سفرنامههای منتخب ایرانگردی
اندیمشک، دزفول، شوش، هفت تپه، شوشتر، اهواز، سوسنگرد، بستان، آبادان، خرمشهر (خوزستان)، بهمن 1383

تاریخ: بهمن 1383
افراد: اميد نقوي، بهروز فرهنگ مهر
از تابستان 81 من و بهروز تصميم گرفته بوديم که در يک سفر مارکوپلوئي به خوزستان برويم. (البته در زمستان) در دانشگاه وقتي در اين رابطه صحبت مي کرديم چند تايي از دوستان هم شنيدند و مي خواستند با ما به اين سفر بيايند.
برنامه را براي تعطيلات ميان ترم دانشگاه هماهنگ کرده بوديم که به دلايلي ( از جمله نيامدن دو نفر ديگه که قرار بود همراه ما باشند) سفر لغو شد؛ ولي همچنان در ذهنمان بود؛ تا اينکه سال بعد تصميم گرفتيم دو نفري برويم.
از يک هفته قبل رفتيم و وسايلي را که فکر مي کرديم براي اينچنين سفري ممکن است لازم باشد تهيه کرديم. (اين کار دو روز وقتمان را گرفت) يکي دو روز هم در مورد مسير سفر ، هزينه ها و... صحبت کرديم و همه چيز هماهنگ شد؛ قرار شد خوزستان را از شمال به جنوب طي کنيم؛ به اين ترتيب بايد مي رفتيم و براي انديمشک بليط ميگرفتيم.
ساعت3 صبح روز 20 بهمن راه افتادم که به راه آهن بروم و بليط بگيريم. نرسيده به راه اهن بهروز زنگ زد و گفت که توی راه آهن است هماهنگيهاي لازم را انجام داديم تا همدیگر را پیدا کنیم و همينطور که "hands free" در گوشم بود کرايه تاکسي را حساب کردم و به سمت راه آهن رفتم. وقتي به بهروز رسيدم فهميدم موبايل در ماشين جا مانده.
به شماره خودم زنگ زدم؛ راننده گوشي را برداشت و قرار گذاشتيم تا ساعت 2 بعد از ظهر موبايل را تحويلم بدهد.
خيالم راحت شد. وارد راه آهن شديم و با مسائل معمول ( حضور صد ها نفر و نبودن متولي و دعوا و ...) با توجه به اينکه جوان بوديم و زير دست و پا له نميشديم و همچنين به کمک زرنگي هايي که در حد توان انجام داديم توانستيم ساعت حدود6 صبح اسم خودمان را در ليستي که مينوشتند ثبت کنيم و شماره بگيريم.
با توجه به شماره ميدانستيم که وقت زيادي داريم؛ رفتيم نماز صبح را خوانديم و براي صبحانه در طباخي که نزديک ميدان راه آهن بود ولو شديم و صبحانه مفصلي خورديم و با چايي که بعد از آن خورديم حالمان سر جا آمد.
رفتيم و وارد صف شديم و دوباره فشار و...
عاقبت حدود ساعت 9 به باجه فروش رسيديم خانم متصدي همينکه اولين بليط را به نام بهروز صادر کرد گفت که: "بليط درجه يک تمام شد" و من مجبور شدم برای خودم بليط درجه 2 بگيرم؛ به اين اميد که در قطار به شکلي جابجا خواهيم شد.
به هر حال...
قطارساعت 5 بعدازظهر حرکت مي کرد؛ پس بايد عجله ميکرديم؛ به خانه رفتيم که آماده شويم. کوله پشتي من واقعا وحشتناک شده شده بود؛ يک کوله بار 80ليتري که داشت منفجر مي شد. حالا کيسه خواب و چادر را هم اضافه کنيد.
ساعت 2 من رفتم که گوشي را از راننده مربوط بگيرم وقتي ساعت 2.35 ديدم که آمد خيلي خوشحال شدم و 5هزار تومان بابت تشکر به او دادم؛ غافل از اينکه آقاي (نه چندان) محترم بالغ بر 20 هزار تومان در عرض يک صبح تا ظهر با موبايل بنده صحبت کرده. حيف که وقتي فهميدم ديگه دير شده بود و رفته بود.
خلاصه رفتيم و به موقع سوار قطار شديم. و اين تازه شروع تراژدي بود.
هم کوپه اي هاي بهروز دو زوج جوان بودند که خيلي شيک و مرتب نشسته بودند و يکيشان گيتاری آورده بود و نيمي از راه را گيتار زد خواند.
و از طرف ديگر... وقتي من درب کوپه را باز کردم 5 سرباز جنوبي را ديدم که داشتند به مرخصي مي رفتند. به محض باز شدن در بوي پا و عرق و... زد توي صورتم. چند دقيقه اي که نشستم يکي يکي رفتند و جورابهاشان را شستند و در کوپه آويزان کردند. و حالا بوي رطوبت هم اضافه شده بود...
نتونستم تحمل کنم و رفتم پيش رئيس قطار ولي رئيس ميگفت که جاي ديگه اي نداريم.
من و بهروز هم رفتيم و توي رستوران نشستيم. واي که چه قدر بهروز مسخره کرد و چقدر خنديديم.
تفالي به حافظ زديم و چند تا غزل خوانديم و صحبت مي کرديم که يکي از پرسنل قطار در مورد اينکه آيا شام را از رستوران قطار ميگيريم یا نه سوال کرد و ما هم که حال و حوصله پائين آوردن کوله و ... را نداشتيم 2پرس جوجه سفارش داديم. اگر چه اين کار با اصل "سفر ارزان" ما تناقض داشت ولي خوب اول سفر بود و بايد خودمان را تقويت مي کرديم.
تا ساعت 11 توي رستوران نشستيم و بعد دوباره رفتيم پيش رئيس قطار ولي هنوز هم مي گفت جا نيست و ما هم مثل سيريش چسبيديم و تا 12 دنبالش ميرفتيم و حتي حاضر شديم پول 2تا صندلي را بدهيم ولي قبول نمي کرد. تا اينکه من گفتم: باشه پس منم کيسه خوابم را مي آرم و کف رستوران مي خوابم. و رفتيم توي رستوران نشستيم. نزديک ساعت 1 بود که رئيس قطار آمد و يه جا توي يه کوپه به من داد و بهروز هم رفت و خوابيد.
ولي من باز هم سوژه داشتم . در کوپه طبقه دوم بودم و بالا سر من يکي از عزيزان کُرد خوابيده بود که ساعت 3 صبح به سرش زده بود، دستشويي برود و در اين حين پارچ آب روي ميز را انداخت و کل هيکلمان را خيس کرد و با پر رويي تمام رفت. حالا بيا و دوباره توي اين وضعيت بخواب. صبح ساعت 6 هم همين برادر کردمان همه را با داد و بيداد براي نماز بيدار کرد و ديگه نگذاشت بخوابيم. ولي من هرجوري بود تا 7 غلط زدم.
وقتي حدود ساعت 7 گفتند تا چند دقيقه ديگر مي رسيم من از پنجره بيرون را نگاه کردم يک دشت سبز بينهايت در مقابل چشمهايم بود که از فرط سرسبزي و طراوت مثل بهار شمال بود با اين تفاوت که اينجا يک دشت بي انتهاي سبز بود و خبری از کوه و دريا نبود.
به هم کوپه اي ها گفتم: "اينجا که لرستانه". ولي اونها گفتند نه داريم به انديمشک مي رسيم. من هميشه وقتی به خوزستان فکر مي کردم يک بيابان خشک با چند نخل سوخته بي سر در ذهنم تداعي مي شد و حالا منظره اي که پيش رويم بود با اين تصوير ذهني تفاوت زيادي داشت.
نشستم و چند دقيقه اي با هم کوپه اي ها گپ زديم. به جز آن برادر کرد و همشهري همراهش يک اهوازي و يک آباداني هم همراه ما بودند که خيلي خوش صحبت هم بودند؛ حيف که فرصت زيادي براي گپ زدن نداشتيم. دوست آباداني ما ميگفت پل خرمشهر بزرگترين پل معلق جهان است و داشت درمورد عظمت آن و همچنين ديگر خصوصيات خوزستان خالي بنديهايي مي کرد و ما هم ساکت بوديم تا اينکه دوست اهوازيش به زبان آمد و گفت: "درسته که پدرت آبادانيه ولي دليل نميشه اين قدر تابلو لاف بياي".
ساعت 8 نشده بود که به ايستگاه انديمشک رسيديم و بايد پياده ميشديم. رفتيم پائين و چند دقيقه اي جلوي ايستگاه دور زديم و تصميم گرفتيم به دزفول برويم و آنجا مستقر شويم.
بهروز و خانواده اش چند سالي، زمان جنگ در اين منطقه، در پايگاه هوايي دزفول، زندگي کرده بودند. پدر بهروز که تجربه زيادي از اينجا داشت توصيه هايي در مورد اين منطقه کرده بود؛ يکي از اين توصيه ها اين بود که در انديمشک توقف نکنيم و مستقيما به دزفول برويم که ما هم به اين توصيه عمل کرديم.
انديمشک با دزفول فاصله چنداني ندارد و نزديک به يک ربع ساعت بعد به دزفول ميرسيديم. طي راه راننده هم صحبتهاي پدر بهروز را تکرار ميکرد و در مورد مردم انديمشک و اخلاقشان صحبت مي کرد.
مسير، مسير زيبا و سرسبزي بود. طي راه از کنار پايگاه هوايي که بهروز کودکيش را آنجا گذرانده بود هم رد شديم. از روي رودخانه دز رد شديم و بنا به خواست ما راننده ما را به مسافرخانه برد.
اينطور که راننده مي گفت دزفول فقط يک مسافرخانه دارد و يک هتل.( در حالي که انديمشک چندين هتل و مسافرخانه خوب داشت)
در مقابل مسافرخانه پياده شديم و يک اتاق گرفتيم . واقعا افتضاح بود. دستشويي افتضاح مشترک و يک اتاق کثيف و همسايه هاي عملي و ... به هر حال ما که پيه همه چيز را به تنمان ماليده بوديم کيسه خوابها را در آورديم تا در آن بخوابيم چون واقعا به تشک و پتو ها اعتمادي نبود. 2ساعتي استراحت کرديم و نزديک ساعت 11 زديم بيرون؛ شهر بسيار جالبي بود. در اين منطقه اصول شهرسازي کاملا رعايت شده بود. خيابان هاي شطرنجي که انتهايشان معلوم نبود کوچه هاي مرتب و...
يک ساعتي در اين منطقه قدم زديم. از نکاتي که به چشم مي آمد؛ يکي آنتن بسيار بلند منازل بود که به طور متوسط 2متر و در بعضي از خانه ها حتي خيلي بلند تر بودند.
نکته ديگر علامتي بود که حاجيان بر سر در خانه هاشان نصب کرده بودند. گويا هر کس که به حج مي رفت اين ماکت را بر پشت بام خانه اش نصب ميکرد چيزي تقريبا شبيه دو گلدسته و يک چيزي بين آن دو. که شايد سمبلي از مسجد النبی بوده.
از قدمت و پوسيدگي اين علامت بود که ميشد فهميد صاحب کدام خانه زودتر به حج رفته است. ( نمي دانم آيا اين نشان دهنده تمول صاحب آن خانه بود يا اينکه سن و سال و ريش سفيدي او؛ ولي به هر حال اين مساله مشخص بود که احتمالا باعث احترام همسايگان و ديگران بود)
چيز ديگري که در مورد حج جلب توجه مي کرد و بسيار براي ما عجيب بود اعلامبه هايي بود که براي دعوت مردم به وليمه حج به در و ديوار نصب شده بود. حيف که فرصت نداشتيم وگرنه در اين روز ها که موسم بازگشت حجاج بود مي تونستيم هر وعده را يک جا لنگر بيندازيم.
از اين منطقه به منطقه قديمي دزفول در سمت ديگر رود دز رفتيم. اينجا 180 درجه با جايي که قبلا ديده بوديم و ميگفتند خارجيها نقشه اش را کشيده اند متفاوت بود. تقريبا چيزي به نام معماري بي معني بود. کوچه ها حداکثر 1.5 متر و در بسياري از جاها کمتر از يک متر و بعضي از کوچه ها حدود 60 سانتيمتر. شايد ضرب المثل کوچه آشتي کنان را از روي اين کوچه ها ساخته بودند.
سوال ما اين بود که اينها چه طور يک يخچال يا کمد يا ... را از اين کوچه ها به خانه مي برند. قابل باور نبود که مردم اين منطقه هيچکدام يخچال يا کمد و امثالهم ندارند. خيلي جالب بود ديوار هاي بلند 3-4 متري در دو طرف يک کوچه نيم متري. گويا مردم اينجا در نظر گرفتن زمين براي کوچه را اسراف زمين ديده اند و همه زمينشان را ساخته اند.جالبتر اينکه در بسياري از جاها اين ديوار هاي بلند نشست کرده بود و به سمت کوچه خم شده بود و عبور از کوچه ها را بسيار وحشتناکتر کرده بود.
در جاهايي حتي کوچه از زير اتاق خانه ها رد شده بود. يعني گويا دو طرف کوچه متلق به يک نفر بوده و روي کوچه هم سقف زده بود و اتاق ساخته بود. بهروز که آن روزها در سازمان ثبت اسناد و املاک کار مي کرد و داشتند روي پروژه GIS کار ميکردند با تعجب ميگفت آن مهندس بدبختي که بخواهد اين منطقه را GIS و نقشه برداري کند چه خواهد کرد.
کم کم از بين اين خانه ها عبور کرديم و به ساحل رودخانه دز رفتيم کفشها را در آورديم و پايي به آب زديم خيلي با صفا بود و البته يکي از بزرگترين رودخانه هايي که من تا آن زمان ديده بودم.
ساعت نزديک 2 بود که به مسافرخانه برگشتيم و ناهاري خورديم و استراحتي کرديم تا هوا هم خنک تر شود (خنک تر شدن هوا آن هم در 21 بهمن برايتان عجيب نيست؟) ساعت حدود 4-4.5 بود که راه افتاديم و به انديمشک رفتيم. انديمشک شهر زيباييست با نخلها، درختهاي کُنار و ساير درختها. ( اولين جايي که من کُنار ديدم)
نمي دانم به علت اينکه در آستانه 22بهمن بوديم اين همه نيروي نظامي و انتظامي در خيابانها بودند يا به طور معمول اينطور بود. شايد هم علت ديگري داشت اما حضور نيرو هاي مسلح در خيابانها، به خصوص در مرکز شهر، بسيار زياد بود به طوري که انسان فکر ميکرد حکومت نظامي در شهر برقرار است؛ يا به قول بهروز آدم را ياد شهرهاي اشغالي مي انداخت. (از يکي از پليس ها علت را سوال کرديم ولي الان يادم نيست که چه جوابي داد.)
يک ساعتي در انديمشک قدم زديم و به دزفول برگشتيم.هرچند مردم انديمشک به خونگرمي مردم دزفول نبودند اما بجز يکي دو بار که جوابمان را ندادند برخورد خيلي بدي ازآنها نديديم که باعث اين سوء شهرتشان بشود.
در دزفول سري به بازار زديم. در بازار ميوه تقريبا همه چيز بود؛ و همه هم تازه و ارزان از پرتقال و ليموشيرين گرفته تا پياز و گوجه و خيار و صيفي جات و ... قيمتها تقريبا نصف تهران بود و حتي در مورد پياز که آن روزها در تهران بين 300 تا 400 تومان بود خیلی کمتر بود و حدود 100 تومان فروخته ميشد.
تا شب در شهر گشت زديم و حدود ساعت 9 رفتيم و 2تا کنسرو داغ کرديم و خورديم. روز اول را طبق برنامه و بسيار خوب طي کرده بوديم و فردا قصد داشتيم به شوش برويم. شب از يک طرف گرما اذيت مي کرد و از طرف ديگر پشه ها؛ و پنکه سقفي و ملحفه ها هم چندان کار ساز نبودند.
بالاخره صبح راه افتاديم و به سمت شوش رفتيم و در کمتر از 2 ساعت به شهر شوش رسيديم. مسير بسيار زيبا و سر سبز بود؛ باغهاي بسيار وسيع مرکبات و صيفي کاري هاي بزرگ. در جاهايي تا چشم کار ميکرد کاهو کاشته بودن و داشتند ميچيدند. اينطور که ميگفتند اکثر کشاورزان اينجا اصفهاني هستند؛ که زمينها را اجاره کرده اند. مردم محلي ميگفتند چون عربها اين کارها (صيفي کاري و...) را انجام نمي دهند زمينهايشان را اجاره ميدهند. اين منطقه آن طور که ما ديديم بايد يکي از مهمترين مراکز کشاورزي کشور (خاصه در زمستان) باشد.
حدود ساعت 10 صبح به شوش رسيديم. از يک تاکسي خواستيم ما را به جايی ببرد که بتوانيم اسکان پيدا کنيم. راننده ميگفت که شوش تنها 2 هتل براي اسکان مسافران دارد که يکي در مرکز شهر و ديگري در حاشيه رود خانه کرخه است. که ما ترجيح داديم به مرکز شهر برويم. اکثر خيابانها به خاطر راهپيمايی 22 بهمن بسته بود و ما که ميخواستيم ابتدا از سازمان ميراث فرهنگی يا فرمانداری اطلاعات و نقشه و... بگيريم نا اميد شديم.
به زحمت به مقصد رسيديم. هتل نسبتا خوبي به نظر مي آمد و احتمال داديم که مبلغ زيادي بگيرد اما با کمي زبان ريختن، صاحب هتل مبلغ کرايه را به يک سوم کاهش داد و رفتيم و وسايل را در اتاق گذاشتيم. اتاق بسيار تميز و مرتب با يک حمام و دستشويي تميز و کلاً وضعيت يک هتل 3ستاره خوب.
دوش گرفتيم و چون شب قبل نتوانسته بوديم خوب بخوابيم استراحتي کرديم و ساعت 2 بلند شديم، ناهار خورديم و خيلي سر حال رفتيم بيرون. اول به ديدن کاخ آپادانا رفتيم در ورودي عمارت عظيم آپادانا (که امروز چيز زيادي از آن باقي نمانده) قلعه اي ساخته شده بود؛ که به قلعه فرانسوي ها مشهور بود. گويا فرانسويهايي که براي کاوشهاي باستانشناسانه در دوره پهلوي اول در منطقه مستقر شده بودند آن قلعه را براي محافظت از خود و آثاري که طي کاوشها از منطقه خارج ميشد ساخته بودند.
قلعه فرانسوي ها هر چند به گفته راهنماي ميراث توانسته بود در حفاظت از آثار و بقاياي تمدن 3000 ساله منطقه در خود و در پي آن بارگيري آنها در قايق و خارج کردن آن از کشور نقش خود را به خوبي ايفا کند اما نتوانسته بود فرانسويها را از گزند حفظ کند و کارگران محلي که چند سالي براي زن و مرد باستانشناس فرانسوي در خارج کردن آثار باستاني دوره داريوش وکورش بزرگ کمک کرده بودند يک روز دست جمعي طوري به خدمت زن باستانشناس مربوطه رسيده بودند که پس از آن زوج فرانسوي (در حالي که از زن چيز زيادي باقي نمانده بود) کشور را ترک کردند.
خدمت و خيانت باستانشناسان خارجي و به خصوص فرانسوي ها به هيچ وجه قابل مقايسه با هم نيست. به طور مثال به گفته پرسنل ميراث فرهنگي آنها حتي ستون هاي کاخ آپادانا را نيز از کشور خارج کرده اند و در هنگام فرار خودشان چند ستون خارج شده از زير زمين را دوباره در زير خاک مخفي کردند و هم اکنون باستانشناسان کشورمان در پي پيدا کردن آنها هستند. در اوج رذالت اين افراد همين بس که آن قلعه بسيار بزرگ و سر به فلک کشيده را با استفاده از خشتهاي 3000 ساله کاخ آپادانا ساخته اند و در بين آجرهاي قلعه آجرهاي بسياري ديده ميشد که بر روي آن به خط ميخي نوشته هايي وجود داشت. آيا واقعا تهيه مصالح در اين منطقه آنقدر مشکل بوده که آنها مجبور بوده اند از خشتهاي با ارزش کاخ آپادانا استفاده کنند.
نکته ديگر درمورد قلعه فرانسويها استفاده نيروهاي خودمان طي جنگ 8ساله از اين قلعه به عنوان سنگر بوده که باعث شده چند نقطه از آن مورد اثابت گلوله هاي خمپاره و... قرار گرفته و تعدادي از برج و باروهاي آن فرو ريزد؛ البته در زمان اشغال شهر شوش توسط نيروهاي عراقي احتمالاً آنها هم بايد از اين قلعه باستاني براي مقاصد نظامي استفاده کرده باشند.
فضاي داخلي و معماري قلعه بسيار جالب و اعجاب برانگيز است و شايد بتوان گفت اوج هنر معماري فرانسوي را نشان مي دهد. (و فکر ميکنم از حیث شیوه معماری این بنا در کشور بي نظير باشد.)
وقتي بازديد از قلعه فرانسوي ها را به پايان برديم و مي خواستيم براي ديدن آثار به جا مانده از کاخ آپادانا برويم با يک دانشجوي رشته زبانهاي باستاني آشنا شديم که براي تحقيق به شوش آمده بود و خبر از وجود لوح ها و خشت نوشته هايي به چند زبان باستاني در اينجا مي داد که از جمله آنها نوشته هايي به خط ايلامي، پارسي باستان، هيروگليف و... بود. به پيشنهاد آن دانشجو قرار گذاشتيم تا مبلغي را بصورت مشترک بپردازيم و از يکي از پرسنل ميراث فرهنگي بخواهيم در مورد کاخ توضيح بدهد و نقاط مختلف آنرا به ما نشان دهد؛ که بعدا متوجه شديم واقعا اقدام به جا و لازمي بوده است؛ چون آثار به جا مانده بصورت بسيار پراکنده است و بدون راهنما نمي شود بسياري از آنها را پيدا کرد یا به کاربرد و سابقه آنها پی برد. خلاصه با همراهي آن راهنما به داخل محوطه رفتيم و اوج عظمت پادشاهي هخامنشي را در جاي جاي آن مشاهده کرديم. از نکات قابل اشاره در اينجا ميشود به چند نکته در مورد اين کاخ اشاره کرد. يکي اينکه کاخ آپاداناي شوش پايتخت زمستاني داريوش و کورش هخامنشي بوده که از لحاظ معماري شباهتهايي با تخت جمشيد شيراز که پايتخت پاييزي بوده است دارد. ( هگمتانه همدان پايتخت تابستاني و تيسفون در ميانرودان عراق پايتخت بهاري)
نکته ديگر انتقال قير از منطقه مسجد سليمان به اين نقطه با استفاده از وسايل آن روزگار است. (بيش از 150 کيلومتر) از اين قير هم در پي ساختمانها و ستونها استفاده شده است و هم در کف پوش کاخ.
آنطور که در کاخ آپادانا و بعد در زيقورات چغازنبيل مشاهده کرديم معماران آن روزگاران ابتدا کف را با يک لايه قير مي پوشانده اند و بعد با استفاده از ماده اي که گويا طي ترکيب با قير به يک چيز شبه سراميکي تبديل ميشده است ميپوشانده اند. اين سراميک قديمي که رنگي سبز يا فيروزه اي مانند دارد آنقدر مستحکم و با کيفيت بوده که در زيقورات چغازنبيل بعد از گذشت بيش از چهار هزار سال هنوز هم ميشد زمينهايي که پوشيده با اين نوع سراميک باستاني است را مشاهده کرد. (در آپادانا که بسيار واضح تر و بيشتر).
نکته قابل توجه ديگر در کاخ آپادانا اين است که بخاطر نياز به الوارهاي بسيار بلند و مستحکم الوارهاي درخت صدر از لبنان و بوسيله قايق به شوش حمل شده اند؛ که بر روي سر ستونهاي کله اسبي قرار مي گرفته و سقف روي آنها قرار مي گرفته است.
ستونها بيش از بيست متر ارتفاع دارند که با احتساب سقف دست کم يک متري کاخ، مي توان تا حدودي عظمت و شکوه اين بنا را در آن روزگار تصور کرد. اين شکوه وقتي بيشتر به تصور در مي آيد که چاله هايي به مساحت نزديک به 4 متر مربع را ببينيم و اطلاع پيدا کنيم اين چاله هاي عظيم جاي لولاي درها بوده است. ( و با تصور کردن دروازه 20متري ضخيمي که در آن قرار داشته است و توسط چندين مرد قوي هيکل باز و بسته ميشده است.)
کاخ آپادانا محوطه اي بسيار وسيع دارد با محوطه هاي مجزا براي اقامت نظاميان، خاندان سلطنتي، مردم و ... که توضيح مفصل در مورد آن کتابي مستقل ميطلبد؛ اما نکته اي که نميتوان ناگفته از آن گذشت جايی است که براي به اهتزاز در آوردن پرچم کشورهاي تحت حاکميت شاهنشاهان هخامنشي و به خصوص شاه شاهان، فرمانرواي فرمانروايان؛ کورش هخامنشي در نظر گرفته شده است. اين پرچمها که پرچم بيشتر کشورهای جهان را شامل ميشده است با ارتفاع نزديک به 23 متر در محلي که سپاهيان، سفيران کشور ها و... بتوانند مشاهده کنند نصب شده بوده و نشان دهنده وسعت و عظمت اين شاهنشاهي بوده است.
قابل توجه اينکه کورش کبير پادشاهاني را که قبول مي کردند تحت حمايت ايران حکومت کنند ابقا مي کرده و آنها را نکشته و بر عکس پادشاهان ديگر آن کشور هارا مورد تاخت و تاز قرار نميداده است.
در لوح کورش که اولين منشور حقوق بشر جهان است راه و روش مردمداري به پادشاهان کشور های مختلف اعلام شده و از آنها خواسته شده به نحو احسن با مردم رفتار کنند؛ و به واسطه همين انقياد و فرمانبرداري پادشاهان از او بوده که به لقب شاه شاهان ملقب شده است.
پس از بازديد از آپادانا که نزديک به 3 ساعت طول کشيد به سمت مقبره دانيال نبي که در نزديکي آنجا است راه افتاديم. در راه چند دقيقه ای نشستيم، ناهار خورديم و بعد به زيارت دانيال نبي (از انبياء بني اسرائيل) رفتيم و نماز را همانجا خوانديم.
بعد از ظهر را به گشت و گذار در شهر گذرانديم؛ به بازار رفتيم، در حاشيه کرخه قدم زديم واز مرقد دعبل خزايي شاعر مشهور عرب بازديد کرديم.
از نکات قابل توجه در اين شهر آن است که همه در شهر به زبان عربي صحبت مي کنند؛ حتي در بانکها و ادارات دولتي؛ و بر خلاف مناطق ديگر خوزستان که اغلب اقوام فارس هم در آن زندگي ميکنند به نظر ميرسد در اين منطقه همه ساکنين عرب باشند؛ به طور کلي از بين شهرهايي که ما بازديد کرديم منطقه شوش و منطقه دشت آزادگان ( سوسنگرد و بستان و...) کمترين فارس را دارد و به عبارت ديگر زبان رسمي در اين مناطق عربي است و براي تقويت زبان عربي ميتوان از آين مناطق به جاي کشور هاي خارجي استفاده کرد؛ البته من که به جز "اهلاً و سهلاً" چيز ديگري از صحبتشان متوجه نميشدم؛ با اينکه فکر ميکردم در کشورهاي عرب زبان دست کم بتوانم شکسته بسته کار خودم را راه بيندازم، کاملا مايوس شدم و مشتاق شدم که بيشتر و بهتر عربي بخوانم.
نکته ديگر مسالهء امنيت شهر بود؛ بنا به گفته محليها مردم اکثراً اسلحه دارند و ميگفتند که گشتن در شهر بعد از غروب آفتاب خطرناک است. گرچه ما با وجود اين صحبتها تا نزدیک نیمه شب در شهر قدم زديم.
طی این شهر گردی به يک ساندويچي رفتيم تا چيزي بخوريم؛ در منوی غذاها يک غذای جديد به نظرمان رسيد که همان را سفارش داديم. اسم آن ساندويچ هندي بود که بعد متوجه شديم همان چيزي است که ما در تهران به آن بندري مي گوييم و مردم بنادر جنوب (از جمله چابهار) به آن خوراک مي گويند؛ البته ساندويچ هندي بو و طعمي ميداد که به نظرم به خاطر ادويه هايي بود که در شوش از آن استفاده کرده بودند.
خلاصه آخر شب به هتل برگشتيم؛ دوش گرفتيم و به عوض شب قبل که نتوانسته بوديم راحت بخوابيم در اين هتل تميز و زيبا خواب راحتي کرديم.
صبح23 بهمن بعد از خوردن صبحانه وسايلمان را جمع کرديم و از شوش حرکت کرديم. مي خواستيم به هفت تپه برويم از آنجا به چغازنبيل و سپس به شوشتر برويم.
به پايانه مسافر بري رفتيم و سوار ميني بوس هفت تپه شديم؛ نکته قابل توجه احترام بسيار زياد مردم اين مناطق به "سيد ها " يا به قول خودشان "علويان" است؛ به نحوي که وقتي يک نفر سيد وارد جايي ميشود همه به پايش بلند ميشوند و حتي در ماشين با اينکه جا براي نشستن بود همه سعي ميکردند سيدي را که وارد شده بود در جاي خود بنشانند.
ميني بوس هفت تپه حرکت کرد و نزديک به نيم ساعت بعد در سايت يونسکو در منطقه باستاني هفت تپه پياده شديم. واقعا اعجاب برانگيز بود آثار باستاني از دوره ماد ها و ايلامي ها کشف شده بود که واقعا بي نظيرند. در موزه اين محل عکسها و توضيحاتي از زيقورات چغازنبيل و ديگر زيقوراتهاي جهان (که در عراق هستند) به نمايش گذاشته شده بود. در بين اين 8-9 زيقورات؛ چغازنبيل يکي از بزرگترين و باشکوه ترين ها است.
همچنين در اين محل تابوت هايي با شکلهاي جالب توجه ديده ميشد که نحوه تدفين اقوام اوليه ايران را نشان ميداد. بعد از بازديد از تپه ها و سايت محل کار باستانشناسان که با باراني بسيار لطيف همراه بود به سمت روستاي هفت تپه رفتيم تا از آنجا به شوشتر برويم. در اين منطقه دوطرف جاده تا چشم کار ميکند نيشکر کاري است که تا جايي که ما مزمزه کرديم طعم جالب نسبتا شيريني دارد.
در روستاي هفت تپه و در نزديکي کارخانه شکر پياده شديم و همانجا با يکي از رانندگان قرار کرديم که ما را به چغازنبيل ببرد ؛ يکي- دو ساعتي توقف کند و از آنجا ما را به شوشتر ببرد که او هم قبول کرد و ده هزار توماني خرج روي دستمان گذاشت (چون چغازنبيل در منطقه نسبتا پرتي قرار دارد و در مسير هيچ يک از شهر ها نيست تنها بازديد از آن با وسيله شخصي يا کرايه اتومبيل به صورت دربست ممکن بود)
چغازنبيل اعجاب بر انگيز ترين و عظيم ترين بناي باستاني ايران است که تا به حال ديده ام و مي توان آن را با اهرام مصر مقايسه کرد؛ يک عبادتگاه براي مردم ماقبل تاريخ که از لحاظ معماري و شکوه بنا در ايران نظير ندارد؛ شکوه و عظمتی که ناخودآگاه انسان را به خشوع واميدارد.

معبد چغازنبيل داراي سه حياط بسيار وسيع تو در تو است که احتمالا طبقات مختلفي از مردم در هر يک از آنها مراسم عبادي خود را انجام ميدادند. (نظر به اينکه در اين محل هم مانند بسياري از ديگر محل هاي تاريخي- باستاني هيچ کس براي جواب گويي و راهنمايي وجود نداشت اطلاعات دقيقي نتوانستيم از خيلي از مسائل بدست بياوريم و اگر راهنمايي نگهبانان محلي هم نبود که ديگر ...)
کف هر سه حياط با سراميک باستاني دست سازي که در کفپوش کاخ آپادانا هم ديده بوديم پوشيده شده بوده که در بعضي از نقاط هنوز سالم و قابل رويت است. براي اينکه بتوانيد تصويری از عظمت بنا به دست بياوريد يک بناي پلکاني را با قاعده تقريبا مربع و به طول قاعده بيش از 50 متر را تصور کنيد با ارتفاعي بيش از سي متر؛که دارای 7 طبقه بوده و در ميان سه حياط تو درتوي بسيار وسيع قرار دارد (شايد بتوان گفت محوطه حياط دروني گنجايش حدود ده هزار نفر, حيات دوم بيش از پنجاه هزار نفر و حياط سوم گنجايش چند صد هزار نفر را داشته) که اين مساله با تخميني که ميتوان از جمعيت آن روزهاي جهان زد نشان دهنده نکات قابل توجهي است.
در کنار ديواره غربي معبد يک ساختهء جالب با قاعده مربع و ساختمان نيم دايره اي وجود دارد که گويا به عنوان ساعت خورشيدي از آن استفاده ميشده است.

در حاشيه جنوب غربي و درحدود هزار متري بنا قديمي ترين تصفيه خانه آب بشر ساخته شده است که با وجود قدمت چند هزار ساله خود هنوز هم تقريبا سالم است و نحوه تصفيه آب در آن لازم به بررسي است.
از نکات جالب توجه ديگر در چغازنبيل محلهايي است در کنار معبد که گويا براي قرباني کردن از آنها استفاده ميشده است.
در اطراف معبد چغازنبيل و در حاشيه چندين کيلومتري تپه هاي ديگري هم ديده ميشود که محلي ها مي گويند ارزش باستانشناسانه بسيار زيادي دارد ولي بعد از کشف چغازنبيل و پس از خروج باستانشناسان خارجي از کشور همانطور زير خروار ها خاک باقي مانده اند.
پس از يک توقف نزديک به سه ساعته راهي شوشتر شديم، در راه که با راننده صحبت ميکرديم از وضع بد معيشتي مردم و اينکه سازمان منابع طبيعي زمينهاي حاصلخيز منطقه را که مدتهاست تصرف کرده حتي به مردم اجاره هم نمي دهد ميگفت.
من مفهوم خاک زرخيز را به معناي واقعي کلمه در خوزستان درک کردم. اما دريغ از کمي توجه...
طي مسير شوش به شوشتر (از هفت تپه) در جاي جاي خيابان مي توان ريلهاي آهن را مشاهده کرد که گويا در زمان شاه براي حمل و نقل نيشکر از آنها استفاده ميشده و امروزه قريب به اتفاق آنها به دلايل نامعلومي بلااستفاده است.
مسير مسير جالبي بود و مي شد دسته هاي گاو ميش و مزارع کشاورزي و چند رودخانه را که مهمترين و بزرگترين آنها رود دز است مشاهده کرد.
ساعت نزديک به 3 بود که در شوشتر پياده شديم؛ با توجه به اينکه ناهار نخورده بوديم اول به يک ساندويچي رفتيم و نفري يک ساندويچ خورديم وقتي خواستيم پول ساندويچها را حساب کنيم داشت شاخهايمان در مي آمد؛ براي دو ساندويچ و دو نوشابه فقط 400 تومان از ما گرفت در حالي که همان موقع براي آن بايد در تهران دست کم دو هزار تومان پياده ميشديم. اين شد که دو تا ساندويچ سرد هم براي شاممان از همانجا گرفتيم. در شوشتر به طور عجيبي همه چيز بسيارارزان بود؛ از خورد و خوراک گرفته تا کرايه ها و ...
از نکات ديگري که از همان بدو ورود توجهمان را جلب کرد عکس مرحوم آيت ا... شوشتري بود که تقريبا همه جا نصب شده بود. در هر ماشيني که سوار ميشدي، در همه مغازه ها و خلاصه همه جا دست کم يک عکس از او بود.
با توجه به اينکه دو کوله بزرگ همراهمان بود و ميبايست براي شب هم به اهواز ميرفتيم بايد کوله ها را جايي ميگذاشتيم و خيلي سريع دوري در شهر ميزديم که اين مساله هم با رابطه و کارت و کارت بازي حل شد. کوله ها را در يک محل دولتي و به کشيک وقت سپرديم و رفتيم.
شوشتر شهر بسيار زيبايي است با آثار باستاني و مناطق گردشگري که واقعا دست کم يک روز کامل ديدار آنها طول ميکشد ولي با وقت محدودي که ما داشتيم مجبور بوديم چند نقطه را انتخاب کنيم. اين بود که ابتدا به قدمگاه خضر نبي در شرق شهر که به نظرمان جالبتر آمد رفتيم. ساختماني داراي گنبد مخروطي و مربوط به پيش از اسلام که در کنار آن مسجدي ساخته شده است.
در اتاق تقريبا 2×2 قدمگاه که بنا به عقيده مردم محلي دعاها را براورده ميکند هر طور دعايي که بخواهيد بر در و ديوار نوشته شده است. از پيدا کردن شوهر تا قبولي امتحان فردا که گويي نوشته کودکي بود که مجبور شده بود به جاي درس خواندن شب امتحان به خضر نبي متوسل شود.
ما هم نمازمان را همانجا خوانديم و دعا کرديم و به شهر برگشتيم نزديک به غروب بود که به آبشارها و آسيابهاي باستاني- تاريخي و سياحتي شوشتر رسيديم؛ يک منظره اعجاب برانگيز و بي نظير ديگر که گويي در زمان هخامنشيان توسط اسرايي که از روميان گرفته شده بودند ساخته شده است.
رودخانه کارون وقتي به شوشتر ميرسد توسط بند ميزان ( که يک سد سنگي و آهکي باستاني است) به دو شاخه تقسيم مي شود يک شاخه آن توسط تونلهاي دست ساز باستاني از زير شهر و زير خانه هاي مردم مي گذرد و آسيابهاي آبي را در محل مزبور به کار مي انداخته است که آثار اين آسيابها که از پيش از اسلام تا همين اواخر مورد استفاده بوده اند هنوز باقي است.
فواره زدن آب از اين تونلها منظره اي بسيار زيبا بوجود آورده است که قابل وصف نيست.
پس از بازديد از اين آبشار ها پياده به سمت بند ميزان رفتيم. طي راه از کنار هتل جهانگردي گذشتيم که انصافا هتلي زيبا و در يکي از بهترين نقاط شوشتر است. وقتي به کنار بند ميزان رسيديم ديگر کاملا شب شده بود.
ساحل کارون در اينجا بسيار زيباست و عرض رودخانه در بعضي از نقاط حتي از 30 متر هم تجاوز مي کند. يک رود خانه واقعي. رودخانه اي که جز در خوزستان نمي توان در جاي ديگري از کشور سراغش را گرفت. يک ساعتي بر روي بند ميزان و در کنار کارون بزرگ نشستيم و سپس وسايلمان را بر داشتيم و به سمت اهواز راه افتاديم.
ساعت از 10 گذشته بود که به اهواز رسيديم. شب اهواز بسيار زيبا و هواي آن در اين موقع سال (23اسفند) بسيار مطبوع بود. مي خواستيم اين شب باصفا را در هواي آزاد و در چادر به صبح برسانيم چون فکر ميکرديم که در مرکز استان احتمالا امنيت کاملا برقرار است و مي شود يک شب به ياد ماندني را گذراند؛ اين بود که در پارکي که روبروي پاسگاه انتظامي بود بساط چادر را علم کرديم. در همين حال بوديم که دو جوان 4-23 ساله که از چهره شان معلوم بود که افراد ظاهرالصلاحي هم نيستند به طرف ما آمدند و توصيه کردند به هيچ وجه در چادر نخوابيم مي گفتند شب بدون شک معتادان و افراد ولگرد چادر را خواهند بريد و وسايلمان را خواهند برد و کاري هم از پليس بر نخواهد آمد.
هرچند وسيله خِيلی مهمي که از دزديده شدنش در هراس باشيم همراه نبرده بوديم و پول را هم کم کم و از عابر بانک مي گرفتيم؛ اما باز هم به توصيه اين دوست اهوازي عمل کرديم و به مسافرخانه اي که زياد هم دور نبود رفتيم.
صبح 24 بهمن يک صبح بسيار زيباي آفتابي بود و اهواز هوايي بسيار خوب و بهاري را تجربه مي کرد.
اوج رقابتهاي انتخاباتي بود و زنگ موبايلم که سر بزنگاه و درست وقت شروع تبليغات از آن هياهو گريخته بودم يک لحظه قطع نميشد. ساعت 10 بايد براي سخنراني به مدرسه "ا" مي رفتيم و ظهر ناهار در تالار "ش" با يک عده از بزرگان شهر جلسه بود. تا شب 5-6 تا جلسه را بايد هندل ميکردم و من در کنار کارون بزرگ در حال لذت بردن بودم. ميگفتند تا ظهر بايد تهران باشي ؛ تفالی به حافظ زدم:
"من و انکار شراب؛ اين چه حکايت باشد
غالبا ً اينقدرم عقل و کفايت باشد"
وقتي تفالي که به حافظ زده بوديم اين آمد موبايل را خاموش کردم و سعي کردم به چيزي بجز سفر فکر نکنم؛ چون معلوم نبود بار ديگر بتوانم به خوزستان بيايم.
اول به بازار رفتيم و گشتي زديم. بازار اهواز يکي از بازار هاي بسيار جالب کشور بود؛ هر کس، از زن و مرد در کنار بساط خودش نشسته و چيزي را مي فروشد که اغلب ارزش کل بساط از 10-15 هزار تومان بيشتر نيست.

صبحانه اي خورديم و يک ماشين کرايه کرديم که ما را در شهر بچرخاند و جاهاي ديدني را نشانمان بدهد.شهر يک شهر اداري - تجاري است و از مناطق مسکوني زيباي آن، خانه هاي کارکنان وزارت نفت است. خانه هايي زيبا به سبک انگليسي. دور حياطها بوسيله شمشاد پرچين شده است خانه ها ويلايي و خوش ساخت با يک پارکينگ در کنار هر خانه ، پيچک هايي که از ديوارها بالا رفته اند و گلهاي ياسي که در آن موقع سال در جاي ديگر ايران به گل نمينشيند . خانه ای زيبا که انگليسي ها به آن detached house می گویند (نمی دانم معادلش چی میشود) و به طور کلي قبل از انقلاب ساخته شده است.
از اين شهرک به حاشيه ساحل زيباي کارون رفتيم. نماي مرغان دريايي که بر بالاي سر انسان مي چرخند آرامش خاصي به انسان مي دهد. يک ساعتي در شهر چرخيديم و سپس جايي کنار ساحل در يک پارک پياده شديم و کم کم کنار پل بزرگ معلق اهواز رفتيم چند تايي عکس انداختيم و بعد سوار قايق شديم و در کارون چرخيديم.
براي ناهار به بازار رفتيم تا چيزي بگيريم در جاي جاي بازار نوجوان يا جواني را ميديدي که چيزهايي شبيه به قورباغه و سوسک پوست کنده ميفروشند؛ البته بعد فهميديم که اينها کبوتر و گنجشکند (البته در کبوتري کبوترها با توجه به طعمشان شک دارم) ولي به هر حال چند تايي از هرکدام گرفتيم و به مسافرخانه اي که در آن مستقر بوديم برديم و با همکاري مسئول آنجا کباب کرديم؛ چندان خوش مزه نبود علاوه بر اينکه نفري يک کبوتر و پنج گنجشک سيرمان نميکرد و مجبور شديم چيزهای دیگری هم بخوريم. خلاصه بعد از خوردن ناهار با ميني بوس به سمت سوسنگرد رفتيم. توي ماشين کنار يک جوان 20-25 ساله نشسته بوديم که با مادرش بود و به محلشان (سوسنگرد) بر ميگشت؛ سر صحبت را باز کرديم و در مورد شهر، اوضاع زمان جنگ، وضعيت زندگي مردم و ... گپ زديم.
جالب بود؛ پسر که فارسي را با لحجه بسيار غليظي صحبت ميکرد با غرور خاصي از آزاد سازي سوسنگرد توسط ارتش صحبت مي کرد و چند بار در خلال صحبتهايش گفت: "ارتش آمد ريختشان بيرون".
حس وطن پرستي و ميهن دوستي او برايم ستايش بر انگيز بود. بعد از اين هم بارها به اشتباه بودن چيزهايي که در مورد اين مناطق شنيده بوديم پي برديم؛ مردمي که ما با آنها روبرو شديم خود را ايراني مي دانستند و به ايراني بودن خود افتخار مي کردند.
جوان در مورد وضع زندگيشان مي گفت که همه چيز را خودشان توليد ميکنند برنج و گندم و ساير غلات مورد نيازشان را خودشان ميکارند. گوسفند و بز و گاوميش و مرغ نگاه ميدارند و خلاصه نيازهاي اوليه خودشان را خود تامين ميکنند. معني خاک زرخيز و خودکفايي را اينجا ميشد با تمام وجود فهميد؛ جايي که تقريبا تمام محصولات کشاورزي در آن توليد ميشود ولي مردمش اغلب در فقر زندگي مي کنند.
وقتي به سوسنگرد رسيديم ساعت نزديک به چهار بود (نزديک به يک ساعت و نيم در راه بوديم.) و مادر آن پسر جوان که اصلا فارسي نمي فهميد و ما هم يک کلمه از عربي او را درک نمي کرديم با اصرار از ما ميخواست که شام آنجا بمانيم و به پسرش ميگفت که زشت است که نزديک غروب بگذارند ما برويم و بايد مهمانشان باشيم. ما هم که برنامه ريزيمان اجازه نميداد جايي بيشتر از اندازه توقف کنيم ناچار از رد دعوتشان بوديم. مادر ميگفت که ديروز نان پخته است و ماست محلي هم دارند مبادا فکر کنيم به زحمت می افتند و ميخواست که دست کم عصرانه اي بخوريم و برويم ولي ما ناچار خداحافظي کرديم و شرمنده از اين همه مهمان نوازي (آن هم در مورد کساني که نه هيچ آشنايي با تو دارند و نه زبان تو را ميفهمند) داخل شهر رفتيم.
سوسنگرد ( يا به قول محلي ها : خفاجيّه) شهري آرام و متوسط است که مثل بقيه نقاط دشت آزادگان مردمش با گرمي با انسان برخورد ميکنند.
به پارک زيباي شهر رفتيم و در زير نخلهاي سر به فلک کشيده اش چند دقيقه اي قدم زديم. هوا طوري گرم بود که با اينکه يک پيراهن نازک تابستاني بيشتر بر تن نداشتيم غرق عرق شده بوديم؛ آن هم درست وسط زمستان و ساعت 4.5 عصر که در تهران آن سال دما تا 10 درجه زير صفر بود و 20سانتي متر برف بر روي زمين بود.
ايران واقعا کشوري اعجاب برانگيز است در تمام سال ميتواني چهار فصل را تماشا کني و اقليمهايي کاملا متفاوت را ببيني بدون اينکه نياز به پاسپورت داشته باشي. واقعا نميدانم آيا کشور ديگري هم هست که بتوان در آن آب و هواي مديترانه اي ، حارّه اي، کوهستاني، کويري و... را در يک زمان ديد؛ بناهاي باستاني دوره هاي مختلف تمدن بشري به کنار.
به زودي سوار يک سواري شديم و به سمت بستان رفتيم. بستان شهر کوچکي است که نزديک به نيمساعت با سوسنگرد فاصله دارد . شهر به شدت درگير تبليغات انتخابات مجلس بود و در ميدان اصلي شهر مردم با شور و حرارت بسيار زيادي در مقابل ستاد هاي انتخاباتي جمع شده بودند.
وقتي به بستان رسيديم از راننده خواستيم ما را به سمت تالاب هور العظيم ببرد. اسم هور العظيم واقعا سزاوار اين تالاب است. تا چشم کار مي کند آب و ني.... راننده که پسر رئيس يکي از عشيره هاي آن منطقه بود خيلي به ما کمک کرد؛ آب جاده را گرفته بود و هرکس بود جلوتر نمي رفت ولي او ما را آنقدر جلو برد که آب تا وسط ماشين رسيده بود. به بهانه اينکه از بستگانش هستيم ما را حتي از يک ايستگاه مرزي هم رد کرد.
آب خيلي بالا آمده بود و اگر ماشين خاموش ميشد ديگر نه راه پس داشتيم و نه راه پيش؛ اين بود که از خير پیِش رفتن بيشتر در آن مناظر زيبا گذشتيم و جلوتر نرفتيم.انواع پرنده های مهاجر بر فراز هور و در داخل آن بودند و منظره زيبای غروب را زيبا تر کرده بودند.
راننده مي گفت از اينجا تا شهر "العماره" کمتر از یک ساعت راه است و گذشتن از مرز هم هيچ کاري ندارد. ميگفت با نفري 10 هزار تومان ميشود به العماره و از آنجا به کربلا برويم. اما ما نه وقتي براي رفتن به عراق داشتيم و نه پول کافي برايش همراه داشتيم. اداره و دانشگاه يک طرف و اين انتخابات لعنتي هم از يک طرف؛ در بدترين شرايط ممکن از شهر در آمده بودم.
به هر حال کم کم بر گشتيم به بستان. در راه حسابي صحبت کرديم. مرد با غرور از سفر رهبري به دشت آزادگان مي گفت و از اينکه مردم اين منطقه با وجود اينکه دستشان تنگ بوده از هيچ کاري براي استقبال دريغ نکرده اند. ميگفت خانواده هايي بوده اند که تنها گاو ميششان را که هم منبع امرار معاش و هم غذاي فرزندانشان بوده براي رهبر قرباني کرده اند و ميگفت با وجود اين به مردم منطقه خيلي بي توجهي ميشود؛ حتي دولت براي استفاده از آب هور از آنها پول مي گيرد و اگر حق آبه ندهند پمپشان را ميبرند. ميگفت وقتي صدام به اين منطقه آمده بود يکي از رئيسان قبايل در پايش گاو ميشی قرباني کرده و مردم بيست و چند سال است دارند تاوان اين کار او را پس مي دهند.
عملا شغلي وجود ندارد. بيکاري بيداد ميکند و فقر مردم را در بر گرفته. آن هم در استاني که مردم تمام کشور با پول نفت آنها زندگي ميکنند و از صدقه سر آنها بودجه با 80درصد درامد نفتي بسته ميشود. آن هم در استاني که خاکش طلاست؛ برکت ميبارد. ولي امان از کم توجهي.
در راه برگشت مردي را که از ماهيگيري در هور بر ميگشت سوار کرديم که مجبور نشود راه را پياده برگردد مرد ميگفت که هر روز به هور مي آيد و يکي دو ماهي ميگيرد و غذاي خانواده اش را تامين ميکند در راه که پياده ميشد به اصرار از ما ميخواست که مهمانش باشيم ميگفت هر روز دو تا ماهي بيشتر نميگرفتم امروز چهار تا ماهي گرفته ام مسلما اين سهم شماست بايد بياييد برايتان کباب کنم بخوريد و بعد اگر خواستيد برويد. ميگفت براي عرب خجالت آور است که مهمان، شب، شام نخورده برود. ولي ما عجله داشتيم و بايد به اهواز برميگشتيم و شبانه به آبادان ميرفتيم. اين بود که دعوت او را با عذر خواهي رد کرديم.
در راه راننده درمورد اختلافات قومي در اين منطقه و همچنين در اهواز و همچنين رقابت بسيار شديد انتخاباتي بين اقوام و عشيره هاي مختلف و از جمله بين قبايل عرب و فارسها صحبت ميکرد.
وقتي به سوسنگرد رسيديم يکي از محلي ها با راننده صحبتي کرد مثل اينکه ستاد انتخاباتي آنها شام ميداد و رانندهء ما که پسر رئيس عشيره بود بايد براي کارها کمک ميکرد. اصرار کرد اگر ميتوانيم بمانيم؛ که رد کرديم. شماره تلفن منزلش را داد که اگر راهمان افتاد يا کاری داشتيم با او تماس بگيريم. بعد هم ما را سوار ماشين اهواز کرد؛ ما هم تشکر کرديم و خداحافظي و به سمت اهواز راه افتاديم. در راه مثل هميشه با مرد30-35 ساله اي که در تاکسي کنارمان بود سر صحبت را باز کرديم.
بنّا بود و از يکي از دهات براي کار به سوسنگرد ميرفت و مي آمد. او هم از بيکاري و فقر ميناليد. ميگفت در ماه چند روز بيشتر کار نيست و به زحمت زندگي ميکند. در بين راه که داشت پياده ميشد او هم از ما دعوت کرد مهمانش باشيم و پس از اينکه قبول نکرديم کرايه سه نفر را حساب کرد و رفت. ما فکر کرديم کرايه دو نفر محلی ديگري را که جلو نشسته بودند حساب کرده ولي پس چند لحظه فهميديم با آن وضعيت مالي کرايه ما را هم حساب کرده؛ دو نفری داشتيم به خاطر اين کار او غر ميزديم و ابراز ناراحتي ميکرديم که مرد عربي که جلو نشسته بود با لحجه غليظ و صداي مردانه اش گفت: "چه شرمندگي! ما عربيم و شما مهمان ما هستيد." و ما بوديم و آب شدن از اين همه لطف و مهرباني و مهمان نوازي.
در اهواز فوري به محل اقامتمان رفتيم و کوله پشتيهامان را برداشتيم و با يک تاکسي صحبت کرديم که ما را دربست به ترمينال آبادان ببرد. قبلاً شنيده بوديم که جاده اهواز- آبادان بهتر از اهواز-خرمشهر است و ميخواستيم شب به آبادان برويم.
با راننده تاکسي توافق کرديم که هزار تومان بدهيم ولي در راه به خنده و شوخي غر ميزديم که کمتر حساب کن؛ ما دانشجوئيم، دانشجويي حساب کن و از اينجور حرفها که معمولا تهراني ها به شوخي زياد ميزندد. ولي وقتي پياده شديم راننده جوان هرکاري کرديم پول نگرفت و گفت لازمتان ميشود؛ هرچه گفتيم شوخي کرده ايم و دست کم کمتر بگيرد قبول نکرد؛ ما هم با شرمندگي از اين مردم که محبتشان تا هميشه شرمنده مان کرده بود پياده شديم.
ماشينهاي مدل بالای زيادي در آن ساعت شب وجود داشت و براي آبادان داد ميزدند؛ سوار يکي از پژوها شديم و رفتيم. نزديک يک ساعت بعد در آبادان بوديم.
آبادان با پالايشگاه عظيمش شبها جلوه عجيبي دارد. نور و جلوه پالايشگاه آنرا شبيه عروس کرده بود. پالايشگاه آنقدر بزرگ است که انگار شهر جزو پالايشگاه است نه پالايشگاه جزو شهر. از روي رودخانه بزرگ بهمنشير رد شديم؛ رودخانه اي که باعث شده آبادان به جزيره تبديل شود.
از راننده خواستيم ما را جلوي هتلي در مرکز شهر پياده کند و او هم همين کار را کرد. ولي صاحب هتل کرايه اش را اول ميگرفت و ما که پول نقد کافي نداشتيم وسايلمان را گذاشتيم و به دنبال پيدا کردن عابر بانک رفتيم. ولي هيچکدام از خودپردازها کار نمي کردند. مثل اينکه شبها به دلايل امنيتي آنها را از دور خارج ميکردند. ساعت نزديک يازده شب بود و ما خسته و گرسنه و نا اميد از خودپردازي که بپردازد توي شهر قدم ميزديم. با پسر15-16 ساله اي که او هم مثل ما دنبال عابر بانک بود همصحبت شديم. خيلي شيک لباس پوشيده بود و ميگفت پدرش در پالايشگاه کار ميکند. کارت همه عابر بانکها را داشت و با توجه به اينکه آن موقع شبکه شتابي وجود نداشت و خود پرداز هر بانک فقط کارت خودش را قبول ميکرد اين مزيت خوبي بود؛ ولي چه سود که هيچکدام کار نميکردند از لابلاي حرف زدنش فهميدم که در حسابهايش مبلغ کلاني پول دارد ولي با اين وجود در آن موقع شب لنگ چند هزار تومان پول شده بود.
با او خداحافظي کرديم توکل کرديم و رفتيم شام خورديم و به سمت هتل راه افتاديم. شهر درآن ساعت شب بسيار شلوغ بود و ستاد هاي انتخاباتي پر از آدم بود. آن هم در نزديکي نيمه شب. حضور نيروي انتظامي هم چشمگير بود و نيروهاي پليس و امنيتي با لباس فرم و لباس شخصي همه جا ديده ميشدند. نزديک هتل که رسيديم ديديم دعواي بزرگي راه افتاده و قمه قمه کشي شده بود. آن هم بين دو گروه از دو ستاد انتخاباتي که مثل اينکه يک جورهايي دعواي قومي قبيله ای هم بود. ماموران فورا قضايا را جمع و جور کردند و چند نفري را بازداشت کردند و قائله پايان گرفت.
در عرض چند لحظه آنقدر پليس ريخت و آنقدر سريع دعوا را فيصله داد که فلسفه حضور آن همه نيروي امنيتي را در شهر مشخص کرد.
دعوا درست روبروي هتل ما بود. پس از پايان دعوا وارد هتل شديم و به هر بدبختي بود ماجراي خودپردازها را به صاحب هتل حالي کرديم و با گرو گذاشتن يکي دو تا از وسايلمان کليد اتاق را گرفتيم و رفتيم که استراحت کنيم.
صبح 25 اسفند پياده راه افتاديم و گشتي در شهر زديم. شهر زنده و پرشور است ومردم و به خصوص جوانان آن اغلب شيک پوش. دخترها در آبادان بر خلاف بقيه مناطق خوزستان درخيابان با لباسهاي غير محلي رفت و آمد ميکردند. لباس پوشيدن آبادانيها بيشتر از هر شهر ديگر کشور شبيه تهران است ولي چهره سبزه، صورت اغلب تپل و اندام متناسب آنها، آنها را از تهرانيها متمايز ميکند.
ساعت 9 صبح بود. شنيده بوديم که در بازار ته لنجيها جنسها ارزان است و من هم که عالم و آدم را خبر کرده بودم که به جنوب ميروم بايد براي خيلي ها سوغاتي ميگرفتم.
توي راه از يک سمبوسه فروشي که بوي سمبوسه هايش تمام فضا را گرفته بود سمبوسه گرفتيم. چه طعمي واقعا طعم واقعی هرچيز را بايد در محل اصلی آن چشيد و طعم واقعي سمبوسه را ما توي آبادان چشيديم. آنقدر خوشمزه بود که دو تا ديگر هم خورديم.
کل بازار را گشتيم ولي قيمتها زياد با تهران فرق نداشت ولي ميشد وسايل آتش بازي خوبي براي چهارشنبه سوري خريد و همچنين عروسکهايي واقعا قشنگ با قيمتهاي نسبتا مناسب. به هر حال يک سري از اين خرت و پرتها خريدم و يک سري هم تي شرت و اين جور چيزها. آنها را در هتل گذاشتيم و سوار ماشين شديم و به محله ديگري که فکر ميکنم به آن "لِين 4" ميگفتند رفتيم (محله هاي مختلف شهر با نامهاي لين 1 و 2 و 3 و... نامگذاري شده بود) بازار ميوه و ماهي و خرما و... انواع مختلف خرما و رطب. انواع مختلف ترشيجات بسيار خوشمزه. شيره خرما و... .
من چند کيلو از تند ترين ترتشيهاي بازار خريدم (آنقدر تند که خوردن يک ذره از آن براي صرف يک وعده غذا کفايت کند.)
آنجا براي اولين بار ارده مايع را (که از آن حلوا ارده درست ميکنند) ديدم. مردم ارده را به نسبت معيني با شيره خرما که فراوان ( و بسيار خوش طعم) است مخلوط کرده و مصرف ميکنند. چند کيلويي هم از آنها گرفتم ( واقعا مخلوط شيره خرما و ارده خوش طعم و به قول محلي ها پر خاصيت است) از انواع مختلف خرما (رطب) هم مقداري گرفتم. مساله اصلي حمل آنها به تهران بي ماشين بود ولي به هر حال من نميتوانستم از آن همه خوردني خوش مزه نادر بگذرم. گرچه مجبور شدم از بقيه چيزها فقط مزمزه کنم و نخرم. اين بازار را ميتوانم بازار خوردنيها نام گذاري کنم.
از آنجا باز هم به هتل برگشتيم و هرچه را که خريده بوديم توي هتل گذاشتيم و به بازار ماهي فروشها در ساحل اروند رود بزرگ رفتيم. نزديک ظهر بود و تقريبا 90 درصد ماهيها تمام شده بود. ولي باز هم اگر ميخواستي خريد کني دست خالي بر نميگشتي. شاه ميگوهايي به طول متوسط تقريبا 15 سانتيمتر که به قيمتي واقعا مناسب به فروش ميرسيد. کلا ماهي و ميگو اختلاف قيمت زيادي با تهران داشت. که اگر با اتومبيل شخصي رفته بوديم حتما تا مدتها خانواده را از جهت میگو و ماهی بیمه میکردم.
بعد از گشتي در بازار ماهي فروشها به کنار ساحل و اسکله اروند رفتيم. جالب بود. عظمت اروند رود واقعاً انسان را تحت الشعاع قرار ميدهد. کشتيها و لنجها و قايقها در کناره اروند منظره زيبايي به اسکله داده. و جالبتر اينکه آن طرف رودخانه؛ يعني 500-600 متر آن طرفتر؛ خاک عراق است و پرچم عراق برافراشه شده است. اينجاست که انسان متحير مي ماند که چه طور مي شود از سقوط يک چنين شهري با وجود محاصره شدنش جلوگيري کرد.
از آنجا به ترمينال و با ميني بوس به خرمشهر رفتيم. خرمشهر نسبت به آبادان بسيار آرامتر، کوچکتر و از نظر شهری و اقتصادي ضعيف تر به نظرم آمد. به نحوي که بيشتر شبيه يک روستاي بزرگ ساحل رودخانه بود تا يک بندر تجاري.
ساعت نزديک 2.5 بود و ميخواستيم براي ناهار ماهي معروفي را که تعريفش را در خوزستان زياد شنيده بوديم بخوريم ولي به هر کدام از رستوران (مطبخ) ها سر زديم يا پلو ماهي نداشتند يا تمام کرده بودند. به هر حال نتوانستيم ماهي پيدا کنيم و به کباب راضي شديم. بعد از ناهار يک سواري کرايه کرديم که ما را در شهر بچرخاند. ابتدا به کنار پل معلق خرمشهر رفتيم و در همان نزديکي از موزه دفاع مقدس خرمشهر بازديد کرديم. موزه جالبي بود. واز نکات جالبش ديوار هايي بود که عراقي ها پس از اشغال خرمشهر بر روي آنها نوشته بودند: "جئنا لنبقا" يعني آمده ايم که بمانيم. اما ديديم که چه طور ماندند.

از آنجا به حاشيه کناري شهر رفتيم؛ دلتايي که در آنجا شط العرب به کارون: خون خوزستان؛ ميريزد و اروند رود را بوجود مي آورد. شکوه اروند بهت انگيز و به خاک ماليده شدن دهان اشغالگرانش درجان انسان غرور و شعف مي آفريند.
بعد داخل شهر دوري زديم و کنار مسجد خرمشهر رفتيم و به ياد همه کساني که اين پاره عزيز وطن را به آن بر گردانده بودند فاتحه اي خوانديم.
در برگشت به آبادان متوجه شديم که اتوبوسي براي تهران نيست. اتوبوسهاي تهران رفته بودند و تنها يک اتوبوس به مقصد اصفهان بود که ساعت 5.5 حرکت ميکرد که البته آن هم بليطش تمام شده بود. ولي ما به هر حال مجبور بوديم خودمان را به تهران برسانيم. از يک طرف فردا چند جا قول داده بوديم و کلي کار داشتيم و از طرف ديگر پولمان هم تقريبا تمام شده بود.
رفتيم و از هتل وسايلمان را آورديم و به هر بدبختي بود توي اتوبوس نشستيم. اتوبوس با تاخير حرکت کرد. يک اتوبوس معمولي با صندلي هايي بدبار که در يک سفر طولاني ميتواند به راحتي تو را خرد و خمير کند؛ جوري که تا يک هفته خستگي از تنت در نيايد. ولي باز هم خدا را شکر ميکرديم که توانسته ايم همين اتوبوس را هم گير بياوريم و به هر حال مطمئن بوديم در اصفهان وسيله هست.
اتوبوس با هلک هلک خودش تا اهواز رسيد. ولي در پليس راه خروجي اهواز خراب شد و معطلي يک ساعته ما براي تعمير ماشين فايده اي نداشت. سر انجام راننده اتوبوس گفت که بايد نیمی از پول بليط را بگيريم و با وسيله ديگري برويم.( بقيه پول را بايد از تعاوني آبادان مي گرفتيم.)
انگار آب سردي روي سرم ريخته باشند. حالا اين موقع شب ماشين از کجا پيدا ميشد. کم کم مسافران پراکنده شدند. يک عده به آبادان برگشتند. عده اي به اهواز رفتند و چند نفري هم مثل ما منتظر ماندند. تقريبا 40 دقيقه که گذشت يک اتوبوس ولو آمد و دو نفر را پياده کرد. دو نفر مسافر در حال دعوا و مرافعه با راننده اتوبوس بودند و چند دقيقه ای اتوبوس آنجا توقف کرد تا سرانجام قائله فيصله پيدا کرد. نمي دانم به چه علتي آن دو نفر با راننده درگير شده بودند ولي به هر حال به نفع ما شد. سريع پريديم بالا و راننده ولوو کرايه را از ما گرفت و داد به آنها و دوباره راهي اصفهان شديم؛ در حالي که ديگر 4-5 هزار تومان بيشتر پول نداشتيم و با اين پول مسلماً نمي توانستيم از اصفهان به تهران برگرديم. فکر کرديم و سرانجام به اين نتيجه رسيديم که زنگ بزنيم خانه و بگوييم به حساب عابر بانکمان پول بريزند. همين کار را کرديم و خانواده قول داد فردا اول وقت پول به حسابمان بريزد تا ما بتوانيم به تهران بر گرديم. تا رسيدن به اصفهان بقيه پولمان هم صرف شام و صبحانه شد.
صبح 26 بهمن در ترمينال صفه اصفهان پياده که شديم بعد از خوردن صبحانه بهروز در ترمينال ماند و من رفتم تا داخل شهر يک خودپرداز پيدا کنم و پول بگيريم. ولي حتي در پايتخت فرهنگي جهان اسلام و يکي از بزرگترين شهرهاي ايران هم به سختي ميشد خودپرداز پيدا کرد آن هم خود پردازي که سالم باشد و پول هم داشته باشد. بالاخره بعد از نزديک به يک ساعت توانستم پول بگيرم و بر گردم.
با اتوبوس ساعت11 به سمت تهران حرکت کرديم. اصفهان حتي اتوبوس هاي مسافربريش هم با کلاس هستند. مسافرانش که بماند. تا تهران توانستم گلچيني از قشنگ ترين ترانه هايي را که ميشد گوش بدهم. ساعت حول و حوش 3.5 بود که به تهران رسيديم و طولاني ترين سفرمان ( تا آنروز) به پايان رسيد.
وقتي برج آزادي را ديدم به ذهنم رسیدکه هيچ جا شهر خود آدم نميشه.
نظرات 1
تبلیغات
برخی صفحات داخلی سایت
تهران آذربایجان شرقی آذربایجان غربی | اردبیل | اصفهان | ایلام | بوشهر | چهار محال و بختیاری | خراسان جنوبی | خراسان رضوی | خراسان شمالی | خوزستان | زنجان | سمنان | سیستان و بلوچستان | فارس | قزوین | قم | کردستان | کرمان | کرمانشاه | کهکیلویه و بویر احمد | گلستان | گیلان | لرستان | مازندران | مرکزی | هرمزگان | همدان | یزد |لینک دوستان
| تاریخ ما زنده ماندن در شرایط سخت . . . Iran Travel Tour and Tourism | افزایش پیج رنک و تعداد بازدید . . | طراحی لوگو، بنر و آیکون | ایرانگردی | کویرهای ایران تبلیغ باشی | دانلود نرم افزار با سوران | iran travel and tourism | نازترین سایت ایران | گالری تصاویر ایران و جهان | نقشه ایران | دانلود کتاب | آیکون | نمای ایران | عکس و دانلود کلیپ موبایل | آگهی رایگان در سایت 1000 نیاز | پاتوق تخصصی نرم افزار | جاویدان | مریم | مجله علمی | سرورهای مجازی فارکس | آدمای گنده | سازه و معماری | تبلیغات رایگان پارسیان
ثبت لینک شما
موضوعات
آخرین نوشته های این بخش
برنامه کلوت های شهداد و کویر لوت و دیدار از باغ شازده ماهان
برنامه کویر و روستای مصر، جندق، خور و بیابانک، فرحزاد، گرمه
برنامه کویر و کاروانسرای مرنجاب و دریاچه نمک؛ آران و بیدگل
برنامه سافاری منطقه حفاظت شده خارتوران و کویر مرکزی ایران
جنگل ابر، بسطام، شاهرود، روستای ابر، روستای شیرین آباد، علی آباد
جنگل های اسالم به خلخال
تهران، شیراز، بندر گناوه، بندر ریگ، روستای جزیره شمالی، انجیرو
یزد، بندر عباس، قشم، جزیره هنگام، درگهان، بازار ستاره، غار نمکی، جنگل حرا
سمنان، دامغان، چشمه علی- بهمن 1387
پیاده روی جنگل های خلخال-اسالم (مسیر اسالم به خلخال) (مهرماه 1387)
جنگل و ساحل گیسوم (تهران، کرج، قزوین، رودبار، منجیل، رشت، رضوانشهر)
جنگل ابر- تیرماه 1387 (سمنان، شاهرود، روستای ابر، شیرین آباد)
دریاچه گهر (دورود، درِیاچه گهر)
بیابان لوت (گزارش سفر ماجراجويانه به قلب كوير افسانه اي لوت)
کاشان، آران و بیدگل، کویر مرنجاب، آذر 1386
تهران، سلطانیه، اردبیل، سرعین، آستارا، گیسوم و منجيل، مرداد 1386
دورود، دریاچه گهر، مرداد 1386
آلاشت، سوادکوه، قائم شهر، مازندران، آبان 1387
کاشان، ابيانه و مشهد اردهال، اردیبهشت 1386
الموت، قلعه حسن صباح و درياچه اوان قزوين، اردیبهشت 1386
کویر لوت (عبور ماجراجویانه از بیابان خشک و بی آب و علف لوت)
یزد، تفت، مهریز، بندر عباس، جزیره قشم، بندر لنگه، جزیره کیش (هرمزگان)، دی ماه 1385
قزوین، زنجان، تکاب، آبان 1385
مراغه، میادوآب، مهاباد، بوکان، نقده، اشنویه، پیرانشهر، سردشت، بانه و سقز (آذربایجان غربی، شرقی و کردستان)، مرداد 1385
مراغه، مرند، جلفا، ماکو، خوی و ارومیه (آذربایجان شرقی و غربی)، خرداد 1385
قمصر، نیاسر، اردیبهشت 1385
کرمان، بم، زاهدان، زابل، خاش، ایرانشهر، چابهار، راین، ماهان (سيستان و بلوچستان و کرمان)؛ فروردین 1385
تبریز، روستای کندوان، سرعین، اردبیل، آستارا، گسیوم، بندر انزلی، آذربايجان شرقي، اردبيل و گيلان، شهریور 1384
اندیمشک، دزفول، شوش، هفت تپه، شوشتر، اهواز، سوسنگرد، بستان، آبادان، خرمشهر (خوزستان)، بهمن 1383












سلام.اين سفر نامه ها بسيار عالي است. به خصوص اين يكي كه زيبا نوشته شده. فقط اگر عكس هم مي گرفتيد بهتر ميشد. خداحافظ