سفرنامههای منتخب ایرانگردی
تهران، سلطانیه، اردبیل، سرعین، آستارا، گیسوم و منجيل، مرداد 1386

تاریخ: مرداد 1386
افراد: گروه 25 نفری دانشجویی
نویسنده: نیره سلیمی
سفر قبلی ام به اردبیل خیلی دور بود و خیلی سرسری. گمان کنم سال 79 بود که با خانواده قصد تبریز داشتیم و توقفی کوتاه در اردبیل و فقط دیدار از بقعه شیخ صفی. یادم است سرعین هم رفتیم امّا آنقدر ازدحام جمعیت زیاد بود که عطای آب درمانی به لقایش بخشیده شد!
تقریبا از زمستان پارسال بود که حرف اردو پیش آمده بود. قرار بود عید در شیراز باشد که دیر جنبیدن مسئولین آب را از سر گذراند و افتاد به اردیبهشت؛ اصفهان، که البته آن هم نشد و نفهمیدیم چرا. باز صحبت اردبیل شد و این بار قرار تابستان بود؛ بعد از امتحانات، و من دلم می سوخت که آن وقت مکه هستم و از دست می رود.
بعد از بازگشت، هنوز خستگی ها در نرفته و از آن حال و هوا بیرون نیامده بودم که فهمیدم هنوز اردو نرفته اند و اسم نوشتم. آخرین نفر بودم و توی ذخیره ها ولی شکر خدا چند نفری بودند که "کار و زندگی" داشتند و ما که نداشتیم جایگزین شدیم!
صبح روز دهم مرداد به تصور اینکه ساعت حرکت اتوبوس هفت و نیم صبح است، ساعت شش از خانه راه افتادم. ساعت هفت سر شیراز جنوبی بودم که از پژوهشگاه زنگ زدند. قدم هایم را تند تر کردم. نمی دانستم از بچه ها کی هست و کی نیست، جز سمیه.

مسیر مسافرت
اتوبوس ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه راه افتاد. قبل از حرکت، از تعاونی دانشگاه دفتر و خودکار خریدم. اتوبوس نیمه خالی بود. نوزده دانشجو بودیم (دو نفر دانشجوی دکتری و بقیه فوق)، یک استاد (دکتر یوسفی فر؛ استاد تاریخ)، دو کارمند و سه تا بچه که نمی دانم اصلا برای چی قاطی ما شده بودند!
کمی از مسیر را در سکوت طی کردیم و بدیهی بود که هنوز روها به هم باز نشده و همگی در هاله ای از شرم و حیا پوشیده شده بودند، که صد البته پس از رسیدن به جاده های خارج از شهر بهتر شد. ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه بعد از عوارضی کرج ایستادیم برای صبحانه. بربری تازه (خوب داشتیم می رفتیم زنجان و اردبیل!)، چای و پنیر که خیلی هم چسبید.
تا سلطانیه همان آش بود و همان کاسه! ایستادیم. بزرگترین گنبد آجری جهان خیلی بزرگتر از تصورم بود. توی عکس عظمتش گم می شد. دکتر درباره مغول ها، بنا و ساختمان های اطراف صحبت می کرد و من تند تند یادداشت. اطراف گنبد، بازار و مسجد جامع وجود ندارد و همین نشان می دهد آن روزگار شهری وجود نداشته و بعدها به خاطر موقعیت تاریخی گنبد اطرافش ساکن شده اند. الجایتو این بنا را پایه گذاری کرده و تا زمان ابوسعید، پایتخت و مقبره چند تن از پادشاهان ایلخانی بوده. ساختمان به صورت مجتمع نیست و فضای هندسی ساده اما باشکوهی دارد. طبقه اول ویژه مجالس بار بود و طبقه دوم محل زنان حرم برای تماشا.
.jpg)
درون گنبد سلطانیه؛ زنجان
طبقه سوم حجره نداشت، فقط رواق بود با آجر کاری های حیرت انگیز و بند کاری هایی که با دست کنده کاری شده و نقش خورده بودند. چشم انداز اطراف بنا، علت انتخاب این مکان برای ساخت را روشن کرد. دور تا دورش دشت بود و کاربرد نظامی داشت. برای مغول ها که از دشت های باز آمده بودند؛ این فضا آنها را به یاد موتنشان می انداخت. علاوه بر اینکه فرمانده می توانست لشکر خودش را در دشت به راحتی ببیند و سازماندهی کند.
.jpg)
.jpg)
.jpg)
درون گنبد سلطانیه؛ زنجان
روی تَرَک ها را با گچ بند گرفته بودند، برای جلوگیری از پیشروی ترک و خوشبختانه فقط یکی شکسته بود. بعد از بازدید و عکس گرفتن، نمازی در مسجد نزدیک خوانیدم. توقف بعدی برای ناهار ساعت دو و نیم بود در زنجان. چند بار صدای رعد و برق آمد و تصورمان بر خطای شنوایی بودکه بعد از تشریف فرمایی از رستوران، صحت ماجرا توسط بینایی و بویایی تصدیق شد! باران مرداد در شهری مثل زنجان! به اضافه لطافت فوق العاده هوا که آدم شعرش می آمد. با سمیه کمی قدم زدیم و شعر مزمزه کردیم.
در بستان آباد هم یک توقف کوتاه و بعد یکسره تا خود اردبیل. ساعت نه و نیم رسیدیم و البته یک ساعت بیهوده و خسته برای تهیه شام در اتوبوس ماندیم. یک بار که با خودم فکر می کردم توی دلم گفتم؛ اصغری از همه کوچکتر است و مسئولیت اردو را به عهده گرفته، و البته عوارض ناشی گری اش بعدا مشخص شد. هرچند بنده خدا خیلی مسئولیت پذیر بود و زحمت کش؛ ولی خوب...!
بیدار باش ساعت شش و ربع صبح برای من که هیچ وقت به سحر خیزی عادت نکرده ام مشکل ولی دلچسب بود. باز هم صبحانه در اتوبوس، و انگار این تقدیر هر روز ما بود.
اولین برنامه دیدن دریاچه شورابیل بود. شورابیل، دریاچه ای که فقط توصیفش را در "سمفونی مردگان" خوانده بودم، اما واقعی اش خیلی متفاوت و دقیقا یک دریاچه بود نه چیزی شبیه مرداب یا باتلاق. خاک سمت شرقی دریاچه گرچه بسیار بسیار چسبناک و فرو رفتنی بود. قایق هایی در غرب دریاچه برای دور زدن در دریاچه وجود دارد که در آن ساعت صبح کسی کنارشان نبود. دو نفر پریدند توی قایق های پدالی و ما هم! بدون اجازه و جلیقه نجات! (هرچند اصلا کسی نبود برای کسب اجازه!) خیلی هم خوشمزه بود به خاطر همین جسارت و بی ادبی!
- مثلا شما تحصیل کرده اید! کرایه ش میشه چار تومن!
- عین بچه هایی که بعد از کارهای بد رام و سر به زیر میشن گفتیم: باشه.
- - حالا چون شمایین سه تومن
- دست در کیف کردیم
- -دو تومن بدین
اینجا هم نفری هزار تومن پرید!!!
بنا معاصر با گنبد سلطانیه است با این تفاوت که ویژگی گنبد در بار سیاسی اش بود و این در بار دینی و عرفانی اش. یک مجموعه است و به حلقه صوفیان مربوط می شده. شیخ صفی از عجایب روزگار خود و از بزرگترین رهبران مذهبی محسوب می شده؛ به طوری که در اواخر دوره مغول چند نفر از امرای بزرگ، مشروعیت حکومت خود و ولیعهدشان را از او می گیرند. شیخ در آذربایجان تا نواحی مرکزی ایران حلقه ای از مریدان داشت که مخالف حکومت بودند. او زاهد و عارف و از دنیا بریده بود اما کاری که آغاز کرد به تشکیل یکی از مهمترین حکومت های ایران منجر شد.
در زمان صفویه بهترین هدیه های شاهان دیگر کشور ها به این مکان آورده می شد که بسیاری از آنها در جنگ های ایران و روس غارت شده است. روی نقاشی های بنا امضا نشده، زیرا هنری قدسی است و کمال هنرمند در آن بوده که نظر انسان را به خدا معطوف کند. نقاشی کردن بنا در دوره صفویه نتیجه تاثیر هنر رنسانس در ایران است و نقاشی های چهل ستون نیز از این نوع می تواند ارزیابی شود. ارتفاع بنا زیاد است و به گونه ای ساخته شده که کمترین صدا را از بیرون به داخل راه دهد و برعکس. در این جا آرامشی که لازمه چله نشینی است فراهم می شده.
هنگام خروج به در ساختمان توجه کردیم. برخلاف سایر درها که کوتاهند، دری بلند بود؛ با این توضیح که به مقبره پشت نمی کردند و دست بر سینه، عقب عقب بیرون می رفتند.
برنامه عصر، بازدید از مسجد جمعه و بازار بود. مسجد به سبک مساجد اهل سنت تک مناره ای بلند داشت. البته با توجه به عدم پیوستگی اش با گنبد، گویا در اصل ماذنه بوده روی آن کتیبه ای بود که نتوانستیم به طور کامل آنرا بخوانیم ولی گویا مربوط به سده نهم بود. در کنار بنا، تابلویی برای راهنمایی وجود نداشت؛ اما می گفتند مسجد متعلق به دوره سلجوقی است و در دوره ایلخانی مرمت شده و تا دوره صفوی نیز آباد بوده.
.jpg)
.jpg)
.jpg)
مسجد جمعه؛ اردبیل
.jpg)
مسجد جمعه؛ اردبیل
راهی بازار شدیم. بعضی ها خرید رفتند و ما همراه استاد. از راسته بازار توضیحات شروع شد؛ راسته بازار جایی بود که نمی شد کارهایی مثل انبار کردن کالا و پذیرایی از مهمانان را انجام داد، لذا در کنار بازار دالان های فرعی همراه با تراز و انبار وجود داشته و دالان دار ورود و خروج کالا را بررسی می کرده است.
وارد سرای شیخ الاسلام شدیم. دالان به حیاط منتهی می شد. حیاط دالان ها معمولا آب انبار داشتند، اینجا یک حوض آب در وسط بود. دور تا دور حیاط حجره بود، طبقه بالای حجره ها به اسکان تاجران میهمان اختصاص داشته است. یک حیاط فرعی هم برای چارپایان در نظر گرفته شده بود. آثار خرابی در حجره ها نشان می داد که این مکان ارزش اقتصادی خود را از دست داده است.
شیخ الاسلام یک مقام مذهبی است، مقامات مذهبی در گذشته نمی توانستند تجارت کنند و با ساختن سراها و اجاره دادن به تجار کسب درآمد می کردند. در یک تیمچه ی فرش استاد ما را متوجه این نکته کرد که اجناس خیلی ارزشمند را در جاهایی نگهداری می کردند که درش شبها بسته شود.
در مرکز بازار به یکی از چارسوق ها رسیدیم. روی یکی از دیوارها نوشته ای به چشم می خورد درباره اینکه در زمان حمله روس ها، رئیس پاسگاه در همینجا مقاومت کرده و شهید شده است. خرید مختصری داشتم و با یک جمله ترکی توانستم تخفیف بگیرم!
.jpg)
بازار؛ اردبیل

بازار؛ اردبیل
جمعه، یک ربع به شش بیدار باش، هفت حرکت و هشت سرعین بودیم. جالب ترین نکته نیاوردن مایو بود! خریدیم و من فراموش کردم به ترکی تخفیف بگیرم! یک ساعت و نیم درآب چهل و دو درجه و سونا و جکوزی، و جالب اینکه جکوزی خنکتر بود! نمی دانم ما گرسنه بودیم یا صبحانه آن روز خیلی متفاوت و عالی بود. سرشیر محلی با عسل و نان داغ.
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
عسل و سرشير فروشی های سرعین

.jpg)
.jpg)
بقعه شیخ جبرئیل اردبیل
بنای بقعه نسبتا ساده، چند ضلعی با چند اتاق برای اسکان زائران بود. سقف گچکاری با نقاشی های طلایی و دیوار ها کاشی کاری بودند. قبر ضریح نداشت و مانند سایر آرامگاه ها، صندوقی رویش گذاشته بودند. روی صندوق را با پارچه سبز پوشانده بودند و پارچه تصویر امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل سنجاق شده بود و جالب اینکه استاد می گفت شیخ اهل تسنن بوده است. در یکی از اتاقها گویا یکی از زائرین روی دیوار شعری نوشته بود که تاریخش به سده 13 قمری برمی گشت. این شعر دو نکته را یادآوری می کرد: اول اینکه ایرانیان در نوشتن یادگاری روی آثار باستانی و خراب کردن آنها سابقه طولانی دارند و دوم اینکه در دوره های بعد از صفویه این مکان به عنوان یک زیارتگاه مورد توجه بوده. عریضه ها و نامه هایی در گوشه کنار پیدا می شد...
.jpg)
.jpg)
فضای داخلی بقعه شیخ جبرئیل اردبیل
بالای در ورودی تصویر دو شیر زنجیر شده به چشم می خورد که به قول استاد نشان می داد که حتی شیرها هم مسحور صاحب بقعه شده اند، و ظاهرا یک حکایت هم در این باره هست. یک شعر هم سر در را زینت داده بود:
هرکسی کو به ادب دست بر این در ننهد
بیشک از پای درآید به یقین ســــــر بنهد
.jpg)
ورودی بقعه شیخ جبرئیل اردبیل
در حیاط یک ساختمان دو طبقه روبروی بقعه و چند آرامگاه قرینه در اطراف وجود داشت. ساختمان محل اسکان کارشناسان مرمت میراث فرهنگی شده بود و در هر کدام از آرامگاه ها فقط یک سنگ قبر وجود داشت که روی بعضی شمع روشن کرده بودند. استاد می گفت در قدیم روی قبر مردان تسبیح و روی سنگ قبر زنان شانه و قیچی حک می کردند. ما روی سنگ ها هیچکدام را ندیدیم. اما روی سنگی در حیاط که می گفتند سیصد سال قدمت دارد نقش شیر و خورشید دیده می شد.
.jpg)
سنگ قبر سیصد ساله با نقش شیر و خورشید
گروه بعد از عکس گرفتن حرکت کرد. در یکی از سفره خانه های کنار جاده که تخت هایش در میان باغ آلبالو قرار داشت ناهار صرف شد و انصافا ترکیب دیزی و طبیعت خیلی دلچسب بود. حضور در طبیعت بازهم ادامه داشت. در جنگل فندوقلو یکی دو ساعتی بودیم. نماز و محفل شعری که خیلی زود تمام شد، و ای کاش نمی شد!
در بازگشت به اردبیل، توقف کوتاهی کنار بقعه شیخ صفی داشتیم و سر انجام بستنی تاریخی این اردو خورده شد و تنها بهانه ی شیره مالیدن سر بچه ها، از دست رفت.
شب مجمع "یانگوم بینی" در نمازخانه برقرار بود. اواخر سریال دیدیم دکتر دارد سرک می کشد. بعد از کمی مکث آمد داخل و گفت: "ببخشید ما غیر رسمی آمدیم!" دیدن استاد با زیر شلواری برایم جالب بود. (به نسرین گفتم. گفت: "این که چیزی نیست، ما صد دفعه استادمونو [اینجوری] دیدیم!"). شام همانجا و دسته جمعی صرف شد. آش دوغ روی سفره ی روزنامه ای (اتحاد فرهنگ و سنت). اصغری ظرف ها را از خانه شان آورده بود. من و سمیه شستیم و سبد را سمیه پایین برد. صحبت مختصری درباره بازگشت و برنامه ریزی شد. بعد هندونه خوری داشتیم. اصغری هم طبق معمول هر شب رفت خانه تا مادرش را ببیند.
صبح طبق برنامه ساعت 5:30 بیدار شدیم . یک ساعت بعد محل استراحت شبانه را با تحویل دادن کلیدها ترک کردیم. در گردنه حیران شکوه طبیعت مسحورمان کرد. گله گوسفند ها با چوپانشان شیب را بالا آمدند و رسیدند به ما.
بچه ها تند و تند عکس می گرفتند. با اینکه بارها و بارها دره ها و کوه های شمال را دیده ایم ولی هر بار تازگی خاص خود را دارد. اینجا تراکم درخت ها و بوته ها کمتر بود و بیشتر مرتع به چشم می خورد.
در جنگلهای گیسوم زمزمه می کردم:
خوشـــــــا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست...
درخت ها خیلی بلند بودند و نزدیک به هم. همه شان عاشق نور بودند و برای رسیدن با هم رقابت می کردند. خوش به حال سهراب که هم نور را می فهمید (چون نقاش هم بود) هم درختها را. (3)
اصغری پرسید: ساحل یا جنگل؟ همه داد زدیم: ساحل. سمیه خیلی نزدیک دریا ایستاد. وقتی برگشت تا جیب های مانتویش خیس بود. خودش میگفت چهار پنج سال است دریا را ندیده. خیلی دلتنگ شده بود. نماز را در محلی که کنار ساحل درست کرده بودند خواندیم و ساعت یک و نیم حرکت کردیم. از نکات جال نماز جماعت یک گروه دانش آموزی از اهل تسنن؛ درست در کنار دریا بود که واقعا دیدنی بود.
ناهار ساعت سه در یکی از رستوران های مشهور رشت صرف شد. قیمت غذا ها بالا ولی کیفیت غذا معمولی (حتی برنج ...) بود. علاوه بر اینکه ماهی کباب هم نداشت و مجبور شدیم بدون خوردن ماهی کباب از شمال برگردیم.
حدود ساعت 6 توقف کوتاهی در منجیل داشتیم برای خریدن زیتون. آخر فصل زیتون بود و یکی دو هفته به برداشت زیتون تازه باقی مانده؛ قیمت ها خیلی بالا بود؛ و از آن زیتون پرورده تازه و بسیار خوش مزه منجیل هم خبری نبود. ما تا رودخانه رفتیم و عکس گرفتیم.
زیر پل فردیس چند نفری، اهل کرج و شهریار پیاده شدیم و من ساعت ده شب خانه بودم.
نويسنده: نيره سليمی
باز نويسي: anobanini
پي نوشت ها:
2- به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق/ که بار منت خود به که بار منت خلق (سعدی)
3- در یک نمایشگاه نقاشی آثار سهراب را دیدم. بهترین آثارارش تابلوهایی هستند که از تنه درختان کشیده با بازی نور و سایه با آنها.
نظرات 17
سلام من متولد اردبیلم اما من از 10 سالگی ایران نبودم بعضی وقتها که میائیم ایران میریم اردبیل اما مقبره شخ جبرائیل رو ندیده بودم.ممنونم.
سلام
سفرنامه خوبی نوشتی
بابت شناساندن شهر اردبیل تشکر میکنم
به وبلاگ ما هم سری بزن
متشکرم
http://www.mostafa1456.blogfa.com
سفرنامه شما خوب بود شهرما اردبیل از اینی که شما گفتید هم بهتره ولی...
یاشاسین آذربایجان
یاشاسین اردبیل
یاشاسین باشی اوجا ساوالان
alone4u.blogfa.com
ساغول ایشون دوزدی
سلام
دستت شما درد نکنه از اینکه راههای نرفته رو برای ما روشن کردین.امیدوارم اگه مایل بودین خدا توفیق بده به جاهای دیگه ایران هم سفری داشته باشین و ما از سفرنامه شما مطلع بشیم.
بسیار ممنونم.
بسیار عالی بود. دست شما درد نکنه
از زحماتتان ممنون
سایت خوبی است
خیلی عالی و بی نظیر بود دوستتان دارم بابک
بسيار عالی بود. موفق باشيد
نیره جون عالی بود . زیبا و قشنگ همیشه به سفر خانوم...
هر کسی کو به ادب دست بر این در ننهد...(با عرض معذرت البته !!!!!!!!)
سلام
سفر نامه خوبی نوشته اید اما مطلبی که در مورد منجیل نوشته بودید درست نیست زیتون محصول اصلی شهر رودبار است که شما به اشتباه منجیل نوشته اید البته در شهرهای اطراف رودبار زیتون هست ولی زیتون در اصل محصول شهر رودبار است .
درضمن خریدن شیر که مهم نبود ! مهم آن مرد بود و شرم در صدایش و ترس از تحقیر شدن...ای کاش آن یک جمله را هم حذف می کردید چون الان بی معنیست و بی ربط و بار معنایی مورد نظر را نمی رساند...ممنون
سلام و خسته نباشید...مطمئنید که آن آجر کاری ها مال بقعه شیخ صفی ست؟؟
با تشکر از ارسال این سفرنامه زیبا و با عرض پوزش از تغییرات مختصر آن.
شاد و پیروز باشید.
تبلیغات
برخی صفحات داخلی سایت
تهران آذربایجان شرقی آذربایجان غربی | اردبیل | اصفهان | ایلام | بوشهر | چهار محال و بختیاری | خراسان جنوبی | خراسان رضوی | خراسان شمالی | خوزستان | زنجان | سمنان | سیستان و بلوچستان | فارس | قزوین | قم | کردستان | کرمان | کرمانشاه | کهکیلویه و بویر احمد | گلستان | گیلان | لرستان | مازندران | مرکزی | هرمزگان | همدان | یزد |لینک دوستان
| تاریخ ما زنده ماندن در شرایط سخت . . . Iran Travel Tour and Tourism | افزایش پیج رنک و تعداد بازدید . . | طراحی لوگو، بنر و آیکون | ایرانگردی | کویرهای ایران تبلیغ باشی | دانلود نرم افزار با سوران | iran travel and tourism | نازترین سایت ایران | گالری تصاویر ایران و جهان | نقشه ایران | دانلود کتاب | آیکون | نمای ایران | عکس و دانلود کلیپ موبایل | آگهی رایگان در سایت 1000 نیاز | پاتوق تخصصی نرم افزار | جاویدان | مریم | مجله علمی | سرورهای مجازی فارکس | آدمای گنده | سازه و معماری | تبلیغات رایگان پارسیان
ثبت لینک شما
موضوعات
آخرین نوشته های این بخش
برنامه کلوت های شهداد و کویر لوت و دیدار از باغ شازده ماهان
برنامه کویر و روستای مصر، جندق، خور و بیابانک، فرحزاد، گرمه
برنامه کویر و کاروانسرای مرنجاب و دریاچه نمک؛ آران و بیدگل
برنامه سافاری منطقه حفاظت شده خارتوران و کویر مرکزی ایران
جنگل ابر، بسطام، شاهرود، روستای ابر، روستای شیرین آباد، علی آباد
جنگل های اسالم به خلخال
تهران، شیراز، بندر گناوه، بندر ریگ، روستای جزیره شمالی، انجیرو
یزد، بندر عباس، قشم، جزیره هنگام، درگهان، بازار ستاره، غار نمکی، جنگل حرا
سمنان، دامغان، چشمه علی- بهمن 1387
پیاده روی جنگل های خلخال-اسالم (مسیر اسالم به خلخال) (مهرماه 1387)
جنگل و ساحل گیسوم (تهران، کرج، قزوین، رودبار، منجیل، رشت، رضوانشهر)
جنگل ابر- تیرماه 1387 (سمنان، شاهرود، روستای ابر، شیرین آباد)
دریاچه گهر (دورود، درِیاچه گهر)
بیابان لوت (گزارش سفر ماجراجويانه به قلب كوير افسانه اي لوت)
کاشان، آران و بیدگل، کویر مرنجاب، آذر 1386
تهران، سلطانیه، اردبیل، سرعین، آستارا، گیسوم و منجيل، مرداد 1386
دورود، دریاچه گهر، مرداد 1386
آلاشت، سوادکوه، قائم شهر، مازندران، آبان 1387
کاشان، ابيانه و مشهد اردهال، اردیبهشت 1386
الموت، قلعه حسن صباح و درياچه اوان قزوين، اردیبهشت 1386
کویر لوت (عبور ماجراجویانه از بیابان خشک و بی آب و علف لوت)
یزد، تفت، مهریز، بندر عباس، جزیره قشم، بندر لنگه، جزیره کیش (هرمزگان)، دی ماه 1385
قزوین، زنجان، تکاب، آبان 1385
مراغه، میادوآب، مهاباد، بوکان، نقده، اشنویه، پیرانشهر، سردشت، بانه و سقز (آذربایجان غربی، شرقی و کردستان)، مرداد 1385
مراغه، مرند، جلفا، ماکو، خوی و ارومیه (آذربایجان شرقی و غربی)، خرداد 1385
قمصر، نیاسر، اردیبهشت 1385
کرمان، بم، زاهدان، زابل، خاش، ایرانشهر، چابهار، راین، ماهان (سيستان و بلوچستان و کرمان)؛ فروردین 1385
تبریز، روستای کندوان، سرعین، اردبیل، آستارا، گسیوم، بندر انزلی، آذربايجان شرقي، اردبيل و گيلان، شهریور 1384
اندیمشک، دزفول، شوش، هفت تپه، شوشتر، اهواز، سوسنگرد، بستان، آبادان، خرمشهر (خوزستان)، بهمن 1383










.jpg)
.jpg)

.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)


آقا واقعا شما هم مثل اين طبيعت دوست داشتني و خوب هستيد
تشكر