دیوان غزلیات حافظ شیرازی (401-450)

401
چون شوم خاك رهش دامن بيفشاند ز من
ور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من
روي رنگين را به هر كس مينمايد همچو گل
ور بگويم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر يك نظر سيرش ببين
گفت ميخواهي مگر تا جوي خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
كام بستانم ازو يا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخي جان برآيد باك نيست
بس حكايتهاي شيرين باز ميماند ز من
گر چو شمعم پيش ميرم بر غمم خندان شود
ور برنجم خاطر نازك برنجاند ز من
دوستان جان دادهام بهر دهانش بنگريد
گو به چيزي مختصر چون باز ميماند ز من
صبر كن حافظ كه گر زين دست باشد درس غم
عشق در هر گوشهاي افسانهاي خواند ز من
402
نكتهاي دلكش بگويم خال آن مه رو ببين
عقل و جان را بسته زنجير آن گيسو ببين
عيب دل كردم كه وحشي وضع و هرجايي مباش
گفت چشم شيرگير و غنج آن آهو ببين
حلقه زلفش تماشا خانه باد صباست
جان صد صاحبدل آنجا بسته يك مو ببين
عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند
اي ملامت گو خدا را رو مبين آن رو ببين
زلف دل دزدش صبا را بند بر گردن نهاد
با هوا داران رهرو حيله هندو ببين
اينكه من در جستجوي او ز خود فارغ شدم
كس نديدست و نبيند مثلش از هر سو ببين
حافظ ار در گوشه محراب مينالد رواست
اي نصيحت گو خدا را آن خم ابرو ببين
از مراد شاه منصور اي فلك سر برمتاب
تيزي شمشير بنگر قوت بازو ببين
403
شراب لعل كش و روي مه جبينان بين
خلاف مذهب آنان جمال اينان بين
به زير دلق ملمع كمندها دارند
درازدستي اين كوته آستينان بين
به خرمن دو جهان سر فرو نميآرند
دماغ و كبر گدايان و خوشهچينان بين
بهاي نيم كرشمه هزار جان طلبند
نياز اهل دل و ناز نازنينان بين
حقوق صحبت ما را به باد داد و برفت
وفاي صحبت ياران و همنشينان بين
اسير عشق شدن چاره خلاص من است
ضمير عاقبت انديش پيش بينان بين
كدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست
صفاي همت پاكان و پاكدينان بين
404
مي فكن بر صف رندان نظري بهتر از اين
بر در ميكده ميكن گذري بهتر از اين
در حق من لبت اين لطف كه ميفرمايد
سخت خوبست وليكن قدري بهتر از اين
آنكه فكرش گره از كار جهان بگشايد
گو در اين كار بفرما نظري بهتر از اين
ناصحم گفت كه جز غم چه هنر دارد عشق
برو اي خاوجه عاقل هنري بهتر از اين
دل بدان رود گرامي چه كنم گر ندهم
مادر دهر ندارد پسري بهتر از اين
من چو گويم كه قدح نوش و لب ساقي بوس
بشنو از من كه نگويد دگري بهتر از اين
كلك حافظ شكرين ميوه نباتيست بچين
كه در اين باغ نبيني ثمري بهتر از اين
405
به جان پير خرابات وحق صحبت او
كه نيست در سر من جز هواي خدمت او
بهشت اگر چه نه جاي گناه كاران است
بيار باده كه مستظهرم به همت او
چراغ صاعقه آن شهاب روشن باد
كه زد به خرمن ما آتش محبت او
بر آستانه مي خانه گر سري بيني
مزن به پاي كه معلوم نيست نيت او
بيا كه دوش به مستي سروش عالم غيب
نويد داد كه عام است فيض رحمت او
مكن به چشم حقارت نگاه در من مست
كه نيست معصيت و زهد بي مشيت او
نميكند دل من ميل زهد و توبه ولي
به نام خواجه بكوشيم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است
مگر ز خاك خرابات بود فطرت او
406
گفتا برون شدي به تماشاي ماه نو
از ماه ابروان منت شرم باد رو
عمريست تا دلت ز اسيران زلف ماست
غافل ز حفظ جانب ياران خود مشو
مفروش عطر عقل به هندوي زلف ما
كانجا هزار نافه مشكين به نيم جو
تخم وفا و مهر در اين كهنه كشته زار
آنگه عيان شود كه بود موسم درو
ساقي بيار باده كه رمزي بگويمت
از سير اختران كهن سير و ماه نو
شكل هلال هر سر مه ميدهد نشان
از افسر سيامك و ترك كلاه زو
حافظ جناب پير مغان مأمن وفاست
درس حديث عشق برو خوان وزو شنو
407
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو
يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو
گفتم اي بخت بخفتيدي و خورشيد دميد
گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو
گر روي پاك و مجرد چو مسيحا به فلك
از چراغ تو به خورشيد رسد صد پرتو
تكيه بر اختر شب دزد مكن كين عيار
تاج كاووس و ببرد و كمر كيخسرو
گشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دور خوبي گذرانست نصيحت بشنو
چشم بد دور ز خال تو كه در عرصه حسن
بيدقي راند كه برد از مه و خورشيد گرو
آسمان گو مفروش اين عظمت كاندر عشق
خرمن مه به جوي خوشه پروين به دو جو
آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت
حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو
408
اي آفتاب آينه دار جمال تو
مشك سياه مجمره گردان خال تو
صحن سراي ديده بشستم ولي چه سود
كاين گوشه نيست در خور خيل خيال تو
در اوج ناز و نعمتي اي پادشاه حسن
يارب مباد تا به قيامت زوال تو
مطبوع تر ز نقش تو صورت نبست باز
طغرانويس ابروي مشكين مثال تو
در چين زلفش اي دل مسكين چگونهاي
كاشفته گفت باد صبا شرح حال تو
برخاست بوي گل ز در آشتي درآي
اي نوبهار ما رخ فرخنده فال تو
تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود
كو عشوهاي ز ابروي همچون هلال تو
تا پيش بخت باز روم تهنيت كنان
كو مژدهاي ز مقدم عيد وصال تو
اين نقطه سياه كه آمد مدار نور
عكسي است در حديقه بينش ز خال تو
در پيش شاه عرض كدامين جفا كنم
شرح نيازمندي خود يا ملال تو
حافظ در اين كمند سر سركشان بسي است
سوداي كج مپز كه نباشد مجال تو
409
اي خون بهاي نافه چين خاك راه تو
خورشيد سايه پرور طرف كلاه تو
نرگس كرشمه ميبرد از حد برون خرام
اي من فداي شيوه چشم سياه تو
خونم بخور كه هيچ ملك با چنان جمال
از دل نيايدش كه نويسد گناه تو
آرام و خواب خلق جهان را سبب تويي
زان شد كنار ديده و دل تكيه گاه تو
با هر ستارهاي سر و كار است هر شبم
از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
ياران همنشين همه از هم جدا شدند
ماييم و آستانه دولت پناه تو
حافظ طمع مبر ز عنايت كه عاقبت
آتش زند به خرمن غم دود آه تو
410
اي قباي پادشاهي راست بر بالاي تو
زينت تاج و نگين از گوهر والاي تو
آفتاب فتح را هر دم طلوعي ميدهد
از كلاه خسروي رخسار مه سيماي تو
جلوه گاه طاير اقبال باشد هر كجا
سايه اندازد هماي چتر گردونساي تو
از رسوم شرع و حكمت با هزاران اختلاف
نكتهاي هرگز نشد فوت از دل داناي تو
آب حيوانش ز منقار بلاغت ميچكد
طوطي خوش لهجه يعني كلك شكرخاي تو
گرچه خورشيد فلك چشم و چراغ عالم است
روشنايي بخش چشم اوست خاك پاي تو
آنچه اسكندر طلب كرد و ندادش روزگار
جرعهاي بود از زلال جام جان افزاي تو
عرض حاجت در حريم حضرتت محتاج نيست
راز كس مخفي نماند با فروغ راي تو
خسروا پيرانه سر حافظ جواني ميكند
بر اميد عفو جان بخش گنه فرساي تو
411
تاب بنفشه ميدهد طره مشكساي تو
پرده غنچه ميدرد خنده دل گشاي تو
اي گل خوش نسيم من بلبل خويش را مسوز
كز سر صدق ميكند شب همه شب دعاي تو
من كه ملول گشتمي از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمي ميكشم از براي تو
دولت عشق بين كه چون از سر فقر و افتخار
گوشه تاج سلطنت ميشكند گداي تو
خرقه زهد و جام مي گر چه نه در خور همند
اين همه نقش ميزنم از جهت رضاي تو
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
كاين سر پر هوس شود خاك در سراي تو
شاه نشين چشم من تكيه گه خيال توست
جاي دعاست شاه من بي تو مباد جاي تو
خوش چمني است عارضت خاصه كه در بهار حسن
حافظ خوش كلام شد مرغ سخن سراي تو
412
مرا چشميست خون افشان ز دست آن كمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن تركم كه در خواب خوش مستي
نگارين گلشنش رويست و مشكين سايبان ابرو
هلالي شد تنم زين غم كه با طغراي ابرويش
كه باشد مه كه بنمايد ز طاق آسمان ابرو
رقيبان غافل و ما را از آن چشم و جبين هر دم
هزاران گونه پيغامست و حاجب در ميان ابرو
روان گوشهگيران را جبينش طرفه گلزاريست
كه بر طرف سمن زارش هميگردد چمان ابرو
دگر حور و پري را كس نگويد با چنين حسني
كه اين را اينچنين چشم است و آن را آنچنان ابرو
تو كافر دل نميبندي نقاب زلف و ميترسم
كه محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگر چه مرغ زيرك بود حافظ در هواداري
به تير غمزه صيدش كرد چشم آن كمان ابرو
413
خط عذار يار كه بگرفت ماه از او
خوش حلقهاي است ليك بدر نيست راه از او
ابروي دوست گوشه محراب دولت است
آنجا بمال چهره و حاجت بخواه از او
اي جرعه نوش مجلس جم سينه پاك دار
كايينهاي است جام جهان بين كه آه از او
كردار اهل صومعهام كرد مي پرست
اين دود بين كه نامه من شد سياه از او
سلطان غم هر چه تواند بگو بكن
من بُردهام به باده فروشان پناه از او
ساقي چراغ مي به ره آفتاب دار
گو برفروز مشعله صبحگاه از او
آبي به روزنامه اعمال ما فشان
باشد توان سترد حروف گناه از او
حافظ كه ساز مطرب عشاق ساز كرد
خالي مباد عرصه اين بزمگاه از او
آيا در اين خيال كه دارد گداي شهر
روزي بود كه ياد كند پادشاه از او
414
گلبن عيش ميدمد ساقي گلعذار كو
باد بهار ميوزد باده خوشگوار كو
هر گل نو ز گلرخي ياد همي كند ولي
گوش سخن شنو كجا ديده اعتبار كو
مجلس بزم عيش را غاليه مراد نيست
اي دم صبح خوش نفس نافه زلف يار كو
حسن فروشي گلم نيست تحمل اي صبا
دست زدم به خون دل بهر خدا نگار كو
شمع سحرگهي اگر لاف ز عارض تو زد
خصم زبان دراز شد خنجر آبدار كو
گفت مگر ز لعل من بوسه نداري آرزو
مردم از اين هوس ولي قدرت اختيار كو
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حكمت است
از غم روزگار دون طبع سخن گزار كو
415
اي پيك راستان خبر يار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسيم غم مخور
با يار آشنا سخن آشنا بگو
بر هم چو ميزد آن سر زلفين مشكبار
با ما سر چه داشت بهر خدا بگو
هر كس كه گفت خاك در دوست توتياست
گو اين سخن معاينه در چشم ما بگو
آن كس كه منع ما ز خرابات ميكند
گو در حضور پير من اين ماجرا بگو
گر ديگرت بر آن در دولت گذر بود
بعد از اداي خدمت و عرض دعا بگو
هر چند ما بديم تو ما را بدان مگير
شاهانه ماجراي گناه گدا بگو
بر اين فقيرنامة آن محتشم بخوان
با اين گدا حكايت آن پادشا بگو
جانها ز دام زلف چو بر خاك ميفشاند
بر آن غريب ما چه گذشت اي صبا بگو
جانپرور است قصه ارباب معرفت
رمزي برو بپرس حديثي بيا بگو
حافظ گرت به مجلس او راه ميدهند
مي نوش و ترك زرق ز بهر خدا بگو
416
خنك نسيم معنبر شمامه دلخواه
كه در هواي تو برخاست بامداد پگاه
دليل راه شو اي طاير خجسته لقا
كه ديده آب شد از شوق خاك آن درگاه
بيا و شخص نزارم غرق خون دل است
هلال رازْ كنار افق كنيد نگاه
منم كه بي تو نفس ميكشم زهي خجلت
مگر تو عفو كني ور نه چيست عذر گناه
ز دوستان تو آموخت در طريقت مهر
سپيده دم كه صبا چاك زد شعار سياه
به عشق روي تو روزي كه از جهان بروم
ز تربتم بدمد سرخ گل به جاي گياه
مده به خاطر نازك ملالت از من زود
كه حافظ تو خود اين لحظه گفت بسم الله
417
عيشم مدام است از لعل دلخواه
كارم به كام است الحمدلله
اي بخت سركش تنگش به بر كش
گه جام زركش گه لعل دلخواه
ما را به رندي افسانه كردند
پيران جاهل شيخان گمراه
از دست زاهد كرديم توبه
وز فعل عابد استغفرالله
جانا چه گويم شرح فراقت
چشمي و صد نم جاني و صد آه
كافر مبيناد اين غم كه ديدست
از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از ياد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه
418
گر تيغ بارد در كوي آن ماه
گردن نهاديم الحكم لله
آيين تقوي ما نيز دانيم
ليكن چه چاره با بخت گمراه
ما شيخ و واعظ كمتر شناسيم
يا جام باده يا قصه كوتاه
من رند و عاشق در موسم گل
آن گاه توبه استغفرالله
مهر تو عكسي بر ما نيفكند
آيينه رويا آه از دلت آه
حافظ چه نالي گر وصل خواهي
خون بايدت خورد در گاه و بيگاه
419
وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده كه آن به
به شمشيرم زد و با كس نگفتم
كه راز دوست از دشمن نهان به
به داغ بندگي مردن بر اين در
به جان او كه از ملك جهان به
خدا را از طبيب من بپرسيد
كه آخر كي شود اين ناتوان به
گلي كان پايمال سرو ما گشت
بود خاكش ز خون ارغوان به
به خلدم دعوت اي زاهد مفرما
كه اين سيب زنخ زان بوستان به
دلا دايم گداي كوي او باش
به حكم آن كه دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پيران
كه راي پير از بخت جوان به
شبي ميگفت چشم كس نديدست
ز مرواريد گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حيات است
ولي شيراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شكر
وليكن گفته حافظ از آن به
420
ناگهان پرده درانداختهاي يعني چه
مست از خانه برون تاختهاي يعني چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقيب
ايچنين با همه درساختهاي يعني چه
شاه خوباني و منظور گدايان شدهاي
قدر اين مرتبه نشناختهاي يعني چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادي
بازم از پاي درانداختهاي يعني چه
سخنت رمز دهان گفت كمر سر ميان
وز ميان تيغ به ما آختهاي يعني چه
هر كس از مهره مهر تو به نقشي مشغول
عاقبت با همه كج باختهاي يعني چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد يار
خانه از غير نپرداختهاي يعني چه
421
در سراي مغان رفته بود و آب زده
نشسته پير و صلائي به شيخ و شاب زده
سبوكشان همه در بندگيش بسته كمر
ولي ز ترك كله چتر بر سحاب زده
شعاع جام و قدح نور ماه پوشيده
عذار مغبچگان راه آفتاب زده
عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز
شكسته كسمه و برگ گل گلاب زده
گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت
ز جرعه بر رخ حور و پري گلاب زده
ز شور و عربده شاهدان شيرين كار
شكر شكسته سمن ريخته رباب زده
سلام و كردم و با من به روي خندان گفت
كه اي خماركش مفلس شراب زده
كه اين كند كه تو كردي به ضعف همت و راي
ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده
وصال دولت بيدار ترسمت ندهند
كه خفتهاي تو در آغوش بخت خواب زده
بيا به ميكده حافظ كه بر تو عرضه كنم
هزار صف ز دعاهاي مستجاب زده
فلك جبينه كش شاه نصرت الدين است
بيا ببين ملكش دست در ركاب زده
خرد كه ملهم غيب است بهر كسب شرف
ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده
422
اي كه با سلسله زلف دراز آمدهاي
فرصتت باد كه ديوانه نواز آمدهاي
ساعتي ناز مفرما و بگردان عادت
چون به پرسيدن ارباب نياز آمدهاي
پيش بالاي تو ميرم چه به صلح و چه به جنگ
چون به هر حال برازنده ناز آمدهاي
آب و آتش به هم آميختهاي از لب لعل
چشم بد دور كه بس شعبده باز آمدهاي
آفرين بر دل نرم تو كه از بهر ثواب
كشته غمزه خود را به نماز آمدهاي
زهد من با چه سنجد كه به يغماي دلم
مست و آشفته به خلوتگه راز آمدهاي
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده است
مگر از مذهب اين طايفه باز آمدهاي
423
دوش رفتم به در ميكده خواب آلوده
خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس كنان مغبچه باده فروش
گفت بيدار شو اي رهرو خواب آلوده
شست و شويي كن و آنگه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده
به هواي لب شيرين پسران چند كني
جوهر روح به ياقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پيري و مكن
خلعت شيب چو تشريف شباب آلوده
پاك و صافي شو و از چاه طبيعت به درآي
كه صفايي ندهد آب تراب آلوده
گفتم اي جان جهان دفتر گل عيبي نيست
كه شود فصل بهار از مي ناب آلوده
آشنايان ره عشق درين بحر عميق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
گفت حافظ لغز و نكته به ياران مفروش
آه از اين لطف به انواع عتاب آلوده
424
از من جدا مشو كه توام نور ديدهاي
آرام جان و مونس قلب رميدهاي
از دامن تو دست ندارند عاشقان
پيراهن صبوري ايشان دريدهاي
از چشم بخت خويش مبادت گزند از آنك
در دلبري به غايت خوبي رسيدهاي
منعم مكن ز عشق وي اي مفتي زمان
معذور دارمت كه تو او را نديدهاي
آن سرزنش كه كرد تو را دوست حافظا
بيش از گليم خويش مگر پا كشيدهاي
425
دامن كشان همي شد در شرب زر كشيده
صد ماهرو ز رشكش جيب قصب دريده
از تاب آتش مي بر گرد عارضش خوي
چون قطرههاي شبنم بر برگ گل چكيده
لفظي فصيح شيرين قدي بلند چابك
رويي لطيف زيبا چشمي خوش كشيده
ياقوت جان فزايش از آب لطف زاده
شمشاد خوش خرامش در ناز پروريده
آن لعل دلكشش بين وان خنده دل آشوب
وان رفتن خوشش بين وان گام آرميده
آن آهوي سيه چشم از دام ما برون شد
ياران چه چاره سازم با اين دل رميده
زنهار تا تواني اهل نظر ميازار
دنيا وفا ندارد اي نور هر دو ديده
تا كي كشم عتيبت از چشم دل فريبت
روزي كرشمهاي كن اي يار برگزيده
گر خاطر شريفت رنجيده شد ز حافظ
بازآ كه توبه كرديم از گفته و شنيده
بس شكر بازگويم در بندگي خواجه
گر اوفتد به دستم آن ميوه رسيده
426
از خون دل نوشتم نزديك دوست نامه
اني رأيت دهرا من هجرك القيامه (؟)
دارم من از فراقش در ديده صد علامت
ليست دموع عيني هذا لنا العلامه (؟)
هر چند كازمودم از وي نبود سودم
من جرب المجرب حلت به الندامه (؟)
پرسيدم از طبيبي احوال دوست گفتا
في بعدها عذاب في قربها السلامه (؟)
گفتم ملالت آيد گر گرد دوست گردم
والله ما راينا حبا بلا ملامه (؟)
حافظ چو طالب آمد جامي به جان شيرين
حتي يذوق منه كاسا من الكرامه (؟)
427
چراغ روي تو را شمع گشت پروانه
مرا ز حال تو با حال خويش پروانه
خرد كه قيد مجانين عشق ميفرمود
به بوي سنبل زلف تو گشت پروانه
به بوي زلف تو گر جان به باد رفت چه شد
هزار جان گرامي فداي جانانه
من رميده ز غيرت ز پا فتادم دوش
نگار خويش چو ديدم به دست بيگانه
چه نقشها كه برانگيختيم و سود نداشت
فسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زيباي او به جاي سپند
به غير خال سياهش كه ديد به دانه
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسي
ز شمع روي تواش چون رسيد پروانه
مرا به دور لب دوست هست پيماني
كه بر زبان نبرم جز حديث پيمانه
حديث مدرسه و خانقه مگوي كه باز
فتاد در سر حافظ هواي ميخانه
428
سحرگاهي كه مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از مي
ز شهر هستيش كردم روانه
نگار مي فروشم عشوهاي داد
كه ايمن گشتم از مكر زمانه
ز ساقي كمان ابرو شنيدم
كه اي تير ملامت را نشانه
نبندي زان ميان طرفي كرم وار
اگر خود را ببيني در ميانه
برو اين دام بر مرغي دگر نه
كه عنقا را بلند است آشيانه
كه بندد طرف وصل از حسن شاهي
كه با خود عشق بازد جاودانه
نديم و مطرب و ساقي همه اوست
خيال آب و گل در ره بهانه
بده كشتي مي تا خوش برانيم
از اين درياي ناپيدا كرانه
وجود ما معماييست حافظ
كه تحقيقش فسون است و فسانه
429
ساقي بيا كه شد قدح لاله پر ز مي
طامات تا به چند و خرافات تا به كي
بگذر ز كبر و ناز كه ديدست روزگار
چين قباي قيصر و طرف كلاه كي
هشيار شو كه مرغ چمن مست گشت هان
بيدار شو كه خواب عدم در پي است هي
خوش نازكانه ميچمي اي شاخ نو بهار
كاشفتگي مبادت از آشوب باد دي
بر مهر چرخ و شيوه او اعتماد نيست
اي واي بر كسي كه شد ايمن ز مكر وي
فردا شراب كوثر و حور از براي ماست
و امروز نيز ساقي مهروي و جام مي
باد صبا ز عهد صبي ياد ميدهد
جانداروئي كه غم ببرد درده اي صُبي
حشمت مبين و سلطنت گل كه بسپرد
فراش باد هر ورقش به زير پي
درده به ياد حاتم طي جام يك مني
تا نامة سياه بخيلان كنيم طي
زان مي كه دادْ حسن و لطافت به ارغنون
بيرون فكند لطف مزاج از رخش به خوي
مسند به باغ بر كه به خدمت چو بندگان
استاده است سرو و كمر بسته است ني
حافظ حديث سحرْ فريب خوشت رسيد
تا حد مصر و چين و به اطراف روم و ري
430
به صوت بلبل و قمري اگر ننوشي مي
علاج كي كنمت آخر الدواه الكي
ذخيرهاي بنه از رنگ و بوي فصل بهار
كه ميرسند ز پي رهزنان بهمن و دي
چو گل نقاب برافكند و مرغ زد هو هو
منه ز دست پياله چه ميكني هي هي
شكوه سلطنت و حسن كي ثباتي داد
ز تخت جم سخني مانده است و افسر كي
خزينه داري ميراث خوارگان كفر است
به قول مطرب و ساقي به فتوي دف و ني
زمانه هيچ نبخشد كه باز نستاند
مجو ز سفله مروت كه شيئه لا شي
نوشتهاند بر ايوان جنه المأوي
كه هر كه عشوه دنيا خريد واي به وي
سخا نماند سخن طي كنم شراب كجاست
بده به شادي روح و روان حاتم طي
بَخيل بوي خدا نشنود بيا حافظ
پياله گير و كرم ورز و الضمان علي
431
لبش ميبوسم و درميكشم مي
به آب زندگاني بردهام پي
نه رازش ميتوانم گفت با كس
نه كس را ميتوانم ديد با وي
لبش ميبوسد و خون ميخورد جام
رخش ميبيند و گل ميكند خوي
بده جام مي و از جم مكن ياد
كه ميداند كه جم كي بود و كي كي
بزن در پرده چنگ اي ماه مطرب
رگش بخراش تا بخروشم از وي
گل از خلوت به باغ آورد مسند
بساط زهد همچون غنچه كن طي
چو چشمش مست را مخمور مگذار
به ياد لعلش اي ساقي بده مي
نجويد جان از آن قالب جدائي
كه باشد خون جامش در رگ و پي
زبانت دركش اي حافظ زماني
حديث بيزبانان بشنو از ني
432
مخمور جام عشقم ساقي بده شرابي
پر كن قدح كه بي مي مجلس ندارد آبي
وصف رخ چو ماهش در پرده راست نايد
مطرب بزن نوايي ساقي بده شرابي
شد حلقه قامت من تا بعد از اين رقيبت
زين در دگر نراند ما را به هيچ بابي
در انتظار رويت ما و اميدواري
در عشوه وصالت ما و خيال و خوابي
مخمور آن دو چشمم آيا كجاست جامي
بيمار آن دو لعلم آخر من از جوابي
حافظ چه مينهي دل تو در خيال خوبان
كي تشنه سير گردد از لمعه سرابي
433
اي كه بر ماه از خط مشكين نقاب انداختي
لطف كردي سايهاي بر آفتاب انداختي
تا چه خواهد كرد با ما آب و رنگ عارضت
حاليا نيرنگ نقشي خوش بر آب انداختي
گوي خوبي بردي از خوبان خلخ شاد باش
جام كي خسرو طلب كافراسياب انداختي
هر كسي با شمع رخسارت به وجهي عشق باخت
زان ميان پروانه را در اضطراب انداختي
گنج عشق خود نهادي در دل ويران ما
سايه دولت بر اين كنج خراب انداختي
زينهار از آب آن عارض كه شيران را از آن
تشنه لب كردي و گردان را در آب انداختي
خواب بيداران ببستي وانگه از نقش خيال
تهمتي بر شبروان خيل خواب انداختي
پرده از رخ برفكندي يك نظر در جلوهگاه
وز حيا حور و پري را در حجاب انداختي
باده نوش از جام عالم بين كه بر اورنگ جم
شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختي
از فريب نرگس مخمور و لعل مي پرست
حافظ خلوت نشين را در شراب انداختي
وز براي صيد دل در گردنم زنجير زلف
چون كمند خسرو مالك رقاب انداختي
داور دارا شكوه اي آنكه تاج آفتاب
از سر تعظيم بر خاك جناب انداختي
نصره الدين شاه يحيي آنكه خصم ملك را
از دم شمشير چون آتش در آب انداختي
434
اي دل مباش يك دم خالي ز عشق و مستي
وانگه برو كه رستي از نيستي و هستي
گر جان به تن ببيني مشغول كار او شو
هر قبلهاي كه بيني بهتر ز خودپرستي
با ضعف و ناتواني همچون نسيم خوش باش
بيماري اندر اين ره بهتر ز تندرستي
در مذهب طريقت خامي نشان كفر است
آري نشان دولت چالاكي است و چستي
تا فضل و عقل بيني بي معرفت نشيني
يك نكتهات بگويم خود را مبين كه رستي
در آستان جانان از آسمان مينديش
كز اوج سربلندي افتي به خاك پستي
خار ار چه جان بكاهد گل عذر آن بخواهد
سهل است تلخي مي در جنب ذوق مستي
صوفي پياله پيما حافظ قرابه پرهيز
اي كوته آستينان تا كي دراز دستي
435
با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي
تا بي خبر بميرد در درد خود پرستي
عاشق شو ار نه روزي كار جهان سرآيد
ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستي
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با كافران چه كارت گر بت نميپرستي
سلطان من خدا را زلفت شكست ما را
تا كي كند سياهي چندين دراز دستي
در گوشه سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو گويد با ما رموز مستي
آنروز ديده بودم اين فتنهها كه برخاست
كز سركشي زماني با ما نمينشستي
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد ما را
چون برق از اين كشاكش پنداشتي كه جستي
436
آن غاليه خط گر سوي ما نامه نوشتي
گردون ورق هستي ما درننوشتي
هر چند كه هجران ثمر وصل برآرد
دهقان جهان كاش كه اين تخم نكشتي
آمرزش نقد است كسي را كه در اين جا
ياريست چو حوري و سرايي چو بهشتي
در مصطبه عشق تنعم نتوان كرد
چون بالش زر نيست بسازيم به خشتي
مفروش به باغ ارم و نخوت شداد
يك شيشه مي و نوش لبي و لب كشتي
تا كي غم دنياي دني اين دل دانا
حيف است ز خوبي كه شود عاشق زشتي
آلودگي خرقه خرابي جهان است
كو راهروي اهل دلي پاك سرشتي
از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ
تقدير چنين بود چه كردي كه نهشتي
437
اي قصه بهشت ز كويت حكايتي
شرح جمال حور ز رويت روايتي
انفاس عيسي از لب لعلت لطيفهاي
آب خضر ز نوش لبانت كنايتي
هر پاره از دل من وز غصه قصهاي
هر سطري از خصال تو وز رحمت آيتي
كي عطرساي مجلس روحانيان شدي
گل را اگر نه بوي تو كردي رعايتي
در آرزوي خاك در يار سوختيم
ياد آور اي صبا كه نكردي حمايتي
اي دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت
صد مايه داشتي و نكردي كفايتي
بوي دل كباب من آفاق را گرفت
اين آتش درون بكند هم سرايتي
در آتش ار خيال رخش دست ميدهد
ساقي بيا كه نيست ز دوزخ شكايتي
داني مراد حافظ از اين درد و غصه چيست
از تو كرشمهاي و ز خسرو عنايتي
438
سبت سلمي بصد غيها فؤادي (؟)
و روحي كل يوم لي ينادي (؟)
نگارا بر من بي دل ببخشاي
و واصلني علي رغم الاعادي (؟)
حبيبا در غم سوداي عشقت
توكلنا علي رب العابد (؟)
امن انكرتني عن عشق سلمي
تز اول آن روي نهكو بوادي (؟)
كه همچون مت ببوتن دل واي ره (؟)
غريق العشق في البحر الوداد (؟)
به پي ما چان غرامت بسپريمن (؟)
غرت يك وي روشتي از امادي (؟)
غم اين دل بواتت خورد ناچار (؟)
و غرنه اوبني آپخت نشادي (؟)
دل حافظ شد اندر چين زلفت
بليل مظلم والله هادي (؟)
439
ديدم به خواب دوش كه ماهي برآمدي
كز عكس روي او شب هجران سرآمدي
تعبير رفت يار سفر كرده ميرسد
اي كاج هر چه زودتر از در درآمدي
ذكرش به خير ساقي فرخنده فال من
كز در مدام با قدح و ساغر آمدي
خوش بودي ار به خواب بديدي ديار خويش
تا ياد صحبتش سوي ما رهبر آمدي
فيض ازل به زور و زر ار آمدي به دست
آب خضر نصيبه اسكندر آمدي
آن عهد ياد باد كه از بام و در مرا
هر دم پيام يار و خط دلبر آمدي
كي يافتي رقيب تو چندين محال ظلم
مظلومي ار شبي به در داور آمدي
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
دريادلي بجوي دليري سرآمدي
آن كو تو را به سنگدلي كرد رهنمون
اي كاشكي كه پاش به سنگي برآمدي
گر ديگري به شيوه حافظ زدي رقم
مقبول طبع شاه هنرپرور آمدي
440
سحر با باد ميگفتم حديث آرزومندي
خطاب آمد كه واثق شد به الطاف خداوندي
دعاي صبح و آه شب كليد گنج مقصود است
بدين راه و روش ميرو كه با دلدار پيوندي
قلم را آن زبان نبود كه سر عشق گويد باز
وراي حد تقدير است شرح آرزومندي
الا اي يوسف مصري كه كردت سلطنت مغرور
پدر را باز پرس آخر كجا شد مهر فرزندي
جهان پير رعنا را ترحم در جبلت نيست
ز مهر او چه ميپرسي در او همت چه ميبندي
همايي چون تو عاليقدر حرص استخوان تا كي
دريغ آن سايه همت كه بر نااهل افكندي
در اين بازار اگر سودي است با درويش خرسند است
خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي
به شعر حافظ شيراز ميرقصند و مينازند
سيه چشمان كشميري و تركان سمرقندي
441
چه بودي ار دل يار ما مهربان بودي
كه حال ما نه چنين بودي ار چنان بودي
بگفتمي كه چه ارزد نسيم طره دوست
گرم به هر سر مويي هزار جان بودي
برات خوش دلي ما چه كم شدي يارب
گرش نشان امان از بد زمان بودي
گرم زمانه سرافراز داشتي و عزيز
سرير عزتم آن خاك آستان بودي
ز پرده كاش برون آمدي چو قطره اشك
كه بر دو ديده ما حكم او روان بودي
اگر نه دايره عشق راه بر بستي
چو نقطه حافظ سرگشته در ميان بودي
442
به جان او كه گرم دسترس به جان بودي
كمينه پيشكش بندگانش آن بودي
بگفتمي كه بها چيست خاك پايش را
اگر حيات گرانمايه جاودان بودي
به بندگي قدش سرو معترف گشتي
گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودي
به خواب نيز نميبينمش چه جاي وصال
چو اين نبود و نديديم باري آن بودي
اگر دلم نشدي پاي بند طره او
كياش قرار در اين تيره خاكدان بودي
به رخ چو مهر فلك بي نظير آفاق است
به دل دريغ كه يك ذره مهربان بودي
درآمدي ز درم كاشكي چو لمعه نور
كه بر دو ديده ما حكم او روان بودي
ز پرده ناله حافظ برون كي افتادي
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودي
443
چو سرو اگر بخرامي دمي به گلزاري
خورد ز غيرت روي تو هر گلي خاري
ز كفر زلف تو هر حلقهاي و آشوبي
ز سحر چشم تو هر گوشهاي و بيماري
مرو چو بخت من اي چشم مست يار بخواب
كه در پي است ز هر سويت آه بيداري
نثار خاك رهت نقد جان من هر چند
كه نيست نقد روان را بر تو مقداري
دلا هميشه مزن لاف زلف دلبندان
چو تيره راي شوي كي گشايدت كاري
سرم برفت و زماني به سر برفت اين كار
دلم گرفت و نبودت غم گرفتاري
چو نقطه گفتمش اندر ميان دايره آي
به خنده گفت كه اي حافظ اين چه پرگاري
444
شهريست پر ظريفان وز هر طرف نگاري
ياران صلاي عشق است گر ميكنيد كاري
چشم فلك نبيند زين طرفه تر جواني
در دست كس نيفتد زين خوبتر نگاري
هرگز كه ديده باشد جسمي ز جان مركب
بر دامنش مبادا زين خاكيان غباري
چون من شكستهاي را از پيش خود چه راني
كم غايت توقع بوسي است يا كناري
مي بي غش است درياب وقتي خوش است بشتاب
سال دگر كه دارد اميد نوبهاري
در بوستان حريفان مانند لاله و گل
هر يك گرفته جامي بر ياد روي ياري
چون اين گره گشايم وين راز را چون نمايم
دردي و سخت دردي كاري و صعب كاري
هر تار موي حافظ در دست زلف شوخي
مشكل توان نشستن در اينچنين دياري
445
تو را كه هر چه مراد است در جهان داري
چه غم ز حال ضعيفان ناتوان داري
بخواه جان و دل بنده و روان بستان
كه حكم بر سر آزادگان روان داري
ميان نداري و دارم عجب كه هر ساعت
ميان مجمع خوبان كني ميان داري
بياض روي تو را نيست نقش در خور از آنك
سوادي از خط مشكين بر ارغوان داري
بنوش مي كه سبك روحي و لطيف مدام
علي الخصوص در آن دم كه سر گران داري
مكن عتاب از اين بيش و جور بر دل ما
مكن هر آنچه تواني كه جاي آن داري
به اختيارت اگر صد هزار تير جفاست
به قصد جان من خسته در كمان داري
بكش جفاي رقيبان مدام و جور حسود
كه سهل باشد اگر يار مهربان داري
به وصل دوست گرت دست ميدهد يك دم
برو كه هر چه مراد است در جهان داري
چو گل به دامن از اين باغ ميبري حافظ
چه غم ز ناله و فرياد باغبان داري
446
صبا تو نكهت آن زلف مشك بو داري
به يادگار بماني كه بوي او داري
دلم كه گوهر اسرار حسن و عشق در اوست
توان به دست تو دادن گرش نكو داري
در آن شمايل مطبوع هيچ نتوان گفت
جز اين قدر كه رقيبان تند خو داري
نواي بلبلت اي گل كجا پسند افتد
كه گوش و هوش به مرغان هرزه گو داري
به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد
خود از كدام خم است اين كه در سبو داري
به سركشي خود اي سرو جويبار مناز
كه گر بدو رسي از شرم سر فرو داري
دم از ممالك خوبي چو آفتاب زدن
تو را رسد كه غلامان ماهرو داري
قباي حسن فروشي تو را برازد و بس
كه همچو گل همه آيين رنگ و بو داري
ز كنج صومعه حافظ مجوي گوهر عشق
قدم برون نه اگر ميل جستجو داري
447
بيا با ما مورز اين كينه داري
كه حق صحبت ديرينه داري
نصيحت گوش كن كين دُر بسي به
از آن گوهر كه در گنجينه داري
بد رندان مگو اي شيخ و هشدار
كه با حكم خدايي كينه داري
نميترسي ز آه آتشينم
تو داني خرقه پشمينه داري
به فرياد خمار مفلسان رس
خدا را گر مي دوشينه داري
نديدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآني كه اندر سينه داري
448
اي كه در كوي خرابات مقامي داري
جم وقت خودي ار دست به جامي داري
اي كه با زلف و رخ يار گذاري شب و روز
فرصتت باد كه خوش صبحي و شامي داري
اي صبا سوختگان بر سر ره منتظرند
گر از آن يار سفر كرده پيامي داري
خال سر سبز تو خوش دانه عيشي است ولي
بر كنار چمنش وه كه چه دامي داري
بوي جان از لب خندان قدح ميشنوم
بشنو اي خواجه اگر زانكه مشامي داري
چون به هنگام وفا هيچ ثباتيت نبود
ميكنم شكر كه بر جور دوامي داري
نام نيك ار طلبد از تو غريبي چه شود
تويي امروز درين شهر كه نامي داري
بس دعاي سحرت مونس جان خواهد بود
تو كه چون حافظ شبخيز غلامي داري
449
اي كه مهجوري عشاق روا ميداري
عاشقان را ز بر خويش جدا ميداري
تشنة باديه راهم به زلالي درياب
به اميدي كه در اين ره به خدا ميداري
دل ببردي و بحل كردمت اي جان ليكن
به از اين دار نگاهش كه مرا ميداري
ساغر ما كه حريفان دگر مينوشند
ما تحمل نكنيم ار تو روا ميداري
اي مگس حضرت سيمرغ نه جولانگه توست
عِرض خود ميبري و زحمت ما ميداري
تو به تقصير خود افتادي از اين در محروم
از كه مينالي و فرياد چرا ميداري
حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند
سعي نابرده چه اميد عطا ميداري
450
روزگاريست كه ما را نگران ميداري
مخلصان را نه به وضع دگران ميداري
گوشه چشم رضايي به منت باز نشد
اينچنين عزت صاحبنظران ميداري
ساعد آن به كه بپوشي تو چو از بهر نگار
دست در خون دل پر هنران ميداري
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ
همه را نعره زنان جامه دران ميداري
اي كه در دلق ملمع طلبي نقد حضور
چشم سري عجب از بي خبران ميداري
چون تويي نرگس باغ نظر اي چشم و چراغ
سر چرا بر من دلخسته گران ميداري
گوهر جام جم از كان جهاني دگر است
تو تمنا ز گل كوزهگران ميداري
پدر تجربه اي دل تويي آخر ز چه روي
طمع مهر و وفا زين پسران ميداري
كيسه سيم و زرت پاك ببايد پرداخت
اين طمعها كه تو از سيمبران ميداري
گر چه رندي و خرابي گنه ماست ولي
عاشقي گفت كه تو بنده بر آن ميداري
مگذران روز سلامت به ملامت حافظ
چه توقع ز جهان گذران ميداري

برخی صفحات داخلی سایت
اسالم-خلخال / آران و بیدگل / مرنجاب / کاروانسرا مرنجاب / آهار/برج میلاد/میدان آزادی/کاخ گلستان/مسجد کبود تبریز/کاخ سعدآباد / دریاچه گهر /مهاباد /سهولان /ماکو /قره کلیسا /باغچه جوق /دخمه فرهاد /همدان /ملایر/همدان /نهاوند /کبودر آهنگ /اسدآباد /تویسرکان /رزن /باباطاهر/هگمتانه /گنج نامه /غار علیصدر /ابن سینا /برج قربان /ارومیه /مارمیشلو /دریاچه ارومیه /بوکان /حسن زیرک /تکاب /چمن متحرک /زندان سلیمان /تخت سلیمان /
/نایین /کاشان /پاسارگاد /اصفهان /تخت جمشید /جنگل ابر/
لینک دوستان
زنده ماندن در شرایط سخت / گردشگری / گردشگری / افزایش پیج رنک / شهر فیلم / لوگو / آموزش مهندسی / ایرانگردی / فروش فیلم، موزیک، سریال و کارتون / فروش فیلم، موزیک، سریال و کارتون / کامپیوتر صبا / کویرهای ایران / آموزش فارکس/ Iran Fairs and Exhibitions /
موضوعات
آخرین نوشته های این بخش
زرتشت پيامبر
جهتيابي
خونريزيها
جشن مهرگان
جشن تيرگان
مازندران
تاریخ بیهقی
نوروز
حسنک وزیر
جشن سده
توالت صحرایی
سرپناه
تور روستای مصر
آغاز و انجام شاهنامه
ورزشهای لرستان
موسيقي لرستان
اهل كاشانم...
شیرزنان ایرانی...
زنان در دوره هخامنشی
رباعیات حکیم عمر خیام
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (1-50)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (51-100)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (101-150)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (151-200)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (201-250)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (251-300)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (301-350)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (351-400)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (401-450)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (451 تا آخر)
رنج و روزگار فردوسی
نماد فروهر
رباعیات خیام
گلستان سعدی- باب هشتم- در آداب صحبت
گلستان سعدی- باب هفتم- در تاثیر تربیت
گلستان سعدی- باب ششم- در ضعف و پیری
گلستان سعدی- باب پنجم- در عشق و جوانی
گلستان سعدی- باب چهارم- در فوائد خاموشی
گلستان سعدی- باب سوم- در فضیلت قناعت
گلستان سعدی- باب دوم- در اخلاق پارسایان
گلستان سعدی- باب اول- در عبرت پادشاهان
ديوان حافظ (فارسی و انگلیسی)
برف
سنگ نوردی
غارنوردی
ثبت لینک شما
خط اوستایی
"خوشکاري هاي اسطوره اي و حماسي بانوان در داستان هاي باستان " (منوچهر رضا پور/84)
اومانيسم ايراني(عبد الحسين فرزاد/81)
توان بيهقي در گزينش هاي نثر داستاني(سلمي- خلخالي/78)
گزارشگر حقيقت (غلامحسين يوسفي)
بيهقي و تاريخش(حسيني کازروني/69)
هزاره ميلاد ابوالفضل بيهقي(محيط طباطبايي/49)
بلخ يا نيشابور (باستاني پاريزي)
جنبه هاي رمان در بيهقي (عزيز سهرابي /79)
سلطان محمود مُرد يا کشته شد ؟ (عباسقلي محمدي/71)
يک سرنوشت ممتاز(اسلامي ندوشن/82)
تاريخ نگاري بيهقي(عباس زرياب خويي/50)
جستاري درباره وجهه ادبي تاريخ بيهقي(سلمي - قاسمي پور/81)
بيهقي و ساختار روايت(سينا جهانديده/82)
سودابه ايراني (اکبري مفاخر/84)
يک ايراني پيشقدم بر دانته(مسعود فرزاد )
Survival
اوستا
کویر نوروز
جدول فواصل
نقشه ایران
ABOL-FAZL BAYHAQI AS AN HISTORIOGRAPHER(ترجمه شده)
ابوالفضل بیهقی به عنوان مورخ (ترجمه)
تصویربرداری
آريابووم
مدل سازي و شبيه سازي
تورهای گردشگری
چی پی اس شرکت رایانیک
بنيان اساطيري حماسه ملي ايران(بهمن سرکاراتي/57)
فردوسي و شاهنامه در سند(حسام الدين راشدي/85)
حکيم توس و آموزه هاي قرآني(کامران شرفشاهي/85)
بيت هاي عرب ستيزانه در شاهنامه(ابوالفضل خطيبي/85)
تصوير اسب در شاهنامه(نساجي زواره/85)
بهمن در داستان رستم و اسفنديار(اسد الله محمد زاده/85)
اسفنديار و گشتاسب در اوستا و شاهنامه(حجت الله ربيعي/85)
ديوان اشراف در تاريخ بيهقي(کجاني حصاري/85)
بوسهل زوزني(تکميل همايون/85)
قدرت و کياست در تاريخ بيهقي( امين روشن/85)
آيين رزم در عصر غزنويان(محسن مهرابي/85)
گل محمد کليدر در آيينه حسنک وزير(نادعلي فلاح/85)
تاثر شاملو از بيهقي(فيروز نيا/85)
چند اصطلاح حقوقي در تاريخ بيهقي(حسن امين/85)
باد افره خودکامگي از نگاه بيهقي(رادمنش/85)
بيهقي، فرزانه دادگر(سيروس مهدوي/85)
روانشناسي شخصيت بيهقي(مهران مرادي/85)
داستانوارگي تاريخ بيهقي(احمد رضي/85)
عید های اسلامی و مذهبی
جشنهاي ارامنه (مسحيان ارمني)
کلوخ انداز
جشنهای یهودیان (کليميان)
جشن يلدا (شب چله)
چهارشنبه سوري
عضویت در گروه اینترنتی آنوبانینی
گاهنامه باستانی ایران