دیوان غزلیات حافظ شیرازی (351-400)

دیوان غزلیات حافظ شیرازی
غزلیات شماره 351-400
.
351
حاشا كه من به موسم گل ترك مي كنم
من لاف عقل ميزنم اين كار كي كنم
مطرب كجاست تا همه محصول زهد و علم
در كار چنگ و بربط و آواز ني كنم
از قيل و قال مدرسه حالي دلم گرفت
يك چند نيز خدمت معشوق و مي كنم
كي بود در زمانه وفا جام مي بيار
تا من حكايت جم و كاووس كي كنم
از نامه سياه نترسم كه روز حشر
با فيض لطف او صد از اين نامه طي كنم
كو پيك صبح تا گِلِههاي شب فراق
با آن خجسته طالع فرخنده پي كنم
اين جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست
روزي رخش ببينم و تسليم وي كنم
352
روزگاري شد كه در ميخانه خدمت ميكنم
در لباس فقر كار اهل دولت ميكنم
تا كي اندر دام وصل آرم تذروي خوش خرام
در كمينم و انتظار وقت فرصت ميكنم
واعظ ما بوي حق نشنيد بشنو كين سخن
در حضورش نيز ميگويم نه غيبت ميكنم
با صبا افتان و خيزان ميروم تا كوي دوست
وز رفيقان ره استمداد همت ميكنم
خاك كويت زحمت ما برنتابد بيش از اين
لطفها كردي بتا تخفيف زحمت ميكنم
زلف دلبر دام راه و غمزهاش تير بلاست
ياد دار اي دل كه چندينت نصيحت ميكنم
ديده بد بين بپوشان اي كريم عيب پوش
زين دليريها كه من در كنج خلوت ميكنم
حافظم در مجلسي دُردي كشم در محفلي
بنگر اين شوخي كه چون با خلق صنعت ميكنم
353
من ترك عشق شاهد و ساغر نميكنم
صد بار توبه كردم و ديگر نميكنم
باغ بهشت و سايه طوبي و قصر حور
با خاك كوي دوست برابر نميكنم
تلقين و درس اهل نظر يك اشارتست
گفتم كنايتي و مكرر نميكنم
هرگز نميشود ز سر خود خبر مرا
تا در ميان ميكده سر بر نميكنم
ناصح به طعن گفت كه رو ترك عشق كن
محتاج جنگ نيست برادر نميكنم
اين تقويم تمام كه با شاهدان شهر
ناز و كرشمه بر سر منبر نميكنم
حافظ جناب پير مغان جاي دولتست
من ترك خاكبوسي اين در نميكنم
354
به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم
بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
الا اي همنشين دل كه يارانت برفت از ياد
مرا روزي مباد آن دم كه بي ياد تو بنشينم
جهان پير است و بي بنياد از اين فرهادكش فرياد
كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
ز تاب آتش دوري شدم غرق عرق چون گل
بيار اي باد شبگيري نسيمي زان عرق چينم
جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي
كه سلطاني عالم را طفيل عشق ميبينم
اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاكم اوست
حرامم باد اگر من جان بجاي دوست بگزينم
صباح الخير زد بلبل كجائي ساقيا برخيز
كه غوغا ميكند در سر خيال خواب دوشينم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعين
اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم
حديث آرزومندي كه در اين نامه ثبت افتاد
همانا بي غلط باشد كه حافظ داد تلقينم
355
حاليا مصلحت وقت در آن ميبينم
كه كشم رخت به مي خانه و خوش بنشينم
جام مي گيرم و از اهل ريا دور شوم
يعني از اهل جهان پاك دلي بگزينم
جز صراحي و كتابم نبود يار و نديم
تا حريفان دغا را به جهان كم بينم
سر به آزادگي از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست كه دامن ز جهان درچينم
بس كه در خرقة آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقي و مي رنگينم
سينه تنگ من و بار غم او هيهات
مرد اين بار گران نيست دل مسكينم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
اين متاعم كه همي بيني و كمتر زينم
بنده آصف عهدم دلم از راه مبر
كه اگر دم زنم از چرخ بخواهد كينم
بر دلم گَرد ستمهاست خدايا مپسند
كه مكدر شود آيينه مهر آيينم
356
گرم از دست برخيزد كه با دلدار بنشينم
ز جام وصل مي نوشم ز باغ عيش گل چينم
شرابِ تلخِ صوفي سوزْ بنيادم بخواهد برد
لبم بر لب نه اي ساقي و بستان جان شيرينم
مگر ديوانه خواهم شد در اين سودا كه شب تا روز
سخن با ماه ميگويم پري در خواب ميبينم
لبت شكر به مستان داد و چشمت مي به مي خواران
منم كز غايت حرمان نه با آنم نه با اينم
چو هر خاكي كه باد آورد فيضي برد از انعامت
ز حال بنده ياد آور كه خدمتكار ديرينم
نه هر كو نقش نظمي زد كلامش دلپذير افتد
تذرو طرفه من گيرم كه چالاكست شاهينم
اگر باور نميداري رو از صورتگر چين پرس
كه ماني نسخه ميخواهد ز نوك كلك مشكينم
وفاداري و حق گويي نه كار هر كسي باشد
غلام آصف ثاني جلال الدين و الدينم
رموز مستي و رندي ز من بشنو نه از واعظ
كه با جام و قدح هر دم نديم ماه و پروينم
357
در خرابات مغان نور خدا ميبينم
اين عجب بين كه چه نوري ز كجا ميبينم
جلوه بر من مفروش اي ملك الحاج كه تو
خانه ميبيني و من خانه خدا ميبينم
خواهم از زلف بتان نافه گشايي كردن
فكر دور است همانا كه خطا ميبينم
سوز دل، اشك روان، آه سحر، ناله شب
اين همه از نظر لطف شما ميبينم
هر دم از روي تو نقشي زندم راه خيال
با كه گويم كه در اين پرده چها ميبينم
كس نديدست ز مشك ختن و نافه چين
آنچه من هر سحر از باد صبا ميبينم
دوستان عيب نظربازي حافظ مكنيد
كه من او را ز محبان شما ميبينم
358
غم زمانه كه هيچش گران نميبينم
دواش جز مي چون ارغوان نميبينم
به ترك خدمت پير مغان نخواهم گفت
چرا كه مصلحت خود در آن نميبينم
ز آفتاب قدح ارتفاع عيش بگير
چرا كه طالع وقت آنچنان نميبينم
نشان اهل خدا عاشقي است با خود دار
كه در مشايخ شهر اين نشان نميبينم
بدين دو ديده حيران من هزار افسوس
كه با دو آينه رويش عيان نميبينم
قد تو تا بشد از جويبار ديده من
به جاي سرو جز آب روان نميبينم
در اين خمار كسم جرعهاي نميبخشد
ببين كه اهل دلي در ميان نميبينم
من و سفينه حافظ كه جز در اين دريا
بضاعت سخن در فشان نميبينم
359
خرم آن روز كزين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم از پي جانان بروم
گر چه دانم كه به جايي نبرد راه غريب
من به بوي سر آن زلف پريشان بروم
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم
چون صبا با تن بيمار و دل بي طاقت
به هوا داري آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت
با دل زخم كش و ديده گريان بروم
نذر كردم گر از اين غم بدرآيم روزي
تا در ميكده شادان و غزلخوان بروم
به هواداري او ذره صفت رقص كنان
تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم
تازيان را غم احوال گرانباران نيست
پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بيابان نبرم ره بيرون
همره كوكبه آصف دوران بروم
360
گر از اين منزل ويران به سوي خانه روم
دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم
زين سفر گر به سلامت به وطن باز رسم
نذر كردم كه هم از راه به ميخانه روم
تا بگويم كه چه كشفم شد از اين سير و سلوك
به در صومعه با بربط و پيمانه روم
آشنايان ره عشق گرم خون بخورند
ناكسم گر به شكايت سوي بيگانه روم
بعد از اين دست من و زلف چو زنجير نگار
چند و چند از پي كام دل ديوانه روم
گر ببينم خم ابروي چو محرابش باز
سجده شكر كنم وز پي شكرانه روم
خرم آن دل كه چو حافظ به تمناي وزير
سرخوش از ميكده با دوست به كاشانه روم
361
آن كه پامال جفا كرد چو خاك راهم
خاك ميبوسم و عذر قدمش ميخواهم
من نه آنم كه ز جور تو بنالم حاشا
بنده معتقد و چاكر دولت خواهم
بستهام در خم گيسوي تو اميد دراز
آن مبادا كه كند دست طلب كوتاهم
ذره خاكم و در كوي توام جاي خوش است
ترسم اي دوست كه بادي ببرد ناگاهم
پير ميخانه سحر جام جهان بينم داد
وندران آينه از حسن تو كرد آگاهم
صوفي صومعة عالم قدسم ليكن
حاليا دير مغان است حوالتگاهم
با من راه نشين خيز و سوي ميكده آي
تا در آن حلقه ببيني كه چه صاحب جاهم
مست بگذشتي و از حافظت انديشه نبود
آه اگر دامن حسن تو بگيرد آهم
خوشم آمد كه سحر خسرو خاور ميگفت
با همه پادشهي بنده توران شاهم
362
ديدار شد ميسر و بوس و كنار هم
از بخت شكر دارم و از روزگار هم
زاهد برو كه طالع اگر طالع من است
جامم به دست باشد و زلف نگار هم
ما عيب كس به مستي و رندي نميكنيم
لعل بتان خوش است و مي خوشگوار هم
اي دل بشارتي دهمت محتسب نماند
وز مي جهان پرست و بت مي گسار هم
خاطر به دست تفرقه دادن نه زيركي است
مجموعهاي بخواه و صراحي بيار هم
بر خاكيان عشق فشان جرعه لبش
تا خاك لعل گون شود و مشكبار هم
آن شد كه چشم بد نگران بودي از كمين
خصم از ميان برفت و سرشك از كنار هم
چون كائنات جمله به بوي تو زندهاند
اي آفتاب سايه ز ما برمدار هم
چون آب روي لاله و گل فيض حسن توست
اي ابر لطف بر من خاكي ببار هم
حافظ اسير زلف تو شد از خدا بترس
وز انتصاف آصف جم اقتدار هم
برهان ملك و دين كه ز دست وزارتش
ايام كان يمين شد و دريا يسار هم
بر ياد راي انور او آسمان به صبح
جان ميكند فدا و كواكب نثار هم
گوي زمين ربوده چوگان عدل اوست
وين بركشيده گنبد نيلي حصار هم
عزم سبك عنان تو در جنبش آورد
اين پايدار مركز عالي مدار هم
تا از نتيجه فلك و طور دور اوست
تبديل ماه و سال و خزان و بهار هم
خالي مباد كاخ جلالش ز سروران
وز ساقيان سروقد گلعذار هم
363
دردم از يار است و درمان نيز هم
دل فداي او شد و جان نيز هم
اينكه ميگويند آن خوشتر ز حسن
يار ما اين دارد و آن نيز هم
ياد باد آن كو به قصد خون ما
عهد را بشكست و پيمان نيز هم
دوستان در پرده ميگويم سخن
گفته خواهد شد به دوستان نيز هم
چون سرآمد دولت شبهاي وصل
بگذرد ايام هجران نيز هم
هر دو عالم يك فروغ روي اوست
گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
اعتمادي نيست بر كار جهان
بلكه بر گردون گردان نيز هم
عاشق از قاضي نترسد مي بيار
بلكه از يرغوي ديوان نيز هم
محتسب داند كه حافظ عاشق است
واصف ملك سليمان نيز هم
364
ما سرخوشان مست دل از دست دادهايم
همراز عشق و هم نفس جام بادهايم
بر ما بسي كمان ملامت كشيدهاند
تا كار خود ز ابروي جانان گشادهايم
اي گل تو دوش داغ صبوحي كشيدهاي
ما آن شقايقيم كه با داغ زادهايم
پير مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف كن كه به عذر ايستادهايم
كار از تو ميرود مددي اي دليل راه
كانصاف ميدهيم و ز راه اوفتادهايم
چون لاله مي مبين و قدح در ميان كار
اين داغ بين كه بر دل خونين نهادهايم
گفتي كه حافظ اين همه رنگ و خيال چيست
نقش غلط مبين كه همان لوح سادهايم
365
عمريست تا به راه غمت رو نهادهايم
روي و رياي خلق به يك سو نهادهايم
طاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم
در راه جام و ساقي مه رو نهادهايم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپردهايم
هم دل بدان دو سنبل هندو نهادهايم
عمري گذشت تا به اميد اشارتي
چشمي بدان دو گوشه ابرو نهادهايم
ما ملك عافيت نه به لشكر گرفتهايم
ما تخت سلطنت نه به بازو نهادهايم
تا سحر چشم يار چه بازي كند كه باز
بنياد بر كرشمه جادو نهادهايم
بي زلف سركشش سر سودايي از ملال
همچون بنفشه بر سر زانو نهادهايم
در گوشه اميد چو نظارگان ماه
چشم طلب بر آن خم ابرو نهادهايم
گفتي كه حافظا دل سرگشتهات كجاست
در حلقههاي آن خم گيسو نهادهايم
366
ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمدهايم
از بد حادثه اينجا به پناه آمدهايم
رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم
تا به اقليم وجود اين همه راه آمدهايم
سبزه خط تو ديديم و ز بستان بهشت
به طلبكاري اين مهر گياه آمدهايم
با چنين گنج كه شد خازن او روح امين
به گدايي به در خانه شاه آمدهايم
لنگر حلم تو اين كشتي توفيق كجاست
كه درين بحر كرم غرق گناه آمدهايم
آبرو ميرود اي ابر خطاپوش ببار
كه به ديوان عمل نامه سياه آمدهايم
حافظ اين خرقه پشمينه بينداز كه ما
از پي قافله با آتش آه آمدهايم
367
فتوي پير مغان دارم و قولي است قديم
كه حرام است مي آنجا كه نه يار است نديم
چاك خواهم زند اين دلق ريايي چه كنم
روح را صحبت ناجنس عذابي است اليم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من
سالها شد كه منم بر در ميخانه مقيم
مگرش خدمت ديرين من از ياد برفت
اي نسيم سحري ياد دهش عهد قديم
بعد صد سال اگر بر سر خاكم گذري
سر برآرد ز گِلم رقص كنان عظم رميم
دلبر از ما به صد اميد ستد اول دل
ظاهراً عهد فرامش نكند خلق كريم
غنچه گو تنگ دل از كار فروبسته مباش
كز دم صبح مدد يابي و انفاس نسيم
فكر بهبود خود اي دل ز دري ديگر كن
درد عاشق نشود به به مداواي حكيم
گوهر معرفت اندوز كه با خود ببري
كه نصيب دگران است نصاب زر و سيم
دام سخت است مگر يار شود لطف خدا
ور نه آدم نبرد صرفه ز شيطان رجيم
حافظ ار سيم و زرت نيست چه شد شاكر باش
چه به از دولت لطف سخن و طبع سليم
368
خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم
به ره دوست نشينيم و مرادي طلبيم
زاد راه حرم وصل نداريم مگر
به گدايي ز در ميكده زادي طلبيم
اشك آلوده ما گر چه روان است ولي
به رسالت سوي او پاك نهادي طلبيم
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام
اگر از جور غم عشق تو دادي طلبيم
نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد
مگر از مردمك ديده مدادي طلبيم
عشوهاي از لب شيرين تو دل خواست به جان
به شكر خنده لبت گفت مزادي طلبيم (؟)
تا بود نسخه عطري دل سودا زده را
از خط غاليه ساي تو سوادي طلبيم
چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد
ما به اميد غمت خاطر شادي طلبيم
بر در مدرسه تا چند نشيني حافظ
خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم
369
ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه ميپنداشتيم
تا درخت دوستي كي بر دهد
حاليا رفتيم و تخمي كاشتيم
گفت و گو آيين درويشي نبود
ورنه با تو ماجراها داشتيم
شيوه چشمت فريب جنگ داشت
ما ندانستيم و صلح انگاشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت برو بگماشتيم
نكتهها رفت و شكايت كس نكرد
جانب حرمت فرو نگذاشتيم
گفت خود دادي به ما دل حافظا
ما محصل بر كسي نگماشتيم
370
صلاح از ما چه ميجويي كه مستان را صلا گفتيم
به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتيم
در ميخانهام بگشا كه هيچ از خانقه نگشود
گرت باور بود ور نه سخن اين بود و ما گفتيم
من از چشم تو اي ساقي خراب افتادهام ليكن
بلايي كز حبيب آيد هزارش مرحبا گفتيم
اگر بر من نبخشايي پشيماني خوري آخر
به خاطر دار اين معني كه در خدمت كجا گفتيم
قدت گفتم كه شمشاد است بس خجلت به بار آورد
كه اين نسبت چرا كرديم و اين بهتان چرا گفتيم
جگر چون نافهام خون گشت كم زينام نميبايد
جزاي آن كه با زلفت سخن از چين خطا گفتيم
تو آتش گشتي اي حافظ ولي با يار درنگرفت
ز بد عهدي گل گويي حكايت با صبا گفتيم
371
ما درس سحر بر در ميخانه نهاديم
محصول دعا در ره جانانه نهاديم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
اين داغ كه ما بر دل ديوانه نهاديم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
تا روي در اين منزل ويرانه نهاديم
در دل ندهم ره پس از اين مهر بتان را
مهر لب او بر در اين خانه نهاديم
در خرقه از اين بيش منافق نتوان بود
بنياد از اين شيوه رندانه نهاديم
چون ميرود اين كشتي سرگشته كه آخر
جان در سر آن گوهر يكدانه نهاديم
المنه لله كه چو ما بي دل و دين بود
آن را كه لقب عاقل و فرزانه نهاديم
قانع به خيالي ز تو بوديم چو حافظ
يارب چه گدا همت و بيگانه نهاديم
372
بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم
كز بهر جرعهاي همه محتاج اين دريم
روز نخست چون دم رندي زديم و عشق
شرط آن بود كه جز ره آن شيوه نسپريم
جاييكه تخت و مسند جم ميرود به باد
گر غم خوريم خوش نبود به كه مي خوريم
تا بو كه دست بر كمر او توان زدن
در خون دل نشسته چو ياقوت احمريم
واعظ مكن نصيحت شوريدگان كه ما
با خاك كوي دوست به فردوس ننگريم
چون صوفيان به حالت رقصند و مقتدا
ما نيز هم به شعبده دستي برآوريم
از جرعه تو خاك و زمين دُرّ و لعل يافت
بيچاره ما كه پيش تو از خاك كمتريم
حافظ چو ره كنگره كاخ وصل نيست
با خاك آستانه اين در به سر بريم
373
خيز تا خرقه صوفي به خرابات بريم
شطح و طامات به بازار خرافات بريم
سوي رندان قلندر به ره آورد سفر
دلق بسطامي و سجاده طامات بريم
تا همه خلوتيان جام صبوحي گيرند
چنگ صبحي به در پير مناجات بريم
با تو آن عهد كه در وادي ايمن بستيم
همچو موسي ارني گوي به ميقات بريم (؟)
كوس ناموس تو بر كنگره عرش زنيم
علم عشق تو بر بام سماوات بريم
خاك كوي تو به صحراي قيامت فردا
همه بر فرق سر از بهر مباهات بريم
در نهد در ره ما خار ملامت زاهد
از گلستانش به زندان مكافات بريم
شرممان باد ز پشمينه آلوده خويش
گر بدين فضل و هنر نام كرامات بريم
قدر وقت از نشناسد دل و كاري نكند
بس خجالت كه از اين حاصل اوقات بريم
فتنه ميبارد از اين سقف مقرنس برخيز
تا به ميخانه پناه از همه آفات بريم
در بيابان فنا گم شدن آخر تا كي
ره بپرسيم مگر پي به مهمات بريم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز
حاجت آن به كه بر قاضي حاجات بريم
374
بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم
فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم
اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد
من ساقي به هم سازيم و بنيادش براندازيم
شراب ارغواني را گلاب اندر قدح ريزيم
نسيم عطر گردون را شكر در مجمر اندازيم
چو در دست است رودي خوش بزن مطرب سرودي خوش
كه دست افشان غزلخوانيم و پاكوبان سر اندازيم
صبا خاك وجود ما بدان عاليجناب انداز
بود كان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيم
يكي از عقل ميلافد يكي طامات ميبافد
بيا كاين داوريها را به پيش داور اندازيم
بهشت عدن اگر خواهي بيا با ما به ميخانه
كه از پاي خمت روزي به حوض كوثر اندازيم
سخنداني و خوش خواني نميورزند در شيراز
بيا حافظ كه تا خود را به ملكي ديگر اندازيم
375
صوفي بيا كه خرقه سالوس بركشيم
وين نقش زرق را خط بطلان به سر كشيم
نذر و فتوح صومعه در وجه مي نهيم
دلق ريا به آب خرابات بركشيم
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند
غلمان ز روضه حور ز جنت بدر كشيم
بيرون جهيم سرخوش و از بزم صوفيان
غارت كنيم باده و شاهد به بر كشيم
عشرت كنيم ور نه به حسرت كشندمان
روزي كه رخت جان به جهاني دگر كشيم
سر خدا كه در تتق عيب منزوي است
مستانهاش نقاب ز رخسار بركشيم
كو جلوهاي ز ابروي او تا چو ماه نو
گوي سپهر در خم چوگان زر كشيم
حافظ نه حد ماست چنين لافها زدن
پاي از گليم خويش چرا بيشتر كشيم
376
دوستان وقت گل آن به كه به عشرت كوشيم
سخن اهل دل است اين و به جان بنيوشيم
نيست در كَس كَرَم و وقت طرب ميگذرد
چاره آن است كه سجاده به مي بفروشيم
خوش هوائيست فرح بخش خدايا بفرست
نازنيني كه به رويش مي گلگون نوشيم
ارغنون ساز فلك رهزن اهل هنر است
چون از اين غصه نناليم و چرا نخروشيم
گل به جوش آمد و از مي نزديمش آبي
لاجرم زآتش حرمان و هوس و ميجوشيم
ميكشيم از قدح لاله شرابي موهوم
چشم بد دور كه بي مطرب و مي مدهوشيم
حافظ اين حال عجب با كه توان گفت كه ما
بلبلانيم كه در موسم گل خاموشيم
377
ما شبي دست برآريم و دعايي بكنيم
غم هجران تو را چاره ز جايي بكنيم
دل بيمار شد از دست رفيقان مددي
تا طبيبش به سر آريم و دوايي بكنيم
آنكه بي جرم برنجيد و به تيغم زد و رفت
بازش آريد خدا را كه صفايي بكنيم
خشك شد بيخ طرب راه خرابات كجاست
تا در آن آب و هوا نشو و نمايي بكنيم
مدد از خاطر رندان طلب اي دل ور نه
كار صعب است مبادا كه خطايي بكنيم
سايه طاير كم حوصله كاري نكند
طلب از سايه ميمون همايي بكنيم
دلم از پرده بشد حافظ خوشگوي كجاست
تا به قول و قزلش ساز و نوايي بكنيم
378
ما نگوييم بد و ميل به ناحق نكنيم
جامه كس سيه و دلق خود ارزق نكنيم
عيب درويش و توانگر به كم و بيش بد است
كار بد مصلحت آنست كه مطلق نكنيم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنيم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نكنيم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به مي صاف مروق نكنيم
خوش برانيم جهان در نظر راهروان
فكر اسب سيه و زين و مغرق نكنيم
آسمان كشتي ارباب هنر ميشكند
تكيه آن به كه بر اين بحر معلق نكنيم
گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد
گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم
حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نكنيم
379
سرم خوش است و به بانگ بلند ميگويم
كه من نسيم حيات از پياله ميجويم
عبوس زهد به وجه خمار ننشيند
مريد خرقه دردي كشان خوش خويم
شدم فسانه به سرگشتگي و ابروي دوست
كشيد در خم چوگان خويش چون گويم
گرم نه پير مغان در به روي بگشايد
كدام در بزنم چاره از كجا جويم
مكن در اين چمنم سرزنش به خود رويي
چنانكه پرورشم ميدهند ميرويم
تو خانقاه و خرابات در ميانه مبين
خدا گواه كه هر جا كه هست با اويم
غبار راه طلب كيمياي بهروزيست
غلام دولت آن خاك عنبرين بويم
ز شوق نرگس مست بلند بالايي
چو لاله با قدح افتاده بر لب جويم
بيار مي كه به فتوي حافظ از دل پاك
غبار زرق به فيض قدح فروشويم
380
بارها گفتهام و بار دگر ميگويم
كه من دل شده اين ره نه به خود ميپويم
در پس آينه طوطي صفتم داشتهاند
آنچه استاد ازل گفت بگو ميگويم
من اگر خارم و گر گل چمن آرايي هست
كه از آن دست كه او ميكشدم ميرويم
دوستان عيب من بي دل حيران مكنيد
گوهري دارم و صاحب نظري ميجويم
گر چه با دلق ملمع مي گلگون عيب است
مكنم عيب كزو رنگ ريا ميشويم
خنده و گريه عشاق ز جايي دگر است
ميسرايم به شب و وقت سحر ميمويم
حافظم گفت كه خاك در ميخانه مبوي
گو مكن عيب كه من مشك ختن ميبويم
381
گر چه ما بندگان پادشهيم
پادشاهان ملك صبح كهيم
گنج در آستين و كيسه تهي
جام گيتي نما و خاك رهيم
هوشيار حضور و مست غرور
بحر توحيد و غرقه گنهيم
شاهد بخت چون كرشمه كند
ماش آيينه رخ چو مهيم
شاه بيدار بخت را هر شب
ما نگهبان افسر و كليهم
گو غنيمت شمار صحبت ما
كه تو در خواب و ما به ديده گهيم
شاه منصور واقف است كه ما
روي همت به هر كجا كه نهيم
دشمنان را ز خون كفن سازيم
دوستان را قباي فتح دهيم
رنگ تزوير پيش ما نبود
شير سرخيم و افعي سيهيم
وام حافظ بگو كه باز دهند
كردهاي اعتراف و ما گوهيم
382
فاتحهاي چو آمدي بر سر خستهاي بخوان
لب بگشا كه ميدهد لعل لبت به مرده جان
آنكه به پرسش آمد و فاتحه خواند و ميرود
گو نفسي كه روح را ميكنم از پيش روان
اي كه طبيب خستهاي روي زبان من ببين
كاين دم و دود سينهام بار دل است بر زبان
گر چه تب استخوان من كرد ز مهر گرم و رفت
همچو تبم نميرود آتش مهر از استخوان
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن
چشمم از آن دو چشم تو خسته شده است و ناتوان
باز نشان حرارتم ز آب دو ديده و ببين
نبض مرا كه ميدهد هيچ ز زندگي نشان
آنكه مدام شيشهام از پيش عيش داده است
شيشهام از چه ميبرد پيش طبيب هر زمان
حافظ از آب زندگي شعر تو داد شربتم
ترك طبيب كن بيا نسخه شربتم بخوان
383
چندانكه گفتم غم با طبيبان
درمان نكردند مسكين غريبان
آن گل كه هر دم در دست باديست
گو شرم بادش از عندليبان
يارب امان ده تا باز بيند
چشم محبان روي حبيبان
درج محبت بر مهر خود نيست
يارب مبادا كام رقيبان
اي منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشيم از بي نصيبان
ما درد پنهان با يار گفتيم
نتوان نهفتن درد از طبيبان
حافظ نگشتي شيداي گيتي
گر ميشنيدي پند اديبان
384
ميسوزم از فراقت روي از جفا بگردان
هجران بلاي ما شد يارب بلا بگردان
مه جلوه مينمايد بر سبز خنگ گردون
تا او به سر درآيد بر رخش پا بگردان
مرغول را برافشان يعني به رغم سنبل
گرد چمن بخوري همچون صبا بگردان
يغماي عقل و دين را بيرون خرام سر مست
در سر كلاه بشكن در بر قبا بگردان
اي نور چشم مستان در عين انتظارم
چنگ حزين و جامي بنواز يا بگردان
دوران همي نويسد بر عارضش خطي خوش
يارب نوشته بد از يار ما بگردان
حافظ ز خوبرويان بختت جز اين قدر نيست
گر نيستت رضايي حكم قضا بگردان
385
يارب آن آهوي مشكين به ختن باز رسان
وان سهي سرو خرامان به چمن باز رسان
دل آزرده ما را به نسيمي بنواز
يعني آن جان ز تن رفته به تن باز رسان
ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند
يار مه روي مرا نيز به من باز رسان
ديدهها در طلب لعل يماني خون شد
يارب آن كوكب رخشان به يمن باز رسان
برو اي طاير ميمون همايون آثار
پيش عنقا سخن زاغ و زغن باز رسان
سخن اين است كه ما بي تو نخواهيم حيات
بشنو اي پيك خبر گير و سخن باز رسان
آنكه بودي وطنش ديده حافظ يارب
به مرادش ز غريبي به وطن باز رسان
386
خدا را كم نشين با خرقه پوشان
دل از رندان بي سامان مپوشان
در اين خرقه بسي آلودگي هست
خوشا وقت قباي مي فروشان
در اين صوفيوَشان دَردي نديدم
كه صافي باد عيش دُردنوشان
تو نازك طبعي و طاقت نياري
گرانيهاي مشتي دلق پوشان
چو مستم كردهاي مستور و منشين
چو نوشم دادهاي زهرم منوشان
بيا وز غبن اين سالوسيان بين
صراحيْ خونْ دل و بربط خروشان
ز دلگرمي حافظ بر حذر باش
كه دارد سينهاي چون ديگ جوشان
387
شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان
كه به مژگان شكند قلب همه صف شكنان
مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت
گفت اي چشم و چراغ همه شيرين سخنان
تا كي از سيم و زرت كيسه تهي خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سيم تنان
كمتر از ذره نئي پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشيد رسي چرخ زنان
بر جهان تكيه مكن ور قدحي ميداري
شادي زهره جبينان خور و نازك بدنان
پير پيمانه كش من كه روانش خوش باد
گفت پرهيز كن از صحبت پيمان شكنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد يزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر ميگفتم
كه شهيدان كهاند اين همه خونين كفنان
گفت حافظ من و تو محرم اين راز نهايم
از مي لعل حكايت كن و شيرين دهنان
388
بهار و گل طرب انگيز گشت و توبه شكن
به شادي رخ گل بيخ غم ز دل بركن
رسيد باد صبا غنچه در هواداري
ز خود برون شد و بر خود دريد پيراهن
طريق صدق بياموز از آب صافي دل
به راستي طلب آزادگي ز سرو چمن
ز دستبرد صبا گرد گل كلاله نگر
شكنج گيسوي سنبل ببين به روي سمن
عروس غنچه رسيد از حرم به طالع سعد
به عينه دل و دين ميبرد به وجه حسن (؟)
صفير بلبل شوريده و نفير هزار
براي وصل گل آمد برون ز بيت حزن
حديث صحبت خوبان و جام باده بگو
به قول حافظ و فتوي پير صاحب فن
389
چو گل هر دم به بويت جامه در تن
كنم چاك از گريبان تا به دامن
تنت را ديد گل گويي كه در باغ
چو مستان جامه را بدريد بر تن
من از دست غمت مشكل برم جان
ولي دل را تو آسان بردي از من
به قول دشمنان برگردي از دوست
نگردد هيچكس با دوست دشمن
تنت در جامه چون در جام باده
دلت در سينه چون در سيم آهن
ببار اي شمع اشك از چشم خونين
كه شد سوز دلت بر خلق روشن
مكن كز سينهام آه جگرسوز
برآيد همچو دود از راه روزن
دلم را مشكن و در پا مينداز
كه دارد در سر زلف تو مسكن
چو دل در زلف تو بستست حافظ
بدين سان كار او در پا ميفكن
390
افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن
مقدمش يارب مبارك باد بر سرو و سمن
خوش به جاي خويشتن بود اين نشست خسروي
تا نشيند هر كسي اكنون به جاي خويشتن
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت
كه اسم اعظم كرد از او كوتاه دست اهرمن
تا ابد معمور باد اين خانه كز خاك درش
هر نفس با بوي رحمن ميوزد باد يمن
شوكت پور پشنگ و تيغ عالم گير او
در همه شهنامهها شد داستان انجمن
خنگ چوگاني چرخت رام شد در زير زين
شهسوارا چون به ميدان آمدي گويي بزن
جويبار ملك را آب روان شمشير توست
تو درخت عدل بنشان بيخ بدخواهان بكن
بعد از اين نشگفت اگر با نكهت خلق خوشت
خيزد از صحراي ايزج نافه مشك ختن
گوشهگيران انتظار جلوهاي خوش ميكنند
برشكن طرف كلاه و برقع از رخ برفكن
مشورت با عقل كردم گفت حافظ مي بنوش
ساقيا مي ده به قول مستشارن مؤتمن (؟)
اي صبا بر ساقي بزم اتابك عرضه دار
تا از آن جام زر افشان جرعهاي بخشد به من
391
خوشتر از فكر مي و جام چه خواهد بودن
تا ببينم كه سرانجام چه خواهد بودن
غم دل چند توان خورد كه ايام نماند
گو نه دل باش و نه ايام چه خواهد بودن
مرغ كم حوصله را گو غم خود خور كه برو
رحم آن كس كه نهد دام چه خواهد بودن
باده خور غم مخور و پند مقلد مينوش
اعتبار سخن عام چه خواهد بودن
دسترنج تو همان به كه شود صرف به كام
داني آخر كه به نا كام چه خواهد بودن
پير ميخانه همي خواند معمايي دوش
از خط جام كه فرجام چه خواهد بودن
بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل
تا جزاي من بدنام چه خواهد بودن
392
داني كه چيست دولت ديدار يار ديدن
در كوي او گدايي بر خسروي گزيدن
از جان طمع بريدن آسان بود وليكن
از دوستان جاني مشكل توان بريدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ
وانجا به نيكنامي پيراهني دريدن
گه چون نسيم با گل راز نهفته گفتن
گه سر عشق بازي از بلبلان شنيدن
بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار
كاخر ملول گردي از دست و لب گزيدن
فرصت شمار صحبت كز اين دو راهه منزل
چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن
گويي برفت حافظ از ياد شاه يحيي
يارب به يادش آور درويش پروريدن
393
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم كه ديده نيالودهام به بد ديدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم
كه در طريقت ما كافريست رنجيدن
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات
بخواست جام مي و گفت عيب پوشيدن
مراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن
به مي پرستي از آن نقش خود زدم بر آب
كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
كشش چو نبود از آن سو چه سود كوشيدن
عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس
كه وعظ بي عملان واجب است نشنيدن
ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب
كه گرد عارض خوبان خوش است گرديدن
مبوس جز لب ساقي و جام مي حافظ
كه دست زهد فروشان خطاست بوسيدن
394
ابروي ماه منظر تو نوبهار حسن
خال و خط تو مركز حسن و مدار حسن
در چشم پر خمار تو پنهان فسون سحر
در زلف بي قرار تو پيدا قرار حسن
ماهي نتافت همچو تو از برج نيكويي
سروي نخاست چون قدت از جويبار حسن
خرم شد از ملاحت تو عهد دلبري
فرخ شد از لطافت تو روزگار حسن
از دام زلف و دانه خال تو در جهان
يك مرغ دل نماند نگشته شكار حسن
دايم به لطف دايه طبع از ميان جان
ميپرورد به ناز تو را در كنار حسن
گرد لبت بنفشه از آن تازه و ترست
كآب حيات ميخورد از جويبار حسن
حافظ طمع بريد كه بيند نظير تو
ديار نيست جز رخت اندر ديار حسن
395
گلبرگ را ز سنبل مشكين نقاب كن
يعني كه رخ بپوش و جهاني خراب كن
بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ را
چون شيشههاي ديده ما پر گلاب كن
ايام گل چو عمر به رفتن شتاب كرد
ساقي به دور باده گلگون شتاب كن
بگشا به شيوه نرگس پرخواب مست را
وز رشك چشم نرگس رعنا به خواب كن
بوي بنفشه بشنو و زلف نگار گير
بنگر به رنگ لاله و عزم شراب كن
زانجا كه رسم و عادت عاشق كشي توست
با دشمنان قدح كش و با ما عتاب كن
همچون حباب ديده به روي قدح گشاي
وين خانه را قياس اساس از حباب كن
حافظ وصال ميطلبد از ره دعا
يارب دعاي خسته دلان مستجاب كن
396
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
دور فلك درنگ ندارد شتاب كن
زان پيشتر كه عالم فاني شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب كن
خورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع كرد
گر برگ عيش ميطلبي ترك خواب كن
روزي كه چرخ از گل ما كوزهها كند
زنهار كاسه سر ما پر شراب كن
ما مرد زهد و توبه و طامات نيستيم
با ما به جام باده صافي خطاب كن
كار صواب باده پرستي است حافظا
برخيز و عزم جزم به كار صواب كن
397
ز در درآ و شبستان ما منور كن
هواي مجلس روحانيان معطر كن
اگر فقيه نصيحت كند كه عشق مباز
پيالهاي بدهش گو دماغ را تر كن
به چشم و ابروي جانان سپردهام دل و جان
بيا بيا و تماشاي طاق و منظر كن
ستاره شب هجران نميفشاند نور
به بام قصر برآ و چراغ مه بركن
بگو به خازن جنت كه خاك اين مجلس
به تحفه بر سوي فردوس و عود مجمر كن
از اين مزوجه و خرقه نيك در تنگم
به يك كرشمه صوفيوشم قلندر كن
چو شاهدان چمن زير دست حسن تواند
كرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر كن
فضول نفس حكايت بسي كند ساقي
تو كار خود مده از دست و مي به ساغر كن
حجاب ديده ادراك شد شعاع جمال
بيا و خرگه خورشيد را منور كن
طمع به قند وصال تو حد ما نبود
حوالتم به لب لعل همچو شكر كن
لب پياله ببوس آنگهي به مستان ده
بدين دقيق دماغ معاشران تر كن
پس از ملازمت عيش و عشق مهرويان
ز كارها كه كني شعر حافظ از بر كن
398
اي نور چشم من سخني هست گوش كن
تا ساغرت پر است بنوشان و نوش كن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسي است
پيش آي و گوش به پيام سروش كن
برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند
اي چنگ ناله بركش و اي دف خروش كن
تسبيح و خرقه لذت مستي نبخشدت
همت درين عمل طلب از مي فروش كن
پيران سخن ز تجربه گويند گفتمت
هان اي پسر كه پير شوي پند گوش كن
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
خواهي كه زلف يار كشي ترك هوش كن
با دوستان مظايقه در عمر و مال نيست
صد جان فداي يار نصيحت نيوش كن
ساقي كه جامت از مي صافي تهي مباد
چشم عنايتي به من درد نوش كن
سرمست در قباي زرافشان چو بگذري
يك بوسه نذر حافظ پشمينه پوش كن
399
كرشمهاي كن و بازار ساحري بشكن
به غمزه رونق و ناموس سامري بشكن
به باد ده سر و دستار عالمي يعني
كلاه گوشه به آيين سروري بشكن
به زلف گوي كه آيين دلبري بگذار
به غمزه گوي كه قلب ستمگري بشكن
برون خرام و ببر گوي خوبي از همه كس
سزاي حور بده رونق پري بشكن
به آهوان نظر شير آفتاب بگير
به ابروان دو تا قوس مشتري بشكن
چو عطرساي شود زلف سنبل از دم باد
تو قيمتش به سر زلف عنبري بشكن
چو عندليب فصاحت فرو شد اي حافظ
تو قدر او به سخن گفتن دري بشكن
400
بالا بلند عشوهگر نقشباز من
كوتاه كرد قصه عمر دراز من
ديدي دلا كه آخر پيري و زهد و علم
با من چه كرد ديده معشوقه باز من
ميترسم از خرابي ايمان كه ميبرد
محراب ابروي تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غماز بود اشك و عيان كرد راز من
مست است يار و ياد حريفان نميكند
ذكرش به خير ساقي مسكين نواز من
يارب كي آن صبا بوزد كز نسيم آن
گردد شمامه كرمش كارساز من
نقشي بر آب ميزنم از گريه حاليا
تا كي شود قرين حقيقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گريه ميكنم
تا با تو سنگدل چه كند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو كاري نميرود
هم مستي شبانه و راز و نياز من
حافظ ز گريه سوخت بگو حالش اي صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من

برخی صفحات داخلی سایت
اسالم-خلخال / آران و بیدگل / مرنجاب / کاروانسرا مرنجاب / آهار/برج میلاد/میدان آزادی/کاخ گلستان/مسجد کبود تبریز/کاخ سعدآباد / دریاچه گهر /مهاباد /سهولان /ماکو /قره کلیسا /باغچه جوق /دخمه فرهاد /همدان /ملایر/همدان /نهاوند /کبودر آهنگ /اسدآباد /تویسرکان /رزن /باباطاهر/هگمتانه /گنج نامه /غار علیصدر /ابن سینا /برج قربان /ارومیه /مارمیشلو /دریاچه ارومیه /بوکان /حسن زیرک /تکاب /چمن متحرک /زندان سلیمان /تخت سلیمان /
/نایین /کاشان /پاسارگاد /اصفهان /تخت جمشید /جنگل ابر/
لینک دوستان
زنده ماندن در شرایط سخت / گردشگری / گردشگری / افزایش پیج رنک / شهر فیلم / لوگو / آموزش مهندسی / ایرانگردی / فروش فیلم، موزیک، سریال و کارتون / فروش فیلم، موزیک، سریال و کارتون / کامپیوتر صبا / کویرهای ایران / آموزش فارکس/ Iran Fairs and Exhibitions /
موضوعات
آخرین نوشته های این بخش
زرتشت پيامبر
جهتيابي
خونريزيها
جشن مهرگان
جشن تيرگان
مازندران
تاریخ بیهقی
نوروز
حسنک وزیر
جشن سده
توالت صحرایی
سرپناه
تور روستای مصر
آغاز و انجام شاهنامه
ورزشهای لرستان
موسيقي لرستان
اهل كاشانم...
شیرزنان ایرانی...
زنان در دوره هخامنشی
رباعیات حکیم عمر خیام
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (1-50)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (51-100)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (101-150)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (151-200)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (201-250)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (251-300)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (301-350)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (351-400)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (401-450)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (451 تا آخر)
رنج و روزگار فردوسی
نماد فروهر
رباعیات خیام
گلستان سعدی- باب هشتم- در آداب صحبت
گلستان سعدی- باب هفتم- در تاثیر تربیت
گلستان سعدی- باب ششم- در ضعف و پیری
گلستان سعدی- باب پنجم- در عشق و جوانی
گلستان سعدی- باب چهارم- در فوائد خاموشی
گلستان سعدی- باب سوم- در فضیلت قناعت
گلستان سعدی- باب دوم- در اخلاق پارسایان
گلستان سعدی- باب اول- در عبرت پادشاهان
ديوان حافظ (فارسی و انگلیسی)
برف
سنگ نوردی
غارنوردی
ثبت لینک شما
خط اوستایی
"خوشکاري هاي اسطوره اي و حماسي بانوان در داستان هاي باستان " (منوچهر رضا پور/84)
اومانيسم ايراني(عبد الحسين فرزاد/81)
توان بيهقي در گزينش هاي نثر داستاني(سلمي- خلخالي/78)
گزارشگر حقيقت (غلامحسين يوسفي)
بيهقي و تاريخش(حسيني کازروني/69)
هزاره ميلاد ابوالفضل بيهقي(محيط طباطبايي/49)
بلخ يا نيشابور (باستاني پاريزي)
جنبه هاي رمان در بيهقي (عزيز سهرابي /79)
سلطان محمود مُرد يا کشته شد ؟ (عباسقلي محمدي/71)
يک سرنوشت ممتاز(اسلامي ندوشن/82)
تاريخ نگاري بيهقي(عباس زرياب خويي/50)
جستاري درباره وجهه ادبي تاريخ بيهقي(سلمي - قاسمي پور/81)
بيهقي و ساختار روايت(سينا جهانديده/82)
سودابه ايراني (اکبري مفاخر/84)
يک ايراني پيشقدم بر دانته(مسعود فرزاد )
Survival
اوستا
کویر نوروز
جدول فواصل
نقشه ایران
ABOL-FAZL BAYHAQI AS AN HISTORIOGRAPHER(ترجمه شده)
ابوالفضل بیهقی به عنوان مورخ (ترجمه)
تصویربرداری
آريابووم
مدل سازي و شبيه سازي
تورهای گردشگری
چی پی اس شرکت رایانیک
بنيان اساطيري حماسه ملي ايران(بهمن سرکاراتي/57)
فردوسي و شاهنامه در سند(حسام الدين راشدي/85)
حکيم توس و آموزه هاي قرآني(کامران شرفشاهي/85)
بيت هاي عرب ستيزانه در شاهنامه(ابوالفضل خطيبي/85)
تصوير اسب در شاهنامه(نساجي زواره/85)
بهمن در داستان رستم و اسفنديار(اسد الله محمد زاده/85)
اسفنديار و گشتاسب در اوستا و شاهنامه(حجت الله ربيعي/85)
ديوان اشراف در تاريخ بيهقي(کجاني حصاري/85)
بوسهل زوزني(تکميل همايون/85)
قدرت و کياست در تاريخ بيهقي( امين روشن/85)
آيين رزم در عصر غزنويان(محسن مهرابي/85)
گل محمد کليدر در آيينه حسنک وزير(نادعلي فلاح/85)
تاثر شاملو از بيهقي(فيروز نيا/85)
چند اصطلاح حقوقي در تاريخ بيهقي(حسن امين/85)
باد افره خودکامگي از نگاه بيهقي(رادمنش/85)
بيهقي، فرزانه دادگر(سيروس مهدوي/85)
روانشناسي شخصيت بيهقي(مهران مرادي/85)
داستانوارگي تاريخ بيهقي(احمد رضي/85)
عید های اسلامی و مذهبی
جشنهاي ارامنه (مسحيان ارمني)
کلوخ انداز
جشنهای یهودیان (کليميان)
جشن يلدا (شب چله)
چهارشنبه سوري
عضویت در گروه اینترنتی آنوبانینی
گاهنامه باستانی ایران