز بام عرش ميآيد صفيرم
چو حافظ گنج او در سينه دارم
اگر چه مدعي بيند حقيرم
333
نماز شام غريبان چو گريه آغازم
به مويههاي غريبانه قصه پردازم
به ياد يار و ديار آنچنان بگريم زار
كه از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب
مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم
خداي را مددي اي رفيق ره تا من
به كوي ميكده ديگر علم برافرازم
خرد ز پيري من كي حساب برگيرد
كه باز با صنمي طفل عشق ميبازم
به جز صبا و شمالم نميشناسد كس
عزيز من كه به جز باد نيست دمسازم
هواي منزل يار آب زندگاني ماست
صبا بيار نسيمي ز خاك شيرازم
سرشكم آمد و عيبم بگفت روي به روي
شكايت از كه كنم خانگي است غمازم
ز چنگ زهره شنيدم كه صبحدم ميگفت
غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم
334
گر دست رسد در سر زلفين تو بازم
چون گوي چه سرها كه به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر درازست ولي نيست
در دست سر مويي از آن عمر درازم
پروانه راحت بده اي شمع كه امشب
از آتش دل پيش تو چون شمع گدازم
آن دم كه به يك خنده دهم جان چو صراحي
مستان تو خواهم كه گزارند نمازم
چون نيست نماز من آلوده نمازي
در ميكده زان كم نشود سوز و گدازم
در مسجد و ميخانه خيالت اگر آيد
محراب و كمانچه زد و ابروي تو سازم
گر خلوت ما را شبي از رخ بفروزي
چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
محمود بود عاقبت كار در اين راه
گر سر برود در سر سوداي ايازم
حافظ غم دل با كه بگويم كه در اين دور
جز جام نشايد كه بود محرم رازم
335
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
حاصل خرقه و سجاده روان دربازم
حلقه توبه گر امروز چو زهاد نهم
خازن ميكده فردا نكند در بازم
ور چو پروانه دهد دست فراغ بالي
جز بدان عارض شمعي نبود پروازم
صحبت حور نخواهم كه بود عين قصور
با خيال تو اگر با دگري پردازم
سر سوداي تو در سينه بماندي پنهان
چشم تر دامن اگر فاش نكردي رازم
مرغ سان از قفس خاك هوايي گشتم
به هوايي كه مگر صيد كند شهبازم
همچو چنگ ار بكناري ندهي كام دلم
از لب خويش چو ني يك نفسي بنوازم
ماجراي دل خون گشته نگويم با كس
زانكه جز تيغ غمت نيست كسي دمسازم
گر به هر موي سري بر تن حافظ باشد
همچو زلفت همه را در قدمت اندازم
336
مژده وصل تو كو كز سر جان برخيزم
طاير قدسم و از دام جهان برخيزم
به ولاي تو كه گر بنده خويشم خواني
از سر خواجگي كون و مكان برخيزم
يارب از ابر هدايت برسان باراني
پيشتر زانكه چو گردي ز ميان برخيزم
بر سر تربت من با مي و مطرب بنشين
تا به بويت ز لحد رقص كنان برخيزم
خيز و بالا بنما اي بت شيرين حركات
كز سر جان و جهان دست فشان برخيزم
گر چه پيرم تو شبي سخت در آغوشم كش
تا سحرگه ز كنار تو جوان برخيزم
روز مرگم نفسي مهلت ديدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم
337
چرا نه در پي عزم ديار خود باشم
چرا نه خاك سر كوي يار خود باشم
غم غريبي و غربت چو برنميتابم
به شهر خود روم و شهريار خود باشم
ز محرمان سرا پرده وصال شوم
ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو كار عمر نه پيداست باري آن اولي
كه روز واقعه پيش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و كار بي سامان
گرم بود گلهاي راز دار خود باشم
هميشه پيشه من عاشقي و رندي بود
دگر بكوشم و مشغول كار خود باشم
بود كه لطف ازل رهنمون شود حافظ
وگر نه تا به ابد شرمسار خود باشم
338
من دوست دار روي خوش و موي دلكشم
مدهوش چشم مست و مي صاف بي غشم
گفتي ز سر عهد ازل يك سخن بگو
آنگه بگويمت كه دو پيمانه دركشم
من آدم بهشتيم اما در اين سفر
حالي اسير عشق جوانان مهوشم
در عاشقي گريز نباشد ز ساز و سوز
استادهام چو شمع مترسان ز آتشم
شيراز معدن لب لعلست و كان حسن
من جوهري مفلسم ايرامشويشم
از بس كه چشم مست در اين شهر ديدهام
حقا كه مي نميخورم اكنون و سر خوشم
شهريست پر كرشمه حوران ز شش جهت
چيزيم نيست ور نه خريدار هر ششم
بخت ار مدد دهد كه كشم رخت سوي دوست
گيسوي حور گرد فشاند ز مفرشم
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست
آيينهاي ندارم از آن آه ميكشم
339
خيال روي تو چون بگذرد به گلشن چشم
دل از پي نظر آيد به سوي روزن چشم
سزاي تكيه گهت منظري نميبينم
منم ز عالم و اين گوشه معين چشم
بيا كه لعل و گهر در نثار مقدم تو
ز گنج خانه دل ميكشم به روزن چشم
سحر سرشك روانم سر خرابي داشت
گرم نه خون جگر ميگرفت دامن چشم
نخست روز كه ديدم رخ تو دل ميگفت
اگر رسد خللي خون من به گردن چشم
به بوي مژده وصل تو تا سحرْ شب دوش
به راه باد نهادم چراغ روشن چشم
به مردمي كه دل دردمند حافظ را
مزن به ناوك دل دوز مردم افكن چشم
340
من كه از آتش دل چون خم مي در جوشم
مهر بر لب زده خون ميخورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان كردن
تو مرا بين كه در اين كار به جان ميكوشم
من كي آزاد شوم از غم دل چون هر دم
هندوي زلف بتي حلقه كند در گوشم
حاش لله كه نيم معتقد طاعت خويش
اين قدر هست كه گه گه قدحي مينوشم
هست اميدم كه علي رغم عدو روز جزا
فيض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا ملك جهان را به جوي نفروشم
خرقه پوشي من از غايت دين داري نيست
پردهاي بر سر صد عيب نهان ميپوشم
من كه خواهم كه ننوشم به جز از رادق خم
چه كنم گر سخن پير مغان ننيوشم
گر از اين دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم
341
گر من از سرزنش مدعيان انديشم
شيوه مستي و رندي نرود از پيشم
زهدِ رندانِ نوآموخته راهي به دهي ست
من كه بدنامِ جهانم چه صلاح انديشم
شاهِ شوريدهْ سرانْ خوان منِ بي سامان را
زانكه در كمْ خِرَدي از همه عالمْ بيشم
بر جبين نقش كن از خون دل من خالي
تا بدانند كه قربان تو كافر كيشم
اعتقادي بنما و بگذر بهر خدا
تا درين خرقه نداني كه چه نادرويشم
شعرِ خونبارِ من اي بادْ بدان يار رسان
كه ز مژگان سيه بر رگِ جانْ زد نيشم
من اگر باده خورم ور نه چه كارم با كس
حافظِ رازِ خود و عارفِ وقتِ خويشم
342
حجاب چهره جان ميشود غبار تنم
خوشا دمي كه از آن چهره پرده برفكنم
چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحانيست
روم به روضه رضوان كه مرغ آن چمنم
عيان نشد كه چرا آمدم كجا بودم
دريغ و درد كه غافل ز حال خويشتنم
چگونه طوف كنم در فضاي عالم قدس
كه در سراچه تركيب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوي شوق ميآيد
عجب مدار كه هم درد نافه ختنم
طراز پيرهن زركشم مبين چون شمع
كه سوزهاست نهاني درون پيرهنم
بيا و هستي حافظ ز پيش او بردار
كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم
343
چل سال بيش رفت كه من لاف ميزنم
كز چاكران پير مغان كمترين منم
هرگز به يمن عاطفت پير مي فروش
ساغر تهي نشد ز مي صاف روشنم
از جاه عشق و دولت رندان پاك باز
پيوسته صدر مصطبهها بود مسكنم
در شأن من به دُرد كشي ظن بد مبر
كالوده گشت جامه ولي پاك دامنم
شهباز دست پادشهم اين چه حالت است
كز ياد بردهاند هوايي نشيمنم
حيف است بلبلي چو من اكنون در اين قفس
با اين لسان عذب كه خامش چو سوسنم
آب و هواي فارس عجب سفله پرور است
كو همرهي كه خيمه از اين خاك بركنم
حافظ به زير خرقه قدح تا به كي كشي
در بزم خواجه پرده ز كارت برافكنم
تورانشه خجسته كه در من يزيد فضل
شد منت مواهب او طوق گردنم
344
عمريست تا من در طلب هر روز گامي ميزنم
دست شفاعت هر زمان در نيك نامي ميزنم
بي ماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود
دامي به راهي مينهم مرغي به دامي ميزنم
اورنگ كو گلچهر كو نقش وفا و مهر كو
حالي من اندر عاشقي داو تمامي ميزنم
تا بو كه يابم آگهي از سايه سرو سهي
گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامي ميزنم
هر چند كان آرام دل دانم نبخشد جام دل
نقش خيالي ميكشم فال دوامي ميزنم
دانم سرآرد غصه را رنگين برآرد قصه را
اين آه خون افشان كه من هر صبح و شامي ميزنم
با آنكه از وي غايبم وز مي چو حافظ تايبم
در مجلس روحانيان گهگاه جامي ميزنم
345
بي تو اي سرو روان با گل و گلشن چه كنم
زلف سنبل چه كشم عارض سوسن چه كنم
آه كز طعنه بدخواه نديدم رويت
نيست چون آينهام روي ز آهن چه كنم
برو اي ناصح و بر دردكشان خرده مگير
كارفرماي قدر ميكند اين من چه كنم
برق غيرت چو چنين ميجهد از مكمن غيب
تو بفرما كه من سوخته دامن چه كنم
شاه تركان چو پسنديد و به چاهم انداخت
دستگير ار نشود لطف تهمتن چه كنم
مددي گر به چراغي نكند آتش طور
چارة تيره شب وادي ايمن چه كنم
حافظا خلدبرين خانه موروث من است
اندرين منزل ويرانه نشيمن چه كنم
346
من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم
محتسب داند كه من اين كارها كمتر كنم
من كه عيب توبهكاران كرده باشم بارها
توبه از مي وقت گل ديوانه باشم گر كنم
عشق دردانه است و من غواص و دريا ميكده
سر فرو بردم در آنجا تا كجا سر بر كنم
لاله ساغر گير و نرگس مست و بر ما نام فسق
داوري دارم بسي يارب كه را داور كنم
باز كش يك دم عنان اي ترك شهرآشوب من
تا ز اشك و چهره راهت پر زر و گوهر كنم
من كه از ياقوت و لعلِ اشك دارم گنجها
كي نظر در فيض خورشيد بلند اختر كنم
چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست
كج دلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر كنم
عهد و پيمان فلك را نيست چندان اعتبار
عهد با پيمانه بندم شرط با ساغر كنم
من كه دارم در گدايي گنج سلطاني به دست
كي طمع در گردش گردون دون پرور كنم
گر چه گرد آلود فقرم شرم باد از همتم
گر به آب چشمه خورشيد دامن تر كنم
عاشقان را گر در آتش ميپسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه كوثر كنم
دوش لعلش عشوهاي ميداد حافظ را ولي
من نه آنم كز وي اين افسانهها باور كنم
347
صنما با غم عشق تو چه تدبير كنم
تا به كي در غم تو ناله شبگير كنم
دل ديوانه از آن شد كه نصيحت شنود
مگرش هم ز سر زلف تو زنجير كنم
آنچه در مدت هجر تو كشيدم هيهات
در يكي نامه محال است كه تحرير كنم
با سر زلف تو مجموع پريشاني خود
كو مجالي كه سراسر همه تقرير كنم
آن زمان كارزوي ديدن جانم باشد
در نظر نقش رخ خوب تو تصوير كنم
گر بدانم كه وصال تو بدين دست دهد
دين و دل را همه دربازم و توفير كنم
دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي
من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم
نيست اميد صلاحي ز فساد حافظ
چون كه تقدير چنين است چه تدبير كنم
348
ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم
و اندر اين كار دل خويش به دريا فكنم
از دل تنگ گنه كار برآرم آهي
كاتش اندر گنه آدم و حوا فكنم
مايه خوشدلي آنجاست كه دلدار آنجاست
ميكنم جهد كه خود را مگر آنجا فكنم
بگشا بند قبا اي مه خورشيد كلاه
تا چو زلفت سر سودا زده در پا فكنم
خوردهام تير فلك باده بده تا سر مست
عقده در بند كمر تركش جوزا فكنم
جرعه جام بر اين تخت روان افشانم
غلغل چنگ در اين گنبد مينا فكنم
حافظا تكيه بر ايام چو سهوست و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فكنم
349
دوش سوداي رخش گفتم ز سر بيرون كنم
گفت كو زنجير تا تدبير اين مجنون كنم
قامتش را سرو گفتم سر كشيد از من به خشم
دوستان! از راست ميرنجد نگارم چون كنم
نكته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار
عشوهاي فرماي تا من طبع را موزون كنم
زرد رويي ميكشم زان طبع نازك بي گناه
ساقيا جامي بده تا چهره را گلگون كنم
اي نسيم منزل ليلي خدا را تا به كي
ربع را بر هم زنم اطلال را جيحون كنم
من كه ره بردم به گنج حسن بي پايان دوست
صد گداي همچو خود را بعد از اين قارون كنم
اي مه صاحبقران از بنده حافظ ياد كن
تا دعايِ دولتِ آن حسن روز افزون كنم
350
به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم
بهار توبه شكن ميرسد چه چاره كنم
سخن درست بگويم نميتوانم ديد
كه ميخورند حريفان و من نظاره كنم
چو غنچه با لب خندان به ياد مجلس شاه
پياله گيرم و از شوق جامه پاره كنم
به دور لاله دماغ مرا علاج كنيد
گر از ميانه بزم طرب كناره كنم
ز روي دوستْ چون مرا گل مراد شكفت
حوالة سر دشمن به سنگ خاره كنم
گداي ميكدهام ليك وقت مستي بين
كه ناز بر فلك و حكم بر ستاره كنم
مرا كه نيست ره و رسم لقمه پرهيزي
چرا ملامت رند شراب خواره كنم
به تخت گل بنشانم بتي چو سلطاني
ز سنبل و سمنش ساز طوق و ياره كنم (؟)
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ
به بانگ بربط و ني رازش آشكاره كنم

برخی صفحات داخلی سایت
اسالم-خلخال / آران و بیدگل / مرنجاب / کاروانسرا مرنجاب / آهار/برج میلاد/میدان آزادی/کاخ گلستان/مسجد کبود تبریز/کاخ سعدآباد / دریاچه گهر /مهاباد /سهولان /ماکو /قره کلیسا /باغچه جوق /دخمه فرهاد /همدان /ملایر/همدان /نهاوند /کبودر آهنگ /اسدآباد /تویسرکان /رزن /باباطاهر/هگمتانه /گنج نامه /غار علیصدر /ابن سینا /برج قربان /ارومیه /مارمیشلو /دریاچه ارومیه /بوکان /حسن زیرک /تکاب /چمن متحرک /زندان سلیمان /تخت سلیمان /
/نایین /کاشان /پاسارگاد /اصفهان /تخت جمشید /جنگل ابر/
لینک دوستان
زنده ماندن در شرایط سخت / گردشگری / گردشگری / افزایش پیج رنک / شهر فیلم / لوگو / آموزش مهندسی / ایرانگردی / فروش فیلم، موزیک، سریال و کارتون / فروش فیلم، موزیک، سریال و کارتون / کامپیوتر صبا / کویرهای ایران / آموزش فارکس/ Iran Fairs and Exhibitions /
موضوعات
آخرین نوشته های این بخش
زرتشت پيامبر
جهتيابي
خونريزيها
جشن مهرگان
جشن تيرگان
مازندران
تاریخ بیهقی
نوروز
حسنک وزیر
جشن سده
توالت صحرایی
سرپناه
تور روستای مصر
آغاز و انجام شاهنامه
ورزشهای لرستان
موسيقي لرستان
اهل كاشانم...
شیرزنان ایرانی...
زنان در دوره هخامنشی
رباعیات حکیم عمر خیام
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (1-50)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (51-100)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (101-150)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (151-200)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (201-250)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (251-300)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (301-350)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (351-400)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (401-450)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (451 تا آخر)
رنج و روزگار فردوسی
نماد فروهر
رباعیات خیام
گلستان سعدی- باب هشتم- در آداب صحبت
گلستان سعدی- باب هفتم- در تاثیر تربیت
گلستان سعدی- باب ششم- در ضعف و پیری
گلستان سعدی- باب پنجم- در عشق و جوانی
گلستان سعدی- باب چهارم- در فوائد خاموشی
گلستان سعدی- باب سوم- در فضیلت قناعت
گلستان سعدی- باب دوم- در اخلاق پارسایان
گلستان سعدی- باب اول- در عبرت پادشاهان
ديوان حافظ (فارسی و انگلیسی)
برف
سنگ نوردی
غارنوردی
ثبت لینک شما
خط اوستایی
"خوشکاري هاي اسطوره اي و حماسي بانوان در داستان هاي باستان " (منوچهر رضا پور/84)
اومانيسم ايراني(عبد الحسين فرزاد/81)
توان بيهقي در گزينش هاي نثر داستاني(سلمي- خلخالي/78)
گزارشگر حقيقت (غلامحسين يوسفي)
بيهقي و تاريخش(حسيني کازروني/69)
هزاره ميلاد ابوالفضل بيهقي(محيط طباطبايي/49)
بلخ يا نيشابور (باستاني پاريزي)
جنبه هاي رمان در بيهقي (عزيز سهرابي /79)
سلطان محمود مُرد يا کشته شد ؟ (عباسقلي محمدي/71)
يک سرنوشت ممتاز(اسلامي ندوشن/82)
تاريخ نگاري بيهقي(عباس زرياب خويي/50)
جستاري درباره وجهه ادبي تاريخ بيهقي(سلمي - قاسمي پور/81)
بيهقي و ساختار روايت(سينا جهانديده/82)
سودابه ايراني (اکبري مفاخر/84)
يک ايراني پيشقدم بر دانته(مسعود فرزاد )
Survival
اوستا
کویر نوروز
جدول فواصل
نقشه ایران
ABOL-FAZL BAYHAQI AS AN HISTORIOGRAPHER(ترجمه شده)
ابوالفضل بیهقی به عنوان مورخ (ترجمه)
تصویربرداری
آريابووم
مدل سازي و شبيه سازي
تورهای گردشگری
چی پی اس شرکت رایانیک
بنيان اساطيري حماسه ملي ايران(بهمن سرکاراتي/57)
فردوسي و شاهنامه در سند(حسام الدين راشدي/85)
حکيم توس و آموزه هاي قرآني(کامران شرفشاهي/85)
بيت هاي عرب ستيزانه در شاهنامه(ابوالفضل خطيبي/85)
تصوير اسب در شاهنامه(نساجي زواره/85)
بهمن در داستان رستم و اسفنديار(اسد الله محمد زاده/85)
اسفنديار و گشتاسب در اوستا و شاهنامه(حجت الله ربيعي/85)
ديوان اشراف در تاريخ بيهقي(کجاني حصاري/85)
بوسهل زوزني(تکميل همايون/85)
قدرت و کياست در تاريخ بيهقي( امين روشن/85)
آيين رزم در عصر غزنويان(محسن مهرابي/85)
گل محمد کليدر در آيينه حسنک وزير(نادعلي فلاح/85)
تاثر شاملو از بيهقي(فيروز نيا/85)
چند اصطلاح حقوقي در تاريخ بيهقي(حسن امين/85)
باد افره خودکامگي از نگاه بيهقي(رادمنش/85)
بيهقي، فرزانه دادگر(سيروس مهدوي/85)
روانشناسي شخصيت بيهقي(مهران مرادي/85)
داستانوارگي تاريخ بيهقي(احمد رضي/85)
عید های اسلامی و مذهبی
جشنهاي ارامنه (مسحيان ارمني)
کلوخ انداز
جشنهای یهودیان (کليميان)
جشن يلدا (شب چله)
چهارشنبه سوري
عضویت در گروه اینترنتی آنوبانینی
گاهنامه باستانی ایران