دیوان غزلیات حافظ شیرازی (51-100)

دیوان غزلیات حافظ شیرازی
غزلیات شماره 51-100
.
51
لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است
وز پي ديدن او دادن جان كار من است
شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز
كه هر دل بردن او ديد و در انكار من است
ساروان رخت به دروازه مبر كان سر كو
شاه راهي است كه منزلگه دلدار من است
بنده طالع خويشم كه در اين قحط وفا
عشق آن لولي سرمست خريدار من است
طبله عطر گل و زلف عبير افشانش
فيض يك شمه ز بوي خوش عطار من است
باغبان همچو نسيمم ز در خويش مران
كاب گلزار تو از اشك چو گلنار من است
شربت قند و گلاب از لب يارم فرمود
نرگس او كه طبيب دل بيمار من است
آنكه در طرز غزل نكته به حافظ آموخت
يار شيرين سخن نادره گفتار من است
52
روزگاري است كه سوداي بتان دين من است
غم اين كار نشاط دل غمگين من است
ديدن روي تو را ديده جان بين بايد
وين كجا مرتبه چشم جهان بين من است
يار من باش كه زيب فلك و زينت دهر
از مه روي تو و اشك چو پروين من است
تا مرا عشق تو تعليم سخن گفتن كرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسين من است
دولت فقر خدايا به من ارزاني دار
كاين كرامت سبب حشمت و تمكين من است
واعظ شحنه شناس اين عظمت گو مفروش
زانكه منزلگه سلطان دل مسكين من است
يارب اين كعبه مقصود تماشاگه كيست
كه مغيلان طريقش گل و نسرين من است
حافظ از حشمت پرويز دگر قصه مخوان
كه لبش جرعه كش خسرو شيرين من است
53
منم كه گوشه ميخانه خانقاه من است
دعاي پير مغان ورد صبحگاه من است
گرم ترانه چنگ صبوح نيست چه باك
نواي من به سحر آه عذرخواه من است
ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله
گداي خاك در دوست پادشاه من است
غرض ز مسجد و ميخانهام وصال شماست
جز اين خيال ندارم خدا گواه من است
مگر به تيغ اجل خيمه بركني ور ني
رميدن از در دولت نه رسم و راه من است
از آن زمان كه بر اين آستان نهادم روي
فراز مسند خورشيد تكيه گاه من است
گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش و گو گناه من است
54
ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است
ببين كه در طلبت حال مردمان چون است
بيا كه لعل تو و چشم مست مي گونت
ز جام غم مي لعلي كه ميخورم خون است
ز مشرق سر كو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع كند طالعم همايون است
حكايت لب شيرين كلام فرهاد است
شكنج طره ليلي مقام مجنون است
دلم بجو كه قدت همچو سروْ دلجوي است
سخن بگو كه كلامت لطيف و موزون است
ز دور باده به جان راحتي رسان ساقي
كه رنج خاطرم از جور دور گردون است
از آن دمي كه ز چشمم برفت رود عزيز
كنار دامن من همچو رود جيحون است
چگونه شاد شود اندرون غمگينم
به اختيار كه از اختيار بيرون است
ز بي خودي طلب يار ميكند حافظ
چو مفلسي كه طلب كار گنج قارون است
55
خم زلف تو دام كفر و دين است
ز كارستان او يك شمه اين است
جمالت معجز حسن است ليكن
حديث غمزهات سحر مبين است
ز چشم شوخ تو جان كي توان برد
كه دائم با كمان اندر كمين است
بر آن چشم سيه صد آفرين باد
كه در عاشق كشي سحرآفرين است
عجب علميست علم هيأت عشق
كه چرخ هشمتش هفتم زمين است
تو پنداري كه بدگو رفت و جان برد
حسابش با كرام الكاتبين است
مشو حافظ ز كيد زلفش ايمن
كه دل برد و كنون در بند دين است
56
دل سراپرده محبت اوست
ديده آيينه دار طلعت اوست
من كه سر درنياورم به دو كون
گردنم زير بار منت اوست
تو و طوبي و ما و قامت يار
فكر هر كس به قدر همت اوست
گر من آلوده دامنم چه عجب
همه عالم گواه عصمت اوست
من كه باشم در آن حرم كه صبا
پرده دار حريم حرمت اوست
بي خيالش مباد منظر چشم
زانكه اين گوشه جاي خلوت اوست
هر گل نو كه شد چمن آراي
ز اثر رنگ و بوي صحبت اوست
دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هر كسي پنج روز نوبت اوست
ملك عاشقي و گنج طرب
هر چه دارم ز يمن همت اوست
من و دل گر فدا شديم چه باك
غرض اندر ميان سلامت اوست
فقر ظاهر مبين حافظ
سينه گنجينه محبت اوست
57
آن سيه چرده كه شيريني عالم با اوست
چشم ميگون لب خندان دل خرم با اوست
گر چه شيرين دهنان پادشهانند ولي
او سليمان زمان است كه خاتم با اوست
روي خوب است و كمال هنر و دانش پاك
لا جرم همت پاكان دو عالم با اوست
خال مشكين كه بدان عارض گندمگون است
سر آن دانه كه شد رهزن آدم با اوست
دلبرم عزم سفر كرده خدا را ياران
چه كنم با دل مجروح كه مرهم با اوست
با كه اين نكته توان گفت كه آن سنگين دل
كشت ما را و دم عيسي مريم با اوست
حافظ از معتقدان است گرامي دارش
زانكه بخشايش بس روح مكرم با اوست
58
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
كه هر چه بر سر ما ميرود ارادت اوست
نظير دوست نديدم اگر چه از مه مهر
نهادم آينهها در مقابل رخ دوست
صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد
كه چون شكنج ورقهاي غنچة تو بر اوست
نه من سبو كش اين دير رند سوزم و بس
بسا سرا كه در اين كارخانه سنگ و سبوست
مگر تو شانه زدي زلف عنبر افشان را
كه بادْ غاليهسا گشت و خاك عنبر بوست
نثار روي تو هر برگ گل كه در چمن است
فداي قد تو هر سروبن كه بر لب جوست
زبان ناطقه در وصف شوق نالان است
چه جاي كلك بريده زبان بيهده گوست
رخ تو در دلم آمد مراد خواهم يافت
چرا كه حال نكو در قفاي فال نكوست
نه اين زمان دل حافظ در آتش هوس است
كه داغدار ازل همچو لالة خودروست
59
دارم اميد عاطفتي از جناب دوست
كردم جنايتي و اميدم به عفو اوست
دانم كه بگذرد ز سر جرم من كه او
گر چه پريوشست وليكن فرشته خوست
چندان گريستيم كه هر كس كه برگذشت
در اشك ما چو ديد روان گفت كاين چه جوست
هيچ است آن دهان و نبينم از او نشان
مويست آن ميان و ندانم كه آن چه موست
دارم عجب ز نقش خيالش كه چون برفت
از ديدهام كه دم به دمش كار شست و شوست
بي گفتگوي زلف تو دل را همي كشد
با زلف دلكش تو كه را روي گفتگوست
عمريست تا ز زلف تو بويي شنيدهام
زان بوي در مشام دل من هنوز بوست
حافظ به دست حال پريشان تو ولي
بر بوي زلف يار پريشانيت نكوست
60
آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست
آورد حرز جان ز خط مشكبار دوست
خوش ميدهد نشان جلال و جمال يار
خوش ميكند حكايت غرو و وقار دوست
دل دادمش به مژده و خجلت همي برم
زين نقد قلب خويش كه كردم نثار دوست
شكر خدا كه از مدد بخت كارساز
بر حسب آرزوست همه كار و بار دوست
سير سپهر و دور قمر را چه اختيار
در گردشند بر حسب اختيار دوست
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند
ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست
كحل الجواهري به من آر اي نسيم صبح
زان خاك نيك بخت كه شد رهگذار دوست
ماييم و آستانه عشق و سر نياز
تا خواب خوش كه را برد اندر كنار دوست
دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باك
منت خداي را كه نيم شرمسار دوست
61
صبا اگر گذري افتدت به كشور دوست
بيار نفخهاي از گيسوي معنبر دوست
به جان او كه به شكرانه جان برافشانم
اگر به سوي من آري پيامي از بر دوست
و گر چنانچه در آن حضرتت نباشد بار
براي ديده بياور غباري از در دوست
من گدا و تمناي وصل او هيهات
مگر به خواب ببينم خيال منظر دوست
دل صنوبريم همچو بيد لرزان است
ز حسرت قد و بالاي چون صنوبر دوست
اگر چه دوست به چيزي نميخرد ما را
به عالمي نفروشيم مويي از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد
چو هست حافظ مسكين غلام و چاكر دوست
62
مرحبا اي پيك مشتاقان بده پيغام دوست
تا كنم جان از سر رغبت فداي نام دوست
واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس
طوطي طبعم ز عشق شكر و بادام دوست
زلف او دامست و خالش دانه آن دام و من
بر اميد دانهاي افتادهام در دام دوست
سر ز مستي برنگيرد تا به صبح روز حشر
هر كه چون من در ازل يك جرعه خورد از جام دوست
بس نگويم شمهاي از شرح شوق خود از آنك
درد سر باشد نمودن بيش از اين ابرام دوست
گر دهد دستم كشم بر ديده همچون توتيا
خاك راهي كان مشرف گردد از اقدام دوست
ميل من سوي وصال و قصد او سوي فراق
ترك كام خود گرفتم تا برآيد كام دوست
حافظ اندر درد او ميسوز و بي درمان بساز
زانكه درماني ندارد درد بي آرام دوست
63
روي تو كس نديد و هزارت رقيب هست
در غنچهاي هنوز و صدت عندليب هست
گر آمدم به كوي تو چندان غريب نيست
چون من در آن ديار هزاران غريب هست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست
هر جا كه هست پرتو روي حبيب هست
آنجا كه كار صومعه را جلوه ميدهند
ناقوس دير راهب و نام صليب هست
عاشق كه شد كه يار به حالش نظر نكرد
اي خواجه درد نيست و گر نه طبيب هست
فرياد حافظ اين همه آخر به هرزه نيست
هم قصهاي غريب و حديثي عجيب هست
64
اگر چه عرض هنر پيش يار بي ادبي است
زبان خموش وليكن دهان پر از عربي است
پري نهفته رخ و ديو در كرشمه و حسن
بسوخت ديده ز حيرت كه اين چه بوالعجبي است
در اين چمن گل بي خار كس نچيد آري
چراغ مصطفوي با شرار بوالهسبي است (؟)
سبب مپرس كه چرخ از چه سفله پرور شد
كه كام بخشي او را بهانه بي سببي است
به نيم جو نخرم طاق خانقاه و رباط
مرا كه مصطبه ايوان و پاي خم طلبي است (؟)
جمال دختر رز نور چشم ماست مگر
كه در نقاب زجاجي و پرده عنبي است
هزار عقل و ادب داشتم من اي خواجه
كنون كه مست و خرابم صلاح بي ادبي است
بيار مي كه چو حافظ هزارم استظهار
به گريه سحري و نياز نيم شبي است
65
خوشتر ز عيش و صحبت باغ و بهار چيست
ساقي كجاست گو سبب انتظار چيست
هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار
كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست
پيوند عمر بسته به موييست هوشدار
غمخوار خويش باش غم روزگار چيست
معني آب زندگي و روضه ارم
جز طرف جويبار و مي خوشگوار چيست
مستور و مست هر دو چو از يك قبيلهاند
ما دل به عشوه كه دهيم اختيار چيست
راز درون پرده چه داند فلك خموش
اي مدعي نزاع تو با پردهدار چيست
سهو و خطاي بنده گرش اعتبار نيست
معني عفو و رحمت پروردگار چيست
زاهد شراب كوثر و حافظ پياله خواست
تا در ميانه خواسته كردگار چيست
66
بنال بلبل اگر با منت سر ياريست
كه ما دو عاشق زاريم و كار ما زاريست
در آن زمين كه نسيمي وزد ز طره دوست
چه جاي دم زدن نافههاي تاتاريست
بيار باده كه رنگين كنيم جامه زرق
كه مست جام غروريم و نام هشياريست
خيال زلف تو پختن نه كار هر خامي است
كه زير سلسله رفتن طريق عياريست
لطيفهاي است نهاني كه عشق از او خيزد
كه نام آن نه لب لعل و خط زنگاريست
جمال شخص نه چشمست و زلف و عارض و خال
هزار نكته دراين كار و بار دلداريست
قلنداران طريقت به نيم جو نخرند
قباي اطلس آنكس كه از هنر عاريست
برآستان تو مشكل توان رسيد آري
عروج بر فلك سروري به دشواريست
سحر كرشمه چشمت به خواب ميديدم
زهي مراتب خوابي كه به ز بيداريست
دلش به ناله ميازار و ختم كن حافظ
كه رستگاري جاويد در كم آزاريست
67
يارب اين شمع دل افروز ز كاشانه كيست
جان ما سوخت بپرسيد كه جانانه كيست
حاليا خانه برانداز دل و دين من است
تا در آغوش كه ميخسبد و همخانه كيست
باده لعل لبش كز لب من دور مباد
راحِ روح كه و پيمان ده پيمانه كيست
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
باز پرسيد خدا را كه به پروانه كيست
ميدهد هر كسش افسوني و معلوم نشد
كه دل نازك او مايل افسانه كيست
يارب آن شاه وشِ ماه رخِ زهره جبين
دُرّ يكتاي كه وگوهر يكدانه كيست
گفتم آه از دل ديوانه حافظ بي تو
زير لب خنده زنان گفت كه ديوانه كيست
68
ماهم اين هفته برون رفت و به چشمم سالي است
حال هجران تو چه داني كه چه مشكل حالي است
مردم ديده ز لطف رخ او در رخ او
عكس خود ديد گمان برد كه مشكين خالي است
ميچكد شير هنوز از لب همچون شكرش
گر چه در شيوهگري هر مژهاش قتالي است
اي كه انگشت نمايي به كرم در همه شهر
وه كه در كار غريبان عجبت اهمالي است
بعد از اينم نبود شايبه در جوهر فرد
كه دهان تو در اين نكته خوش استدلالي است
مژده دادند كه بر ما گذري خواهي كرد
نيت خير مگردان كه مبارك فالي است
كوه اندوه فراقت به چه حالت بكشد
حافظ خسته كه از ناله تنش چون نايي است (؟)
69
كس نيست كه افتاده آن زلف دو تا نيست
در رهگذر كيست كه دامي ز بلا نيست
چون چشم تو دل ميبرد از گوشهنشينان
همراه تو بودن گنه از جانب ما نيست
روي تو مگر آينه لطف الهي است
حقا كه چنين است و در اين روي و ريا نيست
نرگس طلبد شيوه چشم تو زهي چشم
مسكين خبرش از سر و در ديده حيا نيست
از بهر خدا زلف مپيراي كه ما را
شب نيست كه صد عربده با باد صبا نيست
باز آي كي بي روي تو اي شمع دل افروز
در بزم حريفان اثر نور و صفا نيست
تيمار غريبان اثر ذكر جميل است
جانا مگر اين قاعده در شهر شما نيست
دي ميشد و گفتم صنما عهد به جاي آر
گفتا غلطي خواجه در اين عهد و وفا نيست
گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت
در هيچ سري نيست كه سرّي ز خدا نيست
عاشق چه كند گر نكشد بار ملامت
با هيچ دلاور سپر تير قضا نيست
در صومعه زاهد و در خلوت صوفي
جز گوشه ابروي تو محراب دعا نيست
اي چنگ فروبرده به خون دل حافظ
فكرت مگر از غيرت قرآن و خدا نيست
70
مردم ديده ما جز به رخت ناظر نيست
دل سرگشته ما غير تو را ذاكر نيست
اشگم احرام طواف حرمت ميبندد
گر چه از خون دل ريش و مي طاهر نيست
بسته دام و قفس باد و چو مرغ وحشي
طاير سدره اگر در طلبت طاير نيست
عاشق مفلس اگر قلب دلش كرد نثار
مكنش عيب كه بر نقد روان قادر نيست
عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد
هر كه را در طلبت همت او قاصر نيست
از روان بخشي عيسي نزنم دم هرگز
زانكه در روح فزايي چو لبت ماهر نيست
من كه در آتش سوداي تو آهي نزنم
كي توان گفت كه بر داغ دلم صابر نيست
روز اول كه سر زلف تو ديدم گفتم
كه پريشاني اين سلسله را آخر نيست
سر پيوند تو تنها نه دل حافظ راست
كيست آن كش سر پيوند تو در خاطر نيست
71
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نيست
در حق ما هر گويد جاي هيچ اكراه نيست
در طريقت هر چه پيش سالك آيد خير اوست
در صراط مستقيم اي دل كسي گمراه نيست
تا چه بازي رخ نمايد بيدقي خواهيم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نيست
چيست اين سقف بلند ساده بسيار نقش
زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست
اين چه استغناست يارب وين چه قادر حكمت است
كاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست
صاحب ديوان ما گويي نميداند حساب
كاندر اين طغرا نشان جسته الله نيست
هر كه خواهد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو
كبر و ناز و حاجب و دربان بدين درگاه نيست
بر در ميخانه رفتن كار يكرنگان بود
خود فروشان را به كوي مي فروشان راه نيست
هر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست
ور نه تشريف تو بر بالاي كس كوتاه نيست
بنده پير خراباتم كه لطفش دايم است
ور نه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
حافظ ار بر صدر ننشيند ز عالي مشربيست
عاشق دردي كش اندر بند مال و جاه نيست
72
راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست
آن جا جز آن كه جان بسپارند چاره نيست
هر گه كه دل به عشق دهي خوش دمي بود
در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
ما را ز منع عقل مترسان و مي بيار
كان شحنه در ولايت ما هيچ كاره نيست
از چشم خود بپرس كه ما را كه ميكشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نيست
او را به چشم پاك توان ديد چون هلال
هر ديده جاي جلوه آن ماه پاره نيست
فرصت شمر طريقت رندي كه اين نشان
چون راه گنج بر همه كس آشكاره نيست
نگرفت در تو گريه حافظ به هيچ رو
حيران آن دلم كه كم از سنگ خاره نيست
73
روشن از پرتو رويت نظري نيست كه نيست
منت خاك درت بر بصري نيست كه نيست
ناظر روي تو صاحب نظرانند آري
سِرّ گيسوي تو در هيچ سري نيست كه نيست
اشك غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از كرده خود پرده دري نيست كه نيست
تا به دامن ننشيند ز نسيمش گردي
سيل خيز از نظرم رهگذري نيست كه نيست
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنيدم سحري نيست كه نيست
من از اين طالع شوريده برنجم ور ني
بهره مند از سر كويت دگري نيست كه نيست
از حياي لب شيرين تو اي چشمه نوش
غرق آب و عرق اكنون شكري نيست كه نيست
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبري نيست كه نيست
شير در باديه عشق تو روباه شود
آه از اين راه كه در وي خطري نيست كه نيست
آب چشمم كه بر او منت خاك در توست
زير صد منت او خاك دري نيست كه نيست
از وجودم قدري نام و نشان هست كه هست
ور نه از ضعف در آنجا اثري نيست كه نيست
غير از اين نكته كه حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپاي وجودت هنري نيست كه نيست
74
حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست
باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست
از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
غرض اين است و گر نه دل و جان اين همه نيست
منت سده و طوبي ز پي سايه مكش
كه چو خوش بنگري اي سرو روان اين همه نيست
دولت آن است مه بي خون دل آيد به كنار
ور نه با سعي و عمل باغ جنان اين همه نيست
پنج روزي كه در اين مرحله مهلت داري
خوش بياساي زماني كه زمان اين همه نيست
بر لب بحر فنا منتظريم اي ساقي
فرصتي دان كه ز لب تا به دهان اين همه نيست
زاهد ايمن مشو از بازي غيرت زينهار
كه ره از صومعه تا دير مغان اين همه نيست
دردمندي من سوخته زار و نزار
ظاهراً حاجت تقرير و بيان اين همه نيست
نام حافظ رقم نيك پذيرفت ولي
پيش رندان رقم سود و زيان اين همه نيست
75
خواب آن نرگس فتان تو بي چيزي نيست
تاب آن زلف پريشان تو بي چيزي نيست
از لبت شير روان بود كه من ميگفتم
اين شكر گرد نمكدان تو بي چيزي نيست
جان درازي تو بادا كه يقين ميدانم
در كمان ناوك مژگان تو بي چيزي نيست
مبتلايي به غم محنت و اندوه فراق
اي دل اين ناله و افغان تو بي چيزي نيست
دوش باد از سر كويش به گلستان بگذشت
اي گل اين چاك گريبان تو بي چيزي نيست
درد عشق ار چه دل از خلق نهان ميدارد
حافظ اين ديده گريان تو بي چيزي نيست
76
جز آستان توام در جهان پناهي نيست
سر مرا به جز اين در حواله گاهي نيست
عدو چو تيغ كشد من سپر بيندازم
كه تيغ ما به جز از نالهاي و آهي نيست
چرا ز كوي خرابات روي برتابم
كزين بهم به جهان هيچ رسم و راهي نيست
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر
بگو بسوز كه بر من به برگ كاهي نيست
غلام نرگس جماش آن سهي سروم
كه شراب غرورش به كس نگاهي نيست
مباش در پي آزار و هر خواهي كن
كه در شريعت ما غير از اين گناهي نيست
عنان كشيده رو اي پادشاه كشور حسن
كه نيست بر سر راهي كه دادخواهي نيست
چنين كه از همه سو دام راه ميبينم
به از حمايت زلفش مرا پناهي نيست
خزينه دل حافظ به زلف و خال مده
كه كارهاي چنين حد هر سياهي نيست
77
بلبلي برگ گلي خوشرنگ در منقار داشت
وندرآن برگ و نوا خوش نالههاي زار داشت
گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست
گفت ما را جلوه معشوق در اين كار داشت
يار اگر ننشست با ما نيست جاي اعتراض
پادشاهي كامران بود از گدايي عار داشت
در نميگيرد نياز و ناز ما با حسن دوست
خرم آن كز نازنينان بخت برخوردار داشت
خيز تا بر كلك آن نقاش جان افشان كنيم
كين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مريد راه عشقي فكر بدنامي مكن
شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
وقت آن شيرين قلندر خوش كه در اطوار سير
ذكر تسبيح ملك در حلقه زنار داشت
چشم حافظ زير بام قصر آن حوري سرشت
شيوه جنات تجري تحتها الانهار داشت
78
ديدي كه يار جز سر جور و ستم نداشت
بشكست عهد و از غم ما هيچ غم نداشت
يارب مگيرش ار چه دل چون كبوترم
افكند و كشت و عزت صيد حرم نداشت
بر من جفا ز بخت من آمد و گر نه يار
حاشا كه رسم لطف و طريق كرم نداشت
با اين همه هر آنكه نه خواري كشيد از او
هر جا كه رفت هيچ كسش محترم نداشت
ساقي بيار و باده و با محتسب بگو
انكار ما مكن كه چنين جام جم نداشت
هر راهرو كه ره به حريم درش نبرد
مسكين بريد وادي و ره در حرم نداشت
حافظ ببر تو گوي فصاحت كه مدعي
هيچش هنر نبود و خبر نيز هم نداشت
79
كنون كه ميدمد از بوستان نسيم بهشت
من و شراب فرح بخش و يار حور سرشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
كه خيمه سايه ابرست و بزمگه لب كشت
چمن حكايت ارديبهشت ميگويد
نه عاقل است كه نسيه خريد و نقد بهشت
به مي عمارت دل كن كه اين جهان خراب
بر آن سر است كه از خاك ما بسازد خشت
وفا مجوي ز دشمن كه پرتوي ندهد
چو شمع صومعه افروزي از چراغ كنشت
مكن به نامه سياهي ملامت من مست
كه آگهست كه تقدير بر سرش چه نوشت
قدم دريغ مدار از جنازه حافظ
كه گر چه غرق گناه است ميرود به بهشت
80
عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت
كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
بر اگر نيكم و گر بد تو برو خود را باش
هر كسي آن درود عاقبت كار كه كشت
همه كس طالب يارند چه هشيار چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه كنشت
سر تسليم من و خشت در ميكدهها
مدعي گر نكند فهم سخن گو سر و خشت
نا اميدم مكن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه داني كه كه خوبست و كه زشت
نه من از پرده تقوي به در افتادم و بس
پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به كف آرم جامي
يكسر از كوي خرابات برندت به بهشت
81
صبح دم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز كم كن كه در اين باغ بسي چون تو شكفت
گل بخنديد كه از راست نرنجيم ولي
هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گر طمع داري از آن جام مرصع مي لعل
اي بسا دُر كه به نوك مژهات بايد سفت
تا ابد بوي محبت به مشامش نرسد
هر كه خاك در ميخانه به رخساره برفت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسيم سحري ميآشفت
گفتم اي مسند جم جام جهان بينت كو
گفت افسوس كه آن دولت بيدار نخفت
سخن عشق نه آن است كه آيد به زبان
ساقيا مي ده و كوتاه كن اين گفت و شنفت
اشك حافظ خرد و صبر به دريا انداخت
چه كند سوز غم عشق نيارست نهفت
82
آن ترك پري چهره كه دوش از بر ما رفت
آيا چه خطا ديد كه از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بين
كس واقف ما نيست كه از ديده چها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش
آن دود كه از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم
سيلاب سرشك آمد و طوفان بلا رفت
از پاي فتاديم چو آمد غم هجران
در درد بمرديم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت
عمريست كه عمرم همه در كار دعا رفت
احرام چه بنديم چو آن قبله نه اينجاست
در سعي چه كوشيم چو از مروه صفا رفت
دي گفت طبيب از سر حسرت چو مرا ديد
هيهات كه رنج تو ز قانون شفا رفت
اي دوست به پرسيدن حافظ قدمي نه
زان پيش كه گويند كه از دار فنا رفت
83
گر ز دست زلف مشكينت خطايي رفت رفت
ور ز هندوي شما بر ما جفايي رفت رفت
برق عشق از خرقه پشمينه پوشي سوخت سوخت
جور شاه كامران گر بر گدايي رفت رفت
عشق بازي را تحمل بايد اي دل پاي دار
گر ملالي بود بود و گر خطايي رفت رفت
در طريقت رنجش خاطر نباشد مي بيار
هر كدورت را كه بيني چون صفايي رفت رفت
گر دلي از غمزه دلدار باري برد برد
در ميان جان و جانان ماجرايي رفت رفت
از سخن چينان ملامتها پديد آيد ولي
گر ميان هم نشينان ناسزايي رفت رفت
عيب حافظ گو مكن واعظ كه رفت از خانقاه
پاي آزادي چه بندي گر به جايي رفت رفت
84
ساقي بيار باده كه ماه صيام رفت
درده قدح كه موسم ناموس و نام رفت
وقت عزيز رفت بيا تا قضا كنيم
عمري كه بي حضور طراحي و جام رفت
مستم كن آنچنان كه ندانم ز بيخودي
در عرصه خيال كه آمد كدام رفت
بر بوي آنكه جرعه جامت به ما رسد
در مصطبه دعاي تو هر صبح و شام رفت
دل را كه مرده بود حياتي به جان رسيد
تا بويي از نسيم مياش در مشام رفت
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نياز به دارالسلام رفت
نقد دلي كه بود مرا صرف باده شد
قلب سياه بود از آن در حرام رفت
در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
مي ده كه عمر در سر سوداي خام رفت
ديگر مكن نصيحت حافظ كه ره نيافت
گمگشتهاي كه باده نابش به كام رفت
85
شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت
روي مه پيكر او سير نديديم و برفت
گوئي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت
بس كه ما فاتحه و حرز يماني خوانديم
وز پيش سوره اخلاص دميديم و برفت
عشوه دادند كه بر ما گذري خواهي كرد
ديدي آخر كه چنين عشوه خريديم و برفت
شد چمان در چمن حسن و لطافت ليكن
در گلستان وصالش نچميديم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاري كرديم
كاي دريغا به وداعش نرسيديم و برفت
86
ساقي بيا كه يار ز رخ پرده برگرفت
كار چراغ خلوتيان باز درگرفت
آن شمع سر گرفته دگر چهره برفروخت
وين پير سالخورده جواني ز سر گرفت
آن عشوه داد عشق كه مفتي ز ره برفت
وان لطف كرد دوست كه دشمن حذر گرفت
بار غمي كه خاطر ما خسته كرده بود
عيسي دمي خدا بفرستاد و برگرفت
زنهار از آن عبارت شيرين دل فريب
گويي كه پسته تو سخن در شكر گرفت
هر سرو قد كه بر مه و خور حسن ميفروخت
چون تو درآمدي پي كار دگر گرفت
زين قصه هفت گنبد افلاك پر صداست
كوته نظر ببين كه سخن مختصر گرفت
حافظ تو اين سخن ز كه آموختي كه بخت
تعويذ كرد شعر تو را و به زر گرفت
87
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آري به اتفاق جهان ميتوان گرفت
افشاي راز خلوتيان خواست كرد شمع
شكر خدا كه سر دلش در زبان گرفت
زين آتش نهفته كه در سينه من است
خورشيد شعلهاي است كه در آسمان گرفت
ميخواست گل كه دم زند از رنگ و بوي دوست
از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر كنار چو پرگار ميشدم
دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت
آن روز شوق ساغر مي خرمنم بسوخت
كاتش ز عكس عارض ساقي در آن گرفت
خواهم شدم به كوي مغان آستين فشان
زين فتنهها كه دامن آخر زمان گرفت
مي خور كه هر كه آخر كار جهان بديد
از غم سبك برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقايق نوشتهاند
آن كس كه پخته شد مي چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو ميچكد
حاسد چگونه نكته تواند بر آن گرفت
88
شنيدهام سخني خوش كه پير كنعان گفت
فراق يار نه آن ميكند كه بتوان گفت
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر
كنايتي است كه از روزگار هجران گفت
نشان يار سفر كرده از كه پرسم باز
كه هر چه گفت بريد صبا پريشان گفت
فغان كه آن مه نامهربان مهر گسل
به ترك صحبت ياران خود چه آسان گفت
من و مقام رضا بعد از اين و شكر رقيب
كه دل به درد تو خو كرد و ترك درمان گفت
غم كهن به مي سالخورده دفع كنيد
كه تخم خوشدلي اينست پير دهقان گفت
گره به باد مزن گر چه بر مراد رود
كه اين سخن به مثل باد با سليمان گفت
به مهلتي كه سپهرت دهد ز راه مرو
تو را كه گفت كه اين زال ترك دستان گفت
مزن ز چون و چرا دم كه بنده مقبل
قبول كرد به جان هر سخن كه جانان گفت
كه گفت حافظ از انديشه تو آمد باز
من اين نگفتهام آنكس كه گفت بهتان گفت
89
يارب سببي ساز كه يارم به سلامت
بازآيد و برهاندم از بند ملامت
خاك ره آن يار سفر كرده بياريد
تا چشم جهان بين كنمش جاي اقامت
فرياد كه از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز كه در دست توام مرحمتي كن
فردا كه شوم خاك چه سود اشك ندامت
اي آنكه به تقرير و بيان دم زني از عشق
ما با تو نداريم سخن خير و سلامت
درويش مكن ناله ز شمشير احبا
كاين طايفه از كشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش كه خم ابروي ساقي
بر ميشكند گوشه محراب امامت
حاشا كه من از جور و جفاي تو بنالم
بيداد لطيفان همه لطف است و كرامت
كوته نكند بحث سر زلف تو حافظ
پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت
90
اي هدهد صبا به سبا ميفرستمت
بنگر كه از كجا به كجا ميفرستمت
حيف است طايري چو تو در خاكدان غم
ز اينجا به آشيان وفا ميفرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست
ميبينمت عيان و دعا ميفرستمت
هر صبح و شام قافلهاي از دعاي خير
در صحبت شمال و صبا ميفرستمت
تا لشكر غمت نكند ملك دل خراب
جان عزيز خود به نوا ميفرستمت
اي غايب از نظر كه شدي همنشين دل
ميگويمت دعا و ثنا ميفرستمت
در روي خود تفرج صنع خداي كن
كايينه خداي نما ميفرستمت
تا مطربان ز شوق منت آگهي دهند
قول و غزل به ساز و نوا ميفرستمت
ساقي بيا كه هاتف غيبم به مژده گفت
با درد صبر كن كه دوا ميفرستمت
حافظ سرود مجلس ما ذكر خير توست
بشتاب هان كه اسب و قبا ميفرستمت
91
اي غايب از نظر به خدا ميسپارمت
جانم بسوختي و به دل دوست دارمت
تا دامن كفن نكشم زير پاي خاك
باور مكن كه دست ز دامن بدارمت
محراب ابرويت بنما تا سحرگهي
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بايدم شدن سوي هاروت بابلي
صد گونه جادويي بكنم تا بيارمت
خواهم كه پيش ميرمت اي بي وفا طبيب
بيمار باز پرس كه در انتظارمت
صد جوي آب بستهام از ديده بر كنار
بر بوي تخم مهر كه در دل بكارمت
خونم بريخت وز غم عشقم خلاص داد
منت پذير غمزه خنجر گذارمت
ميگويم و مرادم از اين سيل اشكبار
تخم محبت است كه در دل بكارمت
بارم ده از كرمْ سوي خود تا به سوزِ دل
در پايْ دم به دم گهر از ديده بارمت
حافظ شراب و شاهد و رندي نه وضع توست
في الجمله ميكني و فرو ميگذارمت
92
مير من خوش ميروي كاندر سر و پا ميرمت
خوش خرامان شو كه پيش قد رعنا ميرمت
گفته بودي كي بميري پيش من تعجيل چيست
خوش تقاضا ميكني پيش تقاضا ميرمت
عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقي كجاست
گو كه بخرامد كه پيش سرو بالا ميرمت
آنكه عمري شد كه تا بيمارم از سوداي او
گو نگاهي كن كه پيش چشم شهلا ميرمت
گفته لعل لبم هم درد نبخشد هم دوا
گاه پيش درد و گه پيش مداوا ميرمت
خوش خرامان ميروي چشم بد از روي تو دور
دارم اندر سر خيال آن كه در پا ميرمت
گر چه جاي حافظ اندر خلوت وصل تو نيست
اي همه جاي تو خوش پيش همه جا ميرمت
93
چه لطف بود كه ناگاه رشحه قلمت
حقوق خدمت ما عرضه كرد بر كرمت
به نوك خامه رقم كردهاي سلام مرا
كه كارخانه دوران مباد بي رقمت
نگويم از من بي دل به سهو كردي ياد
كه در حساب خرد نيست سهو بر قلمت
مرا ذليل مگردان به شكر اين نعمت
كه داشت دولت سرمد عزيز و محترمت
بيا كه با سر زلف تو قرار خواهم كرد
كه گر سرم برود بر ندارم از قدمت
ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتي
كه لاله بردمد ز خاك كشتگان غمت
روان تشنه ما را به جرعهاي درياب
چو ميدهند زلال خضر ز جام جمت
هميشه وقت تو اي عيسي صبا خوش باد
كه جان حافظ دل خسته زنده شد به دمت
94
زان يار دلنوازم شكريست با شكايت
گر نكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت
بي مزد بود و منت هر خدمتي كه كردم
يارب مباد كس را مخدوم بي عنايت
رندان تشنه لب را آبي نميدهد كس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و ميپسندي
جانا روا نباشد خون ريز را حمايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشهاي برون آي اي كوكب هدايت
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بي نهايت
اي آفتاب خوبان ميسوزد اندرونم
يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت
اين راه را نهايت صورت كجا توان بست
كش صد هزار منزل بيش است در هدايت
هر چند بردي آبم روي از درت نتابم
جور از حبيب خوشتر كز مدعي رعايت
عشقت رسد به فرياد گر خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخواني در چارده روايت
95
مدامم مست ميدارد نسيم جعد گيسويت
خرابم ميكند هر دم فريب چشم جادويت
پس از چندين شكيبايي شبي يارب توان ديدن
كه شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت
سواد لوح بينش را عزيز از بهر آن دارم
كه جان را نسخهاي باشد ز لوح خال هندويت
تو گر خواهي كه جاويدان جهان يكسر بيارايي
صبا را گو كه بردارد زماني برقع از رويت
وگر رسم فنا خواهي كه از عالم براندازي
برافشان تا فرو ريزد هزاران جان ز هر مويت
من و باد صبا مسكين دو سرگردان بي حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوي گيسويت
زهي همت كه حافظ راست از دنيي و از عقبي
نيايد هيچ در چشمش به جز خاك سر كويت
96
درد ما را نيست درمان الغياث
هجر ما را نيست پايان الغياث
دين و دل بردند و قصد جان كنند
الغياث از جور خوبان الغياث
در بهاي بوسهاي جاني طلب
ميكنند اين دلستانان الغياث
خون ما خوردند اين كافر دلان
اي مسلمانان چه درمان الغياث
همچو حافظ روز و شب بي خويشتن
گشتهام سوزان و گريان الغياث
97
تويي كه بر سر خوبان كشوري چون تاج
سزد اگر همه دلبران دهندت باج
دو چشم شوخ تو بر هم زده ختا و حبش
به چين زلف تو ماچين و هند داده خراج
بياض روي تو روشن چو عارض رخ روز
سواد زلف سياه تو هست ظلمت داج
دهان شهد تو داده رواج آب خضر
لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج
از اين مرض به حقيقت شفا نخواهم يافت
كه از تو درد دل اي جان نميرسد به علاج
چرا همي شكني جان من ز سنگ دلي
دل ضعيف كه باشد به نازكي چو زجاج
لب تو خضر و دهان تو آب حيوان است
قد تو سرو و ميان موي و بر به هيأت عاج
فتاد در دل حافظ هواي چون تو شهي
كمينه ذره خاك در تو بودي كاج
98
اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح
صلاح ما همه آن است كان تو راست صلاح
سواد زلف سياه تو عاجل الظلمات
بياض روي چو ماه تو فالق الاصباح
ز چين زلف كمندت كسي نيافت خلاص
از آن كمانچه ابرو و تير چشم نجاح
ز ديدهام شده يك چشمه در كنار روان
كه آشنا نكند در ميان آن ملاح
لب چو آب حيات تو هست قوت جان
وجود خاكي ما را از اوست ذكر رواح
به داد لعل لبت بوسهاي به صد زاري
گرفت كام دلم زو به صد هزار الحاح
دعاي جان تو ورد زبان مشتاقان
هميشه تا كه بود متصل مسا و صباح
صلاح و توبه و تقوي ز ما مجو حافظ
ز رند و عاشق و مجنون كسي نيافت صلاح
99
دل من در هواي روي فرخ
بود آشفته همچون موي فرخ
به جز هندوي زلفش هيچ كس نيست
كه برخوردار شد از روي فرخ
سياهي نيك بخت است آنكه دائم
بود همراز و هم زانوي فرخ
شود چون بيد لرزان سرو آزاد
اگر بيند قد دلجوي فرخ
بده ساقي شراب ارغواني
به ياد نرگس جادوي فرخ
دو تا شد قامتم همچون كماني
ز غم پيوسته چون ابروي فرخ
نسيم مشك تاتاري خجل كرد
شميم زلف عنبر بوي فرخ
اگر ميل دل هر كس به جايي است
بود ميل دل من سوي فرخ
غلام همت آنم كه باشد
چو حافظ بنده و هندوي فرخ
100
دي پير مي فروش كه يادش به خير باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز ياد
گفتم به باد ميدهدم باده نام و ننگ
گفتا قبول سخن و هر چه باد باد
سود و زيان و مايه چه خواهد شدن ز دست
از بهر اين معامله غمگين مباش و شاد
بادت به دست باشد اگر دل نهي به هيچ
در معرضي كه تخت سليمان رود به باد
حافظ گرت ز پند حكيمان ملالت است
كوته كنيم قصه كه عمرت دراز باد

برخی صفحات داخلی سایت
اسالم-خلخال / آران و بیدگل / مرنجاب / کاروانسرا مرنجاب / آهار/برج میلاد/میدان آزادی/کاخ گلستان/مسجد کبود تبریز/کاخ سعدآباد / دریاچه گهر /مهاباد /سهولان /ماکو /قره کلیسا /باغچه جوق /دخمه فرهاد /همدان /ملایر/همدان /نهاوند /کبودر آهنگ /اسدآباد /تویسرکان /رزن /باباطاهر/هگمتانه /گنج نامه /غار علیصدر /ابن سینا /برج قربان /ارومیه /مارمیشلو /دریاچه ارومیه /بوکان /حسن زیرک /تکاب /چمن متحرک /زندان سلیمان /تخت سلیمان /
/نایین /کاشان /پاسارگاد /اصفهان /تخت جمشید /جنگل ابر/
لینک دوستان
زنده ماندن در شرایط سخت / گردشگری / گردشگری / افزایش پیج رنک / شهر فیلم / لوگو / آموزش مهندسی / ایرانگردی / فروش فیلم، موزیک، سریال و کارتون / فروش فیلم، موزیک، سریال و کارتون / کامپیوتر صبا / کویرهای ایران / آموزش فارکس/ Iran Fairs and Exhibitions /
موضوعات
آخرین نوشته های این بخش
زرتشت پيامبر
جهتيابي
خونريزيها
جشن مهرگان
جشن تيرگان
مازندران
تاریخ بیهقی
نوروز
حسنک وزیر
جشن سده
توالت صحرایی
سرپناه
تور روستای مصر
آغاز و انجام شاهنامه
ورزشهای لرستان
موسيقي لرستان
اهل كاشانم...
شیرزنان ایرانی...
زنان در دوره هخامنشی
رباعیات حکیم عمر خیام
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (1-50)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (51-100)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (101-150)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (151-200)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (201-250)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (251-300)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (301-350)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (351-400)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (401-450)
دیوان غزلیات حافظ شیرازی (451 تا آخر)
رنج و روزگار فردوسی
نماد فروهر
رباعیات خیام
گلستان سعدی- باب هشتم- در آداب صحبت
گلستان سعدی- باب هفتم- در تاثیر تربیت
گلستان سعدی- باب ششم- در ضعف و پیری
گلستان سعدی- باب پنجم- در عشق و جوانی
گلستان سعدی- باب چهارم- در فوائد خاموشی
گلستان سعدی- باب سوم- در فضیلت قناعت
گلستان سعدی- باب دوم- در اخلاق پارسایان
گلستان سعدی- باب اول- در عبرت پادشاهان
ديوان حافظ (فارسی و انگلیسی)
برف
سنگ نوردی
غارنوردی
ثبت لینک شما
خط اوستایی
"خوشکاري هاي اسطوره اي و حماسي بانوان در داستان هاي باستان " (منوچهر رضا پور/84)
اومانيسم ايراني(عبد الحسين فرزاد/81)
توان بيهقي در گزينش هاي نثر داستاني(سلمي- خلخالي/78)
گزارشگر حقيقت (غلامحسين يوسفي)
بيهقي و تاريخش(حسيني کازروني/69)
هزاره ميلاد ابوالفضل بيهقي(محيط طباطبايي/49)
بلخ يا نيشابور (باستاني پاريزي)
جنبه هاي رمان در بيهقي (عزيز سهرابي /79)
سلطان محمود مُرد يا کشته شد ؟ (عباسقلي محمدي/71)
يک سرنوشت ممتاز(اسلامي ندوشن/82)
تاريخ نگاري بيهقي(عباس زرياب خويي/50)
جستاري درباره وجهه ادبي تاريخ بيهقي(سلمي - قاسمي پور/81)
بيهقي و ساختار روايت(سينا جهانديده/82)
سودابه ايراني (اکبري مفاخر/84)
يک ايراني پيشقدم بر دانته(مسعود فرزاد )
Survival
اوستا
کویر نوروز
جدول فواصل
نقشه ایران
ABOL-FAZL BAYHAQI AS AN HISTORIOGRAPHER(ترجمه شده)
ابوالفضل بیهقی به عنوان مورخ (ترجمه)
تصویربرداری
آريابووم
مدل سازي و شبيه سازي
تورهای گردشگری
چی پی اس شرکت رایانیک
بنيان اساطيري حماسه ملي ايران(بهمن سرکاراتي/57)
فردوسي و شاهنامه در سند(حسام الدين راشدي/85)
حکيم توس و آموزه هاي قرآني(کامران شرفشاهي/85)
بيت هاي عرب ستيزانه در شاهنامه(ابوالفضل خطيبي/85)
تصوير اسب در شاهنامه(نساجي زواره/85)
بهمن در داستان رستم و اسفنديار(اسد الله محمد زاده/85)
اسفنديار و گشتاسب در اوستا و شاهنامه(حجت الله ربيعي/85)
ديوان اشراف در تاريخ بيهقي(کجاني حصاري/85)
بوسهل زوزني(تکميل همايون/85)
قدرت و کياست در تاريخ بيهقي( امين روشن/85)
آيين رزم در عصر غزنويان(محسن مهرابي/85)
گل محمد کليدر در آيينه حسنک وزير(نادعلي فلاح/85)
تاثر شاملو از بيهقي(فيروز نيا/85)
چند اصطلاح حقوقي در تاريخ بيهقي(حسن امين/85)
باد افره خودکامگي از نگاه بيهقي(رادمنش/85)
بيهقي، فرزانه دادگر(سيروس مهدوي/85)
روانشناسي شخصيت بيهقي(مهران مرادي/85)
داستانوارگي تاريخ بيهقي(احمد رضي/85)
عید های اسلامی و مذهبی
جشنهاي ارامنه (مسحيان ارمني)
کلوخ انداز
جشنهای یهودیان (کليميان)
جشن يلدا (شب چله)
چهارشنبه سوري
عضویت در گروه اینترنتی آنوبانینی
گاهنامه باستانی ایران